X
تبلیغات
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

درباره قضا و قدر

حدیث احادیث درمورد داستان حکایت حکایات روایات درباره  قضا و قدر

در ادامه مطلب

 قضا و قدر
قال الله الحکیم : (خلق کل شى ء فقدره تقدیرا) (فرقان : آیه 2)
:خداوند هر چیزى را به قدر و اندازه معین فرمود.
امام صادق علیه السلام : فى قضاء الله کل خیرللمؤ من (622)
:در همه قضاء و قدر براى مؤ من خیر و خوبى نهاده شده است .
شرح کوتاه :
مسئله قضاء و قدر و اعتقاد به آن از مسائل کلامى است و بسیار پیچیده است که تفهیم و وجدان واقعى آن کار هرکس نیست .
مؤ من بداند خدا هر تقدیر براى او کرده است از فقر و غنا و موت و حیوة و سلامتى و مرض و... همه خیر اوست .
چون خداوند حکیم است و مصالح عباد را مى داند هر تقدیرى که مى کند براى بنده اصلح است .
اگر ایمان به مصلحت و حکمت الهى آورده شود، حزن از دل بیرون رود، فرح و سرور در زندگى آید، و غم روزى خورده نمى شود و حتى نقشه اى و تدبیرى کشیده نمى شود تا دچار مسائل شیطانى شود.


1 - زنجیر بر پاى 
محمد مهلبى وزیر گوید: با جمعى قبل از وزارت در کشتى نشسته و از بصره متوجه بغداد شدم . شخص شوخى در آن کشتى بود و یاران از روى شوخى و خنده زنجیرى بر پاى او نهادند.
بعد از لحظه اى که خواستند زنجیر را بگشایند نتوانستند. چون به بغداد رسیدیم آهنگرى طلبیدم که آن قید را بگشاید. آهنگر گفت : بدون دستور قاضى این کار را انجام نمى دهم .
اهل کشتى نزد قاضى رفتند و ماجرا را گفتند و درخواست کردند تا آهنگر آن بند و زنجیر را باز نماید؛ در این اثناء جوانى به مجلس آمد و با تندى به آن مرد نگریست و گفت : تو فلانى نیستى که در بصره برادر مرا کشتى و گریختى ؟ مدتى است که دنبال تو مى گردم ؛ و جمعى از بصره را آورد و شهادت دادند.
قاضى با شهادت شهود، آن مرد را قصاص نمود، و همگان تعجب کردند که به مزاح در پاى قاتلى ناشناخته بند کرده ایم و او را به حکومت تحویل داده ایم .(623)


2 - ماهى از آسمان 
انسانها در قضاء و قدرند و آنچه خداوند خیر بندگان خود مى داند به آنها مى رساند. مرحوم شیخ محمد حسن مولوى گفت : در جنگ جهانى دوم مجبور شدم به بحرین وارد شوم .
مردم بحرین به تواتر گفتند: یک هفته بواسطه جنگ و درگیرى و نرسیدن آذوقه گرسنه بودیم ؛ و همه حبوبات از نخود و برنج و عدس نیز تمام شد. همه به مسجد و حسینیه رجوع کردیم و متوسل شدیم .
بعد مشاهده کردیم که به امر خداوند بخارى از میان دریا بلند شد و به ابر مبدل گردید، و باران عجیبى همراه با ماهى بر ما بارید. ماهیهاى اعلا که به مدت یک هفته ارزاق ما را تاءمین کرد تا براى ما آذوقه رسید.(624)


3 - عزرائیل همنشین سلیمان علیه السلام 
روزى عزرائیل به مجلس حضرت سلیمان علیه السلام وارد شد. در آن مجلس همواره به یکى از اطرافیان سلیمان علیه السلام نگاه مى کرد. پس از مدتى عزرائیل از آن مجلس بیرون رفت . آن شخص به سلیمان علیه السلام گفت : این شخص که بود؟ فرمود: عزرائیل .
گفت : به گونه اى به من مى نگریست ، گویا در طلب من بود. فرمود: اکنون چه مى خواهى ؟ گفت : به باد فرمان بده مرا به هندوستان ببرد. سلیمان علیه السلام به باد فرمان داد و باد او را به هندوستان برد.
وقتى دیگر که سلیمان علیه السلام با عزرائیل ملاقات کرد به او فرمود: چرا به یکى از همنشینان من نگاه پیاپى مى کردى ؟ گفت : من از طرف خدا ماءمور بودم در ساعتى نزدیک به آن ساعت جان او را در هندوستان بگیرم ! او را در آنجا دیدم تعجب کردم . بعد به هندوستان رفتم و در همان ساعت مقرر(625) جانش را گرفتم .(626)


4 - هدهد
روزى سپاهیان حضرت سلیمان علیه السلام از جمله پرندگان نیز که در گروه سپاهیان آن پیامبر صلى الله علیه و آله قرار داشتند، با سلیمان ملاقات کردند و مجلس باشکوهى در محضر او بپا نمودند.
همه آنها با کمال ادب همدل در خدمت او توقف نمودند؛ و هر پرنده اى هنر و دانش خود را براى سلیمان علیه السلام بازگو نمود تا اینکه نوبت به هدد (شانه بسر) رسید و گفت : هنرم این است (وقتى که در اوج هستم آب در قعر زمین را با چشم تیزبین خود مشاهده مى کنم که آیا از دل خاک مى جوشد یا که از سنگ بیرون مى آید. خوبست مرا در لشگر خود منصبى عطا کنى تا در سفرها جایگاه آب را به شما نشان دهم .!)
سلیمان علیه السلام قبول کرد و منصب نشان دادن آب را به عهده او واگذارد. کلاغ وقتى باخبر شد به سلیمان علیه السلام گفت : او دروغ مى گوید، زیرا اگر راست مى گوید که آب را در زیر زمین مشاهده مى کند، پس چرا زیر مشتى خاک دام را نمى بیند و در قفس مى افتد!
هدهد در جواب گفت : اى سلیمان سخن دشمن را در موردم نپذیر! اگر من دروغ مى گویم سرم را از بدن جدا کن . من در همان اوج پرواز دام را مى نگرم . چون قضاء و قدر مى آید، پرده بر چشم هوشم مى افتد.
چون قضاء آید شود دانش بخواب
مه سیه گردد بگیرد آفتاب (627)


5 - فغور پادشاه چین 
چون اسکندر ذوالقرنین لشگرکشى کرد و خیلى از کشورها را تحت تصرف خود درآورد، به چین روى آورد و آن را محاصره کرد. پادشاه چین روزى به عنوان دربان به خدمت اسکندر آمد.
گفت : فغفور پادشاه پیامى داده تا در خلوت بعرض شما برسانم . به امر او مجلس را خلوت کردند. او گفت : فغفور پادشاه چین من هستم . اسکندر متعجب شد و گفت : به چه اعتمادى این جراءت را کردى ؟!
گفت : من تو را سلطانى عاقل و فاضل مى دانم ، و هیچ عداوتى بین من و تو نبوده و درباره ات قصد بدى نیندیشیده ام . اگر تو مرا بکشى از سپاهم یک نفر کم نشود. خود آمدم تا هر چه از من بخواهى در خدمتت عرضه کنم .
اسکندر گفت : سه سال مالیات چین را از تو مى خواهم . فغفور قبول کرد. چون زود قبول کرد، اسکندر گفت : بعد از دادن خراج و مالیات حالت چگونه شود؟ فغفور گفت : چنانکه هر دشمنى بر من حمله کند مغلوب شوم .
اسکندر فرمود: اگر بخراج دو ساله قناعت کنم چطور شود؟ گفت : اندکى بهتر از حال اول شود، فرمود: اگر خراج یکساله قناعت کنم چطور شود؟ گفت : خللى در سلطنت من نشود، و بکلى پریشان نشوم .
اسکندر فرمود: به خراج شش ماه از تو راضى شدم ! فغفور فردا او را به مهمانى دعوت کرد تا خراج شش ماهه را بدهد. فردا اسکندر وقتى وارد چین شد لشگر بسیار با ادوات جنگى آماده دید که او را به تعجب واداشت . لشگر اسکندر در وسط لشگر چین قرار گرفتند.
اسکندر کمى خائف شد که چرا با ادوات جنگى نیامد. اسکندر فرمود: مگر فکر مکر داشتى که اینهمه لشگر آماده کردى ؟
فغفور گفت : به قضاء الهى ، مى دانستم که تو را پادشاهى بزرگى عطا فرموده ، و مؤ ید بتاءیید آفریدگارى ، و هر که با دولتمندان مجادله کند، شکست یابد، فقط جهت اطاعت و احترام بوده است . اسکندر فرمود: آنچه از خراج شش ‍ ماهه مى خواستیم همه را به خاطر این فهم و احترام به تو بخشیدیم و از آن درگذشتم (628).