X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

دین و مذهب

داستان از حکایت درمورد روایت به حکایات روایات درباره دین و مذهب




در ادامه مطلب

1 - دین مرد
حضرت على علیه السلام در محلى عبور مى کردند، گروهى از بچه ها را دیدند که مشغول بازى هستند، ولى یک بچه در کنار ایستاده و غمگین و بازى نمى کند. نزدش رفت و پرسید: نام تو چیست ؟ گفت : (مات الدین : دین مرد).
امام سراغ این راز نهفته گرفتند و از پدر این کودک سؤ ال کردند! گفتند: پدرش مرده و مادرش زنده است . امام مادر فرزند را خواست و علت این نام را پرسیدند! مادر گفت : در ایامى که این بچه در رحم من بود پدرش به مسافرت رفت و پس از مدتى همسفران آمدند و گفتند: شوهر تو در مسافرت بیمار شد و از دنیا رفت ، از ما خواهش کرد که اگر بچه ام به دنیا آمد نام او را (مات الدین ) بگذارید.!!
امام به اسم (مردن دین )، پى به رمز و علت آن برد و اعلام کرد مردم در مسجد جمع شوند. سپس همسفران پدر کودک را که چهار نفر بودند خواست و یکى یکى را جداگانه سؤ الاتى نمود.
به مردم فرمود: هرگاه من صدائى به تکبیر بلند کردم شما هم تکبیر بگوئید. از اولى راز قتل را جویا شد، و او که از این سئوال میخکوب شده بود گفت : من فقط طناب را حاضر کردم . صداى تکبیر امام بلند شد و مردم هم تکبیر گفتند.
دومى هم گفت : من طناب را به گردنش بستم و دیگر تقصیرى ندارم ؛ سومى گفت : من چاقو را آوردم و چهارمى به طور واضح جریان را شرح داد که براى تصاحب اموال او، گروهى او را به قتل رساندیم . امام تکبیر گفت و مردم هم صدا به تکبیر بلند کردند.
امام اموال مسروقه را از آنها گرفت و به مادر بچه تحویل داد و آنها را سخت مجازات کرد، و بعد به مادر فرزند فرمود: اسم بچه را (عاش الدین : دین زنده است ) صدا بزنید(368).

2 - دیندارى فرزانه دزفول 
وقتى شیخ مرتضى انصارى مرجع یگانه مى شود با همه آوازه و بلندى افکار در علم فقه و اصول ، از دنیا مى رود، با آن ساعتى که به صورت یک طلبه فقیر دزفولى وارد نجف شده بود فرقى نکرده بود.
وقتى که خانه او را نگاه مى کنند، مى بینند مثل فقیرترین مردم زندگى میکند. یک نفر به ایشان مى گوید: آقا! خیلى هنر مى کنید که این همه وجوهات در دست شما مى آید، هیچ تصرفى در آنها نمى کنید؟! مى فرماید:
چه هنرى کرده ام ؟ عرض مى کنند: چه هنرى از این بالاتر؟ آیا هنرى از این بالاتر مى شود! فرمود: حداکثر کار من ، کار خرکچیهاى کاشان است که مى روند تا اصفهان و برمى گردند.
خرکچیهاى کاشان را که پول به آنها مى دهند که بروند از اصفهان کالا بخرند و بیاورند کاشان ، آیا شما دیده اید که اینها به مال مردم خیانت کنند؟ آنها امین هستند، حق ندارند. این مسئله مهمى نیست که به نظر شما مهم آمده است (369).


3 - دین کنار تخت شاهى 
در زمان خلیفه دوم ، سعد وقاص باتفاق عده اى به طرف عراق رهسپار شدند. یزدگرد پادشاه ایران در مدائن بود. کسى را نزد سعد فرستاد تا چند نفر به دربار بیایند، تا از مقصد ایشان باخبر شود.
چون به مجلس پادشاه آمدند، او مشغول آشامیدن شراب بود و دستور داد بساط شراب را جمع کنند. فرستادگان به حضور آمدند و مغیرة بن عامر کنار تخت شاهى جنب پادشاه نشست .
یزدگرد اعتراض کرد و بعد گفت : شما عربها به عنوان تجارت و گدائى به مملکت ما مى آمدید، پس از خوردن غذاهاى لذیذ و آبهاى گوارا اینک رفتید و دوستان خود را خبر کردید و حالا آمدید و مى گویید (دینى تازه ) هم آورده اید.
مثل شما مانند آن روباهى است که به باغى رفت و بناى خوردن انگورها کرد، صاحب باغ هم او را آسیبى نرسانید. روز دیگر رفت روباههاى دیگر را خبر کرد و آمدند به خوردن انگور مشغول شدند. صاحب باغ آمد سوراخها را بست به حساب همه روباهها رسید.
اگر من بخواهم مى توانم ولى مى دانم شما به خاطر تنگى مال و معیشت لشکرکشى کرده اید. من شما را نعمتهاى فراوان مى دهم ، امیرى بر شما نصب مى کنم تا روزگارتان به خوبى بگذرد.
مغیرة بن عامر گفت : آنچه از تنگى معیشت گفتى درست است ، و ما هم روزى موش و سوسمار مى خوردیم و حلال از حرام نمى دانستیم و پسر عموى خویش را براى یک شغلم مى کشتیم و به آن مباهات مى کردیم تا اینکه خداوند به وسیله پیامبرش دینى براى ما آورد، و ما را از پرستش بتها باز داشت و به خداپرستى هدایت کرد و هر کشورى که به وسیله مسلمانان مفتوح شود غنائم را باسیه عطا کند؛ و ما بزودى به کشور شما خواهیم آمد.
اکنون اى یزدگرد تو را به سه کار مخیر مى کنم : یا مسلمان شو تا پادشاهیت دوام یاید. یا جزیه بده ، یا آماده جنگ شو.
یزدگرد از این سخن برآشفت و گفت : بین من و شما جز شمشیر نخواهد بود. آنان را از درگاه خود راند، بعد جنگ درگرفت و مسلمانان پیروز شدند(370).


4 - دیندارى ابوجعفر حسینى 
ابو جعفر محمد حسینى (371) که با چهار واسطه به امام حسین علیه السلام مى رسید مردى فقیه و اهل زهد و عبادت بود و در ایام معتصم خلیفه عباسى بر علیه ستم او خروج کرد. معتصم به دفع او پرداخت و او به ایران آمد و به شهرهاى خراسان و سرخس و طالقان و نسا و مرو منتقل و گروهى بسیار از مردم ایران با او بیعت کردند.
در مرو چهل هزار نفر با او بیعت نمودند. شبى که لشگرش جمع شدند، صداى گریه اى شنید. تحقیق کرد و فهمید که یکى از لشگریانش نمد مرد جولائى (بافنده ، نساج ) با زور گرفتند و این گریه از آن مرد است .
ابوجعفر آن غاصب را طلبید و سبب این کار زشت را از او خواست ! گفت : ما در بیعت تو درآمدیم که مال مردم را ببریم و هر چه مى خواهیم بکنیم .
ابوجعفر نمد را به صاحبش داد و آنگاه فرمود: به چنین مردم نتوان در دین خدا یارى جست ، امر کرد لشگر متفرق شوند؛ با اصحاب خاص خود به طالقان رفت ...(372)


5 - دین فروشى سمره 
سمره بن جندب اهل بصره بود. پس از مرگ پدر همراه مادرش به مدینه آمد؛ مادرش به یکى از یاران رسول خدا به نام مرى بن شیبان شوهر کرد و سمره در دامن او بزرگ شد؛ با اینکه نوجوان بود تیرانداز خوبى بود، پیامبر او را اجازه داد در جنگ احد شرکت کند و در بیشتر جنگها شرکت کرد.
او در زمان معاویه همانند بعضى صحابه فاسق و دروغگو، براى گرفتن پول ، به جعل احادیث در مدح معاویه و نقل احادیث از پیامبر در مذمت امیرمؤ منان علیه السلام اقدام کرد.
معاویه به او گفت : صد هزار درهم مى دهم تا این آیه (را که در مذمت منافقان نازل شده ) به على بن ابى طالب نسبت بدهى .!
آیه اینست : (بعضى از مردم (اخنس بن شریق ) از گفتار دلفریب خود تو را به شگفت آرند از چرب زبانى و دروغ به متاع دنیا رسند، و از نادرستى و نفاق خدا را بر راستى خود گواه گیرند، و این کس بدترین دشمن اسلام است . چون از حضور تو دور شوند (و قدرت یابند) کارش فتنه و فساد است ، بکوشد تا حاصل خلق به باد فنا دهد و نسل بشر را قطع کند و خدا مفسدان را دوست ندارد)(373)
و این آیه را (که پس از خوابیدن امیرمؤ منان در رختخواب پیامبر، در شاءن حضرت على علیه السلام نازل شده ) بگو در شاءن ابن ملجم نازل شده است ، آیه این است : (و برخى از مردمان از جان خود در راه رضاى خدا درگذرند و خدا دوستدار چنین بندگان است )(374)
سمره پیشنهاد معاویه را نپذیرفت . معاویه گفت : دویست هزار درهم مى دهم قبول کن ، او نپذیرفت .
معاویه چهار صد هزار درهم وعده داد و او پذیرفت و این دو آیه که اولى درباره منافقین بوده به امیرالمؤ منین نسبت ، و آیه دوم که درباره امیرالمؤ منین نازل شده ، به ابن ملجم نسبت داد، و با این کار دین فروشى خود را ثابت کرد.(375)