X
تبلیغات
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

درباره دنیا و جهان هستی

 داستان از حکایت درمورد روایت به حکایات روایات درباره دنیا و جهان هستی



در ادامه مطلب

1- عزت و ذلت 
هارون الرشید خلیفه عباسى بسیار برامکه را دوست مى داشت ، و آنان نوعا در سمت وزراء و اصحاب خاص محبوب بودند. در میان آنان به جعفر برمکى شدیدا علاقه داشت . تا اینکه بعد از 17 سال و 7 ماه عزت در سال 189 ه - ق به مسائلى چند، برامکه مورد غضب هارون الرشید قرار گرفتند و همگى به بدبختى و نکبت روزگار افتادند و دنیا کاملا بر آنان برگشت .
از جمله ، محمد بن عبدالرحمن هاشمى گوید: روز عید قربانى بود که وارد بر مادرم شدم ، دیدم زنى با جامه هاى کهنه نزد اوست و با او صحبت مى کند. مادرم گفت این زن را مى شناسى ؟ گفتم : نه ، فرمود: این (عباده ) مادر جعفر برمکى است .
من به جانب عباده رفتم و با او قدرى تکلم نمودم و پیوسته از حال او تعجب مى کردم . از او پرسیدم : اى مادر، از عجایب دنیا چه دیدى ؟ گفت : اى پسر جان روز عیدى مثل چنین روز (عید قربان ) بر من گذشت در حالى که چهار صد کنیز در خدمت من ایستاده بودند و من مى گفتم : پسرم جعفر حق مرا ادا نکرده و باید کنیزان و خدمتکاران من بیشتر باشد.
امروز یک عید است که بر من مى گذرد که منتهى آرزوى من دو پوست گوسفند است که یکى را فرش خود کنم و دیگرى را لحاف خود کنم .
من (محمد هاشمى ) پانصد درهم به او دادم و چنان خوشحال شد که نزدیک بود قالب نهى کند. گاه گاهى عباده به خانه ما مى آمد تا از دنیا رحلت کرد.(339)


2- على و بیت المال 
شعبى گوید: من همانند دیگر جوانان به میدان بزرگ کوفه وارد شدم ، امام على علیه السلام را بر بالاى دو طرف طلا و نقره دیدم که در دستش ‍ تازیانه اى کوچک بود و مردم را تجمع کرده بودند به وسیله آن به عقب مى راند.
پس به سوى آن اموال برگشت و بین مردم تقسیم مى کرد، به طورى که براى خودش هیچ چیز باقى نماند و دست خالى به منزلش بازگشت .
به منزل بازگشتم و به پدرم گفتم : امروز چیزى دیدم نمى دانم بهترین مردم بوده یا نه ؟!
پدرم گفت : پسرم چه کسى را دیدى ؟ آنچه را دیده بودم نقل کردم پدرم از شنیدن این جریان به گریه افتاد و گفت : اى پسرم تو بهترین کس از مردم را دیده اى .(340)
زاذان گوید: من با قنبر به سوى امیر المؤ منین رفتیم ، قنبر گفت : یا امیر المؤ منین برخیز که برایت گنجى مهم پنهان کرده ام ؟ فرمود: گنج چیست ؟ قنبر گفت : برخیز و با من بیا تا نشانت دهم .
امام برخاست و با او به خانه در آمد. قنبر کیسه بزرگى از کتان که پر از کیسه هاى کوچک طلا و نقره در آن بود آورد و گفت :
اى على علیه السلام مى دانم که شما چیزى را بر نمى دارى مگر آن که همه را تقسیم مى کنى ، این را فقط براى شما ذخیره کردم .!
امام فرمود: هر آینه دوست داشتم که در این خانه آتشى شعله مى کشید و همه را مى سوزانید، پس شمشیر از غلاف کشید و بر کیسه ها زد، طلا و نقره ها را میان کیسه ها به بیرون ریخته شدند.
سپس فرمود: اینها را میان مردم تقسیم کنید، و آنان هم چنین کردند، بعد فرمود: شاهد باشید که چیزى براى خود نگرفتم و در تقسیم بین مسلمانان کوتاهى نکردم ، و آنگاه فرمود: (اى طلاها و نقره ها غیر على علیه السلام را بفریبید)(341)


3- حضرت سلیمان 
سلیمان بن داود از نادر پیامبرانى بود که خداوند پادشاهى مشرق و مغرب زمین را به او داد و سالها بر جن و انس و چهارپایان و مرغان و درندگان غالب و حاکم و زبان همه موجودات را مى دانست ؛ که زبان از توصیف قدرت عظیم او قادر است . او به حق تعالى عرض کرد:
(بر من ملکى ببخش که بعد از من به احدى ندهى )! بعد از اینکه خداوند به او کرامت کرد، به خداى خود فرمود: یک روز تا شب به شادى نگذرانیده ایم ؛ مى خواهم فردا داخل قصر خود شوم و بر بام قصر برآیم و نظر به مملوک خود کنم ؛ کسى را اجازه ندهید نزد من آید که شادیم تبدیل به حزن نشود.
روز دیگر بامداد عصاى خود رابه دست گرفت و بر بلندترین جائى از قصرش بالا رفت و ایستاد و تکیه بر عصا، نظر به رعیت و ممکلت خویش ‍ مى کرد و به آنچه حق تعالى به او داده ، خوشحال بود.
ناگاه نظرش به جوان خوش روى پاکیزه لباس افتاد که از گوشه قصرش پیدا شد. فرمود: چه کسى ترا اجازه داده تا داخل قصر شوى ؟ گفت : پروردگار، فرمود: تو کیستى ؟ گفت : عزرائیل ، پرسید براى چه کار آمده اى ؟ گفت براى قبض روح ، فرمود: امروز مى خواستم روز شادى برایم باشد خدا نخواست ؛ به آنچه ماءمورى انجام بده .!
پس عزرائیل روح حضرت سلیمان را قبض نمود بر همان حالت که بر عصا تکیه کرده بود! مردم از دور بر او نظر مى کردند و گمان مى کردند زنده است .
چون مدتى گذشت اختلاف در میان مردم افتاد، عده گفتند، چند روز نخورده و نیاشامیده پس او پروردگار ماست ، گروهى گفتند: او جادوگر است این چنین در دیده ما کرده که ایستاده است در واقع چنین نیست ، گروه سوم گفتند: او پیامبر خداست . خداوند موریانه را فرستاد که میان عصاى او را خالى کند. عصا شکست و او بیفتاد، و بعد متوجه شدند او چند روز پیش ‍ از دنیا رحلت کرده بود(342)


4- دنیا دوستى طلحه و زبیر
طلحه و زبیر، از سرداران صدر اسلام بودند و در میدانهاى جهاد اسلامى خدمات شایانى کردند، بعد از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مخصوصا زبیر شدیدا طرف دارى امیر المؤ منین مى کرد و هیچگاه ترک نصرت امام نکرد.
تا اینکه عثمان را کشتند، و مردم على علیه السلام را به رهبرى برگزیدند؛ آنها نزد امام آمدند و رسما از او تقاضا کردند تا آنها را به فرماندارى بعضى شهرها منصوب کند.
وقتى که با جواب منفى امام روبرو شدند، توسط (محمد بن طلحه ) این پیام خشن را به آن حضرت رساندند:
(ما براى خلافت تو فداکاریهاى بسیار کردیم ، اکنون که زمام امور به دست تو آمده ، راه استبداد را به پیش گرفته اى و افرادى مانند مالک اشتر را روى کار آورده اى و ما را به عقب زده اى )
امام توسط محمد بن طلحه پیام داد چه کنم تا شما خشنود شوید؟ آنها در جواب گفتند: یکى از ما را حاکم بصره و دیگرى را فرماندار کوفه کن .
امام فرمود: (سوگند به خدا، من در اینجا (مدینه ) آنها را امین نمى دانم ، چگونه آنها را امین بر مردم کوفه و بصره نمایم )
بعد از محمد بن طلحه فرمودند: (نزد آنها برو و بگو: اى دو شیخ از خدا و پیامبرش نسبت به امتش بترسید، و بر مسلمانان ظلم نکنید، مگر سخن خدا را نشنیده اید که مى فرماید:
(این سراى آخر را تنها براى کسانى قرار مى دهیم که اراده برترى جویى در زمین ، و فساد را ندارد و عاقبت نیک براى پرهیزکاران است )(343)
آنان چون به ریاست و پول دنیا نرسیدند قصد کردند به مکه بروند نزد امام آمدند و اجازه انجام عمره به مکه را خواستند. امام فرمود: (شما قصد عمره ندارید) آنان قسم یاد کردند خلافى ندارند و بر بیعت استوارند.
آنان به امر امام بیعت خود را با حضرت تجدید کردند، بعد به مکه رفتند و بیعت را شکستند، و تشکیل سپاه دادند و براى جنگ جمل به همراه عایشه به بصره حرکت کردند!!
در بین راه به (یعلى بن منبه ) که حدود چهار صد هزار دینار از یمن براى امام مى برد برخورد کردند، و پولها را به زور از او گرفتند و صرف جنگ با امام کردند.
در این جنگ (سال 36 ه - ق ) سیزده هزار از سپاه طلحه و زبیر، و پنج هزار از سپاه امام کشته شدند؛ و عاقبت طلحه توسط مروان که از سپاه خودش بود هدف تیر قرار گرفت و کشته شد؛ مروان گفت : انتقام خون عثمان را از طلحه گرفتم .
زبیر هم از جنگ کنار رفت و در راه توسط (ابن جرموز) کشته شد؛ و عاقبت دنیا دوستى و ریاست پرستى آنان جز مرگ ننگین نبود.(344)


5- چه خواست چه شد!
در 23 محرم سنه 169 ه - ق مهدى عباسى در (ماسبذان ) وفات کرد و خلافت به پسرش موسى ملقب به هادى عباسى که در آن وقت در جرجان به جنگ اهل طبرستان رفته بود، رسید.
هارون الرشید برادر هادى از براى او از اهل ماسبذان و بغداد بیعت گرفت و قاصدى براى او فرستاد، و او زود به جانب پایتخت آمد و بیعت کرد.
هرثمه بن اعین تمیمى گوید: هادى عباسى شبى مرا به خلوت طلبید و گفت : هیچ مى دانى که ما از این سگ ملحد یعنى (یحیى بن خالد) چه ها مى کشیم ، خلق را از من متغیر گردانید و مردم را به محبت هارون الرشید دعوت مى کند، باید الآن به زندان بروى و سر او را از بدن جدا سازى .
بعد به خانه برادرم هارون الرشید بروى و او را به قتل برسانى . سپس به زندان برو و هر کس از آل ابوطالب یافتى هلاک نمایى .
بعد سپاهى تهیه کن و به کوفه برو اولاد عباس را از خانه هایشان بیرون بیاور
خانه هایشان را آتش بزن .
من از شنیدن این او امروز به لرزه افتادم و زبان به تضرع گشودم و گفتم : اینهمه کارهاى بزرگ و سخت را قادر نیستم !
گفت : اگر سستى در اوامرم کنى تو را مى کشم . سپس مرا همانجا نگه داشت و به (حرم سراى ) خود رفت .
من گمان کردم چون کراهت در این کارها داشتم ، کس دیگر را براى امور ماءمور بسازد مرا به قتل برساند.
با خود شرط کردم اگر از این کار سخت خلاص شوم ، به سفر روم و به جائى روم که کسى مرا نشناسد.
ناگاه خادمى آمد و گفت هادى عباسى تو را مى طلبد؛ من شهادتین به زبان گذرانیدم و حرکت کردم ، وسط راه صداى زنى شنیدم ، توقف کردم ، شنیدم که مى گفت : اى هر ثمه خیزران مادر هادى ، بیا ببین ما را چه بلا افتاده است !
رفتم درون خانه در پس پرده ، خیزران گفت : وقتى هادى به درون خانه آمد من مقنعه از سرم باز کردم و درباره هارون الرشید در خواست عفو و محبت نمودم ، او سخن مرا رد کرد و سرفه شدیدى کرد، بعد آب آشامید و آب تاءثیرى نداشت و هماندم مرد (18 ربیع الاول 170 ه‍ ق )
اکنون یحیى بن خالد را خبردار کن تا بیعت براى پسرم هارون الرشید بگیرد. آمدم یحیى را خبردار کردم بعد رفتم منزل هارون او مشغول قرائت قرآن بود و به خلافت سلام کردم و او استبعاد کرد و حقیقت را گفتم ، در همان شب خبر تولد ماءمون فرزند هارون الرشید را به او رساندند.

ضطرین