X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

حادیث درمورد علم

حدیث احادیث درمورد داستان حکایت حکایات روایات درباره علم


در ادامه مطلب

علم 
قال الله الحکیم : (و علمک ما لم تکن تعلم ) (نساء: آیه 113)
آنچه علم نداشتى خدا بتو آموخت .
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم : لا یحب العلم الا السعید. (531)
علم را جز شخص سعادتمند دوست ندارد.
شرح کوتاه :
راه شناخت بخدا و شریعت بوسیله علم است ، علم زینت مرد در دنیاست و موجب رساندن صاحبش به رضوان الهى است .
دارنده علم این نکته را باید بداند که تحصیل یک ساعت علم ، یک عمر براى عمل کردن آن لازم دارد، پس در یادگیرى علم ، عمل بآن را در نظر داشته باشد که عالم بى عمل را خداوند فرمود: (از هفتاد قسم عقوبتم ، کمتر کارى که به آن مى کنم حلاوت یاد خودم را از قلبش خارج مى کنم )(532)
مراد از علم ، حفظ اصلاحات صرف نیست ، بلکه مراد از علم ، علم تقوى و معرفت و یقین است ، نه علمى که نفعى نداشته باشد، و یا مقرون به نیات سوء باشد مانند نشان دادن مراتب علمى نزد اهل دانش ، که آن جز ورز و بال چیزى نیست .


1 - حاج شیخ عباس قمى 
مرحوم حاج شیخ عباس قمى صاحب کتاب مفاتیح الجنان فرمود: وقتى کتاب (منازل الاخرة ) را تاءلیف و چاپ کردم ، به دست شیخ عبدالرزاق مساءله گو (که همیشه قبل از ظهر در صحن مطهر حضرت معصومه علیه السلام مساءله مى گفت ) رسید.
پدرم کربلائى محمد رضا از علاقه مندان شیخ عبدالرزاق بود و هر روز در مجلس او حاضر مى شد. شیخ عبدالرزاق روزها کتاب منازل الاخرة را مى گشود و براى مستمعین مى خواند.
یک روز پدرم به خانه آمد و گفت : شیخ عباس ! کاش مثل این مساءله گو مى شدى و مى توانستى منبر بروى و این کتاب را که امروز براى ما خواند، مى خواندى .
چند بار خواستم بگویم این کتاب از تاءلیفات خودم است ، اما هر بار خود دارى کردم و چیزى نگفتم ، فقط عرض کردم : دعا بفرمایید خداوند توفیقى مرحمت فرماید.(533)


2 - معلم جبرئیل 
روزى جبرئیل در خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم ، مشغول صحبت بود که حضرت على علیه السلام وارد شد. جبرئیل چون آن حضرت را دید برخاست و شرایط تعظیم به جاى آورد.
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: یا جبرئیل ! از چه جهت به این جوان تعظیم مى کنى ؟ عرض کرد: چگونه تعظیم نکنم که او را بر من ، حق تعلیم است !
فرمود: چه تعلیمى ؟ عرض کرد: در وقتى که حق تعالى مرا خلق کرد از من پرسید: تو کیستى و من کیستم ؟ من در جواب متحیر ماندم ، و مدتى در مقام جواب ساکت بودم که این جوان در عالم نور به من ظاهر گردید، و این طور به من تعلیم داد که بگو: تو پروردگار جلیل و جمیلى و من بنده ذلیل و جبرئیلم : از این جهت او را که دیدم تعظیمش کردم .
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم پرسید: مدت عمر تو چند سال است ؟ عرض کرد: یا رسول الله در آسمان ستاره اى هست که هر سى هزار سال یک بار طلوع مى کند، من او را سى هزار بار دیده ام . (534)


3 - عالم با عمل 
شیخ احمد اردبیلى معروف به مقدس اردبیلى (م 993) یکى از علامان زاهد و با عمل بوده که معاصر با شیخ بهائى و ملاصدرا و میرداماد بوده است ، و قبر شریفش در حجره ایوان نجف اشرف است .
نقل شده که در یکى از سفره ها، شخصى که زائر بوده است او را نمى شناخت و از او تقاضا کرد که جامه مرا به لب آب ببر و آنها را شستشو بده .
مقدس قبول کرد و لباس او را شست و شو داد و نزد آن زائر آورد. زائر به علائمى آن جناب را شناخت خجالت کشید، و مردم هم او را توبیخ نمودند. مقدس فرمود: چرا او را ملامت مى کنید، مطلبى نشده ، حقوق برادران مؤ من زیادتر از این هاست . (535)


4 - آفات علم بى تزکیه 
قاضى على بن محمد الماوردى ، اهل بصره و در فقه شافعى استاد بود. او معاصر با شیخ طوسى (ره ) بود. خودش مى گوید: زحمت زیادى کشیدم در جمع و ضبط کتابى در خرید و فروش (بیع و شراء) و همه جزئیات و فروعات مسائل مربوط به آن را در خاطرم ثبت کردم ، بطوریکه بعد از اتمام آن کتاب به ذهنم آمد که من از هر کسى در این باب فقه ، عالم ترم ، عجب و خود پسندى مرا گرفت .
روزى دو نفر عرب بادیه نشین (عشایر) به مجلس من آمدند و راجع به معامله ایکه در دهانت انجام گرفت پرسیدند، که از آن مساءله چهار فرع دیگر هم منشعب مى شد که من هیچکدام را نتوانستم جواب دهم .
مدتى به فکر فرو رفتم و به خودم گفتم : که تو ادعا مى کردى که در این باب فقه مرجع و اعلم همه زمان هستى حال چطور نمى توانى مساءله اهل دهانت را جواب گوى باشى !!
بعد به آنها گفتم : این مساءله را وارد نیستم ! آنها تعجب کردند و گفتند: باید بیشتر زحمت بکشى تا بتوانى جواب مسائل را بدهى ، از نزدم رفتند به پیش ‍ کسى که عده اى شاگردانم بر او از نظر علمى مقدم بودند.
از او مساءله را سئوال کردند و همه را جواب داد، آنها از جواب سئوال خوشحال شدند و او را مدح کردند و به طرف دهات خودشان رفتند.
ماوردى مى گوید: این جریان سبب شد تا من متنبه بشوم و نفسم را از خودپسندى و غرور درعلم ذلیل کنم تا دیگر میل به خودستائى ننمایم .(536) اصمعى وبقال فضول اصمعى (537) مى گوید: من در ابتداى تحصیل به فقر روزگار را مى گذرانیدم . هر روز صبح وقتى براى علم از خانه بیرون مى آمدم در رهگذر من بقالى فضول از من سئوال مى کرد کجا مى روى ؟ مى گفتم : براى تحصیل دانش ‍ مى روم و در برگشت هم همان سئوال را از من مى کرد!
گاهى هم مى گفت : روزگار خود را ضایع مى کنى ، چرا شغلى یاد نمى گیرى تا پولدار شوى ، این کاغذ و دفترهایت را به من بده ، در خمره اى اندازم بعد ببینى هیچ در آن معلوم نگردد، و پیوسته مرا ملامت مى کرد و من هم رنجیده خاطر مى شدم ، و زندگى هم بسختى مى گذشت بطوریکه نمى توانستم پیراهنى براى خود بخرم .
سالها گذشت تا اینکه روزى رسولى از طرف امیر بصره آمد. مرا نزد امیر دعوت کرد. گفتم من با این لباس پاره چگونه آیم ؟
آن رسول رفت و لباس و پول برایم آورد. لباسها را عوض کردم و نزد امیر بصره رفتم . او گفت : ترا براى تاءدیب پسر خلیفه انتخاب کردم باید به بغداد روى . پس روانه بغداد شدم و نزد خلیفه عباسى هارون الرشید رسیدم و مرا ماءمور تعلیم و تربیت محمد امین پسر خود کرد، و زندگانى ام رفته رفته بسیار خوب شد!
چون چند سال گذشت و محمد امین بکمالاتى از علوم رسید، هارون او را امتحان کرد، و در روز جمعه محمد امین خطبه بلیغى خواند و هارون الرشید را پسند آمد و به من گفت : چه آرزوئى دارى ؟ گفتم : مى خواهم به زادگاه خود بصره روم . پس مرا اجازه داد و با اعزاز و اکرام به بصره فرستاد.
مردم بصره بدیدنم آمدند از جمله همان بقال فضول هم آمد. چون او را دیدم ، گفتم : دیدى آن کاغذ و علم چه ثمره اى داد! او در مقام اعتذار آمد و گفت : از نادانى آن مطالب را به تو گفتم . علم (538) اگر چه دیر ثمر دهد اما فایده دنیائى و دینى خالى نباشد.(539)