X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

درباره مهمان

حدیث احادیث درمورد داستان حکایت حکایات روایات درباره مهمان میهمان کردن


در ادامه مطلب

 میهمان 
قال الله الحکیم :(هل اءتاک حدیث ضعیف اء براهیم المکرمین ) (ذاریات : آیه 24)
آیا حکایت مهمانان گرامى ابراهیم (که فرشته بودند) بتو رسیده است
قال رسول الله صلى الله علیه و آله : الضیف اذا جا فنزل بالقوم جاء برزقه معه من السماء (747)
مهمان هر وقت بر قومى وارد شود روزیش از آسمان همراهش نازل مى شود.
شرح کوتاه :
مهماندارى صفت حق تعالى است که هم موجودات و خلائق از کافر و بت پرست و مؤ من و گاو پرست و... سر سفره اویند.
انبیاء عظام همانند حضرت ابراهیم و یعقوب و لوط و پیامبر ما دارى این سیره بودند.
مهمان هدیه خداست ، روزیش همراهش مى آید و سبب آمرزش اهل آن خانه مى شود، و بدى ها از آن خانه رخت بر مى بندد.
در روز قیامت بقدرى اینان چهره شان نورانى است که مردم خیال مى کنند اینان پیامبر هستند در جواب گفته مى شود: این مؤ منى است که مهمان را دوست مى داشت و اکرام مى کرد؛ و راه او جز بهشت نیست (748)


1- نان دادن مهمان 
پادشاهى بود در کرمان ، که در غایت کرم و مروت بود و عادتش آن بود که هر کس از غربا به شهر او مى رسیدند، سه روز مهمان او بودند. وقتى عضدالدوله دیلمى وارد بر کرمان شد او طاقت مقاومت ایشان نداشت
هر صبح که خورشید طلوع مى کرد جنگ مى کرد و خلقى را مى کشت و چون شب مى شد مقدارى طعام به نزد دشمنان و لشگریان عضدالدوله مى فرستاد
عضدالدوله کسى را نزدش فرستاد و گفت : این چه کارى است که مى کنى ، روز ایشان را مى کشى و شب طعام مى دهى ؟
گفت : جنگ کردن اظهار مردى است و نان دادن اظهار جوانمردى است ایشان (لشگر عضدالدوله ) اگر چه خصم من اند اما در این ولایت غریب اند و چون غریب باشند در ولایت ما مهمان باشند، و جوانمردى نباشد که مهمان را بدون غذا نگه دارند
عضدالدوله گفت : کسى را که چنین مروت و مهمان دارى بود ما را با او جنگ کردن خطاست و با او صلح نمود (749)


2- قوم لوط
قوم لوط اهل شهرى بودند که بر سر راه قافله ها که به شام و مصر مى رفتند قرار داشت قافله ها نزد ایشان فرود مى آمدند و ایشان اهل قافله ها را ضیافت و مهمانى مى کردند
چون این کارها سالها طول کشید، خسته شدند و به بخل روى آوردند کثرت بخل باعث شد که به عمل شنیع لواط مبتلا شدند
لذا اهل قافله اى بر ایشان وارد مى شد با آنان بدون خواهشى لواط مى کردند تا دیگر بر شهرشان فرود نیایند و ضیافت نکنند و به این عمل همه مردان مبتلا شدند فقط لوط پیامبر مردى سخى و صاحب کرم بود و هر میهمانى بر آنها وارد مى شد ضیافت مى کرد
او قوم را از عذاب خداوند مى ترسانید و هر مهمانى بر او وارد مى شد قوم را از شر قوم خود بر حذر مى فرمود.
چون مهمان بر او وارد مى شد مى گفتند: مگر تو را نهى نکردیم از مهمانى کردن اگر این کار را بکنى به مهمان تو بدى مى رسانیم و تو را نزد آنان خوار مى کنیم پس لوط هرگاه مهمان بر او مى رسید مخفیانه او را ضیافت مى کرد چون در میان قوم خود فامیل و عشیره اى نداشت
وقتى جبرئیل و ملائکه به صورت انسانى وارد خانه لوط شدند، و عده عذاب قوم او را دادند، زن لوط آتش بر بالاى بام افروخت مردم بقصد عمل لوط با مهمان حضرت لوط به در خانه او آمدند و گفتند: مگر تو را نهى نکردیم مهمان دعوت نکنى و قصد داشتند بدى به مهمانان او که فرشته بودند روا بدارند که عذاب بر شهرهاى آنان نازل شد و به هلاکت رسیدند(750)


3- احترام مهمان 
عبیدالله بن عباس پسر عموى پیامبر از کسانى بود که به همسایگان افطارى مى داد و سر راههاى سفره مى انداخت و سفره اش برچیده نمى شد
در یکى از سفره ها با غلامش به خیمه عربى رسیدند و گفت : چطور است امشب بر این عرب در آئیم !
چون عبید الله مردى زیبا و خوش بیان بود، مرد چادر نشین او را احترام بسیار کرد و به همسرش گفت : مرد شریفى بر ما وارد شده آیا چیزى داریم که شب از این میهمان عزیز پذیرایى کنى ؟
زن گفت : جز یک گوسفندى که وسیله زندگى دختر شیر خوار ماست چیزى نداریم مرد گفت چاره اى نیست کارد را بر گرفت تاگوسفند را ذبح کند! زن گفت : مى خواهى بچه ات را بکشى ؟ مرد گفت : هر چند چنین شود چاره اى جز احترام مهمان نداریم .
سپس اشعارى خواند که مضمون آن چنین است : اى زن این دختر را بیدار نکن که اگر بیدار شود گریه مى کند و کارد از دستم مى افتد.
خلاصه گوسفند را ذبح و از مهمان پذیرائى کردند. عبید الله تمام سخنان ایشان را شنید صبحگاهان عبیدالله به غلامش گفت : چقدر پول همراه داریم ؟ غلام گفت : پانصد اشرفى از مخارج ما تاکنون زیاد آمده است .
گفت : همه را به این مرد عرب بده ! غلام تعجب کرد که در مقابل گوسفندى به پنج درهم پانصد اشرافى پول مى دهى ؟
گفت : او نه تنها تمام اموالش را براى ما صرف کرد، بلکه ما را بر میوه قلبش ‍ مقدم داشته است (751)


4- مهمانى بدون تکلف 
حارث اعور یکى از اصحاب خاص امیر المؤ منین علیه السلام به خدمت حضرت رسید و عرض کرد: یا امیر المؤ منین دوست دارم با خوردن غذا در خانه ما مرا سرافراز فرمائى !
حضرت فرمود: به شرط (752) آنکه خود را بخاطر مهمانى من به تکلف و درد سر نیندازى .
آنگاه به خانه حارث تشریف برد و حارث قطعه نان خالى براى حضرتش ‍ آورد. چون شروع به خوردن آن قطعه نان کرد، حارث با نشان دادن چند در هم که در گوشه لباسش پنهان کرده بود - گفت : اگر بمن اجازه دهید با این پولى که دارم چیزى غیر نان براى شما خریدارى و تهیه کنم ؟
امام فرمود: این نان چیزى باشد که در خانه ات موجود بود (آوردنش تکلفى نداشت ) اما چیز دیگر مایه تکلف باشد که من بشرط عدم تکلف دعوتت را پذیرفتم (753)


5- سر سفره امام مجتبى علیه السلام 
عربى که صورتش خیلى زشت و قبیح منظر بود سر سفره امام حسن مجتبى آمد و از روى حرص تمام غذا را خورد و تمام کرد.
امام حسن علیه السلام که کرامتش براى همه معلوم بوده از غذا خوردن عرب خوشش آمد و شاد شد و در وسط غذا از او پرسید: تو عیال دارى یا مجردى ؟ گفت : عیالمندم ، فرمود: چند فرزند دارى ؟
گفت : هشت دختر دارم که من به شکل از همه زیباترم ، اما ایشان از من پرخورترند.
امام تبسم فرمود: و او را ده هزار درهم انعام دادند و فرمودند: این قسمت تو و زوجه ات و هشت دخترت باشد (754

21st, 2011