X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

توبه و توبه کردن

داستان - حکایات - روایات - درباره توبه 


در ادامه مطلب


1 - مخترع دین و توبه !
امام صادق علیه السلام فرمود: مردى در زمانهاى گذشته زندگى مى کرد و مى خواست دنیا را از راه حلال بدست آورد، و ثروتى فراهم نماید که نتوانست .
از راه حرام کوشش کرد تا مالى بدست آورد نتوانست . شیطان برایش مجسم و آشکار شد و گفت : از حلال و حرام نتوانستى مالى پیدا کنى ، مى خواهى من راهى به تو بیاموزم که اگر عمل کنى به ثروت سرشارى برسى و عده اى هم پیرو پیدا کنى ؟
گفت : آرى مایلم . شیطان گفت : از نزد خودت دینى اختراع کن و مردم را به آن دعوت نما. او کیشى اختراع کرد و مردم گردش را گرفته و به مال زیادى دست یافت .
روزى متوجه شد کار ناشایستى کرده و مردمى را گمراه نموده است ؛ تصمیم گرفت به پیروانش بگوید که گفته ها و دستوراتم باطل و اساسى نداشته است .
هر چه گفت : آنها قبول نکردند و گفتند: حرفهاى گذشته ات حق بوده است و اکنون خودت در دینت شک کرده اى ؟!
چون این جواب را شنید غل و زنجیرى تهیه نمود و به گردن خود آویخت و مى گفت : این زنجیرها را باز نمى کنم تا خداى توبه مرا قبول کند.
خداوند به پیامبر صلى الله علیه و آله آن زمان وحى نمود که به او بگوید: قسم به عزتم اگر آنقدر مرا بخوانى و ناله کنى که بند بندت از هم جدا شود دعایت را مستجاب نمى کنم ، مگر کسانى که به مذهب تو مرده اند و آنها را گمراه کرده بودى به حقیقت کار خود اطلاع دهى و از کیش تو برگردند.(248)


2 - کارمند بنى امیه 
(على بن حمزه ) مى گوید: دوست جوانى داشتم که شغل نویسندگى در دستگاه بنى امیه را داشت . روزى آن دوست به من گفت : از امام صادق علیه السلام براى من وقت بگیر تا به خدمتش برسم .
من از امام اجازه گرفتم تا او شرفیاب شود، امام اجازه دادند و در وقت مقرر من با او خدمتش رفتیم .
دوستم سلام کرد و نشست و عرض کرد: فدایت شوم ، من در وزارت دارائى رژیم بنى امیه مسئولیتى داشتم و از این راه ثروت بسیارى اندوخته ام و بعضى خلافها هم انجام داده ام !
امام فرمود: اگر بنى امیه افرادى مثل شما را نداشتند تا مالیات برایشان جمع کند و در جنگها و جماعات آنها را همراهى کند، حق ما را غصب نمى کردند. جوان گفت : آیا راه نجاتى براى من هست ؟
فرمود: اگر بگویم عمل مى کنى ؟ گفت : آرى ، فرمود: آنچه از مال مردم نزد تو هست و صاحبانش را مى شناسى به آن ها برگردان و آنچه که صاحبانش را نمى شناسى از طرف آنها صدقه بده ، من در مقابل این کار بهشت را براى تو ضمانت مى کنم !
جوان سر به زیر انداخت و مدتى طولانى فکر کرد و سپس گفت : فدایت شوم دستورت را اجراء مى کنم .
على بن حمزه مى گوید: من با آن جوان برخاستیم و به کوفه رفتیم . او همه چیز خود، حتى لباسهایش را به صاحبانش برگرداند و یا صدقه داد؛ من از دوستانم مقدارى پول براى او جمع کردم و لباس برایش خریدارى نمودم ؛ و خرجى همه براى او مى فرستادیم .
چند ماهى از این جریان گذشت و او مریض شد. ما مرتب به عیادت او مى رفتیم ، روزى نزدش رفتم ، او را در حال جان دادن یافتم . چشم خود را باز کرد و گفت : اى على آنچه امام به من وعده داد به آن وفا کرد، این گفت و از دنیا رفت . ما او را غسل داده و کفن کرده و به خاک سپردیم .
مدتى بعد خدمت امام علیه السلام رسیدم ، همین که امام مرا دید فرمود: اى على ما به وعده خود در مورد دوست تو وفا کردیم . من عرض کردم : همینطور است فدایت شوم ، او هم هنگام مردن این مطلب (ضمانت بهشت ) را به من گفت .(249)


3- رجوع قبل از جان دادن 
(معاویه بن وهب ) گوید: ما به جانب مکه بیرون رفتیم و با ما پیرمردى بود که عبادت مى کرد لکن در مذهب تشیع نبود، و با او پسر برادرى از شیعیان همراه بود.
آن پیرمرد بیمار شد، من به پسر برادر او گفتم : کاش دین حق را بر او عرضه بدارى چه آنکه امید است خداى تعالى او را با ولایت و مذهب حق از دنیا ببرد.
همراهان گفتند: بگذارید که بر آن حال و مذهبش بمیرد. پسر برادر او صبر نکرد و به عمویش گفت : اى عمو، مردم بعد از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مرتد شدند مگر گروهى اندک که با امیر المؤ منین علیه السلام بودند، با اینکه خلافت از جانب پیامبر قبلا منصوب شده بود.
پیرمرد بعد از شیندن این کلمات نفسى برکشید و گفت : من بر این مذهب شدم و بعد مرد.
معاویه بن وهب گوید: ما داخل شهر مدینه شدیم و به حضور امام صادق رسیدیم . (على بن سرى ) یکى از همراهان ما، جریان توبه پیرمرد و رجوع به امامت قبل از وفات را نقل کرد. امام فرمودند: او اهل بهشت است . على بن سرى تعجب کرد و عرض کرد: او از هیچ چیز این مذاهب ما باخبر نبود و حکمى را نمى دانست و فقط در آن ساعت که روح از بدنش مفارقت مى نمود قبول کرد. امام فرمود: از او چه مى خواهید، قسم به خدا او داخل بهشت شد.(250)


4- ابولبابه 
یکى از یاران بزرگ پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم که در جنگهاى (احد و فتح مکه ) و دیگر جنگها شرکت داشت (ابولبابه ) بود. یکى از موضوعات حساس زندگى او توبه اوست . هنگامى که پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در اثر پیمان شکنى مردم (بنى قریظه ) به طرف قلعه آنها که نزدیک مدینه بود لشگر کشید و قلعه را محاصره نمود، عده اى از طایفه (اوس ) حضور پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم آمدند و عرض کردند همانگونه که طایفه (بنى قینقاع ) را به (خزرج ) بخشیدند، (بنى قریظه ) را به ما ببخش .
فرمود: آیا راضى مى شوید یک نفر از طایفه شما (اوس ) را براى حکم بفرستم ؟
گفتند: آرى ، فرمود: سعد معاذ، بنى قریظه رضایت ندادند و گفتند: ابولبابه را نزد ما بفرست تا با او مشورت کنیم .
ابولبابه در قلعه بنى قریظه داراى منزل و اموال و عیال و فرزندان بود. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم او را ماءمور مشورت با آنها کرد.
او وارد قلعه شد همه از زن و مرد و کوچک و بزرگ اطرافش جمع و اظهار جزع کردند تا دلش نرم گردد. بعد گفتند: آیا به حکومت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم تن دهیم یا خیر؟ گفت : مانعى ندارد اما با دست به گردن اشاره کرد یعنى تسلیم شدن همین و گردن زدن همان .
بعد متوجه شد با این اشاره به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم خیانت کرده و این آیه هم نازل گردید (اى مؤ منین با خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم خیانت نکنید و در امانت هم خیانت ننمائید همانا اموال و اولاد شما اسباب امتحان شمایند و پاداش بزرگ نزد خداست .)(251)
از شرمندگى از قلعه بیرون آمد و یکسر به مسجد مدینه رفت و به یکى از ستونهاى مسجد خود را بست و گفت : کسى مرا نگشاید تا خدا توبه مرا بپذیرد.
قریب ده یا پانزده روز به همین شکل بود فقط براى دستشوئى و نماز او را مى گشودند.
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: اگر ابولبابه نزد ما مى آمد براى او طلب آمرزش مى نمودیم اما چون خودش منتظر آمرزش حق است باشد خداوند توبه اش را بپذیرد.
ام سلمه گوید: سحرگاهى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را خندان دیدم ، عرض کردم : خدا همیشه دهان شما را خندان کند، علتش چیست ؟ فرمود: جبرئیل خبر قبولى توبه ابولبابه را آورده است . گفتم :
اجازه مى دهید او را بشارت دهم ؟ فرمود: خود دانى . از درون حجره صدا زدم ابولبابه مژده که خدا توبه ات را پذیرفته است . مردم هجوم آورده تا او را بگشایند گفت : شما را به خدا جز پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم کسى مرا نگشاید. موقع نماز صبح که پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به مسجد آمدند ابولبابه را از ستون مسجد باز کردند و الان در مسجد پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم این ستون به ستون توبه و یا ابولبابه معروف است .(252)


5- بهلول نباش 
(معاذ بن جبل ) با حالت گریان بر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم وارد شد و سلام عرض کرد و جواب سلام شنید پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: چرا گریه مى کنى ؟ عرض کرد: بر در مسجد جوانى خوش ‍ صورت و شاداب است ، چنان بر خودش گریه مى کند مانند زن جوان مرده ، مى خواهد به حضور شما آید.
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: عیبى ندارد. جوان آمد و سلام عرض کرد، پس از جواب سلام پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: چرا گریه مى کنى ؟ گفت : چطور گریه نکنم گناهانى انجام دادم که خدا مرا نمى بخشد و مرا داخل جهنم خواهد کرد.
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: آیا براى خدا شریک قرار دادى ؟ گفت : نه ، فرمود: نفس محترمى را کشتى ؟ گفت : نه ، فرمود: گناهت اگر به اندازه کوه ها باشد خدا مى آمرزد.
جوان گفت : گناهان من از کوه ها بزرگتر است .
فرمود: آیا گناهت مثل هفت زمین و دریاها و ریگ ها و اشجار و آنچه در آن است از مخلوقات ، و به قدر آسمانها و ستارگان و به قدر عرش و کرسى مى باشد؟
گفت : گناهانم از همه اینها بزرگتر است .
فرمود: واى بر تو گناهان تو بزرگتر است یا پروردگار تو؟ جوان روى خود به زمین زد و گفت : منزه است خدا، از هر چیزى او بزرگتر است ....
فرمود: اى جوان یکى از گناهت را برایم نمى گوئى ؟ عرض کرد: چرا، بعد گفت : هفت سال کار من این بود که قبرها را مى شکافتم و کفن مرده ها را در مى آوردم و مى فروختم . شبى دخترى از دختران انصار مرد وقتى نبش قبر کردم و کفن را از تن او جدا کردم ، شیطان وسوسه کرد و با او مقاربت کردم ، وقتى برمى گشتم شنیدم که مرا صدا کرد اى جوان از فرمانرواى روز جزا نمى ترسى واى بر تو از آتش قیامت !!
جوان گفت : حال چه کنم ؟ پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: اى فاسق از من دور شو مى ترسم به آتش تو بسوزم .
او رفت و به یکى از کوه ها پناه برد و دو دست خود را به گردن بست مشغول توبه و عبادت و مناجات شد.
تا چهل روز شب و روز گریه مى کرد به نوعى که بر درنده ها و حیوانات وحشى اثر مى گذاشت . بعد از چهل روز از خدا طلب آتش یا آمرزش کرد تا در قیامت رسوا نشود.
خدا بر پیامبرش این آیه (253) را نازل کرد که آمرزش بهلول در آن بود. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم این آیه را با لبخند تلاوت مى کرد و بعد فرمود: کیست مرا به نزد آن جوان ببرد؟ معاذ گفت : مى دانم کجاست . پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم همراه معاذ نزدش رفتند دیدند میان دو سنگ سر پا ایستاده ، دستهایش به گردنش بسته ، رویش از شدت آفتاب سیاه و تمام مژه هاى چشمش از گریه ریخته و مشغول مناجات است و خاک بر سرش ‍ مى ریزد درندگان صحرا اطراف او را گرفته و پرندگان در اطراف بالاى سر او صف کشیده به حال او گریه مى کنند.
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم نزدیک رفته دستهاى او را با دست مبارک خود گشودند و خاک از سر او پاک کردند و فرمودند: بشارت باد تو را اى بهلول ، تو آزاده کرده خدائى از آتش .
پس به اصحاب فرمود: (این طور گناهان خود را تدارک و جبران کنید.)(254)