X
تبلیغات
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

حق و باطل

داستان حکایت روایت حکایات روایات درباره حق و باطل



در ادامه مطلب

1 - حق مسلمان متوفى 
(زراره ) گوید: در تشییع جنازه مردى از قریش در خدمت امام باقر علیه السلام بودم و از جمله تشییع کنندگان ، (عطا) مفتى مکه بود، در این حال ناله و فریاد زنى بلند شد، عطا به او گفت : یا خاموش باش و یا من برمى گردم ، ولى آن زن ساکت نشد و عطا برگشت .
من به امام عرض کردم : عطا برگشت ، فرمود: براى چه ؟ گفتم : به خاطر فریاد و شیون این زن ، که به او گفت : خاموش باش والا برمى گردم ، چون خاموش ‍ نشد برگشت . امام فرمود:
با ما باش همراه جنازه برویم ، اگر ما چیزى از باطل را مقرون با حق یافتیم ، و حق را به خاطر باطل ترک کردیم حق مسلمان را اداء نکرده باشیم ، یعنى تشییع جنازه آن مرد مسلم که حق اوست ، به خاطر شیون یک زن (که به عقیده اهل غیر شیعه ممنوع است ) نباید ترک شود.
چون از اقامه نماز بر میت فراغت حاصل شد، صاحب مرده و متوفى به امام عرض کرد: شما بفرمائید خدایت رحمت کند، چون شما قادر به پیاده راه رفتن نیستید.
امام به تشییع ادامه داد، من عرض کردم صاحب مرده اجازه داده مرا مراجعت بفرمائید. فرمود: شما کارى دارى برو دنبال کارت ، همانا ما با اجازه این شخص نیامده ایم و با اجازه وى هم مراجعت نمى کنیم ، بلکه به خاطر اجر و پاداشى است که مى طلبیم ، چه آنکه به مقدار تشییع جنازه انسان ماءجور خواهد شد.(291)


2 - معاویه بن یزید
بعد از خلافت سه سال یزید که موجب قتل امام حسین علیه السلام و غارت و جنایات در مدینه و خراب کردن کعبه شد، بعد از او خلافت به فرزندش ‍ معاویه (ثانى ) رسید. او وقتى که شب مى خوابید دو کنیز یکى کنار سر او و دیگرى پائین پاى او بیدار مى ماندند تا خلیفه را از گزند حوادث حفظ کنند.
شبى این دو بى خیال اینکه خلیفه به خواب رفته است با هم صحبت مى کردند کنیزى که بالاى سر خلیفه بود گفت : خلیفه مرا از تو بیشتر دوست دارد، اگر روزى سه بار مرا نبیند آرام نمى گیرد آن کنیز دیگر گفت : جاى هر دو شما جهنم است .
معاویه خواب نبوده و این مطلب را شنیده و خواست بلند شود و کنیز را به قتل برساند اما خوددارى کرد تا ببیند این دو به کجا مى کشد.
کنیز علت را پرسید و دومى جواب داد: معاویه و یزید، جد و پدر این معاویه غاصب خلافت بودند و این مقام سزاوار خاندان نبوت است .
معاویه که خود را به خواب زده بود این مطلب را شنید و در فکر فرو رفت و تصمیم گرفت فردا خود را از خلافت باطل خلع و خلافت حق را به مردم معرفى کند.
فردا اعلام کرد مردم به مسجد بیایند، چون مسجد پر از جمعیت شد بالاى منبر رفت و پس از حمد الهى گفت : مردم خلافت ، حق امام سجاد علیه السلام است ، من و پدر و جدم غاصب بودند. از منبر به طرف خانه رهسپار شد و درب خانه را بر روى مردم بست . مادرش وقتى از این جریان مطلع شد نزد معاویه آمد و دو دستش را بر سر خود زد و گفت : کاش تو کهنه خون حیض بودى و این عمل را از تو نمى دیدم .
او گفت : به خدا سوگند دوست داشتم چنین بودم و هرگز مرا نمى زائیدى . معاویه چهل روز از در خانه بیرون نیامد، و سیاست وقت (مروان حکم ) را خلیفه قرار داد. مروان با مادر معاویه (زن یزید) ازدواج کرد و بعد از چند روز معاویه حق شناس را مسموم کرد.(292)


3 - پذیرش حرف حق 
در شبى از شبها، (سعید بن مسیب ) وارد مسجد پیامبر صلى الله علیه و آله شد و شنید، شخصى مشغول خواندن نماز است و با صدائى بسیار زیبا و بلند نماز مى خواند.
به غلام خود گفت : نزد این نمازگزار برو و به او بگو آهسته نماز بخواند. غلام گفت : مسجد متعلق به ما نیست و این شخص هم سهمى از آن دارد!
سعید خودش با صداى بلند گفت : اى نمازگزار، اگر در نمازت خدا را قصد کرده اى صدایت را آهسته کن ، اگر براى مردم نماز مى خوانى آنها نفعى براى تو ندارند.
نمازگزار که حرف حق را در نماز شنید، بقیه نماز را آهسته به جاى آورد سلام داد. بعد کفشهایش را برداشت و از مسجد خارج شد؛ دیدند این شخص امیر مدینه عمر بن عبدالعزیز است .(293)


4 - مست حق شناس شد
(ذوالنون مصرى ) گوید: وقتى از شهر مصر بیرون آمدم تا ساعتى در صحرا سیرى کنم . بر کنار رود نیل راه مى رفتم و به آب نگاه مى کردم . ناگاه عقربى دیدم که با سرعت مى آمد. گفتم : به کجا خواهد رفت ؟ چون به لب آب رسید غورباغه اى بر لب آب آمده بود و آن عقرب بر پشت او نشست و غورباغه شناکنان حرکت کرد. گفتم : حتما سرى در این قضیه است ، خود را بر آب زدم و به تعجیل از آب گذشتم و به کنار آب آمدم .
دیدم غورباغه به خشکى رسید و عقرب از پشت او به خشکى آمد. من دنبالش مى رفتم ، تا به زیر درختى رسیدم ، مردى را دیدم که در زیر سایه درخت خفته بود و مارى سیاه قصد او کرده بود که او را نیش بزند، که ناگاه عقرب بیامد و نیشى بر پشت مار زد و او را هلاک کرد.
پس عقرب آمد به لب آب ، بر پشت غورباغه نشست و از این طرف به آن طرف آب رفت .
من متحیر ماندم و گفتم : حتما این مرد یکى از اولیاى الهى است ، خواستم پاى او را ببوسم اما نگاه کردم دیدم جوانى مست است ، تعجبم بیشتر شد. صبر کردم تا جوان از خواب مستى بیدار شد.
چون بیدار شد مرا کنار خود دید، متعجب شد و گفت : اى مقتداى اهل زمانه بر سر این گناهکار آمده اى و اکرام فرموده اى ؟!
گفتم : از این حرفها نزن ، نگاه به این مار کن . چون مار را دید دست بر سر خود زد و گفت چه اتفاقى افتاده است ؟ تمام قضیه عقرب و غورباغه و مار را نقل کردم چون این لطف حق را درباره خودش بشنید و دید:
روى به آسمان کرد و گفت : اى که لطف تو با مستان چنین است با دوستان چگونه خواهد بود؟
پس در رود نیل غسلى کرد و روى به محل خود نهاد و به مجاهدت مشغول شد، و کارش به جائى رسید که بر هر بیمارى دعا مى خواند شفا مى یافت .(294)


5 - حق شناسى ابوذر
ابوذر وقتى شنید پیامبرى در مکه مبعوث شده ، به برادرش انیس گفت : بیا برو و اخبارى از او برایم بیاور.
برادر به مکه آمد و توصیف پیامبر صلى الله علیه و آله را برایش نمود. ابوذر گفت : آتش قلب مرا خاموش نکردى ، خود مهیاى سفر شد و به مکه آمد و در گوشه اى از مسجد خوابید تا روز سوم به هدایت على علیه السلام مخفیانه بر پیامبر صلى الله علیه و آله وارد شد و سلام کرد.
پیامبر صلى الله علیه و آله از نام و احوالش پرسید، او سر حال خودش را گفت و مسلمان شد. پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: به محل خود بازگرد و در مکه توقف مکن زیرا مى ترسم بر تو ستمى روا بدارند.
گفت : بخدائى که جانم در دست اوست در جلو چشمان مردم مکه فریاد مى کشم و به آواز بلند اظهار اسلام مى کنم .
از همانجا به (مسجد الحرام ) آمد و صدا بلند کرد و شهادتین را گفت . مردم مکه به طرف او حمله آوردند و آنقدر او را زدند که بى حال روى زمین افتاد. عباس عموى پیامبر صلى الله علیه و آله او را دید خود را بر روى او انداخت و گفت :
مردم واى بر شما مگر نمى دانید این مرد از طایفه غفار است ، و ایشان در سفر شام سر راه شمایند، و به این کلمات او را نجات داد.
روز دوم که حال ابوذر بهتر شد، باز ابوذر اظهار اسلام را نمود و مردم او را کتک مفصلى زدند. عباس سبب شد تا او از زیر کتکهاى مردم نجات یابد، و او به محلش بازگشت .(295)