X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

درمورد گناه

حدیث احادیث درمورد داستان حکایت حکایات روایات درباره گناه


در ادامه مطلب

 گناه 
قال الله الحکیم : (فلا اءخذنا بذنبه ) (عنکبوت : آیه 40)
: هر طایفه اى را به کیفر گناهش مواخذه کردیم .
امام صادق علیه السلام : لیس من عرق یضرب و لا نکبة و لا صداع و لا مرض الا بذنب (689)
هیچ رگى در بدن حرکت نمى کند و سرى نمى افتد و دردسر نمى گیرد و مریض نمى شود که همه بواسطه گناه است .


شرح کوتاه 
گناه کردن بیمارى است و جهل به عیوب که موجب گناهان مى شود بالاتر از خود گناه است .
ذنب را کوچک شمردن هم از بزرگترین گناهان است جرم یا نسبت به خداست مانند کسى که نماز نمى خواند آن را خود خدا مى داند با او چه کند، اما جرم و گناه اگر نسبت به مردم باشد بسیارى کار شخص مشکل است چه آنکه اگر رضایت طرف را جلب نکند در قیامت کار سخت تر خواهد شد.
گناه با دواء یعنى استغفار و توبه شروع مى شود و با شفاء یعنى عدم عود به آن معصیت ، ترمیم و درمان مى شود.
اگر هم شیطان او را اغوا کرد، زود توبه کند و عزم بر ترک نماید تا اثر گناه در دل جاى نگیرد.


1- تبعید گناهکار
مرد فاسقى در بنى اسرائیل بود که اهل شهر از معصیت او ناراحت شدند و تضرع به خداى کردند! خداوند به حضرت موسى وحى کرد: که آن فاسق را از شهر اخراج کن ، تا آنکه به آتش او اهل شهر را صدمه اى نرسد.
حضرت موسى آن جوان گناهکار را از شهر تبعید نمود؛ او به شهر دیگرى رفت ، امر شد از آنجا هم او را بیرون کنند، پس به غارى پناهنده شد و مریض گشت کسى نبود که از او پرستارى نماید.
پس روى در خاک و بدرگاه حق از گناه و غریبى ناله کرد که اى خدا مرا بیامرز، اگر عیالم بچه ام حاضر بودند بر بیچارگى من گریه مى کردند، اى خدا که میان من و پدر و مادر و زوجه ام جدائى انداختى مرا به آتش خود به واسطه گناه مسوزان .
خداوند پس از این مناجات ملائکه اى را به صورت پدر و مادر و زن و اولادش خلق کرده نزد وى فرستاد.
چون گناهکار اقوام خود را درون غار دید، شاد شد و از دنیا رفت . خداوند به حضرت موسى وحى کرد، دوست ما در فلان جا فوت کرده او را غسل ده و دفن نما. چون موسى به آن موضوع رسید خوب نگاه کرد دید همان جوان است که او را تبعید کرد؛ عرض کرد خدایا آیا او همان جوان گناهکار است که امر کردى او را از شهر اخراج کنم ؟!
فرمود: اى موسى من به او رحم کردم و او به سبب ناله و مرضش و دورى از وطن و اقوام و اعتراف بگناه و طلب عفو او را آمرزیدم . (690)

2- عیسى علیه السلام و طلب باران 
حضرت عیسى و یارانش به طلب باران از شهر خارج شده و وارد صحرا گشتند در آنجا حضرت عیسى علیه السلام به آنها فرمود: هر کس از شما گناهى انجام داده به شهر باز گردد.
پس همه مردم به غیر از یک نفر مراجعه کردند. حضرت عیسى علیه السلام به او فرمود: آیا تو گناهى مرتکب نشده اى ؟ عرض کرد: چیزى به خاطر ندارم ، جز اینکه روزى به نماز ایستاده بودم که زنى از مقابل من عبور کرد من به او نگاه کردم ، و چشمم به سوى او چرخید، پس همینکه او رفت انگشت خود را داخل چشمم کردم و آن را در آوردم و به همانطرف که زن رفته بود پرتاب کردم .
عیسى علیه السلام گفت : دعا کن ، من آمین مى گویم ، او دعا کرد و باران نازل شد. (691)


3- علت این گناه 
درباره این گناه یعنى کشتن دختر در عربستان نوشته اند: پادشاهى بود که قبیله اى با او از در شورش و مخالفت در آمدند، پادشاه لشگرى را فرستاد تا آنها را سرکوب کند.
لشگر بر آنان تاختند و اموالشان را غارت کردند و زنانشان را به اسیرى گرفتند و مردانشان هم فرار کردند.
وقى زنها را از نزد پادشاه آوردند دستور داد هر کس یکى را بردارد. بعد از مدتى مردان قبله که فرار کرده بودند پشیمان شدند و به شعراء خود گفتند: نزد پادشاه بروید و شعرى در عذر خواهى و پشیمانى بگوئید.
آنان نزد پادشاه آمدند و زبان حال مردان را به سمع او رساندند و تقاضا کردند که زنان را به قبیله برگردانند، پادشاه گفت : زنهاى شما را تقسیم کرده ایم ، اختیار آمدن را به خودشان وا مى گذاریم ، مى خواهند برگردند و مى خواهند بمانند.
قیس بن عاصم خواهرى داشت که نصیب جوان خوشگل و قوى هیکلى شد، و گفت : من به قبیله خود نمى آیم . هر چه قیس به خواهرش تکلیف کرد فایده اى نداشت . قیس که مرد بزرگى در قبیله خود بود گفت : دختران وفا ندارند، از این تاریخ به بعد هر کس دختر بزاید، زنده بگورش کنید. پس این موضوع سنت شد.(692)


4- کفاره گناه 
پیامبرى از پیامبران بنى اسرائیل به شخصى گذشت که زیر دیوارى جان داده بود، و نیمى از بدنش را بیرون از دیوار درنده و حیوانات پاره کرده بود.
از آن شهر گذشت و به شهر دیگرى آمد و دید: یکى از بزرگان آن شهر که مرده بود کفن دیباج بر او نموده و بر تابوت زر قیمت نهاده و عود و عنبر بر جنازه اش مى ریختند و جمعیت زیادى در تشییع جنازه اش شرکت کرده اند!!
عرض کرد: خدایا تو حکیم عادل هستى و ستم روا نمى دارى از چه رو آن بنده ات که هرگز شرک نیاورد، آن طور بمیرد، و این شخص که هرگز پرستش ‍ ننموده این طور بمیرد.
خطاب شد: همانطور که گفتى من حکیم هستم و ستم روا نمى دارم ، اما آن بنده گناهانى داشت ، خواستم به این نوع مردن کفاره گناهانش باشد، که پاکیزه نزدم آید. و این شخص نیکوکاریهائى داشت ، خواستم پاداش آن را در دنیا به او بدهم و چون نزدم آید کردار نیکى برایش ‍ نباشد.(693)


5 - حمید بن قحطبه طائى 
عبدالله بن بزاز نیشابورى گوید: بین من و حمید رفت و آمد بود. روزى خواستم بر او وارد شوم ، خبر ورودم به او رسید، کسى را فرستاد تا مرا به نزدش ببرد من با لباس سفر در ماه رمضان هنگام ظهر بر او داخل شدم .
دیدم او در خانه اى است که آب در وسط حیاط جاریست ، بر او سلام کردم و نشستم ، پس آب و طشتى آوردند و دست خود را شست و به من هم امر کرد دستم را بشویم تا غذا بخوریم .
با خود گفتم من روزه دارم ؛ گفت : غذا بخور، گفتم : اى امیر ماه رمضان است و من بیمار نیستم . او گریان شد و طعام خورد بعد از غذا گفتم : چرا گریه کردى و غذا خوردى ؟!
گفت : زمانى که هارون الرشید خلیفه عباسى در شهر طوس بود، شبى مرا احضار کرد. وقتى بر او وارد شدم ، سرش را بلند کرد و بمن گفت : اطاعت تو از خلیفه چقدر است ؟ گفتم : به جان و مال اطاعت کنم . پس سر خود را بزیر افکند و اذن برگشتن داد.
وقتى به خانه برگشتم لحظاتى نگذشت که فرستاده خلیفه آمد و گفت : خلیفه را اجابت کن !
گفتم : انا لله و انا الیه راجعون ، شاید قصد کشتنم را کرده باشد. چون بر او وارد شدم سرش را برداشت و گفت : اطاعتت از خلیفه چگونه است ؟ گفتم به جان و مال و اهل و فرزندان .
پس تبسم کرد و اذن رفتن به من داد. وقتى به خانه برگشتم ، زمانى کوتاهى نگذشت که فرستاده خلیفه آمد و گفت : خلیفه را اجابت کن .!
بر او وارد شدم ، گفت : اطاعتت از امیر چقدر مى باشد؟ گفتم به جان و مال و زن و فرزند و دینم !!
خلیفه خندید و گفت : این شمشیر را بگیر و آنچه این خادم مى گوید، امتثال کن . با غلام خلیفه به خانه اى که درش بسته بود وارد شدیم ، درب خانه را گشود، دیدم سه اطاق بسته و یک چاهى در وسط وجود دارد. یکى از دربها را باز کرد دیدم در آن اطاق بیست نفر از سادات از پیر و جوان در زنجیرند غلام خلیفه گفت : اینها را بکش .
من هم آنها که سادات و اولاد على علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام بودند را بقتل رساندم و غلام همه اجساد را به چاه مى افکند. درب اطاق دوم را گشود و بیست نفر از سادات را لب چاه مى آورد و من آنها را مى کشتم .
درب اطاق سوم را گشود و آنها را لب چاه مى آورد و من سر از تن آنها جدا مى کردم .
نوزده نفر را سر بریدم ، نفر بیستم پیرمردى بود که موهایش هم زیاد شده بود (بخاطر طولانى بودن زندان ) به من فرمود.
دستت بریده باد، اى بد ذات ، چه عذرى برایت روز قیامت مى باشد زمانیکه خدمت جد ما پیامبر برسى و حال آنکه شصت نفر از فرزندان او را کشته اى پس ناگهان دست و بدنم لرزید. غلام به من نگاهى کرد که زود او را بکش و من او را کشتم و بدنش را به چاه افکند.
اى عبدالله ، وقتى شصت نفر از اولاد پیامبر صلى الله علیه و آله را کشته باشم با این گناه سنگنین ، نماز و روزه چه سودى برایم دارد و شک ندارم که جایگاهم در آتش است .(694)