X
تبلیغات
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

آخرین روز ماه صفر سال اول هجرى قمرى سال شمار رویدادهاى ماه صفر

 سال شمار رویدادهاى ماه صفر



 در ادامه مطلب

آخرین روز ماه صفر سالاول هجرى قمرى
توطئه سران قریش براى کشتن پیامبر صلّى اللّه علیه و آله 
پیامبراکرم صلّى اللّه علیه و آله ، سه سال به طور پنهان و ده سال به طور آشکار در مکه معظمه ، مردم را به دین اسلام دعوت کرد و در این مدت ، تعدادى از اهالى مکه (اعم از آزادگان و بردگان ) به او ایمان آورده و دین اسلام را پذیرا شدند. ولیکن دعوت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و مسلمان شدن مردم ، بر سران مکه و بزرگان طوایف قریش و سایر سران قبایل این منطقه از عربستان ، گران و سنگین آمد و با ادامه آن ، منافع دنیوى و ستم کارانه خویش را بر باد فنا دیدند. بدین جهت از آغاز ظهور پیامبر صلّى اللّه علیه و آله با او مخالفت و دشمنى ورزیدند.
آنان از هر راه ممکن بر آن حضرت سخت گرفته و براى او مانع تراشى کردند. به ویژه نسبت به مردمى که مسلمانى اختیار کردند، با شدت تمام رفتار نمودند.
در این مدت ، به دستور پیامبر صلّى اللّه علیه و آله گروهى از مسلمانان در دو نوبت به کشور حبشه ، واقع در شاخ آفریقا (که امروز، کشورهاى اتیوپى ، اریتره ، جیبوتى و سومالى در جاى آن قرار دارند) مهاجرت کردند و خود پیامبر صلّى اللّه علیه و آله به همراه سایر بنى هاشم در شعب ابوطالب به مدت سه سال در انزواى کامل قرار گرفتند و زندگى سخت و مرارت آورى را در این مکان تجربه کردند.
آن حضرت ، پس از رهایى از تبعیدگاه شعب ، دو پشتیبان و دو یار فداکار خویش را از دست داد. آن دو عبارت بودند از عمویش ابوطالب که بیش از چهل سال از او و عقایدش حمایت کرده بود و دیگرى همسرش خدیجه بنت خویلد که به مدت 25 سال با مال و جان خویش ، در راه تحقق هدف هاى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله فداکارى کرده بود.
با درگذشت ابوطالب ، مشرکان قریش جراءت بیشترى پیدا کرده و بر فشارهاى خویش نسبت به رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله افزودند.
سرانجام در واپسین روزهاى ماه صفر سال سیزدهم بعثت ، چهل نفر از سران قریش در ( دارالنّدوه ) که محل اجلاس اعیان و اشراف قریش بود، جلسه اى تشکیل داده و تصمیم گرفتند که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله را به طور ناجوانمردانه به قتل آورند.
آنان که از افکار شیطانى و اندیشه هاى ابلیسى برخوردار بودند، قرار گذاشتند که از هر طایفه ، یک نفر به صورت گروهى در تاریکى شب به خانه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله هجوم آورده و با شمشیرها و یا ابزارهاى دیگر خویش آن حضرت را در رختخوابش به قتل آورند. تا از این راه ، پیامبر صلّى اللّه علیه و آله را از میان برداشته باشند و بنى هاشم را توان مقابله و تقاص با تمام قبایل توطئه گر نباشد.
آنان در این تصمیم خود، ابولهب ، عموى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله را که با آن حضرت از آغاز دشمنى مى کرد، با خود همراه کردند تا نماینده اى از بنى هاشم نیز در جمع خود داشته باشند.
جوانان فریب خورده قریش با هماهنگى کامل ، در شب اول ربیع الاول به خانه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله هجوم آورده و آن را از آغاز، در محاصره کامل خویش گرفتند.
آنان قصد داشتند که در ابتداى شب ، مقصود خویش را عملى کنند، ولى ابولهب ، آنان را مانع گردید و گفت : تا طلوع فجر صادق اجازه نمى دهم ، داخل خانه محمّد صلّى اللّه علیه و آله گردید.
همگى تا طلوع فجر، لحظه شمارى مى کردند و از روزنه هاى اتاق ، بستر آن حضرت را زیر نظر داشتند.
از سوى دیگر جبرئیل امین ، این خبر را به پیامبر صلّى اللّه علیه و آله رسانید و او را از سوى خداوند متعال ، ماءمور کرد که به سوى یثرب (مدینه ) هجرت کند.
اما بیرون رفتن آن حضرت از خانه و خالى گذاشتن رختخواب ، دشمن را حساس مى کرد و در اءمر هجرت ، مشکلى به وجود مى آورد. پیامبراکرم صلّى اللّه علیه و آله براى اجراى فرمان الهى ، به پسرعمویش على بن ابى طالب علیه السّلام که از یاران نزدیک و فداکار آن حضرت بود، پیشنهاد کرد که در جاى او بخوابد و با فریب مشرکان ، مسئله سرنوشت ساز هجرت را مهیا سازد.
على علیه السّلام که خطر مرگ را در جلوى چشمان خویش مجسم مى کرد، به آن حضرت عرض کرد: اى رسول خدا، اگر من در جاى تو بخوابم ، تو از دست مشرکان رهایى خواهى یافت ؟
پیامبر صلّى اللّه علیه و آله فرمود: بلى ، من رهایى مى یابم .
على علیه السّلام در این هنگام خوشنود شد و اعلام آمادگى کرد و به رختخواب پیامبر صلّى اللّه علیه و آله رفت و در آن جا به راحتى آرمید.
پذیرش پیشنهاد پیامبر صلّى اللّه علیه و آله از سوى على بن ابى طالب علیه السّلام ، نشاط تازه اى در رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله به وجود آورد و او را در پى گیرى هدف هایش مصمم تر نمود.
خداوند متعال در فضیلت امام على بن ابى طالب علیه السّلام ، این آیه را نازل فرمود: وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْرى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرضاةِاللّهِ، وَاللّهُ رَئُوفٌ بِالْعِبادِ(180)
پیامبر صلّى اللّه علیه و آله از میان مهاجمان و محاصره کنندگان قریش ، بدون متوجه شدن کسى از آنان ، از خانه خویش خارج گردید.
آن حضرت به سوى کوه هاى اطراف مکه رفت و در ( غارثور ) پناه گرفت و در بین راه به ابوبکربن ابى قحافه رسید و وى را نیز به همراه خود به غار برد.
مهاجمان در هنگام بامداد، به طور گروهى داخل اتاق رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شده و به سوى رختخوابش هجوم آوردند.
ناگهان امام على علیه السّلام از میان رختخواب برخاست و بر آنان بانگ زد: واى بر شما، چه کار مى کنید؟
مهاجمان که ناباورانه ، على علیه السّلام را در رختخواب پیامبر صلّى اللّه علیه و آله مى دیدند، از او پرسیدند: پس محمد صلّى اللّه علیه و آله کجا است ؟
على علیه السّلام پاسخ داد: او را به من نسپرده بودید تا از من بخواهید.
میان آنان و على علیه السّلام سخنانى ردوبدل شد و چون چیزى دستگیرشان نگردید، با خشم تمام از خانه پیامبر صلّى اللّه علیه و آله بیرون رفته و در پى آن حضرت به راه افتادند.(181)
پیامبر صلّى اللّه علیه و آله سه روز در غار ثور پنهان بود و در روز چهارم به سوى مدینه هجرت کرد و در روز دوشنبه ، دوازدهم ربیع الاول وارد مدینه شد و مورد استقبال باشکوه اهالى این شهر قرار گرفت .(182)
وقوع لیلة المبیت و آغاز هجرت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله را برخى از مورخان ، در شب آخر ماه صفر دانسته ،(183) و برخى دیگر در شب اول ماه ربیع الاول ذکر کرده اند.
ولى به نظر مى آید که تشکیل جلسه دارالندوه در واپسین روزهاى ماه صفر، و لیلة المبیت در نخستین شب ماه ربیع الاول سال سیزدهم بعثت واقع شده باشد.
در این جا مناسب است این واقعه تاریخى و سرنوشت ساز را از زبان یک مورخ و سیره نگار اهل سنت ، بشنویم تا با دیدگاه آنان نیز آشنا گردیم .
یعقوبى ، تاریخ ‌نگار و کاتب عصر عباسیان درباره ( لیلة المبیت ) گفت : قریش براى کشتن رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله هم دست شدند و گفتند: اکنون که ابوطالب وفات یافته است ، کسى نیست که محمد صلّى اللّه علیه و آله را یارى دهد. بدین جهت تصمیم گرفتند که از هر قبیله اى ، جوانى مجهز گردد و به اتفاق هم بر او یورش برند و با شمشیرهاى خود او را از میان بردارند، تا براى بنى هاشم توان مبارزه با تمام قبایل قریش نباشد.
چون این خبر (از طریق وحى ) به آن حضرت رسید، در آغاز شب از خانه خود خارج گردید و ابوبکر با او بود.
خداوند سبحان در آن شب به جبرئیل و میکائیل (دو تن از فرشتگان و مقربان الهى ) فرمود: همانا براى یکى از شما، مرگ را تقدیر کردم ، کدامتان حاضرید پیش قدم گردید و جانتان را نثار دیگرى کنید؟
جبرئیل و میکائیل ، هر دو، زندگى و باقى ماندن در دنیا را اختیار کردند!
خداوند سبحان به آنان فرمود: شما کجا و على بن ابى طالب کجا! در حالى که میان على و محمد، برادرى برقرار کردم و عمر یکى از آن دو را از دیگرى بیشتر قرار دادم ، در عین حال (در آن جایى که لازم بود یکى از آن دو، از بین برود) على علیه السّلام مرگ را برگزید و در خوابگاه پیامبر صلّى اللّه علیه و آله قرار گرفت تا جان رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله را حفظ کند.
شما اى فرشتگان من ، به زمین هبوط کنید و على را از دشمنانش محافظت کنید.
جبرئیل و میکائیل به زمین فرود آمدند و در خانه پیامبر صلّى اللّه علیه و آله ، یکى در بالاى سر و دیگرى در پایین پاى على علیه السّلام قرار گرفتند و او را از شر دشمنانش محافظت مى کردند و سنگ هایى که به سوى او پرتاب مى شد، از او دور مى کردند. در آن هنگام جبرئیل به على گفت : خوشا به حال تو اى پسر ابوطالب ، کیست مانند تو که خداوند متعال در میان فرشتگان هفت آسمان ، به او مباهات کند!
به هر تقدیر، پیامبر صلّى اللّه علیه و آله ، على علیه السّلام را در رختخواب خود خوابانید، تا امانت هاى او را به صاحبان آنها برگرداند و خود آن حضرت به سوى غار رهسپار گردید و در آن جا پنهان شد.
سرانجام قریش بر رختخواب پیامبر صلّى اللّه علیه و آله هجوم آوردند تا او را از دم تیغ و شمشیر بگذرانند، ولى به هنگام ورود به خانه پیامبر صلّى اللّه علیه و آله در کمال ناباورى ، على علیه السّلام را در رختخواب او یافتند. از او پرسیدند: پسرعمویت کجاست ؟ على علیه السّلام به آنان فرمود: این شما بودید که به او مى گفتید که از ما خارج شو، او هم شما را ترک کرد و از میان شما رفت .
قریش در پى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله به راه افتادند، ولى بر او دست نیافتند. خداوند متعال چشمان آنان را براى پیدا کردن مکان پیامبر صلّى اللّه علیه و آله نابینا کرد. آنان حتى به غارى که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله در آن پناه گرفته بود، نیز رسیدند ولى چون دیدند که کبوترى بر ورودى آن لانه کرده است ، از آن جا منصرف شدند و با خود گفتند: در غار کسى نیست . پیامبر صلّى اللّه علیه و آله از آن پس به سوى مدینه هجرت نمود...(184)
آخرین روز ماه صفر سال 203 هجرى قمرى
شهادت امام رضا علیه السّلام در خراسان
امام على بن موسى علیه السّلام معروف به امام رضا علیه السّلام در یازدهم ذى قعده سال 148 قمرى (185) (و به روایتى در یازدهم ذى حجه سال 153)(186) در مدینه منوره دیده به جهان گشود.
پدرش ارجمندش امام موسى کاظم علیه السّلام ، امام هفتم شیعیان و مادرش نجمه (تکتم ) معروف به ام البنین (س ) بودند.
امام رضا علیه السّلام پس از شهادت جدش امام جعفرصادق علیه السّلام به فاصله شانزده روز و به روایتى به فاصله پنج سال دیده به جهان گشود و امام جعفرصادق علیه السّلام به دنیا آمدن او را به فرزند خود موسى کاظم علیه السّلام از پیش بشارت داده بود.
امام موسى کاظم علیه السّلام فرمود: از پدرم بارها شنیدم که به من مى فرمود: عالم آل محمد صلّى اللّه علیه و آله در صلب تواست ؛ اى کاش من او را مى دیدم . او همنام امیرالمؤ منین على بن ابى طالب علیه السّلام است .(187)
امام رضا علیه السّلام در میان ائمه اطهار علیهم السّلام ، سومین شخصیتى است که نام مبارک او، على است . چهار تن از امامان معصوم علیهم السّلام نام مبارکشان ، على بود (امام اول ، امام چهارم ، امام هشتم و امام دهم ). هم چنین امام رضا علیه السّلام سومین شخصیتى است که کنیه مبارک او، ابوالحسن علیه السّلام است . چهار تن از امامان معصوم علیهم السّلام ، کنیه مبارکشان ، ابوالحسن است (امام اول ، امام هفتم ، امام هشتم و امام دهم ). به امیرمؤ منان علیه السّلام ، ابوالحسن گفته مى شد، ولى به امام موسى کاظم علیه السّلام ، ابوالحسن اول و به امام رضا علیه السّلام ابوالحسن ثانى (دوم ) مى گفتند.
امام رضا علیه السّلام در 35 سالگى پس از شهادت پدرش امام موسى کاظم علیه السّلام در زندان بغداد، در رجب سال 183 قمرى به امات رسید و مدت امامت آن حضرت ، بیست سال بود.
امام رضا علیه السّلام از آغاز تولد تا زمان شهادت خویش با شش تن از خلفاى عباسى به نام هاى : منصوردوانقى ، مهدى ، هادى ، هارون الرشید، امین و ماءمون عباسى معاصر بود و ایام امامت آن حضرت ، مصادف بود با خلافت هارون ، امین و ماءمون .
شیخ ‌مفید (متوفاى 413 قمرى ) درباره شخصیت و مقام امام رضا علیه السّلام گفت : پس از شهادت امام موسى کاظم علیه السّلام ، جانشین وى و امام شیعیان ، فرزند بزرگوارش ابوالحسن على بن موسى الرضا علیه السّلام است . زیرا آن جناب از تمامى برادران و خاندان خود، برتر است و دانش ، بردبارى و پرهیزکارى اش در همه جا و براى همگان مانند خورشید درخشانى جلوه گرى مى کرد. خاصه و عامه به این امر اقرار داشته و به اتفاق وى را به این اوصاف و مناقب مى شناختند و پدر بزرگوارش به پیشوایى و امامت وى تصریح کرد و او را از میان برادرانش به مقام امامت منصوب نمود.(188)
سفر به خراسان
یکى از حساسترین مقطع زندگى امام رضا علیه السّلام و حتى مهمترین مقطع امامت شیعیان ، مسافرت اجبارى آن حضرت به خراسان و پذیرش ولایت عهدى ماءمون عباسى است ، که سرانجام ، شهادت آن حضرت در همین مسافرت به وقوع پیوست .
آن طورى که از ماءمون (هفتمین خلیفه عباسیان ) نقل شده است ، وى در نبرد با برادرش امین ، نذر کرده بود که در صورت پیروزى بر سپاهیان امین و به چنگ آوردن خلافت اسلامى ، قدرت را به شخصى که افضل آل ابى طالب علیه السّلام باشد بسپارد.
هنگامى که سپاهیان ماءمون عباسى پس از تصرف شهرهاى ایران ، وارد عراق شده و با کشتن امین ، بغداد و سایر بلاد اسلامى را به تصرف خویش درآوردند، ماءمون در نشستى با حضور فضل و حسن از فرزندان سهل ، مقصود خویش را آشکار ساخت و از آن دو (که یکى مقام وزارت و امور سیاسى کشور و دیگرى سردارى سپاه و امور نظامى وى را بر عهده داشت ) خواست که مقدمات حضور امام على بن موسى الرضا علیه السّلام به عنوان برترین و والاترین شخصیت آل ابى طالب علیه السّلام در خراسان را فراهم کنند.
ماءمون گفت : ما اءعلم احدا افضل من هذا الرّجل على وجه الا رض ؛ من در کره زمین ، شخصیتى بالاتر و والاتر از این شخص (امام رضا علیه السّلام ) براى پذیرش خلافت اسلامى سراغ ندارم .(189)
ماءمون در اجراى نیت خود، بسیار جدى بود و از مخالفت مخالفان و دشمنان اهل بیت علیهم السّلام واهمه اى نداشت . وى ، به یکى از سرداران سپاه خویش به نام جلودى ماءموریت داد که از خراسان به مدینه رفته و امام رضا علیه السّلام و بسیارى از علویان بزرگوار را با خود به خراسان آورد.
جلودى به مدینه رفت و دعوت ماءمون عباسى را به امام رضا علیه السّلام ابلاغ کرد. با این که علویان و نوادگان امامان معصوم علیهم السّلام از این دعوت بسیار خرسند شده و خود را آماده مسافرت کرده بودند، ولى امام رضا علیه السّلام اطمینانى به اظهارات ماءمون نداشت و خواسته هایش را واقعى نمى دید. به همین جهت ، حاضر به مسافرت نگردید. ولى جلودى اصرار کرد و امام رضا علیه السّلام را با اکراه و اجبار به این سفر بزرگ وادار نمود.
امام رضا علیه السّلام ، فرزند خردسالش محمدتقى علیه السّلام را در مدینه جانشین خویش قرار داد و به همراه برخى از علویان و یاران خویش عازم خراسان شد. آن حضرت پس از عبور از بصره ، وارد ایران شد و در مسیر راه با استقبال شایان ایرانیان مشتاق اهل بیت علیهم السّلام روبرو گردید. براى امام رضا علیه السّلام در شهرها و بین راه هاى ایران ، از جمله قم و نیشابور، داستان و کرامت هاى زیادى به ظهور رسیده که در کتب تاریخ و سیره امامان معصوم علیهم السّلام بیان شده است .
امام رضا علیه السّلام پس از آن که به ( مرو )(190) مرکز حکومت ماءمون عباسى در خراسان رسید، با استقبال ماءمون و درباریان و قاطبه مردم روبرو شد. ماءمون براى امام رضا علیه السّلام احترام ویژه اى قائل شد و وى را بر همگان ، از جمله علویان و عباسیان برترى داد و در تکریم و تعظیم او، هیچ گونه کوتاهى نکرد.
وى به امام رضا علیه السّلام عرض کرد: من مى خواهم خود را از خلافت اسلامى خلع کرده و آن را به شما واگذار کنم . نظر شما در این باره چیست ؟
امام رضا علیه السّلام از پذیرش آن امتناع کرد. چون مى دانست که ماءمون در گفتارش صداقت ندارد و مى خواهد او را از این راه بیازماید و یا اگر حکومت را به وى واگذار کند، آن حضرت را پس از مدتى از میان برداشته و خود دوباره حکومت را به دست گیرد و از این راه ، مشروعیت حکومت غاصبانه خویش را به اثبات رساند.
ماءمون که با قیام هاى گوناگون علویان و غیرعلویان در جهان اسلام روبرو شده بود، مى خواست از این راه ، آنان را به احترام امام رضا علیه السّلام وادار به سکوت و پذیرش خلافت عباسیان نماید.
امام رضا علیه السّلام که به نیت او آگاه بود، از پذیرش خلافت امتناع کرد و به هیچ صورتى حاضر به پذیرش آن نگردید.
ماءمون که از پذیرش خلافت اسلامى از سوى امام رضا علیه السّلام ناامید شده بود، به آن حضرت پیشنهاد کرد که ولایت عهدى وى را بپذیرد.
امام رضا علیه السّلام که اصل خلافت را نپذیرفته بود، ولایت عهدى را که فرع خلافت است نیز رد کرد و درخواست ماءمون را بى پاسخ گذاشت .
ماءمون در این باره اصرار کرد و حتى به گونه اى امام رضا علیه السّلام را تهدید کرد. وى به امام رضا علیه السّلام گفت : عمربن خطاب در هنگام مرگش ، شورایى متشکل از شش نفر براى انتخاب جانشین خود برگزید، که یکى از آنان ، جدّت على بن ابى طالب علیه السّلام بود. وى با آنان شرط کرد که هر کسى مخالفت ورزد، گردنش را با شمشیر بزنند.
امروز، من از تو مى خواهم که ولایت عهدى مرا بپذیرى و چاره اى جز پذیرفتن آن ندارى !
امام رضا علیه السّلام که در مقابل تهدید جدى ماءمون روبرو شده بود، چاره اى جز رضا و تسلیم ندید. آن حضرت ، ولایت عهدى ماءمون را با شرایطى پذیرفت .
امام رضا علیه السّلام فرمود: در صورتى ولایت عهدى تو را مى پذیرم که مسئولیت امرونهى در حکومت تو با من نباشد، در چیزى فتوا ندهم و در دعوایى داورى نکنم و کسى را عزل و یا نصب ننمایم و آیینى را که هم اکنون در خلافت تو رایج است ، تغییر ندهم .
ماءمون ، تمام خواسته هاى امام رضا علیه السّلام پذیرفت .
امام رضا علیه السّلام مى خواست با این شرایط به او و همگان تفهیم کند که آن حضرت ، از عناصر خلافت نیست و نقشى در حکومت ندارد و هیچ گونه مسئولیتى از جانب حکومت متوجه او نیست و از این که ولى عهد خلیفه است ، یک امر اجبارى و به عبارتى تشریفاتى ، بیش نیست .(191)
ولایت عهدى
ماءمون ، پس از آن که توانست امام رضا علیه السّلام را به پذیرش ولایت عهدى حاضر نماید و از آن حضرت ، پاسخ مثبت بگیرد، بسیار شادمان شد و در آغاز، نشستى خصوصى با سران کشورى و لشکرى و خانوادگى برقرار کرد و ولایت عهدى امام رضا علیه السّلام را به اطلاع آنان رسانید و هفته بعد، در نشستى عمومى ، تمامى سران کشورى ، لشکرى ، درباریان ، نظامیان ، قاضیان ، فرهنگیان و اقشار مختلف مردم را بار عام داده تا با امام رضا علیه السّلام بیعت نمایند.
ماءمون ، نخست به فرزند خود عباس و سپس به سایرین دستور داد که با آن حضرت بیعت کنند.
از آن هنگام ، لباس سیاه عباسیان به رنگ سبز که لباس علویان بود، تغییر پیدا کرد و همگان سبزپوش شدند. هم چنین بیرق ها و پرچم هاى عباسیان که به رنگ سیاه بود، تبدیل به سبز گردید.
ماءمون در آن ایّام به شکرانه پذیرش ولایت عهدى از سوى امام رضا علیه السّلام ، دستور داد مواجب و حقوق یک ساله کارمندان و سپاهیان را یکجا پرداخت نمایند.
سخن سرایان و شاعران دوستدار اهل بیت علیهم السّلام که قریب به دو قرن نمى توانستند از ترس خلفاى اموى و عباسى و عاملان آن ها، نامى از اهل بیت علیهم السّلام ببرند، یک باره ، زبان به تمجید و توصیف اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام ، از جمله امام رضا علیه السّلام گشودند و در این باره سخن ها و شعرهاى فراوان در مجلس ماءمون و در خارج مجلس سرودند.
ماءمون نیز فرمان داد که به نام نامى امام رضا علیه السّلام ، سکه زنند و پول رایج و رسمى آن زمان را به نام آن حضرت ، منقّش گردانند.
هم چنین به تمام سخن گویان و خطیبان جمعه دستور داده شد که در هنگام سخنرانى ، نام امام رضا علیه السّلام را با توصیف و تعظیم بیان کنند.
در آن سال ، ماءمون ، امیرى حج را به اسحاق بن موسى ، برادر امام رضا علیه السّلام سپرد و او را به همراه حاجیان خراسان ، روانه مکه نمود و به وى دستور داد در تمامى شهرهاى بین راه ، مردم را از ولایت عهدى امام رضا علیه السّلام باخبر گرداند.
بدین طریق آوازه ولایت عهدى امام رضا علیه السّلام در تمامى شهرها طنین افکن شد.
در مدینه منوره ،عبدالحمیدبن سعید، خطیب وقت ، به هنگام خطبه در فراز منبر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله چنین گفت : ولىّعهد المسلمین على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسین بن على علیه السّلام (192)
شیعیان و دوستداران اهل بیت علیهم السّلام ، فرصت و موقعیت بسیار مناسبى پیدا کرده تا پس از سال ها اختناق و فشار، بار دیگر راه و رسم خویش را آشکار و حقانیت مذهب خود را اثبات کنند. علویان ، به ویژه نوادگان امام جعفرصادق علیه السّلام و فرزندان امام موسى کاظم علیه السّلام به خاطر وجود مبارک امام رضا علیه السّلام ، موقعیت هاى ممتازى در حکومت ماءمون پیدا کرده و در ایران ، عراق ، حجاز و یمن به منصب هایى رسیدند.
در خراسان نیز به خاطر گفتمان ها و رفتار دلنشین و زیباى امام رضا علیه السّلام ، هر روز محبوبیت آن حضرت و گرایش مردم به سوى اهل بیت علیهم السّلام زیادتر مى شد.
روند چنین پروسه اى ، خوشایند ماءمون نبود. زیرا وى مى خواست از ولایت عهدى امام رضا علیه السّلام براى مشروعیت و مقبولیت عمومى حکومت غاصبانه خویش ، استفاده ابزارى کند، ولى امام رضا علیه السّلام با درایت خویش ، نتیجه را به عکس خواسته هاى ماءمون کرد و به همگان تفهیم نمود که خلافت عباسیان ، مشروعیت ندارد و باید به خاندان پیامبر صلّى اللّه علیه و آله که شایسته ترین افراد اُمتند برگردد.
ماءمون با زیرکى و فطانت خویش به این اءمر پى برد و خود را بازنده میدان دید. بدین جهت ، درصدد معارضه پنهانى با امام رضا علیه السّلام برآمد.
از سوى دیگر، در عراق و به ویژه در بغداد، شورش هایى برضد ماءمون پدید آمد و عباسیان در غیاب ماءمون ، وى را از خلافت خلع کردند و ابراهیم بن مهدى عباسى را به تخت خلافت نشانده و با او بیعت کردند. حسن بن سهل که از سوى ماءمون ، فرماندهى کل سپاه و حکومت عراق و بخش هاى عربى را بر عهده داشت ، با مخالفان ماءمون به نبرد پرداخت ولى این گونه رویدادها را از ماءمون ، پنهان نگه مى داشت و تلاش مى کرد که اخبار عراق به وى نرسد.(193)
امام رضا علیه السّلام که از این گونه خبرها اطلاع داشت ، آن ها را به ماءمون گوش زد مى کرد. این اءمر، سبب شد که فضل بن سهل ، از موقعیت خویش و برادرش حسن بن سهل در نزد ماءمون احساس خطر کرده و از جانب ماءمون ، متهم به پنهان کارى گردند. بدین لحاظ تلاش مى کرد که امام رضا علیه السّلام را از چشم ماءمون بیندازد و وى را نسبت به آن حضرت بدگمان کند.
امام رضا علیه السّلام در برابر رفتار و کردار غیرانسانى و غیراخلاقى سرداران و زمامداران عباسى ، اظهار ناخوشایندى مى کرد و ماءمون را در قبال آن ها مسئول مى دانست . آن حضرت ، در برابر کردار و رفتارهاى ناپسند خود ماءمون نیز ساکت نمى شد و وى را نسبت به آن ها، هشدار داده و درستى و راستى راه را به وى نشان مى داد.
ماءمون در ظاهر از نقدها و پیشنهادهاى امام رضا علیه السّلام استقبال و اظهار خوشنودى مى کرد ولى در باطن ، بسیار رنج مى برد و به تدریج وجود امام رضا علیه السّلام را بر خود سنگین مى دید.(194)
وى در صدد برآمد تا به طریقى ، این امام همام را از سر راه خویش برداشته و به حکومت دلخواه خود، بدون مراقبت و مزاحمت کسى ادامه دهد.

    


شهادت امام رضا علیه السّلام 
عبداللّه بن بشیر که از خدمت کاران دربار ماءمون بود، گفت : روزى ماءمون به من گفت : ناخن هاى خود را بگذار بلند شود و در این باره با کسى چیزى نگو. من نیز به دستور او عمل کردم . یک روز مرا خواست و چیزى شبیه تمرهندى به من داد و گفت : این را با دستت به هم بزن ، من نیز به فرمان او عمل کردم . سپس از نزد من خارج شد و به طرف حجره امام رضا علیه السّلام رفت و پس از مقدارى گفت وگو مرا صدا زد و از من خواست براى آنان ، دو دانه اءنار ببرم . آن گاه به من گفت : با دست خودت آن ها را آب بگیر. من نیز با دست خودم ، آب گرفتم و سپس به ماءمون دادم و او با دست خود آن را به على بن موسى علیه السّلام خورانید. ولیکن همین آب انار، موجب بیمارى آن حضرت گردید و پس از دو روز بدرود حیات گفت .
هم چنین از محمدبن جهم روایت شد: حضرت رضا علیه السّلام از انگور خوشش مى آمد. ماءمون دستور داد مقدارى انگور براى آن جناب فراهم کنند. در ته دانه هاى آن ، سوزن فروکردند. این سوزن ها چند روز در آن دانه مانده بود. پس از آن ، سوزن ها را بیرون آورده و انگورها را خدمت امام علیه السّلام بردند و با اصرار ماءمون ، آن حضرت ، چند دانه از آن انگور را میل نمود و در اثر خوردن آن ، بیمارى سختى بر آن حضرت عارض گردید و در همان بیمارى به لقاءالله پیوست .(195)
هرثمة بن اعین در یک حدیث طولانى از حضرت رضا علیه السّلام روایت کرد که آن حضرت فرمود: اى هرثمه ، اکنون مرگم فرارسیده و به همین زودى به طرف خدا خواهم رفت و به اجداد و پدران خود ملحق خواهم گردید. این مرد طاغى و سرکش تصمیم دارد به وسیله آب انار و انگور مرا مسموم سازد.
ماءمون اءمر مى کند مقدارى نخ را در سَم خیس کنند و به وسیله سوزن در دانه هاى انگور فرونمایند و هم چنین مقدارى سم در کف دست یکى از غلامانش خواهد گذاشت و او را امر خواهد کرد با همان دست آلوده به سم ، انارها را با دست خود بشکافد و آب آن ها را بگیرد. پس از این مرا به خانه اش دعوت مى کند و از آن انگورها و آب انارهاى مسموم به من مى دهد و مرا امر مى کند که از آن بخورم . در نتیجه خوردن انگورهاى مسموم از دنیا خواهم رفت .(196)
به هر تقدیر، در بازگشت ماءمون و درباریان و کارگذاران حکومتى او از خراسان ، جهت عزیمت به سوى عراق ، و انتقال مقر حکومت از ( مرو ) به ( بغداد )، در آغاز، فضل بن سهل به توطئه ماءمون ، در حمام سرخس ترور گردید و به قتل رسید. پس از آن ، امام رضا علیه السّلام در طوس به توطئه ماءمون ، مسموم گردید و پس از دو روز بیمارى شدید، به شهادت رسید.
پس از آن که امام رضا علیه السّلام به شهادت رسید، ماءمون یک شب و یک روز، شهادت آن حضرت را مخفى نگه داشت و سپس به سراغ محمدبن جعفربن صادق علیه السّلام که عموى امام رضا علیه السّلام و بزرگ علویان بود، فرستاد و او را از درگذشت امام رضا علیه السّلام باخبر گردانید. ماءمون در جمع علویان سوگوار، ابراز اندوه و تاءثر نمود و بدن شریف امام رضا علیه السّلام را به آنان نمایاند که ببینند، هیچ آزارى به آن حضرت نرسید و به مرگ طبیعى از دنیا رفت .
ماءمون براى پنهان داشتن توطئه ننگین خود و فریب دادن علویان و محبّان اهل بیت علیهم السّلام ، در شهادت امام رضا علیه السّلام بسیار گریه و ناله کرد. وى گفت : اى برادر! چه قدر بر من گران و سنگین است که تو را چنین ببینم . من آرزو داشتم که پیش از تو از دنیا بروم ، ولیکن خداى سبحان آن چه را اراده کند، به انجام مى آورد.
آن گاه دستور داد که بدن شریف آن حضرت را غسل و کفن نمایند و خود وى ، جنازه آن امام شهید را بدوش گرفت و به محلى که هم اکنون مرقد شریفش است ، تشییع نمود و در همان جا که در جوار قبر پدرش هارون الرشید است ، دفن نمود.
محل تدفین امام رضا علیه السّلام ،پیش از آن ، خانه و ملک حمیدبن قحطه بود که در روستاى سناباد قرار داشت .
هنگامى که هارون الرشید در سال 193 هجرى قمرى به هلاکت رسید، وى را در آن جا به خاک سپردند. ماءمون پس از شهادت امام رضا علیه السّلام مى خواست بدن شریف آن حضرت را پشت قبر پدر خود هارون الرشید قرار دهد، به طورى که قبر هارون ، قبله امام رضا علیه السّلام گردد. ولى در هنگام کندن قبر، سنگ بزرگى نمایان شد که کندن آن ، غیرممکن بود. اما در روبروى قبر هارون ، کندن قبر با مشکلى مواجه نبود. بدین جهت ، قبرى براى امام رضا علیه السّلام در پیش روى قبر هارون کندند و آن حضرت را در آن دفن نمودند. هم اکنون ، مرقد مطهر و منور امام رضا علیه السّلام ، قبله قبر هارون الرشید است . گفتنى است که در ظاهر امر، غسل و کفن و نماز بر بدن امام رضا علیه السّلام به دستور ماءمون انجام گرفت ، ولى در واقع و عالم معنى ، بدن امام معصوم علیهم السّلام را باید امام معصوم دیگرى غسل و کفن نماید. به همین جهت ، روایات فراوانى وارد شده است که امام محمدتقى علیه السّلام از مدینه (با کرامت و قدرت الهى ) به خراسان رفت و بدن شریف پدرش ‍ امام رضا علیه السّلام را غسل و کفن نمود و بر وى نماز به جاى آورد.(197)
درباره تاریخ شهادت امام رضا علیه السّلام ، اکثر مورخان ، صفر سال 203 قمرى را ذکر کرده اند ولى از این که در چه روزى از این ماه بود، اتفاق نظر ندارند. برخى از آنان ، آخرین روز از ماه صفر و برخى دیگر، روزهاى دیگرى را بیان کرده اند.(198)
هم چنین برخى از آنان ، شهادت آن حضرت را در 23 ذى قعده سال 203 قمرى مى دانند.(199)
جانشین امام رضا علیه السّلام ، فرزندش امام محمدتقى علیه السّلام بود که به عنوان نهمین امام معصوم ، رهبرى شیعیان را بر عهده گرفت .
سال شمار رویدادهاى ماه صفر(200)