X
تبلیغات
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

درباره شرک ورزیدن

داستان از حکایت درمورد روایت به حکایات روایات درباره شرک ورزیدن




در ادامه مطلب

1 - على بن حسکه 
سهل بن زیاد آدمى گوید: بعضى از دوستان ما به امام عسگرى نامه نوشتند که : على بن حسکه مدعى است از دوستان و مریدان شماست و معتقدتر مى باشد که شما خدائید، و او باب سوى شما و پیامبر است ، و عقیده دارد که نماز و زکات و حج و روزه معرفت شماست و هر کس بر این عقیده باشد مؤ من کامل است و بقیه اعمال نماز و روزه از او ساقط مى گردد؟!
امام در جواب نامه نوشتند، على بن حسکه دروغ مى گوید، لعنت خدا بر او باد، من او را جزء دوستانم نمى شناسم ، بخدا سوگند محمد صلى الله علیه و آله و پیامبران قبل از او به یکتاپرستى و نماز و زکات و روزه و حج و ولایت مبعوث شدند. محمد صلى الله علیه و آله کسى رابه سوى خداى یکتا بدون شریک دعوت نکرد ما همه جانشینان رسول خدا و بندگان خدائیم و براى او شریک قائل نیستیم ،... اگر یکى از آنان را دیدید (بخاطر حرفهاى شرک ) با سنگ مغزش را متلاشى سازید.
على بن حسکه از غلات و عقاید انحرافى داشته و شاگردانى همانند قاسم شعرانى و یقطینى و ابن بابا و محمد بن موسى شریفى را پرورش داده بود که امام با این جمله که (از اینان بیزارى مى جویم و خدا آنها را لعنت کند، این عقیده شرک آلود را تخطئه کردند)(429).


2 - مشرک مؤ من شد
شبیه بن عثمان یکى از مشرکان بوده برادر و پدرش در جنگ احد به دست مسلمانان کشته شدند، او در کمین رسول خدا صلى الله علیه و آله بود در یک فرصت مناسب ، آن حضرت را بکشد و انتقام خون برادر و پدرش را از آن حضرت بگیرد.
سالها گذشت تا ماجراى جنگ حنین در سال هشتم هجرت به پیش آمد، در آن بحران (شبیه ) با خود گفت : اکنون فرصت خوبى است ، خود را آماده ساخت و به پشت سر پیامبر صلى الله علیه و آله رسانید تا توطئه خود را اجرا سازد.
خداوند پیامبر صلى الله علیه و آله را از سوء قصد شیبه آگاه کرد. پیامبر بى درنگ به عقب برگشت و مشتى بر سینه شیبه زد و فرمود: (پناه مى برم به خدا از شر تو اى شیبه )
شیبه مى گوید لرزه بر اندامم افتاد، ناگهان چهره پیامبر را دیدم ، همان دم احساس کردم او محبوبترین افراد در نزدم است ، و حتى او را از گوش و چشمم عزیزتر مى دانم .
همان دم با گواهى دادن به یکتایى خدا و رسالت پیامبر صلى الله علیه و آله مسلمان شدم و گفتم : گواهى مى دهم که خداوند تو را از نیت مخفى من آگاه ساخت (430) پیامبر دست بر سینه ام نهاد و فرمود: (خدایا شیطان را از او دور گردان )... پس از خاتمه جنگ پیامبر به من فرمود: (آنچه خداى برایت خواسته بهتر از آن بود که مى خواستى )(431).


3 - شرک خفى 
ابو سعید خدرى گوید: ما عده اى بودیم که در زمان و شرایط سخت و دشوارى طبق نوبت تنظیم شده از رسول خدا، حراست مى کردیم .
بعد از مدتى که گذشت ، یک گروه از نگهبانان عادت کرده بودند که در گوشى و آهسته با یکدیگر نجوى کنند و سخن بگویند و منهم میان آنها بودم .
رسول خدا یکشب بر ما وارد شد، وقتیکه مشاهده کرد بعضى در گوشى صحبت مى کنند، فرمود: این نجوى (در گوشى سخن گفتن ) چیست ؟ آیا شما از آن نهى نشده اید؟ (هرگاه سخن به راز و نجوى گوئید هرگز به مطالب بد و دشمنى و مخالفت رسول صلى الله علیه و آله نگوئید)(432).
گفتیم : در پیشگاه خدا و رسولش توبه کردیم ، ما درباره دجال صحبت مى نمودیم .
فرمود: مى خواهید شما را از کسى که در نزد من خطرش بیشتر از دجال است به شما معرفى نمایم ؟ آنگاه فرمود:
شرک خفى یعنى انسانى عهده دار کارهاى ناشایسته و گناه دیگران گردد، خطرش از دجال بیشتر است (433)


4 - هم کفر هم شرک 
بعد از وفات هشام بن عبدالملک خلیفه اموى ، ولید بن یزید در سنه 125 بر خلافت استوار شد. او از کسانى بود که پیامبر خبر داده بود: (در این امت به خلافت مى رسد که بدتر از فرعون در قومش باشد)(434).
او دائما مست بود و مى گفت : چه کسى گفته نبوت براى خاندان هاشمى است اصلا نه ولى و نه کتابى از طرف خدا بوده ، به خدا بگوئید مرا از شراب خوردن منع مى کنى .
یکشب مؤ ذن اذان صبح گفت ، ولید برخواست در حالیکه با جاریه خود مست بودند، با او مجامعت کرد و قسم یاد کرد که کنیز با مردم نماز بگذارد، لذا لباس خود را به وى پوشاند و با جنابت وى را به مسجد فرستاد و بامامت ایستاد و مردم را اقتدا کردند.
و روزى ولید تفاءل به قرآن زد این آیه آمد (فتح نصیب رسولان ، و هر ستمگر و جبار نصیبش هلاکت و حرامان است )(435).
قرآن را بر هم گذاشت و با تیر قرآن را نشانه خود کرد و آنقدر تیر زد که قرآن پاره پاره شد و گفت : اى قرآن مرا تهدید به جبار عنید مى کنى ، روز قیامت شد بگو اى خدا ولید مرا پاره پاره کرد، نتیجه کفر و شرکش چنان شد که یک سال بیشتر حکومت نکرد و او را به بدترین وجهى کشتند و سرش را بر قصر آویختند و تن ناپاکش را در خارج شهر دفن کردند(436).


5 - مناظره با مشرکان 
حضرت ابراهیم خلیل براى تفهیم خداپرستى از یک طرف با بت پرستان که مجسمه هائى داشتند، و از طرف دیگر با قائلین به الوهیت ستارگان و ماه و خورشید، که براى خدا شریک قائل بودند، درگیر بود. چنان که در بابل و حران هجرتگاه دوم ابراهیم معابد و هیاکلى به نام ستارگان ساخته بودند که آنها را پرستش مى کردند.
در مناظره و محاجه با ستاره پرستان چنین آمده است (چون پرده تاریک شب افق را فرو گرفت یکى از ستارگان را - ستاره زهره - بدید فرمود: این است پروردگار من .!
وقتى ستاره غروب کرد ابراهیم به جستجو پرداخت او را نیافت ، به آنان فرمود: من خدایانى را که غروب مى کنند دوست ندارم .
چون ماه بیرون آمد و طلوع کرد، فرمود: اینست پروردگار من ؛ چون غروب و افول کرد فرمود: اگر پروردگارم مرا هدایت نکند مسلما از گمراهان خواهم بود.
چون خورشید طلوع کرد فرمود: این است پروردگارم ؛ چون غروب کرد در بیزارى از کار مشرکان و کافران فرمود: من روى دل و پرستش را به کسى متوجه مى دارم که آسمانها و زمین را آفریده ، و از مشرکان نیستم ... آیا درباره خداى یکتائى که مرا به راه راست هدایت کرده با من محاجه مى کنید و از آنچه با او شریک مى پندارید بیم ندارم (437)