X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

عفو

حدیث احادیث درمورد داستان حکایت حکایات روایات درباره عفو 




در ادامه مطلب

عفو
قال الله الحکیم : (و ان تعفوا اقرب للتقوى ) (بقره : آیه 237)
اگر عفو کنید همانا گذشت به تقوى نزدیک تر است .
پیامبر صلى الله علیه و آله : العفو لا یزید العبد لا عزا (509)
گذشت سبب عزت عبد مى شود.


شرح کوتاه 
عفو کردن با وجود قدرت داشتن از سیره انبیاست و تفسیر عفو به این است که کسى به انسان جرم و گناهى کرد، در مقابل از باطن او را ببخشى و در ظاهر احسان خود را به او نشان بدهى .
کسیکه دیگران را مورد بخشش قرار نمى دهد چطور امیدوار است که خداى جبار او را عفو کند؟!
عفو از صفاتى است خدا در دنیا و آخرت به آن همه بندگانش را به این لباس ‍ مى پوشاند، پس لازم است بندگان از یکدیگر عفو کنند و از هم بگذرند؛ و اگر احیانا کسى عمدا یا سهوا بدى کرد با خوش روئى و احسان از آن کس ‍ در گذرد تا خداوند هم به لطفش از بدیها و تجاوزات او درگذرد(510).


زدن غلام 
روزى یکى از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله ، غلام خود را کتک مى زد و آن غلام پى در پى مى گفت : ترا بخدا نزن ، بخاطر خدا عفوم کن و... ولى مولایش او را نمى بخشید و همچنان او را زیر ضربات خود قرار داده بود.
عده اى از فریاد آن غلام ، پیامبر صلى الله علیه و آله را مطلع کردند، پیامبر صلى الله علیه و آله برخاست و نزد آنها آمد. آن صحابى وقتى پیامبر را دید، دست از کتک زدن برداشت .
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: او تو را به حق خدا قسم داد و تو از او نگذشتى ، حالا که مرا دیدى از زدن او دست برداشتى ؟ آن مرد گفت : اینک او را به خاطر خدا آزاد کردم ! پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: اگر او را آزاد نمى کردى با صورت به آتش جهنم مى افتادى (511).


2 - عفو قاتل 
در عصر زعامت مرحوم آیت الله العظمى سید ابوالحسن اصفهانى (ره )، شبى از شبها که ایشان در نجف اشرف نماز مغرب و عشاء را به جماعت مى خواندند، بین نماز، شخصى فرزند او را که بسیار فرزند شایسته اى بود، با کارد به قتل رساند.
وقتى از خبر شهادت فرزند عزیزش باخبر شد، با بردبارى و صبورى فرمود: لا حول و لا قوة الا بالله ) و بعد بلند شد و نماز عشاء را خواند. بعد خدمتش ‍ رسیدند و درباره قاتل فرزندش پرسیدند، فرمود: او را عفو کردم (512).


3 - آزادى کنیز
جماعتى مهمان امام سجاد علیه السلام بودند. یک نفر از خدام با عجله رفت و کباب از تنور بیرون آورد سیخهاى کباب از دستش افتاد و به سر کودک امام که در زیر نردبان بود برخورد کرد و کودک از دنیا رفت .
آن خادم سخت مضطرب و متحیر ماند، امام به او فرمودند: تو این کار را به عمد نکردى در راه خدا ترا آزاد کردم ، و امر فرمود تا کودک را غسل و کفن و دفن کنند(513)
سفیان ثورى مى گوید: روزى به خدمت امام صادق علیه السلام رفتم و دیدم امام متغیر است ، سبب تغییر چهره را پرسیدم فرمود: من نهى کرده بودم که کسى بالاى بام خانه نرود. داخل خانه شدم . یکى از کنیزان که تربیت یکى از کودکانم را بعهده داشت دیدم که کودکم در بغل او و بالاى نردبان است .
چون نگاهش به من افتاد متحیر شد و لرزید و طفل از دست او به زمین افتاد و مرد. ناراحتى من از جهت ترسى است که کنیز از من پیدا کرده است ، با این حال ، کنیز را فرمود: بر تو گناهى نیست و ترا بخاطر خدا آزاد کردم (514).


4 - عفو پسر از قاتل 
چون خلافت به بنى العباس رسید، بزرگان بنى امیه فرار کردند و مخفى شدند. از جمله ابراهیم بن سلیمان بن عبدالملک که پیرمردى دانشمند و ادیب بود. از اولین خلیفه عباسى ، ابوالعباس سفاح براى او امان گرفتند.
روزى سفاح به او گفت : مایلم آنچه در موقع مخفى شدنت اتفاق افتاد بگوئى . ابراهیم گفت : در (حیره ) در منزلى نزدیک بیابان پنهان بودم روزى بالاى بام پرچمهاى سیاهى از کوفه نمودار شد، خیال کردم قصد گفتن مرا دارند و فرار کردم به کوفه آمدم و سرگردان در کوچه ها مى گشتم به درب خانه بزرگى رسیدم . دیدم سوارى با چند نفر غلام وارد شدند و گفتند: چه مى خواهى ؟ گفتم : مردى هراسانم و پناه به شما آورده ام . مرا داخل یکى از اطاقها جاى داده و با بهترین وجه از من پذیرائى نمودند نه آنها از من چیزى پرسیدند و نه من از آنها درباره صاحب منزل سئوالى کردم .
فقط مى دیدم هر روز آن سوار با چند غلام بیرون مى روند گردش مى کنند و برمى گردند. روزى پرسیدم : دنبال کسى مى گردید که هر روز جستجو مى کنید؟
گفت : بدنبال ابراهیم بن سلیمان که پدرم را کشته مى گردیم تا مخفى گاه او را پیدا کنیم و از او انتقام بکشیم . دیدم راست مى گوید پدر صاحب خانه را من کشتم . گفتم : من شما را به خاطر پذیرائى از من ، راهنمائى مى کنم به قاتل پدرت ، با بى صبرى گفت : کجاست ؟ گفتم : من ابراهیم بن سلیمان هستم ! گفت : دروغ مى گوئى ، گفتم ، نه بخدا قسم در فلان تاریخ و فلان روز پدرت را کشتم !
فهمید راست مى گویم ، رنگش تغییر کرد و چشمهایش سرخ شد، سر را بزیر انداخت و پس از گذشت زمانى سر برداشت و گفت : اما در پیشگاه خداى عادل انتقام خون پدرم را از تو خواهند گرفت ، چون به تو پناه دادم تو را نخواهم کشت ، از اینجا خارج شو که مى ترسم از طرف من به تو گزندى برسد. هزار دینار به من داد. از گرفتن خوددارى کردم و از آنجا و از آنجا خارج شدم ، اینک با کمال صراحت مى گویم بعد از شما، کسى را کریم تر از او ندیدم (515).


5 - فتح مکه 
پیامبر صلى الله علیه و آله وقتى از مکه عفو عمومى اعلان کرد، مگر چند نفر را مهدورالدم دانست ، از جمله (عبدالله بن زبعرى ) که پیامبر صلى الله علیه و آله را هجو مى کرد، و (وحشى ) که عمویش حمزه را در جنگ احد کشت (516) و (عکرمة بن ابى جهل ) و (صفوان بن امیه ) و (هبار بن الاسود) که همه را بعد از حضور نزد پیامبر صلى الله علیه و آله ، عفو کرد.
اما (هبار بن الاسود) کسى بود که وقتى ابوالعباس بن ربیع داماد پیامبر صلى الله علیه و آله همسرش زینب دختر پیامبر صلى الله علیه و آله را که حامله بود را به مدینه فرستاد، هبار در میان راه او را ترساند و بچه اش را سقط نمود؛ و پیامبر صلى الله علیه و آله خونش را مباح اعلام کرده بود.
در فتح مکه به نزد پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و از بدى عملش به دختر پیامبر صلى الله علیه و آله که بچه اى را سقط کرده بود ابراز پشیمانى کرد و عذر خواهى نمود، و گفت : یا رسول الله ما اهل شرک بودیم خداوند به وسیله شما ما را هدایت کرد و از هلاکت نجات داد، پس از جهلم و آنچه از جانب من به شما خبر رسیده ، درگذر و مرا عفو کن !
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: تو را عفو کردم ، خداوند به تو احسان کرد که به اسلام هدایتت نمود؛ با قبول اسلام ، گذشته ها کنار گذاشته مى شود(517).