X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

حکایت

داستان از حکایت درمورد روایت به حکایات روایات درباره ریا



در ادامه مطلب

1- سمعان 
ابراهیم ادهم گفت : من معرفت را از یک راهب به نام (سمعان ) فرا گرفتم روزى وارد صومعه او شدم و گفتم : اى سمعان ! چند وقت است که در این صومعه هستى ؟
گفت : هفتاد سال ، گفتم : در این مدت غذاى تو چه بود؟ گفت : چرا چنین سوالى مى کنى ؟ گفتم : دوست دارم بدانم .
راهب گفت : شبى یک دانه فندق مى خورم ! گفتم : چه چیزى قلب تو را مشغول کرده بود که این یک دانه فندق تو را کافى بود؟
گفت : عده اى از پیروانم هر سال در روز معینى به اینجا مى آیند و صومعه ام راتزین مى کنند و مرا گرامى مى دارند و در صومعه ام طواف مى کنند و مى روند.
هر زمان که نفسم از عبادت و تنهائى و گرسنگى خسته و سنگین مى شود به یاد آن روز ریائى مى افتم که چه عزتى مى یابم !! پس کوشش یک ساله من براى عترت آن روز است .(403)


2- ملا عبدالله شوشترى (م 1021)
از عالمانى که وارسته و صاحب مجاهدات و کرامات ، و داراى اخلاق طاهره و نفس زاهره بود ملاعبدالله شوشترى بود. او استاد محمد تقى مجلسى اول بود، و داراى تاءلیفاتى از قبیل مجامع الفوائد در هفت جلد بود(404) ایشان معاصر مرحوم شیخ بهائى ، بود روزى به دیدار شیخ رفت و ساعتى نزدش نشست تا آنکه بانگ اذان بلند شد. شیخ بهائى به ملاعبدالله گفت : همین جا نماز بخوانید تا ما هم به شما اقتدا کنیم و به فیض جماعت برسیم .
ملا تاءملى کرد و نپذیرفت که نماز را در خانه شیخ بخواند بلکه برخواست و به خانه خویش رفت .
از او پرسیدند: چگونه خواهش شیخ را اجابت نکردید با اینکه نماز در اول وقت را اهتمام دارید؟
فرمود: در حال خود تاءملى کردم ، دیدم چنان نیستم که اگر شیخ ، پشت سر من نماز بخواند تغییر نکنم ، بلکه در حالم تغییر پیدا مى شود، براى همین اجابت نکردم .(405)


3- دو لباس 
سفیان ثورى در مسجد الحرام مى گذشت ، امام صادق علیه السلام را دید که لباس با ارزش خوبى بر تن دارد. گفت : والله به نزد او مى روم و توبیخش ‍ مى کنم ...!
آنگاه نزدیک رفت و گفت : یا بن رسول الله ! به خدا قسم لباسى را پوشیده اى نه رسول خدا همانندش را پوشیده ، نه على علیه السلام و نه هیچیک از پدرانت .
امام فرمود: در عصر پیامبر مردم دست به گریبان فقر و تنگدستى بودند، اما بعدا دنیا رو به گشایش نهاد، و شایسته ترین اهل دنیا در استفاده از فراخى ، نیکان مى باشند.
پس این آیه را خواند: (اى پیامبر بگو چه زینتهاى الهى را که براى بندگان خود بوجود آورده و روزیهاى پاکیزه را حرام نموده است )(406)
فرمود: پس ما شایسته کسانى هستیم که آنچه را خدا عطا فرموده ، مورد استفاده ، قرار دهیم .
اى سفیان ! آنچه را که مى بینى من پوشیده ام ، بخاطر مردم و حفظ آبروست ، آنگاه دست او را گرفت و لباس خود را عقب زد و لباس زیرینش را، که زبر و خشن بود نشان داد و فرمود:
این را براى خودم و آنرا که دیدى براى مردم پوشیدم ، آنگاه با گرفتن و بالا زدن لباس سفیان ، لباس زیرینش نمایان شد و فرمود: تو این لباس رو را براى مردم پوشیده اى و لباس زیرین را که مخفى است براى راحتى و تن پرورى پوشیده اى (407)


4- عبادت ریائى 
عابدى بود که هر کار مى کرد نمى توانست اخلاص خود را حفظ کند و ریاکارى نکند، روزى چاره اندیشى کرد و با خود گفت : در گوشه شهر، مسجدى متروک هست که کسى به آن توجه ندارد و رفت و آمد نمى کند، خوبست شبانه به آن مسجد بروم ، تا کسى مرا ندیده خالصانه خدا را عبادت کنم .
نیمه هاى شب تاریک ، مخفیانه به آن مسجد رفت ، و آن شب بارانى بود و رعد و برق شدت داشت .
او در آن مسجد مشغول عبادت شد، کمى که گذشت ، ناگهان صداى شنید، با خود گفت : حتما شخصى وارد مسجد شد، خوشحال گردید و برکیفیت و کمیت نمازش افزود و همچنان با کمال خوشحالى تا صبح به عبادت ادامه داد، وقتى که هوا روشن شد، خواست از مسجد بیرون بیاید زیر چشمى نگاه کرد، آدم ندید بلکه مشاهده کرد سگ سیاهى است که بر اثر رعد و برق و بارش نتوانسته در بیرون بماند و به مسجد پناه آورده بود.
بسیار ناراحت شد و اظهار پشیمانى کرد و پیش خود شرمنده بود که ساعتها براى سگ ریائى عبادت مى کرده است ، خطاب به خود گفت : اى نفس ! من فرار کردم و به مسجد دور افتاده آمدم تا با اخلاص خداى را عبادت کنم اینک براى سگ سیاهى عبادت کردم ، واى بر من چقدر مایه تاءسف است .(408)


5- اطلاع دادن مردم از عبادت 
در بنى اسرائیل عابدى بود که پس از سالیان دراز عبادت و بندگى از خداوند در خواست کرد که مقامش را به او نشان دهد و گفت :
خدایا اگر کارهایم پسندیده تو است در کار نیک جدیت بیشترى کنم و اگر مورد رضایت تو نیست قبل از مرگم جبرانش کنم و به عبادت پردازم .
در خواب به او خبر دادند که ترا در نزد خدا هیچ عمل خوبى نیست ! گفت : خداوندا پس اعمال من به کجا رفت ؟ گفتند: تو عملى نداشتى زیرا هرگاه کار خوبى مى کردى به مردم خبر مى دادى ، و جزاى چنین عملى همان قدر است که تو خشنود مى شدى از اطلاع مردم بر کار خوبت ؛ این وضع بر عابد دشوار آمد و محزون گردید.
براى مرتبه دوم در خواب دید که به او خبر دادند که اینک جان خود را از ما بخر، در روزهاى آینده ، به صدقه اى که هر روز به عدد رگهاى بدنت باشد بده !
گفت : خدایا چگونه با دست تهى این انفاق را بکنم ؟ جواب شنید: ما هر کسى را به مقدار طاقتش تکلیف مى کنیم ، هر روز سیصد و شصت مرتبه بگو: (سبحان الله و الحمد الله و لا اله الا الله و الله اکبر و لا حول ولا قوه الا بالله ) هر کلمه اى از آن صدقه اى از رگ بدن است .
عابد که این سخن را شنید شادمان شد و گفت : خدایا بیش از این بفرما، به او در خواب گفتند: اگر زیادتر بگوئى جزاى زیادترى خواهد برد.(409)