X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

خیانت

 داستان در مورد حکایت روایت حکایات روایات درباره  خیانت



در ادامه مطلب

1- وزیر خیانتکار
در عهد پادشاهى گشتاسب ، او را وزیرى بود به نام (راست روشن ) که به سبب این نام مورد نظر گشتاسب بوده و بیشتر از وزاى دیگر مورد مرحمت قرار مى گرفت .
این وزیر، گشتاسب را بر مصادره رعیت تحرض مى کرد، و ظلم را در نظر او جلوه مى داد و مى گفت : انتظام امور مملکت به خزانه است و باید ملت فقیر باشند تا تابع گردند.
خود هم مال زیاد جمع کرد و با گشتاسب از در دشمنى در آمد. گشتاسب به خزانه رفت و مالى ندید تا حقوق کارمندان را بدهد و شهرها را خراب و مردم را پریشان دید و متحیر شد.
دلتنگ و تنها، سوار شد و به صحرا بیرون رفت و سیر مى کرد. در اثناى سیر در بیابان نظرش به گوسفندانى افتاد به آنجا رفت و دید، گوسفندان خواب و سگى بردار است ، تعجب کرد!!
چوپان را خواست و علت بردار شدن سگ را پرسید، گفت : این سگ امین بود، مدتى او را پروردم و در محافظت گوسفندان به او اعتماد کردم . بعد از مدتى او با مده گرگى دوستى گرفت و با او جمع شد. چون شب مى شد ماده گرگ گوسفندى را مى گرفت و نصف خودش مى خورد و نصف دیگر را سگ مى خورد.
روزى در گوسفندان کمبود و تلف مشاهده شد و پس از جستجو، به این خیانت سگ پى بردم . لذا سگ را بردار کردم تا معلوم شود جزاى خیانت و عاقبت بدکردار شکنجه و عذاب است !!
گشتاسب چون این جریان را شنید به خود باز آمد و گفت : رعیت همانند گوسفندان و من مانند چوپان ، باید حال مردم را تفحص کنم تا علت نقصان پیدا شود.
لذا به بارگاهش آمد و لیست زندانیان را طلب کرد و معلوم شد وزیر (راست روشن ) آنها را حبس کرده است و همه مشکلات از اوست . پس او را بردار کرد و اعلام نمود و گفت : ما به نام او فریفته شدیم .
کم کم مملکت آباد و تدارک کار گذشته کرد و در کار اسیران اهتمام داشت و دیگر بر هیچ کس اعتماد نمى کرد.(332)


2- خیانت در زیارت 
جناب حاج آقا حسن فرزند مرحوم آیت الله حاج آقا حسین طباطبائى قمى نقل کرد: که براى معالجه چشم از مشهد به طهران آمده بودم ، همان زمان یکى از تجار تهران که او را مى شناختم به قصد زیارت امام هشتم به خراسان رفت .
شبى از شبها در عالم خواب دیدم که در حرم امام هشتم مى باشم و امام روى ضریح نشسته اند، ناگاه دیدم آن تاجر تیرى به طرف مقابل امام پرتاب نمود و امام ناراحت شدند.
بار دوم از طرف دیگر ضریح تیرى به طرف امام پرتاب نمود و حضرت ناراحت شد. بار سوم تیر از پشت به جانب امام پرتاب نمود که این دفعه اما به پشت افتادند.
من از وحشت از خواب بیدار شدم . معالجه ام تمام شد و مى خواستم به خراسان مراجعت نمایم ، لکن توقف بیشترى کردم تا آن تاجر از خراسان برگردد و از حالش جویا شوم . از مسافرت برگشت و سوالاتى کردم امام چیزى نفهمیدم ، تا اینکه خوابم را برایش تعریف کردم .
اشک از چشمانش جارى شد و گفت : روزى وارد حرم امام رضا علیه السلام شدم و طرف پیش رو زنى دست به ضریح چسبانده و من خوشم آمد و دست خود را روى دست او گذاشتم ، زن رفت طرف دیگر ضریح ، من هم رفتم باز دست خود را بر روى دست او گذاشتم ، رفت طرف پشت سر، من هم رفت تا دست خود را به ضریح گذاشت ، دست خود را روى دست او گذاشتم ، از او سوال نمودم که اهل کجائى . گفت : اهل تهران ، با او رفاقت نموده و به تهران آمدیم .(333)


3- خیانت دختر به پدر
ساطرون که لقبش ضیزن بوده است پادشاه (حضر) که میان دجله و فرات قرار داشت بود. در آن جا کاخى زیبا وجود داشت که آنرا (جوسق ) مى نامیدند، او یکى از شهرهاى شاهپور ذى الاکتاف را غارت و تصرف و خواهر شاهپور را گرفت و مردم بسیارى را کشت .
چون شاهپور خبردار شد لشگرى جمع کرد. و به سوى او حرکت نمود. ضیزن در قلعه اى محکم متحصن شد و این محاصره چهار سال ادامه یافت و کارى از پیش نرفت .
روز دختر ضیزن بنام (نضیره ) که بسیار با جمال بود در بیرون قلعه مى گشت و شاهپور چشمش به او افتاد شیفته اش شد و برایش پیغام داد اگر راه تصرف قلعه را نشان دهى با تو ازدواج مى کنم .
نضیره که علاقه به شاهپور هم پیدا کرده بود شبى سربازان قلعه را از شراب مست و درب قلعه را به روى لشگریان شاهپور باز کرد، و (ضیزن ) پدرش ‍ کشته شد.
شاهپور با نضیره ازدواج کرد و شبى دید بستر او خون آلود است ، علت را جویا شد، دید برگ (مو) در بسترش بود، بخاطر لطافت اندام بدن خراشیده شد.
گفت : پدرت چه غذایى به تو مى داد؟ گفت : زرده تخم مرغ و مغز سر بره و کره و عسل . شاهپور ساعتى تاءمل کرد و گفت : تو با چنین وسایل آسایش ‍ پدر وفا نکردى آیا با من خواهى وفا کنى ، دستور داد به دم اسب او را بستند و اسب در بیابان تاختند، تا خارهاى بیابان از خون این دختر خیانت کار رنگین شود(334)


4- مرد هندى و امام ششم 
امام کاظم علیه السلام فرمود: روزى در خدمت پدر بودم و یکى از دوستان از دوستان وارد شد و گفت : عده اى در بیرون منزل ایستاده و اجازه ورود مى خواهند.
پدر فرمود: نگاه کن ببین کیستند. وقتى رفتم شتران زیادى را که حامل صندوقهائى بودند مشاهده کردم و شخصى هم سوار بر اسب بود. به او گفتم : تو کیستى ؟ گفت : مردى از هندوستان واراده تشرف به خدمت امام را دارم .
بازگشتم و به عرض ایشان رسانیدم . فرمود: اجازه به این خائن ناپاک مده . به آنها اجازه ندادم و مدت زیادى در همانجا اقامت کردند تا اینکه یزید بن سلیمان و محمد بن سلیمان واسطه شدند و اجازه ورود براى آنها گرفتند.
مرد هندى وقتى که وارد شد دو زانو نشست گفت : امام بسلامت باد، مردى از هندم ، مرا پادشاه با مقدارى از هدایا خدمت شما فرستاده ، چند روز است که به ما اجازه ورود نمى دهید آیا فرزندان پیامبران چنین مى کنند.؟
پدرم سر خود را به زیر انداخت و فرمود: علت آنرا بعد خواهى فهمید. پدرم مرا دستور داد نامه او را بگیرم و باز کنم . در آن نامه پادشاه هند پس از سلام نوشته بود:
من ببرکت شما هدایت یافته ام ، برایم کنیز بسیار زیبائى به هدیه آورده بودند، هیچ کس را شایسته آن کنیز نیافتم ، از این جهت او را به مقدارى لباس و زیور و عطر تقدیم شما مى کنم ، از میان هزار نفر صد از میان صد نفر ده نفر و از میان ده نفر کسى را که صلاحیت امانت دارى داشته باشد یکى را به نام (میزاب بن خباب ) تعیین کرد او را همراه هدایا و کنیز نزد شما فرستادم .
امام رو به او کرد و فرمود: برگرد اى خیانت کار، هرگز قبول امانتى که خیانت شده را نمى کنم ...!
مرد هندى سوگند یاد کرد که خیانت نکرده ام . پدر فرمود: اگر لباس تو گواهى به خیانت تو به کنیز دهد مسلمان مى شوى ؟ گفت : مرا معاف بدار. فرمودند: پس کارى که کردى به پادشاه هند بنویس ....!
مرد گفت : اگر چیزى در این خصوص شما مى دانى بنویس ، پوستینى بر دوش مرد بود و امام فرمود: آنرا بیانداز؛ پس پدرم دو رکعت نماز خواند بعد سر به سجده گذاشت وى فرمود: اللهم انى اسئلک بمعاقد العز... ایمانا مع ایمانهم ، از سجده سر برداشت و روى به پوستین کرد و فرمود: آنچه مى دانى درباره این مرد هندى بگو. پوستین همانند گوسفندى بهم آمد و گفت :
اى فرزند رسول خدا، پادشاه این مرد را امین دانست و نسبت به حفظ کنیز و هدایا او را سفارش زیادى کرد، همینکه مقدارى راه آمدیم به بیابانى رسیدیم ، در آن جا باران گرفت ، هر چه با ما بود از باران خیس شد و پر آب گردید. چیزى نگذشت که ابر بر طرف شد و آفتاب تابید. این خائن خادمى را که همراه کنیز بود صدا زد و او را روانه شهر نمود تا چیزى تهیه کند.
پس از رفتن خادم کنیز را گفت : در این خیمه که میان آفتاب زده ایم بیا تا لباسها و بدنت خشک شود کنیز وارد خیمه شد و در مقابل آفتاب لباس ‍ خود را تا ساق پا بالا زد، همینکه چشم این هندى به پاى او افتاد فریفته شد و کنیز را به خیانت راضى نمود.
مرد هندى از مشاهده این پوستین به اضطراب افتاد و اقرار کرد و تقاضاى بخشش نمود. پوستین به حالت خود برگشت ، امام دستور داد آنرا بپوشد.
همینکه پوستین بر دوش گرفت ، پوستین بر گردن و گلویش حلقه وار پیچید نزدیک بود آن مرد خفه و سیاه شود.
امام فرمود: اى پوستین او را رها کن ، تا پیش پادشاه برگردد، او سزاوارتر است که کیفر خیانت این شخص را کند؛ و پوستین به حالت اولیه برگشت .
هندى با وحشت تمام درخواست قبول هدیه اى را کرد..! امام فرمود: اگر مسلمان شوى کنیز را به تو مى دهم ، ولى او نپذیرفت .
امام هدیه را پذیرفت ولى کنیز را رد کرد و آن مرد هندى به هندوستان بازگشت . بعد از یک ماه ، نامه پادشاه هند رسید که بعد از عرض ارادت نوشته بود که : آنچه ارزش نداشت را قبول کردید ولى کنیز را قبول نکردید. این کار مرا نگران کرد و یا خود گفتم : فرزندان انبیاء داراى فراست خدادادى هستند، شاید آورنده کنیز خیانتى کرده باشد. لذا نامه اى بنام شما از خود نوشتم و به آن مرد گفتم : نامه شما رسید، و از خیانت در آن متذکر شدید.
به او گفتم جز راستى چیزى تو را نجات نخواهد داد، و او تمام قضیه خیانت کنیز و حکایت پوستین را برایم نقل کرد، و کنیز هم اعتراف کرد. دستور دادم هر دو را گردن زدند. من هم به یگانگى خدا و رسالت پیامبر گواهى و به عرض مى رسانم که من بعدا خدمت خواهم رسید طولى نکشید که تاج و تخت را رها کرد و به مدینه آمد و مسلمان حقیقى شد.(335)


5- حل مشکل !!
در زمان خلافت عمر، مردى از انصار به حالت مردن افتاد؛ دخترى داشت و آن را به دوستش که وصى او بود سپرد تا بعد از مرگش ، کاملا او را حفظ کند.
مرد به دستور خلیفه به سفر طولانى ماءمور شد، و به خانه آمد و سفارش ‍ اکید به همسرش کرد و بعد به مسافرت رفت ؛ و هر وقت نامه اى مى نوشت سفارش دختر رفیقش را مى کرد.
سفارشات پى در پى شوهر، همسر را به این گمان انداخت که شوهر مى خواهد از مسافرت بیاید و او را به عقد خود در آورد، و هووى من شود و مرا از چشم او بیاندازد.
لذا به همسایگى به زنى نابکار مشورت کرد و بعد تصمیم گرفتند شب دور هم بنشینند و دختر را شراب بدهند تا کاملا بى حال شد با انگشت تجاوز به بکارت او کنند؛ و همین کار را کردند..!!
بعد از چند روز شوهرش آمد سراغ دختر را گرفت ، زن گله کرد و گفت : او به حمام رفت وقتى برگشت دخترى خود را از دست داده بود.
مرد دختر را صدا زد و گله کرد و علت را پرسید؟ دختر گفت : زن تو افتراء بسته است و مرا شبى شراب داد و تجاوز به حریم من کرده است .
مرد براى حل این مشکل به حضرت امیر المؤ منین علیه السلام مراجعه کرد و حضرت زن و دختر را خواست و هر چه به زن گفتند: حقیقت را بگو نگفت . حضرت قنبر را فرستادند دنبال زن همسایه و او را آورد و شمشیر کشید و فرمودند: اگر واقع را نگوئى و آنچه مى گویم تکذیب کنى ، با این شمشیر گردنت رامى زنم !
حضرت خود قضایا را نقل کرد و زن همسایه تصدیق کرد. حضرت به آن مرد فرمود: زنت را طلاق بده ، و دختر را همانجا برایش عقد کردند و از آن زن دیه کار ناشایست را گرفتند.(336)