X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

تکبر

حکایات داستان ها و روایات درباره تکبر


در ادامه مطلب

1 - ابوجهل 
(عبدالله بن مسعود) از یاران پیامبر صلى الله علیه و آله اول کسى بود که در مکه قرآن را آشکارا در میان جمعیت قرائت کرد.
او در تمام جنگهاى پیامبر صلى الله علیه و آله حضور داشت ؛ مردى بسیار کوتاه قد بود که هرگاه در میان جمعیت نشسته مى ایستاد از آنها بلندتر نبود!
به همین جهت ، در جنگ بدر خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله عرضه داشت من قدرت جنگیدن ندارم ممکن است دستورى بفرمائید که در ثواب جنگجویان شریک باشم ؟
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: برو در میان کشتگان کفار اگر کسى را (مانند ابوجهل ) یافتى که زنده است او را به قتل برسان .
عبدالله گوید: میان کشتگان به ابوجهل دشمن سرسخت پیامبر صلى الله علیه و آله رسیدم که هنوز رمقى داشت .
روى سینه اش نشستم و گفتم : خدا را سپاسگزارم که ترا خوار ساخت . ابوجهل چشم گشود و گفت : واى بر تو پیروزى با کیست ؟ گفتم : با خدا و پیامبرش ، به همین دلیل ترا مى کشم ؛ پا روى گردنش نهادم متکبرانه گفت :
اى چوپان کوچولو، قدم در جاى بلندى نهادى ، آنقدر بدان که هیچ دردى بر من سخت تر از این نیست که تو قد کوتاه مرا بکشى ؛ چرا یکى از فرزندان عبدالمطلب مرا به قتل نرساند؟! سرش را از بدنش جدا کردم و خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله آمدم و گفتم : یا رسول الله مژده که این سر ابوجهل است .(231)
بعد از مردن ابوجهل پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: ابوجهل از فرعون زمان موسى علیه السلام بدتر و عاصى تر بوده است ، چون فرعون وقتى هلاکت خود را یقین کرد خدا را قبول کرد، ولى ابوجهل وقتى یقین به مرگ کرد به بت لات و عزى قسم یاد مى کرد که او را نجات دهند.(232)


2 - ولید بن مغیره 
بعد از آنکه پیامبر صلى الله علیه و آله مبعوث به رسالت شد تا سه سال عده قلیلى ایمان آوردند بعد وحى رسید که رسالت خود را ظاهر و عمومى کن و از استهزاء و اذیت مشرکان پروا مکن که ما شر آنها را از تو دفع کنیم .
یکى از آنها (ولید بن مغیره ) بود. جبرئیل ملک مقرب الهى نزد پیامبر صلى الله علیه و آله آمد، در آن هنگام ولید از آنجا گذشت . جبرئیل گفت : این ولید پسر مغیره از استهزاء کنندگان است ؟
فرمود: بلى ، پس جبرئیل اشاره به پاى ولید کرد. ولید کمى که رفت به مردى از خزاعه گذشت که تیر مى تراشید، پا بر روى تراشه و ریزه هاى تیر گذاشت و ریزه آن در پاشنه پاى او رفت و پایش خونین شد.
تکبرش نگذاشت که خم شود و آن را بیرون آورد. چون به خانه رفت و روى کرسى خوابید و دخترش در پائین کرسى خوابید. آنقدر خون از پاشنه اش ‍ روان شد که به تشک دختر رسید و دخترش بیدار شد و به کنیز خود گفت : چرا دهان مشک را نبسته اى ؟ ولید گفت : این خون پدر تست ، آب مشک نیست ، بعد وصیت کرده و به جهنم پیوست .(233)


3 - ثروتمند کنار فقیر
مرد ثروتمندى با لباسهاى پاکیزه و تمیز خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و نشست . بعد از او مرد فقیرى با لباسهاى کهنه و مندرس وارد شد و پهلوى همان ثروتمند نشست .
ثروتمند لباس آراسته خود را از کنار مستمند تازه وارد جمع کرد. پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: ترسیدى لباست را کثیف نماید؟ عرض کرد: خیر، پرسید: پس براى چه چیزى این عمل را انجام دادى ؟
عرض کرد: مرا همنشینى (نفسى ) است که هر کار خوب را در نظرم بد و هر کار بد را در نظرم خوب جلوه مى دهد.
یا رسول الله نصف مال خود را براى کیفر عملم به او بخشیدم . پیامبر صلى الله علیه و آله به فقیر فرمودند: آیا مى پذیرى ؟ عرض کرد: نه یا رسول الله صلى الله علیه و آله . ثروتمند گفت : چرا؟ گفت : مى ترسم آنچه را از تکبر و خود پسندى تو را فرا گرفته ، مرا هم فرا گیرد.(234)


4 - سلیمان بن عبدالملک 
(سلیمان بن عبدالملک ) (از خلفاء بنى مروان ) یک روز جمعه لباسى نو پوشید و خود را معطر کرد. دستور داد صندوق عمامه سلطنتى را بیاورند.
آینه اى بدست گرفت و بارها عمامه را برمى داشت و هر یک را که مى پیچید، نمى پسندید باز عمامه دیگر برمى داشت تا اینکه به یکى از آنها راضى گردید. به هیبت و شکل خاصى به مسجد رفت ، و بر روى منبر نشست و از شکل و هیکل خودش بسیار خوشش آمد و پیوسته خود را تنظیم و مرتب مى کرد. خطبه اى خواند، خیلى از خواندنش خرسند بود. چند مرتبه در خطبه خودپسندى و تکبر او را گرفت و گفت :
من شهریارى جوان ، بزرگى ترس آور و سخاوتمندى بسیار بخشنده ام . سپس از منبر پائین آمد و داخل قصر شد. در قصر شبیه یکى از کنیزان را مشاهده کرد، پیش او رفته و پرسید: مرا چگونه مى بینى ؟
کنیز گفت : با شرافت و شادمان مى بینم اگر گفته شاعر نبود. گفته شاعر را سؤ ال کرد، کنیز بخواند: (تو خوب جنس و سرمایه اى هستى ، اگر همیشه بمانى ، اما افسوس که انسان را بقائى نیست .)
سلیمان از شنیدن این شعر در گریه شد. تمام آن روز مى گریست . شامگاه کنیز را خواست تا ببیند چه علتى او را وادار کرد این شعر را بخواند.
کنیز قسم یاد کرد من تا امروز خدمت شما نیامده ام و هرگز این شعر را نخوانده ام ، و سایر کنیزان هم تصدیق کردند.
آنگاه متوجه شد این پیشامد از جاى دیگرى بوده است ، بسیار ترسید طولى نکشید که از دنیا با خودپسندى که او را گرفته بود، بى بهره رفت .(235)


5 - خسرو پرویز
از پادشاهانى که پیامبر صلى الله علیه و آله به او نامه نوشت و او را دعوت به اسلام نمود یکى (خسرو پرویز پادشاه ایران ) بود. نامه اى به وسیله (عبدالله بن حذاقه ) به دربار او فرستاد.
خسرو دستور داد آن را ترجمه کنند چون ترجمه کردند دید حضرت محمد صلى الله علیه و آله نام خود را بر نام او مقدم داشته است . این موضوع بر او گران آمد، نامه را پاره کرد و به عبدالله هیچ توجهى ننمود و از جواب نامه خوددارى کرد.
وقتى خبر پاره کردن نامه به پیامبر صلى الله علیه و آله رسید فرمود: خدایا تو نیز پادشاهى او را قطع فرما.
خسرو نامه اى به باذان پادشاه یمن فرستاد که شنیده ام در حجاز شخصى دعوى نبوت کرده ، دو نفر از مردان دلیر خود را بفرست تا او دست بسته به خدمت ما بیاورند.
باذان دو نفر به نام (بابویه ) و (خرخسره ) را به حجاز فرستاد، و آنان نامه باذان را به پیامبر صلى الله علیه و آله دادند... فرمود اینک استراحت کنید تا فردا جواب شما را بدهم . روز دیگر که شرفیاب شدند فرمود: به باذان بگوئید که دیشب هفت ساعت از شب گذشته (دهم جمادى الاولى سال هفتم هجرى ) پروردگار من ، خسرو پرویز را به وسیله فرزندش شیرویه به قتل رسانید و ما بر مملکت او مسلط خواهیم گشت . اگر تو هم ایمان بیاورى بر محل حکومت خویش مستقر باش .(236)