X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

حرص و طمع حریص حریصی

داستان حکایت روایت حکایات روایات درباره و درمورد حرص و طمع حریص حریصی


در ادامه مطلب

1- دواى حریص خاک گور
(سعدى ) گوید: شنیدم بازرگانى صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل غلام خدمتکار که شهر به شهر براى تجارت حرکت مى کرد. یک شب در جزیره کیش مرا به حجره خود دعوت کرد.
به حجره اش رفتم ، از آغاز شب تا صبح آرامش نداشت ، مکرر پریشان گویى مى کرد و مى گفت :
فلان انبارم در ترکمنستان است و فلان کالایم در هندوستان است ، این قباله و سند فلان زمین مى باشد، و فلان چیز در گرو فلان جنس است ، فلان کس ‍ ضامن فلان وام است ، در آن اندیشه ام که به اسکندریه بروم که هواى خوش ‍ دارد، ولى دریاى مدیترانه طوفانى است .
اى سعدى ! سفر دیگرى در پیش دارم ، اگر آن را انجام دهم ، باقیمانده عمر گوشه نشین گردم و دیگر به سفر نروم .
پرسیدم ، آن کدام سفر است که بعد از آن ترک سفر مى کنى و گوشه نشین مى شوى ؟
در پاسخ گفت : مى خواهم گوگرد ایرانى را به چین ببرم ، که شنیده ام این کالا در چین بهاى گران دارد، و از چین کاسه چینى بخرم و به روم ببرم ، و در روم حریر نیک رومى بخرم و به هند ببرم ، و در هند فولاد هندى بخرم و به شهر حلب (سوریه ) ببرم ، و در آنجا شیشه و آینه حلبى بخرم و به یمن ببرم ، و از آنجا لباس یمانى بخرم و به پارس (ایران ) بیاورم ، بعد از آن تجارت را ترک کنم و در دکانى بنشینم . او این گونه اندیشه هاى دیوانه وار را آن قدر به زبان آورد که خسته شد و دیگر تاب گرفتار نداشت ، و در پایان گفت : اى سعدى ! تو هم سخنى از آنچه دیده اى و شنیده اى بگو، گفتم :
آن را خبر دارى که در دورترین جا از سرزمین غور (میان هرات و غزنه ) بازرگان قافله سالارى از پشت مرکب بر زمین افتاد، یکى گفت :
چشم تنگ و حریص دنیاپرست را تنها دو چیز پر مى کند: یا قناعت یا خاک گور.(270)


2- حریص در عیش و عاقبتش 
(یزید بن عبدالملک ) (دهمین خلیفه اموى ) بعد از عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید. او بر خلاف خلیفه قبل شب و روز به عیش و نوش مشغول و با دو نفر کنیزان آواز خان و خوش سیما به نام سلامه و حبابه (271) به مجالس ‍ بزم مشغول بود.
سرانجام حبابه رقیب خود سلامه را بر کنار ساخت و افسار خلیفه را بدست گرفت .
مسلمه بن عبدالملک برادرش نزد او آمد و گفت : عمر بن عبدالعزیز آنقدر دادگستر بود، تو بر خلاف او به باده گسارى مشغول شدى و کشور را به دست آوازه خوانى به نام حبابه سپرده اى ؛ مردم منتظر دیدن تو هستند، ولى تو در دامن حبابه افتاده اى ، دست از او بکش به کار خلافت برس .
او تصمیم گرفت حرف برادر را گوش کند. روز جمعه تصمیم گرفت براى نماز بیرون رود حبابه کنیزان را سفارش کرد موقع بیرون آمدن خلیفه او را آگاه سازند.
کنیزان او را خبر کردند، و او با دعوى که به دست گرفته بود در برابر خلیفه ظاهر شد و با آواز دل کش این شعر را خواند:
(اگر عقل از سر داده رفته او را ملامت مکن ، بى چاره از شدت اندوه صبور شده است .)
خلیفه که دلبر خود را با آن حال دید و آن آواز دلنواز را شنید دست خود را مقابل صورتش گرفت و گفت : حبابه بس است چنین مکن و این شعر را خواند:
(زندگانى جز خوش گذرانى و کام گرفتن چیز دیگر نیست ، گر چه مردم تو را سرزنش کنند.) بعد فریاد زد اى جان جانان درست گفتى ، خدا نابود کند آن کسى را که مرا در مهر تو سرزنش مى کند؛ اى غلام برو به برادرم مسلمه بگو به جاى من به مسجد برود و نماز بخواند.
بعد فورى به عیش گاه رفتند و براى بهتر خوش گذرانى به (بیت الرس ) نزدیک دمشق رفتند و خلیفه به غلامان خود گفت : مردم پنداشته اند هیچ عیش و نوشى ، بى نیش نخواهد ماند، من مى خواهم دروغ آنان را آشکار سازم .
در آنجا ماندند تا نامه و خبرى نرسد، و مشغول نوش بى نیش باشند. از قضا دانه انارى به گلوى حبابه رفت و زیاد سرفه کرد و بمرد. خلیفه روز و شب تن مرده حبابه را در آغوش گرفته و گریه مى کرد و با آب دیده بدنش را تر مى کرد و مى بوئید با اصرار اقوام لاشه گندیده حبابه را دفن کردند و خلیفه هم بعد از پانزده روز بیشتر زنده نماند و نزد قبر حبابه او را به خاک سپردند.(272)


3- عیسى علیه السلام و مرد حریص 
(حضرت عیسى ) علیه السلام به همراهى مردى سیاحت مى کرد، پس ‍ از مدتى راه رفتن گرسنه شدند و به دهکده اى رسیدند. عیسى علیه السلام به آن مرد گفت : برو نانى تهیه کن و خود مشغول نماز شد.
آن مرد رفت و سه عدد نان تهیه کرد و بازگشت ، اما مقدارى صبر کرد تا نماز عیسى علیه السلام پایان پذیرد. چون نماز طول کشید یک دانه نان را خورد. حضرت عیسى علیه السلام سوال کرد نان سه عدد بوده ؟ گفت : نه همین دو عدد بوده است .
مقدارى بعد از غذا راه پیمودند و به دسته آهوئى برخوردند، عیسى علیه السلام یکى از آهوان را نزد خود خواند و آن را ذبح کرده و خوردند.
بعد از خوردن عیسى فرمود: به اذن خدا اى آهو حرکت کن ، آهو زنده شد و حرکت کرد. آن مرد در شگفت شد و سبحان الله گفت : عیسى علیه السلام فرمود: ترا سوگند مى دهم به حق آن کسى که این نشانه قدرت را براى تو آشکار کرد بگو نان سوم چه شد؟ گفت : دو عدد بیشتر نبوده است !
دو مرتبه به راه افتادند و نزدیک دهکده بزرگى رسیدند و به سه خشت طلا که افتاده بود برخورد کردند. آن مرد گفت : اینجا ثروت زیادى است ! فرمود: آرى یک خشت از تو، یکى از من ، خشت سوم را اختصاص مى دهم به کسى که نان سوم را برداشته ، آن مرد حریص گفت : من نان سومى را خوردم .
عیسى علیه السلام از او جدا گردید و فرمود: هر سه خشت طلا مال تو باشد.
آن مرد کنار خشت طلا نشسته بود و به فکر استفاده و بردن آنها بود که سه نفر از آنها عبور نمودند و او را با خشت طلا دیدند.
همسفر عیسى را کشته و طلاها را برداشتند، چون گرسنه بودند قرار بر این گذاشتند یکى از آن سه نفر از دهکده مجاور نانى تهیه کند تا بخورند. شخصى که براى آن آوردن رفت با خود گفت : نان ها را مسموم کنم ، تا آن دو نفر رفیقش پس از خوردن بمیرند و طلاها را تصاحب کند.
آن دو نفر هم عهد شدند که رفیق خود را پس از برگشتن بکشند و خشت طلا را بین خود تقسیم کنند. هنگامى که نان را آورد آن دو نفر او را کشته و خود با خاطرى آسوده به خوردن نانها مشغول شدند.
چیزى نگذشت که آنها بر اثر مسموم بودن نان مردند. حضرت عیسى علیه السلام در مراجعت چهار نفر را بر سر همان سه خشت طلا مرده دید و فرمود:(273) (این طور دنیا با اهلش رفتار مى کند.)(274)


4- ذوالقرنین (275)
(ذوالقرنین ) در سیرش چون به ظلمات وارد گشت به قصرى در آمد و دید جوانى با لباس سفید ایستاده و صورتش به سوى آسمان و دو دست بر لب دارد.
جوان از او پرسید کیستى ؟ گفت : ذوالقرنین .
جوان (اسرافیل ) گفت : هرگاه قیامت رسد من در صور خواهم دمید.
پس سنگى برداشت و به ذوالقرنین داد و گفت : اگر این سنگ سیر شد تو نیز هم سیر مى شود، اگر این سنگ گرسنه بود تو نیز گرسنه اى .
سنگ را گرفت و نزد یارانش آمد و آن را در ترازوئى گذارد و تا هزار سنگ دیگر به اندازه آن در کفه دیگر ترازو نهادند آن سنگ زیادتى داشت .(276)
خضر پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم نزدش آمد و سنگى در کفه اى نهاد و سنگى که ذوالقرنین آورده بود در کفه دیگر گذارد و قدرى خاک بر روى آن ریخت ، در این هنگام چون سنجیدند برابرى کرد.
ذوالقرنین از حضرت خضر علیه السلام علت را پرسید؟ گفت : خداوند خواست ترا آگاه کند که این همه کشورها را فتح کردى سیر نگشتى ؛ آدمى هرگز سیر نشود جز آنکه مشتى خاک بروى بریزند و شکمش را چیزى پر نکند جز خاک .
ذوالقرنین گریه کرد و گفت :
روزى دیگر بر مردى گذشت و دید بر سر قبرى نشسته و مقدارى استخوان پوسیده و جمجمه هاى متلاشى شده در پیش نهاده و آنها را زیر و رو مى کند.
پرسید: چرا چنین مى کنى ؟ گفت : مى خواهم استخوان پادشاهان از بینوایان جدا سازم ، نمى توانم .
اسکندر از او گذشت و گفت : مقصود او را از این کار من بودم ، پس از آن در (دومه الجندل )(277) منزل کرد و از جهانگیرى صرف نظر کرد و به بندگى مشغول گشت .(278)


5- اشعب بن جبیر مدنى (م 154)
او مردى احول چشم و دو طرف سرش بیمو و مخرج راء و لام نداشته و بسیار حریص و طماع به مال و خوردنیهاى دنیا بوده و هیچگاه از این جهت سیر نمى شد.
وقتى از او در این باره پرسیدند. گفت : از هر خانه اى که دودى برآید گمان برم که براى من طعامى مى سازند منتظر بنشینم ، چون انتظارم بسیار شود اثرى ظاهر نشود نان پاره خشک در آب آغشته کنم و بخورم .
چون صداى اذان بر جنازه اى به گوشم آید، گمان مى کنم که آن میت وصیت کرده که از مال من یک ثلث به اشعب دهید. پس به این گمان به خانه آن میت روم و همراه آنان در غسل و کفم و دفن مرده کمک کنم . بعد از دفن وقتى اثرى از وصیت مرده ظاهر نشود، ناامید به خانه خود باز گردم .
چون در کوچه ها گذرم ، دامن را گشاده دارم به گمان آنکه اگر همسایه اى از بامى یا دریچه اى ، چیزى پیش همسایه دیگر اندازد، شاید که خطا شود و در دامن من افتد. گویند: روزى در کوچه اى مى گذشت و جمعى اطفال بازى مى کردند، گفت : اى کودکان اینجا چرا ایستاده اید؟ و حال آنکه در سر چهار راه کسى یک خروار سیب سرخ و سفید آورده و بر مردم بخشش مى کند کودکان چون بشنیدند یک باره ترک بازى کرده و به طرف چهار راه دویدند.
از دویدن ایشان اشعب را حرص و طمع غلبه کرد و به دویدن افتاد. او راگفتند به خبر دروغ خود ساخته اى چرا مى روى ؟
گفت : دویدن اطفال از روى جدى بود و دویدن من از طمع مى باشد، شاید این صورت واقعى باشد من محروم مانم .(279)