X
تبلیغات
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

حکایت انصاف على علیه السلام

حکایت انصاف على علیه السلام 


در ادامه مطلب

انصاف على علیه السلام 
(شعبى ) مى گوید: من همانند دیگر جوانان به میدان بزرگ کوفه وارد شدم . امیرالمؤ منین علیه السلام را بر بالاى دو ظرف طلا و نقره ایستاده دیدم که در دستش تازیانه اى کوچک بود، و مردم سخت جمع شده بودند و آنها را به وسیله تازیانه به عقب مى راند که ازدحام مانع از تقسیم نشود.
پس امام به سوى اموال برگشت ؛ و بین مردم تقسیم کرد به نوعى که براى خودش هیچ چیز باقى نماند و دست خالى به منزلش بازگشت .
من به منزل آمدم و به پدرم گفتم : امروز چیز عجیبى دیدم نمى دانم عمل این شخص خوب بود یا بد؛ که چیزى براى خو برنداشت !
پدرم گفت : او چه کسى بود؟ گفتم : امیرالمؤ منین علیه السلام و آنچه دیدم را برایش نقل کردم . پدرم از شنیدن انصاف و تقسیم على علیه السلام به گریه افتاد و گفت : پسرم ، تو بهترین کس از مردم را دیده اى . (92)