X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

برگزیده، خلاصه و چکیده تفسیر نمونه - قسمت 2

برگزیده، خلاصه و چکیده تفسیر نمونه - قسمت 2


در ادامه مطلب

        
بـا تـوجه به این که اسلام به عنوان یک ((آیین جامع )) که تمام نیازمندیهاى مادى و معنوى در آن پـیـش بـیـنـى شـده , و از همان عصر پیامبر(ص ), با تاسیس حکومت همراه بود, و توجه خاصى به حمایت از محرومان و مبارزه با فاصله طبقاتى دارد, روشن مى شود که نقش بیت المال , و زکات از مهمترین نقشهاست .
شـک نـیـست که هر جامعه اى داراى افرادى از کار افتاده , بیمار, یتیمان بى سرپرست , معلولین , و امثال آنها مى باشد که باید مورد حمایت قرار گیرند.
و نـیـز بـراى حفظ موجودیت خود در برابر هجوم دشمن , نیاز به سربازان مجاهدى دارد که هزینه آنها از طرف حکومت پرداخت مى شود.
بـه هـمـیـن دلـیـل در اسـلام مساله زکات که در حقیقت یک نوع ((مالیات بر درآمدو تولید)) و ((مـالیات بر ثروت راکد)) محسوب مى شود, از اهمیت خاصى برخورداراست , تا آنجا که در ردیف مـهمترین عبادات قرار گرفته , و در بسیارى از موارد با نمازهمراه ذکر شده , و حتى شرط قبولى نماز شمرده شده است !.
آیـه ـ شان نزول : در مورد نزول این آیه گفته اند: این آیه در باره گروهى ازمنافقان نازل شده , که دور هـم نـشسته بودند و سخنان ناهنجار, در باره پیامبر(ص )مى گفتند, یکى از آنان گفت : این کـار را نـکـنـیـد, زیـرا, مـى ترسیم به گوش محمد برسد,و او به ما بد بگوید (و مردم را بر ضد ما بشوراند).
یکى از آنان که نامش ((جلا س )) بود گفت : مهم نیست , ما هر چه بخواهیم مى گوییم , و اگر به گـوش او رسـیـد نـزد وى مـى رویـم , و انـکار مى کنیم , و او از مامى پذیرد, زیرا محمد(ص ) آدم خـوش باور و دهن بینى است , و هر کس هر چه بگوید قبول مى کند, در این هنگام آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
تفسیر:.
این حسن است نه عیب !.

در ایـن آیه همان گونه که از مضمون آن استفاده مى شود سخن از فرد یاافرادى در میان است که پـیامبر(ص ) را با گفته هاى خود آزار مى دادند آیه مى گوید:((از آنها کسانى هستنند که پیامبر را آزار مـى دهـنـد و مى گویند: او آدم خوش باورى است ))! (ومنهم الذین یؤذون النبى ویقولون هو اذن ).
آنـهـا در حـقـیـقت یکى از نقاط قوت پیامبر(ص ) را که وجود آن در یک رهبرکاملا لازم است , به عنوان نقطه ضعف نشان مى دادند.
لذا قرآن بلافاصله اضافه مى کند که : ((به آنها بگو اگر پیامبر گوش به سخنان شما فرا مى دهد (و عـذرتان را مى پذیرد, و به گمان شما یک آدم گوشى است ) این به نفع شماست )) ! (قل اذن خیر لکم ).
زیـرا از ایـن طـریـق آبـروى شـمـا را حـفـظ کرده , و شخصیتتان را خرد نمى کندعواطف شما را جـریحه دار نمى سازد, و براى حفظ محبت و اتحاد و وحدت شما ازاین طریق کوشش مى کند, در حـالى که اگر او فورا پرده ها را بالا مى زد, و دروغگویان را رسوا مى کرد, دردسر فراوانى براى شما فراهم مى آمد.
سـپس براى این که عیب جویان از این سخن سؤاستفاده نکنند, و آن رادستاویز قرار ندهند, چنین اضـافـه مـى کـنـد: ((او بـه خدا و فرمانهاى او ایمان دارد, و به سخنان مؤمنان راستین گوش فرا مى دهد, و آن را مى پذیرد و به آن ترتیب اثرمى دهد)) (یؤمن باللّه ویؤمن للمؤمنین ).
یعنى در واقع پیامبر(ص ) دوگونه برنامه دارد: یکى برنامه حفظ ظاهر وجلوگیرى از پرده درى , و دیـگرى در مرحله عمل , در مرحله اول به سخنان همه گوش فرا مى دهد, و ظاهرا انکار نمى کند, ولى در مقام عمل تنها توجه او به فرمانهاى خدا و پیشنهادها و سخنان مؤمنان راستین است , و یک رهـبـر واقـع بـیـن بـایـدچـنـیـن بـاشـد, و تـامـین منافع جامعه جز از این راه ممکن نیست لذا بلافاصله مى فرماید: ((او رحمت براى مؤمنان شماست )) (ورحمة للذین آمنوا منکم ).
تـنـهـا چیزى که در اینجا باقى مى ماند این است که نباید آنها که پیامبر(ص ) را با این سخنان خود ناراحت مى کنند و از او عیب جویى مى نمایند, تصور کنند که بدون مجازات خواهند ماند.
لـذا در پـایـان آیـه مى فرماید: ((آنها که به رسول خدا(ص ) آزار مى رسانند عذابى دردناک دارند)) (والذین یؤذون رسول اللّه لهم عذاب الیم ).
آیـه ـ شـان نـزول : جـمعى از مفسران شان نزولى براى این آیه و آیه بعد نقل کرده اند و آن این که : هـنـگـامى که در نکوهش تخلف کنندگان از غزوه تبوک آیاتى نازل شد یکى از منافقان گفت : به خـدا سـوگند این گروه نیکان و اشراف ما هستند, اگرآنچه را ((محمد)) در باره آنها مى گوید راسـت بـاشـد, اینها از چهارپایان هم بدترند,یکى از مسلمانان این سخن را شنید و گفت : به خدا آنچه او مى گوید حق است , وتو از چهارپا بدترى !.
ایـن سـخـن به گوش پیامبر(ص ) رسید به دنبال آن مرد منافق فرستاد و از اوپرسید: چرا چنین گـفـتـى , او سوگند یاد کرد که چنین سخنى نگفته است آن مردمؤمن , گفت : خداوندا خودت راستگو را تصدیق , و دروغگو را تکذیب فرما این دوآیه نازل شد و وضع آنها را مشخص ساخت .
تفسیر:.
قیافه حق به جانب منافقان !.

یـکى از نشانه هاى منافقان و اعمال زشت و شوم آنها که قرآن کرارا به آن اشاره کرده , این است که آنـهـا بـراى پـوشـانـدن چـهـره خود بسیارى از خلافکاریهاى خود را انکار مى کردند و با توسل به سـوگـندهاى دروغین مى خواستند مردم را فریب داده و از خود راضى کنند در این آیه و آیه بعد قـرآن مـجید پرده از روى این عمل زشت برداشته و مسلمانان را آگاه مى سازد که تحت تاثیر این گونه سوگندهاى دروغین قرار نگیرند.
نـخـست مى گوید: ((آنها براى شما سوگند به خدا یاد مى کنند تا شما را راضى کنند)) (یحلفون باللّه لکم لیرضوکم ).
روشـن است که هدف آنها از این سوگندها, بیان حقیقت نیست بلکه مى خواهند با فریب و نیرنگ چـهـره واقعیات را در نظرتان دگرگون جلوه دهند, و به مقاصد خود برسند لذا قرآن مى گوید: ((اگر آنها راست مى گویند و ایمان دارند,شایسته تر این است که خدا و پیامبرش را راضى کنند)) ! (واللّه ورسوله احق ان یرضوه ان کانوا مؤمنین ).
(آیه ) در این آیه این گونه افراد منافق را شدیدا تهدید مى کند, و مى گوید:((مگر نمى دانند کسى کـه با خدا و رسولش دشمنى و مخالفت کند براى او آتش دوزخ است که جاودانه در آن مى ماند)) (الم یعلموا انه من یحادداللّه ورسوله فان له نار جهنم خالدا فیها).
سپس براى تاکید اضافه مى کند: ((این رسوایى و ذلت بزرگى است )) (ذلک الخزى العظیم ).
آیـه ـ شـان نـزول : در بـاره نـزول این آیه و دو آیه بعد چنین نقل شده : گروهى از منافقان در یک جـلـسـه سـرى , بـراى قـتـل پـیـامـبر توطئه کردند که پس از مراجعت ازجنگ تبوک در یکى از گـردنـه هـاى سر راه به صورت ناشناس کمین کرده , شترپیامبر(ص ) را رم دهند, و حضرت را به قتل برسانند.
خـداوند پیامبرش را از این نقشه آگاه ساخت , و او دستور داد جمعى ازمسلمانان مراقب باشند, و آنها را متفرق سازند.
تفسیر:.
برنامه خطرناک دیگرى از منافقان :.

از این آیه چنین استفاده مى شود که خداوند براى دفع خطر منافقان ازپیامبر, گهگاه پرده از روى اسـرار آنـهـا برمى داشت , و آنان را به مسلمانان معرفى مى کرد, تا به هوش باشند و آنها نیز دست و پـاى خـود را جـمـع کنند, روى این جهت غالبا آنان در یک حالت ترس و وحشت به سر مى بردند, قرآن به این وضع اشاره کرده , مى گوید: ((منافقان مى ترسند که بر ضد آنها سوره اى نازل شود, و آنـان را بـه آنـچـه در دل دارنـد آگاه سازد)) (یحذر المنافقون ان تنزل علیهم سورة تنبئهم بما فى قلوبهم ).
ولـى عـجـیـب ایـن کـه بر اثر شدت لجاجت و دشمنى باز هم دست از استهزا وتمسخر نسبت به کارهاى پیامبر(ص ) بر نمى داشتند, لذا خداوند در پایان آیه به پیامبرش مى گوید: ((به آنها بگو: هر چـه مـى خـواهید استهزا کنید, اما بدانید خداآنچه را را از آن بیم دارید آشکار مى سازد)) و شما را رسوا مى کند ! (قل استهزؤا ان اللّه مخرج ما تحذرون ).
(آیـه ) در ایـن آیه به یکى دیگر از برنامه هاى منافقان اشاره کرده , مى گوید:((اگر از آنها بپرسى (کـه چرا چنین سخن نادرستى را گفته اند, و یا چنین کار خلافى راانجام داده اند) مى گویند: ما مـزاح و شـوخـى مـى کـردیم و در واقع قصد و غرضى نداشتیم )) ! (ولئن سئلتهم لیقولن انما کنا نخوض ونلعب ).
مـنافقان امروز و منافقان هر زمان که برنامه هاى یکنواختى دارند از این روش بهره بردارى فراوان مى کنند, حتى گاه مى شود جدى ترین مطالب را در لباس مزاحهاو شوخیهاى ساده مطرح کنند, اگر به هدفشان رسیدند چه بهتر, و الا با عنوان کردن شوخى و مزاح مى خواهند از چنگال مجازات فرار کنند.
اما قرآن با تعبیرى قاطع و کوبنده , به آنها پاسخ مى گوید, و به پیامبر(ص )دستور مى دهد که ((به آنـهـا بـگو: آیا خدا, و آیات او, و رسولش , را مسخره مى کنید وبه شوخى مى گیرید)) ؟ ! (قل اباللّه وآیاته ورسوله کنتم تستهزؤن ).
یعنى آیا با همه چیز مى توان شوخى کرد, حتى با خدا و پیامبر و آیات قرآن !.
آیـا مـسـالـه رم دادن شتر, و سقوط پیامبر(ص ) از آن گردنه خطرناک , چیزى است که بتوان زیر نقاب شوخى آن را پوشاند؟.
(آیـه ) سـپس به پیامبر دستور مى دهد صریحا به این منافقان بگو: ((دست از این عذرهاى واهى و دروغین بردارید)) (لا تعتذروا).
چرا که ((شما بعد از ایمان راه کفر پیش گرفتید)) (قد کفرتم بعد ایمانکم ).
ایـن تـعـبـیـر نـشـان مى دهد که گروه بالا از آغاز در صف منافقان نبودند, بلکه درصف مؤمنان ضعیف الایمان بودند و پس از ماجراى فوق راه کفر پیش گرفتند.
سرانجام , آیه را با این جمله پایان مى دهد که : ((اگر ما گروهى از شما راببخشیم گروه دیگرى را به خاطر این که مجرم بودند, مجازات خواهیم کرد)) (ان نعف عن طائفة منکم نعذب طائفة بانهم کانوا مجرمین ).
ایـن کـه مـى گـوید گروهى را مجازات مى کنیم به خاطر جرم و گناهشان , دلیل برآن است که ((گروه مورد عفو)) افرادى هستند که آثار جرم و گناه را با آب توبه از وجودخود شسته اند.
(آیه ).
نشانه هاى منافقان :.

در ایـن آیـه اشاره به یک مطلب کلى مى کند و آن این که ممکن است روح نفاق به اشکال مختلف ظـاهـر شـود, مـخصوصا خودنمایى , روح نفاق در یک ((مرد))با یک ((زن )) ممکن است متفاوت باشد, اما نباید فریب تغییر چهره هاى نفاق را درمیان منافقان خورد.
لـذا مى گوید: ((مردان منافق و زنان منافق همه از یک قماشند)) (المنافقون والمنافقات بعضهم من بعض ).
سپس به ذکر پنج صفت از اوصاف آنان مى پردازد.
اول و دوم : ((آنـهـا مردم را به منکرات تشویق , و از نیکیها باز مى دارند))(یامرون بالمنکر وینهون عن المعروف ).
یـعـنـى درسـت بـرعـکس برنامه مؤمنان راستین که دائما از طریق ((امر به معروف )) و ((نهى از مـنـکـر)) در اصـلاح جـامعه و پیراستن آن از آلودگى و فساد کوشش دارند, منافقان دائما سعى مى کنند که فساد همه جا را بگیرد, و معروف و نیکى ازجامعه برچیده شود.
سوم : آنها ((دستهایشان را مى بندند)) (ویقبضون ایدیهم ) نه در راه خدا انفاق مى کنند, نه به کمک محرومان مى شتابند, و نه خویشاوند و آشنا را کمک مالى آنهابهره مى گیرند.
روشـن اسـت آنـهـا چـون ایـمان به آخرت و نتایج و پاداش ((انفاق )) ندارند, دربذل اموال سخت بخیلند.
چـهـارم : تـمام اعمال و گفتار و رفتارشان نشان مى دهد که ((آنها خدا رافراموش کرده اند (و نیز وضـع زنـدگـى آنها نشان مى دهد که ) خدا هم آنها را از برکات وتوفیقات و مواهب خود فراموش نموده )) (نسوا اللّه فنسیهم ) یعنى با آنها معامله فراموشى کرده است و آثار این دو فراموشى در تمام زندگى آنان آشکار است .
پـنـجـم : ایـن کـه ((مـنـافـقـان فاسقند و بیرون از دایره اطاعت فرمان خدا)) (ان المنافقین هم الفاسقون ).
آنچه در آیه فوق در باره صفات مشترک منافقان گفته شد در هر عصر و زمانى دیده مى شود.
(آیه ) در این آیه مجازات شدید و دردناک آنها, بیان شده است ,مى فرماید: ((خداوند مردان و زنان مـنـافـق و هـمه کفار و افراد بى ایمان را وعده آتش جهنم داده )) (وعداللّه المنافقین والمنافقات والکفار نار جهنم ).
همان آتش سوزانى که : ((جاودانه در آن خواهند ماند)) (خالدین فیها).
و ((هـمـین یک مجازات (که تمام انواع عذابها و کیفرها را در بر دارد) براى آنهاکافى است )) (هى حسبهم ).
و بـه تـعبیر دیگر آنها نیاز به هیچ مجازات دیگرى ندارند, زیرا در دوزخ همه نوع عذاب جسمانى و روحانى وجود دارد.
و در پـایـان آیـه اضـافـه مـى کـند: ((خداوند آنها را از رحمت خود دور ساخته وعذاب همیشگى نصیبشان نموده است )) (ولعنهم اللّه ولهم عذاب مقیم ).
بلکه این دورى از خداوند, خود بزرگترین عذاب و دردناکترین کیفر براى آنهامحسوب مى شود.
(آیه ).
تکرار تاریخ و درس عبرت !.

ایـن آیـه بـراى بـیـدار سـاختن این گروه از منافقان , آینه تاریخ را پیش روى آنهامى گذارد, و با مقایسه زندگى آنان با منافقان و گردنکشان پیشین , عبرت انگیزترین درسها را به آنها مى دهد, و مـى گـویـد: ((شـمـا همانند منافقان پیشین هستید)), و همان مسیر و برنامه و سرنوشت شوم را تعقیب مى کنید (کالذین من قبلکم ).
((هـمانها که از نظر نیرو از شما قویتر, و از نظر اموال و فرزندان از شما افزونتربودند)) (کانوا اشد منکم قوة واکثر اموالا واولا دا).
((آنـها از نصیب و بهره خود در دنیا, در طریق شهوات و آلودگى و گناه و فساد وتبهکارى , بهره گـرفـتـنـد, شـما منافقان این امت نیز از نصیب و بهره خود همان گونه که منافقان پیشین بهره گرفته بودند, بهره بردارى کردید)) (فاستمتعوا بخلاقهم فاستمتعتم بخلا قکم کما استمتع الذین من قبلکم بخلا قهم ).
سـپس مى گوید: ((شما در کفر و نفاق و سخریه و استهزا مؤمنان , فرو رفتید,همان گونه که آنها در این امور فرو رفتند)) (وخضتم کالذى خاضوا).
سـرانـجـام پـایـان کار منافقان پیشین را براى هشدار به گروه منافقان معاصرپیامبر(ص ) و همه منافقان جهان , با دو جمله بیان مى کند:.
نـخـسـت این که : ((آنها کسانى هستند که همه اعمالشان در دنیا و آخرت بر بادرفته و مى رود, و هیچ نتیجه مثبتى از آن عائدشان نمى گردد)) (اولئ ک حبطت اعمالهم فى الدنیا والا خرة ).
دیگر این که : ((آنها زیانکاران حقیقى , و خسران یافتگان واقعى هستند))(واولئ ک هم الخاسرون ).
آنـهـا ممکن است استفاده هاى ((موقت )) و ((محدودى )) از اعمال نفاق آمیز خودببرند, ولى اگر درست بنگریم مى بینیم نه در زندگى این دنیا از این رهگذر طرفى مى بندند, و نه در جهان دیگر بهره اى دارند.
(آیـه ) در ایـن آیـه روى سخن را به پیامبر(ص ) کرده , به عنوان استفهام انکارى چنین مى گوید: ((آیا این گروه منافق از سرنوشت امتهاى پیشین , قوم نوح , وعاد, و ثمود, و قوم ابراهیم , و اصحاب مـدین (قوم شعیب ) و شهرهاى ویران شده قوم لوط با خبر نشدند)) (الم یاتهم نبا الذین من قبلهم قوم نوح وعاد وثمود وقوم ابرهیم واصحاب مدین والمؤتفکات ).
ایـنـها ماجراهاى تکان دهنده اى است که مطالعه و بررسى آن هر انسانى را که کمترین احساس در قلب او باشد تکان مى دهد.
هر چند خداوند آنها را هیچ گاه از لطف خود محروم نساخت , ((و پیامبرانشان با دلایل روشن براى هدایت آنان به سویشان آمدند)) (اتتهم رسلهم بالبینات ).
ولـى آنـهـا بـه هـیـچ یـک از مواعظ و اندرزهاى این مردان الهى گوش فرا ندادند وبراى زحمات طاقت فرسایشان در راه روشنگرى خلق خدا ارجى ننهادند.
((بنابراین هرگز خداوند به آنها ستم نکرد, این خودشان بودند که به خویشتن ستم روا داشتند)) ! (فما کان اللّه لیظلمهم ولکن کانوا انفسهم یظلمون ).
(آیه ).
نشانه هاى مؤمنان راستین :.

در آیات گذشته علائم و جهات مشترک مردان و زنان منافق در پنج قسمت مطرح گردید .
در آیه مورد بحث علائم و نشانه هاى مردان و زنان با ایمان بیان شده است که آن هم در پنج قسمت خلاصه مى شود.
آیـه از ایـنـجـا شـروع مـى شـود کـه مى فرماید: ((مردان و زنان با ایمان دوست وولى و یار و یاور یکدیگرند)) (والمؤمنون والمؤمنات بعضهم اولیا بعض ).
پس از بیان این اصل کلى به شرح جزئیات صفات مؤمنان مى پرازد:.
1ـ نخست مى گوید: ((آنها مردم را به نیکى ها دعوت مى کند)) (یامرون بالمعروف ).
2ـ ((مردم را از زشتیها و بدیها و منکرات باز مى دارند)) (وینهون عن المنکر).
3ـ آنـهـا بـه عـکـس مـنافقان که خدا را فراموش کرده بودند ((نماز را برپامى دارند)) (ویقیمون الصلوة ) و به یاد خدا هستند و با یاد و ذکر او, دل را روشن , وعقل را بیدار و آگاه مى دارند.
4ـ آنها بر خلاف منافقان که افرادى ممسک و بخیل هستند بخشى از اموال خویش را در راه خدا, و حـمایت خلق خدا, و براى بازسازى جامعه , انفاق مى نمایند ((و زکات اموال خویش را مى پردازد)) (ویؤتون الزکوة ).
5ـ منافقان فاسقند و سرکش , و خارج از تحت فرمان حق , اما مؤمنان ((اطاعت فرمان خدا و پیامبر او مى کنند)) (ویطیعون اللّه ورسوله ).
در پایان این آیه اشاره به نخستین امتیاز مؤمنان از نظر نتیجه و پاداش کرده ,مى گوید: ((خداوند آنها را به زودى مشمول رحمت خویش مى گرداند)) (اولئ ک سیرحمهم اللّه ).
شـک نیست که وعده رحمت به مؤمنان از طرف خداوند, از هر نظر قطعى واطمینان بخش است , چرا که ((خداوند توانا و حکیم است )) (ان اللّه عزیز حکیم ).
نه بدون علت وعده مى دهد, و نه هنگامى که وعده داد, از انجام آن عاجزمى ماند.
(آیه ) این آیه قسمتى از این رحمت واسعه الهى را که شامل حال افراد باایمان مى شود, در دو جنبه ((مادى )) و ((معنوى )) شرح مى دهد.
نـخست مى فرماید: ((خداوند به مردان و زنان با ایمان باغهایى از بهشت وعده داده است که از زیر درختانش نهرها جریان دارد)) (وعداللّه المؤمنین والمؤمنات جنات تجرى من تحتها الا نهار).
از ویـژگیهاى این نعمت بزرگ این است که زوال و جدایى در آن راه ندارد و((آنان جاودانه در آن مى مانند)) (خالدین فیها).
دیـگـر از مواهب الهى به آنها این است که خداوند ((مسکنهاى پاکیزه ومنزلگاههاى مرفه در قلب بهشت عدن در اختیار آنها مى گذارد)) (ومساکن طیبة فى جنات عدن ).
از احادیث اسلامى چنین استفاده مى شود که ((جنات عدن )) باغهاى مخصوصى است از بهشت که پیامبر(ص ) و جمعى از خاصان پیروان او در آنهامستقر خواهند شد.
سپس اشاره به نعمت و پاداش معنوى آنها کرده , مى فرماید: ((رضایت وخشنودى خدا (که نصیب این مؤمنان راستین مى شود) از همه برتر و بزرگتر است ))(ورضوان من اللّه اکبر).
هـیچ کس نمى تواند آن لذت معنوى و احساس روحانى را که به یک انسان به خاطر توجه رضایت و خشنودى خدا از او, دست مى دهد, توصیف کند.
و در پـایان آیه اشاره به تمام این نعمتهاى مادى و معنوى کرده , مى گوید: ((این پیروزى بزرگى است )) (ذلک هو الفوز العظیم ).
(آیه ).
پیکار با کفار و منافقان :.

سـرانجام در این آیه دستور به شدت عمل در برابر کفار و منافقان داده ,مى گوید: ((اى پیامبر ! با کافران و منافقان جهاد کن )) (یا ایـهاالنبى جاهد الکفاروالمنافقین ).
((و در برابر آنها روش سخت و خشنى در پیش گیر)) (واغلظ علیهم ).
ایـن مـجازات آنها در دنیاست , و در آخرت ((جایگاهشان دوزخ است که بدترین سرنوشت و جایگاه است )) (وماویهم جهنم وبئس المصیر).
الـبـته طرز جهاد در برابر ((کفار)) جهاد همه جانبه , و مخصوصا جهاد مسلحانه است و منظور از جـهـاد بـا منافقان انواع و اشکال دیگر مبارزه غیر از مبارزه مسلحانه است , مانند مذمت و توبیخ و تهدید و رسوا ساختن آنها, و شاید جمله ((واغلظعلیهم )) اشاره به همین معنى باشد.
آیـه ـ شـان نـزول : در بـاره شان نزول این آیه روایات مختلفى نقل شده که همه آنها نشان مى دهد بـعـضى از منافقان , مطالب زننده اى در باره اسلام وپیامبر(ص ) گفته بودند و پس از فاش شدن اسـرارشـان سـوگند دروغ یاد کردند که چیزى نگفته اند و همچنین توطئه اى بر ضد پیامبر(ص ) چیده بودند که خنثى گردید.
تفسیر:.
توطئه خطرناک !.

در این آیه پرده از روى یکى دیگر از اعمال منافقان برداشته شده و آن این که : هنگامى که مى بینند اسرارشان فاش شده واقعیات را انکار مى کنند و حتى براى اثبات گفتار خود به قسمهاى دروغین متوسل مى شوند.
نـخـست مى گوید: ((منافقان سوگند یاد مى کنند که چنان مطالبى را در باره پیامبر نگفته اند)) (یحلفون باللّه ما قالوا).
در حـالـى که : ((اینها بطور مسلم سخنان کفرآمیزى گفته اند)) (ولقد قالوا کلمة الکفر) و به این جهت ((پس از قبول و اظهار اسلام راه کفر را پیش گرفته اند)) (وکفروابعد اسلامهم ).
الـبـتـه آنان از آغاز مسلمان نبودند که کافر شوند بلکه تنها اظهار اسلام مى کردند, بنابراین همین اسلام ظاهرى و صورى را نیز با اظهار کفر درهم شکستند.
و از آن بالاتر ((آنها تصمیم خطرناکى داشتند که به آن نرسیدند)) (وهموا بما لم ینالوا).
و آن توطئه براى نابودى پیامبر و یا فعالیتهایى است که براى به هم ریختن سازمان جامعه اسلامى , و تولید فساد و نفاق و شکاف , انجام مى دادند, که هرگز به هدف نهایى منتهى نشد.
در جمله بعد براى این که زشتى و وقاحت فعالیتهاى منافقان و نمک نشناسى آنها کاملا آشکار شود اضافه مى کند: آنها در واقع خلافى از پیامبر ندیده بودند وهیچ لطمه اى از ناحیه اسلام بر آنان وارد نـشـده بـود, بلکه به عکس در پرتو حکومت اسلام به انواع نعمتهاى مادى و معنوى رسیده بودند, بـنـابـر این ((آنها در حقیقت انتقام نعمتهایى را مى گرفتند خداوند و پیامبر با فضل و کرم خود تا سرحد استغنا به آنها داده بودند)) (وما نقموا الا ان اغنیهم اللّه ورسوله من فضله ).
سـپـس آنـچنان که سیره قرآن است راه بازگشت را به روى آنان گشوده ,مى گوید: ((اگر آنان توبه کنند براى آنها بهتر است )) (فان یتوبوایک خیرا لهم ).
و ایـن نـشانه واقع بینى اسلام و اهتمام به امر تربیت , و مبارزه با هرگونه سختگیرى و شدت عمل نـابـجـاسـت , که حتى راه آشتى و توبه را به روى منافقانى که توطئه براى نابودى پیامبر کردند و سخنان کفرآمیز و توهینهاى زننده داشتندبازگذارده .
در عین حال براى این که آنها این نرمش را دلیل بر ضعف نگیرند, به آنهاهشدار مى دهد که : ((اگر بـه روش خـود ادامـه دهند, و از توبه روى برگردانند, خداونددر دنیا و آخرت آنان را به مجازات دردناکى کیفر خواهد داد)) (وان یتولوا یعذبهم اللّه عذابا الیما فى الدنیا والا خرة ).
و اگـر مـى پـنـدارنـد کـسـى در بـرابر مجازات الهى ممکن است به کمک آنان بشتابد سخت در اشـتـباهند, زیرا ((آنها در سراسر روى زمین نه ولى و سرپرستى خواهند داشت و نه یار و یاورى )) (وما لهم فى الا رض من ولی ولا نصیر).
آیه ـ شان نزول : این آیه و سه آیه بعد از آن در باره یکى از انصار به نام ((ثعلبة بن حاطب )) نازل شده اسـت , او که مرد فقیرى بود و مرتب به مسجدپیامبر(ص ) مى آمد اصرار داشت که پیامبر(ص ) دعا کند تا خداوند مال فراوانى به اوبدهد!.
پـیـغـمـبـر بـه او فـرمـود:((قـلـیـل تـؤدى شـکـره خـیر من کثیر لا تطیقه ));Š ((مقدار کمى که حقش رابتوانى اداکنى ,بهتراز مقدار زیادى است که توانایى ادا حقش را نداشته باشى )).
ولى ثعلبه دست بردار نبود و سرانجام پیامبر(ص ) براى او دعا کرد.
چـیـزى نگذشت که طبق روایتى پسر عموى ثروتمندى داشت از دنیا رفت وثروت سرشارى به او رسید.
پـس از مـدتى پیامبر(ص ) مامور جمع آورى زکات را نزد او فرستاد, تا زکات اموال او را بگیرد, ولى ایـن مـرد کـم ظـرفـیـت و تازه به نوا رسیده و بخیل , از پرداخت حق الهى خوددارى کرد, نه تنها خـوددارى کرد, بلکه به اصل تشریع این حکم نیزاعتراض نمود و گفت : این حکم برادر ((جزیه )) است .
بـه هـر حـال هنگامى که پیامبر(ص ) سخن او را شنید فرمود: یا ویح ثعلبة ! یاویح ثعلبة ! ((واى بر ثعلبه ! اى واى بر ثعلبه )) ! و در این هنگام آیات مزبور نازل شد.
تفسیر:.
منافقان کم ظرفیتند!.

قـرآن در ایـنـجا روى یکى دیگر از صفات زشت منافقان انگشت مى گذارد وآن این که : به هنگام ضعف و ناتوانى و فقر و پریشانى , چنان دم از ایمان مى زنند که هیچ کس باور نمى کند آنها روزى در صف منافقان قرار گیرند.
امـاهـمین که به نوایى برسندچنان دست وپاى خودرا گم کرده وغرق دنیاپرستى مى شوند که همه عهد و پیمانهاى خویش را با خدا به دست فراموشى مى سپارند.
نـخـست مى گوید: ((بعضى از منافقان کسانى هستند که با خدا پیمان بسته اندکه اگر از فضل و کـرم خـود بـه مـا مـرحـمت کند قطعا به نیازمندان کمک مى کنیم و ازنیکوکاران خواهیم بود)) (ومنهم من عاهداللّه لئن آتینا من فضله لنصدقن ولنکونن من الصالحین ).
(آیه ) ولى این سخن را تنها زمانى مى گفتند که دستشان از همه چیز تهى بود ((و به هنگامى که خـداونـد از فضل و رحمتش سرمایه هایى به آنان داد, بخل ورزیدند و سرپیچى کردند و رویگردان شدند)) (فلما آتیهم من فضله بخلوا به وتولوا وهم معرضون ).
(آیـه ) ((ایـن عمل و این پیمان شکنى و بخل نتیجه اش این شد که روح نفاق بطور مستمر و پایدار در دل آنـان ریشه کند و تا روز قیامت و هنگامى که خدا راملاقات مى کنند ادامه یابد)) (فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى یوم یلقونه ).
ایـن ((بـه خـاطر آن است که از عهدى که با خدا بستند تخلف کردند, و به خاطرآن است که مرتبا دروغ مى گفتند)) (بما اخلفوا اللّه ما وعدوه وبما کانوا یکذبون ).
(آیه ) سرانجام آنها را با این جمله مورد سرزنش و توبیخ قرار مى دهد که ((آیا آنها نمى دانند خداوند اسرار درون آنها را مى داند, و سخنان آهسته و درگوشى آنان را مى شنود, و خداوند از همه غیوب و پنهانیها باخبر است )) ؟ ! (الم یعلموا ان اللّه یعلم سرهم ونجویهم وان اللّه علا م الغیوب ).
آیه ـ شان نزول : روایات متعددى در شان نزول این آیه و آیه بعد نقل شده , که از مجموع آنها چنین استفاده مى شود که : پیامبر(ص ) تصمیم داشت لشکراسلام را براى مقابله با دشمن (احتمالا براى جـنـگ تبوک ) آماده سازد, و نیاز به گرفتن کمک از مردم داشت , هنگامى که نظر خود را اظهار فرمود, کسانى که توانایى داشتند مقدار قابل ملاحظه اى به عنوان زکات یا کمک بلاعوض به ارتش اسلام تقدیم کردند.
ولـى بـعـضـى از کـارگـران کم درآمد مسلمان با تحمل کار اضافى و کشیدن آب درشب و تهیه مقدارى خرما کمک ظاهرا ناچیزى به این برنامه بزرگ اسلامى نمودند.
ولـى مـنـافقان عیب جو به هریک از این دو گروه ایراد مى گرفتند: گروه اول را به عنوان ریاکار مـعرفى مى کردند, و کسانى را که مقدار ظاهرا ناچیزى کمک نموده بودند به باد مسخره و استهزا مى گرفتند.
این آیه و آیه بعد نازل شد و شدیدا آنها را تهدید کرد و از عذاب خداوند بیم داد!.
تفسیر:.
کارشکنى منافقان :.

در ایـنجا اشاره به یکى دیگر از صفات عمومى منافقان شده است که آنهاافرادى لجوج , بهانه جو, و ایـرادگـیـر, و کـارشکن هستند, هر کار مثبتى را, با وصله هاى نامناسبى تحقیر کرده , و بد جلوه مى دهند.
قرآن مجید شدیدا این روش غیرانسانى آنها را نکوهش مى کند, و مسلمانان را از آن آگاه مى سازد, تا تحت تاثیر این گونه القائات سؤ قرار نگیرند و هم منافقان بدانند که حناى آنان در جامعه اسلامى رنگى ندارد!.
نـخـسـت مى فرماید: ((آنها که به افراد نیکوکار مؤمنین در پرداختن صدقات و کمکهاى صادقانه , عیب مى گیرند, و مخصوصا آنها که افراد با ایمان تنگدست را که دسترسى جز به کمکهاى مختصر نـدارنـد, مسخره مى کنند, خداوند آنان را مسخره مى کند, وعذاب دردناک در انتظار آنهاست )) ! (الـذیـن یـلـمزون المطوعین من المؤمنین فى الصدقات والذین لا یجدون الا جهدهم فیسخرون منهم سخر اللّه منهم ولهم عذاب الیم ).
مـنـظـور از جـمـلـه ((سـخـراللّه مـنهم )) (خداوند آنها را مسخره مى کند) این است که مجازات استهزاکنندگان را به آنها خواهد داد, و یا آن چنان با آنها رفتار مى کند که همچون استهزاشدگان تحقیر شوند!.
(آیـه ) در ایـن آیه تاکید بیشترى روى مجازات این گروه از منافقان نموده وآخرین تهدید را ذکر مى کند به این ترتیب که روى سخن رابه پیامبر(ص ) نموده مى گوید: ((چه براى آنها استغفار کنى و چـه نـکـنـى , حـتـى اگـر هفتاد بار براى آنها ازخداوند طلب آمرزش نمایى هرگز خدا آنها را نمى بخشد)) (استغفر لهم او لا تستغفرلهم ان تستغفر لهم سبعین مرة فلن یغفراللّه لهم ).
((چـرا که آنها خدا و پیامبرش را انکار کردند و راه کفر پیش گرفتند)) و همین کفرآنها را به دره نفاق و آثار شوم آن افکند (ذلک بانهم کفروا باللّه ورسوله ).
و روشـن اسـت هدایت خدا شامل حال کسانى مى شود که در طریق حق طلبى گام بر مى دارند و جویاى حقیقتند, ولى ((خداوند افراد فاسق و گنهکار و منافق راهدایت نمى کند)) (واللّه لا یهدى القوم الفاسقین ).
اهمیت به کیفیت کار است نه کمیت :.

ایـن حـقیقت به خوبى از آیات قرآن به دست مى آید که اسلام در هیچ موردى روى ((کثرت مقدار عمل )) تکیه نکرده , بلکه همه جا اهمیت به ((کیفیت عمل )) داده است .
مـهم این است که هیچ کس از مقدار توانایى خود دریغ ندارد, سخن از بسیار وکم نیست , سخن از احساس مسؤولیت واخلاص است .
از ایـن مـوضـوع ایـن حـقـیـقت نیز روشن مى شود که در یک جامعه سالم اسلامى به هنگام بروز مـشـکلات , همه باید احساس مسؤولیت کنند, نباید چشمها تنها به متمکنان دوخته شود, چرا که اسلام متعلق به همه است , و همه باید در حفظ آن ازجان و دل بکوشند.
(آیه ).
باز هم کارشکنى منافقان :.

در این آیه نیز سخن همچنان پیرامون معرفى منافقان , به وسیله اعمال ورفتار و افکار آنهاست .
نـخـست مى فرماید: ((آنها که در (تبوک ) از شرکت در جهاد تخلف جستند, و باعذرهاى واهى در خـانه هاى خود نشستند (و به گمان خود سلامت را بر خطرات میدان جنگ ترجیح دادند) از این عـمـلـى که بر ضد رسول خدا(ص ) مرتکب شدند,خوشحالند)) (فرح المخلفون بمقعدهم خلا ف رسول اللّه ).
((و از ایـن کـه در راه خـدا بـا مـال و جـان خـود جهاد کنند (و به افتخارات بزرگ مجاهدان نائل گردند) کراهت داشتند)) (وکرهوا ان یجاهدوا باموالهم وانفسهم فى سبیل اللّه ).
آنـهـا بـه تـخـلف خودشان از شرکت در میدان جهاد قناعت نکردند, بلکه باوسوسه هاى شیطانى کوشش داشتند, دیگران را نیز دلسرد یا منصرف سازند ((و به آنها گفتند: در این گرماى سوزان تابستان به سوى میدان نبرد حرکت نکنید)) (وقالوالا تنفروا فى الـحـر).
سـپـس قـرآن روى سـخـن را به پیامبر(ص ) کرده و با لحن قاطع و کوبنده اى به آنها چنین پاسخ مى گوید: ((به آنها بگو: آتش سوزان دوزخ از این هم گرمتر وسوزانتر است اگر بفهمند)) ! (قل نار جهنم اشد حرا لو کانوا یفقهون ).
ولـى افـسـوس کـه بـر اثـر ضـعـف ایـمـان , وعـدم درک کـافـى , تـوجـه نـدارنـد کـه ـ(( :دیوگى م چه آتش سوزانى درانتظارآنهاست ,آتشى که یک جرقه کوچکش ازآتشهاى دنیاسوزنده تر است .
(آیه ) در این آیه اشاره به این مى کند که آنها به گمان این که پیروزى به دست آورده اند و با تخلف از جـهـاد و دلـسـرد کـردن بـعضى از مجاهدان به هدفى رسیده اند, قهقهه سر مى دهند و بسیار مى خندند, همان گونه که همه منافقان در هرعصر و زمان چنینند.
ولـى قـرآن به آنها اخطار مى کند که ((باید کم بخندند و بسیار بگریند)) (فلیضحکواقلیلا ولیبکوا کثیرا).
گـریه براى آینده تاریکى که در پیش دارند, گریه به خاطر این که همه پلهاى بازگشت را پشت سـر خود ویران ساخته اند, و بالاخره گریه براى این که این همه استعداد و سرمایه عمر را از دست داده و رسوایى و تیره روزى و بدبختى براى خودخریده اند.
و در آخر آیه مى فرماید: ((این جزاى اعمالى است که آنها انجام مى دادند))(جزا بما کانوا یکسبون ).
(آیـه ) در ایـن آیه اشاره به یکى دیگر از روشهاى حساب شده و خطرناک منافقان مى کند و آن این که آنها به هنگامى که کار خلافى را آشکارا انجام مى دهندبراى تبرئه خود ظاهرا در مقام جبران بر مى آیند و با این نوسانها و اعمال ضد ونقیض , چهره اصلى خود را پنهان مى دارند.
آیه مى گوید: ((هرگاه خداوند تو را به سوى گروهى از اینها باز گرداند و از تواجازه بخواهند که در مـیدان جهاد دیگرى شرکت کنند, به آنها بگو, هیچ گاه با من درهیچ جهادى شرکت نخواهید کـرد, و هـرگـز هـمـراه مـن بـا دشـمـنى نخواهید جنگید)) !(فان رجعک اللّه الى طائفة منهم فاستاذنوک للخروج فقل لن تخرجوا معى ابدا ولن تقاتلوا معى عدوا).
یـعـنـى پـیامبر(ص ) باید آنها را براى همیشه مایوس کند و روشن سازد که دیگرکسى فریبشان را نخواهد خورد.
جـمله ((طائفة منهم )) (گروهى از ایشان ) نشان مى دهد که همه آنان حاضرنبودند از این طریق وارد شوند و پیشنهاد شرکت در جهاد دیگرى را عرضه بدارند.
سـپس دلیل عدم قبول پیشنهاد آنان را چنین بیان مى کند: ((شما براى نخستین بار راضى شدید که از میدان جهاد کناره گیرى کنید و در خانه ها بنشینید, هم اکنون نیز به متخلفان بپیوندید, و با آنها در خانه ها بنشینید)) (انکم رضیتم بالقعود اول مرة فاقعدوا مع الخالفین ).
(آیه ).
روش محکمتر در برابر منافقان :.

پـس از آن کـه منافقان با تخلف صریح از شرکت در میدان جهاد پرده ها رادریدند و کارشان بر ملا شد, خداوند به پیامبرش دستور مى دهد روش صریحتر ومحکمترى در برابر آنها اتخاد کند تا براى همیشه فکر نفاق و منافق گرى از مغزهاى دیگران برچیده شود.
لـذا مى فرماید: ((بر هیچ یک از آنها (منافقان ) که از دنیا مى روند نماز مگزار)) !(ولا تصل على احد منهم مات ابدا).
                    
((و هیچ گاه در کنار قبر او براى طلب آمرزش و استغفار نایست )) (ولا تقم على قبره ) .
در حقیقت این یک نوع مبارزه منفى , و در عین حال مؤثر, در برابر گروه منافقان است .
و این یک برنامه مبارزه حساب شده در برابر گروه منافقان در آن زمان بود که امروز هم مسلمانان باید از روشهاى مشابه آن استفاده کنند.
در پـایان آیه بار دیگر دلیل این دستور را روشن مى سازد و مى فرماید: ((این حکم به خاطر آن است که آنها به خدا و پیامبرش کافر شدند)) (انهم کفروا باللّه ورسوله ).
((و در حـالى که فاسق و مخالف فرمان خدا بودند از دنیا رفتند)) (وماتوا وهم فاسقون ) نه از کرده خود پشیمان شدند و نه با آب توبه لکه هاى گناه را از دامان شستند.
(آیـه ) در ایـنجا ممکن بوده است سؤالى براى ما مسلمانان مطرح شود که اگر منافقان به راستى این همه از رحمت خدا دورند پس چرا خداوند به آنها این همه محبت کرده و این همه مال و فرزند (نیروى اقتصادى و انسانى ) را دراختیارشان قرار داده است .
در آیه مورد بحث روى سخن را به پیامبر(ص ) کرده و پاسخ این سؤال راچنین مى دهد: ((اموال و فرزندانشان هیچ گاه نباید مایه اعجاب تو شود)) (ولا تعجبک اموالهم واولا دهم ).
چرا که به عکس آنچه مردم ظاهربین خیال مى کنند, این اموال و فرزندان نه تنهاباعث خوشوقتى آنها نیست , بلکه ((خداوند مى خواهد آنان را به وسیله اینها در دنیامجازات کند, و با حال کفر جان بدهند)) (انما یریداللّه ان یعذبهم بها فى الدنیاوتزهق انفسهم وهم کافرون ).
این آیه اشاره به این واقعیت مى کند که امکانات اقتصادى و نیروهاى انسانى در دست افراد ناصالح نـه تـنها سعادت آفرین نیست , بلکه غالبا مایه دردسر و بلا وبدبختى است , زیرا چنین اشخاصى نه امـوال خـود را بـه مورد, مصرف مى کنند و نه فرزندان سر به راه و با ایمان و تربیت یافته اى دارند, بـلـکـه اموالشان مایه غفلت آنها ازخدا و مسائل اساسى زندگى است و فرزندانشان هم در خدمت ظالمان و فاسدان قرار مى گیرند.
مـنـتها براى کسانى که ثروت و نیروى انسانى را اصیل مى پندارند و چگونگى مصرف آن , براى آنها مطرح نیست , زندگانى این گونه اشخاص دورنماى دل انگیزى دارد, اما اگر به متن زندگیشان نزدیکتر شویم و به این حقیقت نیز توجه کنیم که چگونگى بهره بردارى از این امکانات مطرح است تصدیق خواهیم کرد که هرگزافراد خوشبختى نیستند.
(آیـه ) در این آیه و آیه بعد باز سخن در باره منافقان است آیه مى گوید:((هنگامى که سوره اى در بـاره جـهـاد نـازل مى شود و از مردم دعوت مى کند که به خداایمان بیاورید (یعنى بر ایمان خود ثابت قدم بمانند و آن را تقویت نمایند) و همراه پیامبر خدا(ص ) در راه او جهاد کنید, در این هنگام مـنـافقان قدرتمند که توانایى کافى از نظر جسمى و مالى براى شرکت در میدان جنگ دارند از تو اجـازه مـى خـواهـنـد که درمیدان جهاد شرکت نکنند و مى گویند بگذار ما با قاعدین (آنها که از جـهـادمعذورند) باشیم )) (واذا انزلت سورة ان آمنوا باللّه وجاهدوا مع رسوله استاذنک اولوا الطول منهم وقالوا ذرنا نکن مع القاعدین ).
(آیه ) در این آیه قرآن آنها را با این جمله مورد ملامت و مذمت قرارمى دهد که ((آنها راضى شدند با متخلفان باقى بمانند)) (رضوا بان یکونوا مع الخوالف ).
بـعدا اضافه مى کند که ((اینها بر اثر گناه و نفاق به مرحله اى رسیده اند که برقلبهایشان مهر زده شده , به همین دلیل چیزى نمى فهمند)) (وطبـع على قلوبهم فهم لا یفقهون ).
(آیـه ) در ایـن آیـه از گـروهى که در نقطه مقابل این دسته قرار دارند و صفات و روحیات آنها, و همچنین سرانجام کارشان درست به عکس آنهاست , سخن به میان آمده .
آیـه چـنـیـن مى گوید: ((اما پیامبر و آنها که با او ایمان آوردند با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد کردند)) (لکن الرسول والذین آمنوا معه جاهدوا باموالهم وانفسهم ).
و سرانجام کارشان این شد که ((همه نیکیها براى آنهاست )) و خیرات مادى ومعنوى در این جهان و جهان دیگر نصیبشان است (واولئ ک لهم الخیرات ).
((و گروه رستگاران همینها هستند)) (واولئ ک هم المفلحون ).
از ایـن آیـه بـه خـوبى استفاده مى شود که اگر ((ایمان )) و ((جهاد)) توام گرددهرگونه خیر و بـرکـتـى را بـا خود همراه خواهد داشت , و جز در سایه این دو, نه راهى به سوى فلاح و رستگارى است , و نه نصیبى از خیرات و برکات مادى و معنوى .
(آیـه ) در ایـن آیـه بـه قـسـمتى از پاداشهاى اخروى این گروه اشاره کرده ,مى گوید: ((خداوند بـاغـهـایـى از بهشت براى آنان فراهم ساخته که از زیر درختانش نهرها جریان دارد)) (اعداللّه لهم جنات تجرى من تحتها الا نهار).
و تـاکـیـد مـى کند: این نعمت و موهبت عاریتى و فناپذیر نیست بلکه ((جاودانه در آن مى مانند)) (خالدین فیها) ((و این پیروزى بزرگى است )) (ذلک الفوز العظیم ).
(آیـه ) در این آیه به تناسب بحثهاى گذشته , پیرامون منافقان بهانه جو وعذرتراش اشاره به وضع دو گروه از تخلف کنندگان از جهاد شده است .
نخست مى گوید: ((گروهى از اعراب بادیه نشین که از شرکت در میدان جهاد واقعامعذور بودند نزد تو آمده اند تا به آنها اجازه داده شود و معاف گردند)) (وجاالمعذرون من الا عراب لیؤذن لهم ) .
و در مقابل ((کسانى که به خدا و پیامبر دروغ گفتند, بدون هیچ عذرى در خانه خود نشستند)) و به میدان نرفتند (وقعد الذین کذبوا اللّه ورسوله ).
در پایان آیه , گروه دوم را شدیدا تهدید کرده , مى گوید: ((به زودى به آن دسته از ایشان که کافر شدند عذاب دردناکى خواهد رسید)) (سیصیب الذین کفروا منهم عذاب الیم ).
آیـه ـ شان نزول : چنین نقل شده که یکى از یاران با اخلاص پیامبر(ص )عرض کرد: اى پیامبر خدا ! من پیرمردى نابینا و ناتوانم , حتى کسى که دست مرابگیرد و به میدان جهاد بیاورد, ندارم , آیا اگر در جـهـاد شرکت نکنم معذورم ؟پیامبر(ص ) سکوت کرد, سپس آیه نازل شد و به این گونه افراد اجازه داد.
تفسیر: در این آیه و دو آیه بعد براى روشن ساختن وضع همه گروهها از نظرمعذور بودن یا نبودن در زمینه شرکت در جهاد تقسیم بندى مشخصى شده است .
نـخست مى گوید: ((کسانى که ضعیف و ناتوان هستند (بر اثر پیرى و یا نقص اعضا همچون فقدان بـیـنایى ) همچنین بیماران و آنها که وسیله لازم براى شرکت درمیدان جهاد در اختیار ندارند بر آنـهـا ایـرادى نـیـسـت کـه در ایـن بـرنامه واجب اسلامى شرکت نکنند)) (لیس على الضعفا ولا على المرضى ولا على الذین لا یجدون ماینفقون حرج ).
ایـن سـه گـروه در هر قانونى معافند, و عقل و منطق نیز معاف بودن آنها را امضامى کند و مسلم است که قوانین اسلامى در هیچ مورد از منطق و عقل جدا نیست .
سـپس یک شرط مهم براى حکم معافى آنها بیان کرده , مى گوید ((این درصورتى است که آنها از هرگونه خیرخواهى مخلصانه در باره خدا و پیامبرش دریغ ‌ندارند)) (اذا نصحوا للّه ورسوله ).
و بـا سـخن و طرز رفتار خود مجاهدان را تشویق کنند و در تضعیف روحیه دشمن و فراهم آوردن مقدمات شکست آنها کوتاهى نورزند.
بـعـدا بـراى بـیان دلیل این موضوع مى فرماید: این گونه افراد مردان نیکوکارى هستند و ((براى نـیـکوکاران هیچ راه ملامت و سرزنش و مجازات و مؤاخذه وجودندارد)) (ما على المحسنین من سبیل ).
و در پـایـان آیـه خـدا را بـا دو صفت از اوصاف بزرگش به عنوان دلیل دیگرى برمعاف بودن این گـروهـهـاى سـه گـانـه توصیف مى کند و مى گوید: ((خداوند غفور ورحیم است )) (واللّه غفور رحیم ).
آیـه ـ شـان نـزول : در روایات مى خوانیم که هفت نفر از فقراى انصارخدمت پیامبر(ص ) رسیدند و تـقـاضـا کردند وسیله اى براى شرکت در جهاد دراختیارشان گذارده شود, اما چون پیامبر(ص ) وسـیله اى در اختیار نداشت , جواب منفى به آنها داد, آنها با چشمهاى پر از اشک از خدمتش خارج شدند و بعدا به نام ((بکائون )) مشهور گشتند.
تفسیر:.
معذورانى که از عشق جهاد اشک مى ریختند!.

در ایـن آیـه نـیـز بـه گـروه چـهـارمى اشاره مى کند که آنها هم از شرکت در جهادمعاف شدند, مـى گـوید: ((همچنین بر آن گروه ایراد نیست که وقتى نزد تو آمدند که مرکبى براى شرکت در مـیـدان جـهاد در اختیارشان بگذارى , گفتى مرکبى در اختیارندارم که شما را بر آن سوار کنم , نـاچـار از نزد تو خارج شدند در حالى که چشمهایشان اشکبار بود, و این اشک به خاطر اندوهى بود کـه از نـداشـتـن وسیله براى انفاق در راه خدا سرچشمه مى گرفت )) (ولا على الذین اذا ما اتوک لتحملهم قلت لا اجد ما احملکم علیه تولوا واعینهم تفیض من الدمع حزنا الا یجدوا ما ینفقون ).
(آیه ) در این آیه , حال گروه پنجم را شرح مى دهد یعنى آنها که به هیچ وجه در پیشگاه خدا معذور نـبوده و نخواهند بود, مى فرماید: ((راه مؤاخذه ومجازات تنها به روى کسانى گشوده است که از تـو اجـازه مى خواهند در جهاد شرکت نکنند در حالى که امکانات کافى و وسائل لازم براى این کار در اختیار دارند و کاملابى نیازند)) (انما السبیل على الذین یستاذنونک وهم اغنیا).
سپس اضافه مى کند: این ننگ براى آنها بس است که ((راضى شدند با افرادناتوان و بیمار و معلول در مدینه بمانند)) و از افتخار شرکت در جهاد محروم گردند(رضوا بان یکونوا مع الخوالف ).
و این کیفر نیز آنها را بس که خداوند قدرت تفکر و ادراک را از آنها به خاطر اعمال زشتشان گرفته ((و بـر دلـهـایـشان مهر نهاده و به همین دلیل چیزى نمى دانند)) (وطبع اللّه على قلوبهم فهم لا یعلمون ).
از ایـن آیـه بـه خـوبى روحیه قوى و عالى سربازان اسلام روشن مى شود که چگونه افتخار جهاد و شـهادت را بر هر افتخار دیگرى مقدم مى داشتند, و از همین جا یکى از عوامل مهم پیشرفت سریع اسلام در آن روز و عقب ماندگى امروز ماروشن مى شود.
آغاز جز یازدهم قرآن مجید.

آیـه ـ شـان نزول : بعضى از مفسران مى گویند این آیه و دو آیه بعد در باره گروهى از منافقان که تعدادشان بالغ بر هشتاد نفر مى شد نازل گردید زیرا به هنگامى که پیامبر(ص ) از تبوک بازگشت دسـتور داد هیچ کس با آنها مجالست نکند و سخن نگوید و آنها که خود را در فشار شدید اجتماعى دیدند در مقام عذرخواهى برآمدند, آیه نازل شد و وضع آنها را مشخص ساخت .
تفسیر:.
به عذرها و سوگندهاى دروغینشان اعتنا نکنید!.

ایـن سلسله از آیات همچنان پیرامون اعمال شیطانى منافقان سخن مى گوید,نخست مى فرماید: ((هـنـگـامـى کـه شـما (از جنگ تبوک ) به مدینه باز مى گردید,منافقان به سراغ شما مى آیند و عذرخواهى مى کنند)) (یعتذرون الیکم اذا رجعتم الیهم ).
در ایـنـجـا روى سخن را به پیامبرش به عنوان رهبر مسلمین کرده , مى گوید: ((به منافقان بگو: عذرخواهى مکنید, ما هرگز به سخنان شما ایمان نخواهیم آورد)) (قل لا تعتذروا لن نؤمن لکم ).
((چـرا کـه خداوند ما را از اخبار شما آگاه ساخته )) بنابراین ما از نقشه هاى شیطانى شما به خوبى باخبریم ! (قد نبانا اللّه من اخبارکم ).
ولـى در عـیـن حـال راه بازگشت و توبه , به سوى شما باز است , ((و به زودى خداوند وپیامبرش اعمال شما را مى بینند)) (وسیرى اللّه عملکم ورسوله ).
بـعـد مـى فرماید: همه اعمال و نیات شما امروز ثبت و بایگانى مى شود,((سپس به سوى کسى که اسرار پنهان و آشکار را مى داند باز مى گردید, و او شما را به اعمالتان آگاه مى کند)) و جزاى آن را به شما خواهد داد (ثم تردون الى عالم الغیب والشهادة فینبئکم بما کنتم تعملون ).
(آیـه ) در ایـن آیـه بـار دیگر اشاره به سوگندهاى دروغین منافقان کرده ,مى فرماید: ((آنها براى فریب شما به زودى دست به دامن قسم مى زنند, و هنگامى که به سوى آنان بازگشتید سوگند به خـدا یـاد مـى کـنـنـد که از آنها صرفنظر کنید)) و اگرخطایى کرده اند مشمول عفوشان سازید (سیحلفون باللّه لکم اذا انقلبتم الیهم لتعرضوا عنهم ).
در حقیقت آنها از هر درى وارد مى شوند, گاهى از طریق عذرخواهى مى خواهند خود را بى گناه قـلمداد کنند, و گاهى با اعتراف به گناه , تقاضاى عفو وگذشت دارند, شاید بتوانند در دل شما نفوذ کنند.
ولى شما به هیچ وجه تحت تاثیر آنان قرار نگیرید و ((از آنها روى گردانید))(فاعرضوا عنهم ) اما به عنوان اعتراض و خشم و انکار! نه به عنوان عفو وبخشش وگذشت .
سـپس به عنوان تاکید و توضیح و بیان دلیل مى فرماید: ((چرا که آنهاموجوداتى پلیدند)) و باید از چنین موجوادت پلیدى صرفنظر کرد (انهم رجس ).
و چون چنینند ((جایگاهشان دوزخ است )) (وماویهم جهنم ).
زیرا بهشت جاى نیکان و پاکان است , نه جایگاه پلیدان و آلودگان !.
اما ((همه اینها نتیجه اعمالى است که خودشان انجام داده اند)) (جزا بما کانوایکسبون ).
(آیـه ) در ایـن آیه اشاره به یکى از سوگندهاى آنها شده و آن این که : ((بااصرار و سوگند از شما مى خواهند که از آنها خشنود شوید)) (یحلفون لکم لترضواعنهم ).
جالب این که در این مورد خداوند نمى فرماید: از آنها راضى نشوید, بلکه با تعبیرى که بوى تهدید از آن مـى آیـد, مـى فـرماید: ((اگر هم شما از آنها راضى شوید خدا هرگزاز جمعیت فاسقان راضى نخواهد شد)) (فان ترضوا عنهم فان اللّه لا یرضى عن القوم الفاسقین ).
شـک نـیـسـت آنـهـا از نـظر دینى و اخلاقى اهمیتى براى خشنودى مسلمانان قائل نبودند, بلکه مـى خـواستند از این راه کدورتهاى قلبى آنان را بشویند تا در آینده از عکس العملهاى آنان در امان بمانند.
(آیه ).
بادیه نشینان سنگدل و با ایمان :.

در این آیه و دو آیه بعد به تناسب بحثهایى که در باره منافقان مدینه گذشت پیرامون حال منافقان بادیه نشین , و نشانه ها و افکار آنها, و همچنین در باره مؤمنان مخلص و راستین بادیه گفتگو شده است .
شـایـد بـه ایـن عـلت که به مسلمانان هشدار دهد چنین نپندارند که منافقان تنهاهمان گروهى هستند که در شهرند, بلکه منافقان بادیه نشین از آنها خشن ترند.
نـخـسـت مى فرماید: ((اعراب بادیه نشین (به حکم دورى از تعلیم و تربیت ونشنیدن آیات الهى و سخنان پیامبر(ص ) کفر و نفاقشان شدیدتر است )) (الا عراب اشد کفرا ونفاقا).
((و بـاز بـه هـمین دلیل , به جهل و بى خبرى از حدود فرمانها و احکامى که خدابر پیامبرش نازل کرده است سزاوارترند)) (واجدر الا یعلموا حدود ما انزل اللّه على رسوله ).
در پایان آیه مى فرماید ((خداوند دانا و حکیم است )) (واللّه علیم حکیم ).
یـعـنى اگر در باره عربهاى بادیه نشین چنین داورى مى کند روى تناسب خاصى است که محیط آنها با این گونه صفات دارد.
(آیـه ) امـا براى این که چنین توهمى پیدا نشود که همه اعراب بادیه نشین ,و یا همه بادیه نشینان , داراى چـنـیـن صفاتى هستند, در این آیه مى گوید: ((گروهى ازاین عربهاى بادیه نشین کسانى هـسـتـند که (بر اثر نفاق یا ضعف ایمان ) هنگامى که چیزى را در راه خدا انفاق کنند, آن را ضرر و زیـان و غـرامت محسوب مى دارند)) نه یک موفقیت و پیروزى و تجارت پرسود (ومن الا عراب من یتخذ ما ینفق مغرما).
دیگر از صفات آنها این است که : ((همواره در انتظار این هستند که بلاها ومشکلات شما را احاطه کند)) و تیره روزى و ناکامى به سراغ شما بیاید (ویتربص بکم الدوائر) در واقع آنها افرادى تنگ نظر و بخیل و حسودند.
سـپـس اضـافـه مى کند: آنها نباید در انتظار بروز مشکلات و نزول بلاها بر شماباشند چرا که این مشکلات و ناکامیها و بدبختیها تنها به سراغ این گروه منافق بى ایمان و جاهل و نادان و تنگ نظر و حسود مى رود ((و حوادث دردناک براى خودآنهاست )) (علیهم دائرة السؤ).
سـرانـجـام آیـه را با این جمله پایان مى دهد که ((خداوند شنوا و داناست )) (واللّه سمیع علیم ) هم سخنان آنها را مى شنود و هم از نیات و مکنون ضمیر آنها آگاه است .
(آیـه ) و در ایـن آیـه بـه گـروه دوم یـعـنى مؤمنان با اخلاص بادیه نشین اشاره کرده , مى گوید: ((گروهى از این عربهاى بادیه نشین کسانى هستند که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند)) (ومن الا عراب من یؤمن باللّه والیوم الا خر).
بـه هـمـین دلیل هیچ گاه انفاق در راه خدا را غرامت و زیان , نمى دانند, بلکه باتوجه به پاداشهاى وسـیـع الـهـى در این جهان و سراى دیگر, ((این کار را وسیله نزدیکى به خدا و مایه توجه و دعاى پـیـامبر(ص ))) که افتخار و برکت بزرگى است مى دانند (ویتخذ ما ینفق قربات عنداللّه وصلوات الرسول ).
در اینجا خداوند این طرز فکر آنها را با تاکید فراوان تصدیق مى کند ومى گوید: ((آگاه باشید که این انفاقها بطور قطع مایه تقرب آنها در پیشگاه خداونداست )) (الا انها قربة لهم ).
و به همین دلیل ((خدا آنان را به زودى در رحمت خود فرو مى برد))(سیدخلهم اللّه فى رحمته ).
و اگر لغزشهایى از آنها سرزده باشد به خاطر ایمان و اعمال پاکشان آنها را مى بخشد((زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است )) (ان اللّه غفور رحیم ).
(آیه ).
پیشگامان اسلام !.

بـه دنـبـال آیـات گذشته که بیان حال کفار و منافقان را مى نمود در این آیه اشاره به گروههاى مختلف از مسلمانان راستین شده است و آنها را در سه گروه مشخص تقسیم مى کند.
1ـ ((پیشگامان نخستین از مهاجرین )) (والسابقون الا ولون من المهاجرین )یعنى آنها که در اسلام و هجرت پیشگام بوده اند.
2ـ آنها که پیشگام در ((نصرت و یارى پیامبر و یاران مهاجرش بودند))(والا نصار).
3ـ ((و کسانى که به نیکى از آنها پیروى کردند)) (والذین اتبعوهم باحسان ) و باانجام اعمال نیک , و قبول اسلام , و هجرت , و نصرت آیین پیامبر(ص ) به آنهاپیوستند.
جـالـب تـوجـه ایـن که : همه متفقا گفته اند نخستین کسى که از زنان , مسلمان شد((خدیجه )) هـمـسـر وفادار و فداکار پیامبر(ص ) بود, و اما از مردان , همه دانشمندان ومفسران شیعه به اتفاق گـروه عـظـیـمـى از دانـشـمندان اهل سنت ((على ))(ع ) را نخستین کسى مى دانند که دعوت پیامبر(ص ) را پاسخ گفت .
پس از ذکر این گروه سه گانه مى فرماید: ((هم خداوند از آنها راضى است و هم آنها از خدا راضى شده اند)) (رضى اللّه عنهم ورضوا عنه ).
رضـایت خدا از آنها به خاطر ایمان و اعمال صالحى است که انجام داده اند, وخشنودى آنان از خدا به خاطر پاداشهاى گوناگون و فوق العاده و پراهمیت است که به آنان ارزانى داشته .
بـا ایـن کـه جـمـله گذشته همه مواهب و نعمتهاى الهى را در بر داشت (مواهب مادى و معنوى , جـسـمانى و روحانى ) ولى به عنوان تاکید و بیان ((تفصیل )) بعد از((اجمال )) اضافه مى کند: ((و خـداونـد براى آنها باغهایى از بهشت فراهم ساخته که اززیر درختانش نهرها جریان دارند)) (واعد لهم جنات تجرى تحتها الا نهار).
از امـتـیازات این نعمت آن است که جاودانى است و ((همواره در آن خواهندماند)) (خالدین فیها ابدا).
((و این است پیروزى بزرگ )) (ذلک الفوز العظیم ).
چـه پـیـروزى از این برتر که انسان احساس کند آفریدگار و معبود و مولایش ازاو خشنود است و کارنامه قبولى او را امضا کرده ؟.
(آیـه ) بار دیگر قرآن مجید بحث را متوجه اعمال منافقان و گروههاى آنهاکرده , مى گوید: ((در مـیـان کـسانى که در اطراف شهر شما (مدینه ) هستند گروهى ازمنافقان وجود دارند)) (وممن حولکم من الا عراب منافقون ).
یـعـنـى بـاید هشیار باشید منافقان بیرون را نیز زیر نظر بگیرید و مراقب فعالیتهاى خطرناک آنان باشید.
سـپس اضافه مى کند: ((در خود مدینه و از اهل این شهر نیز گروهى هستند که نفاق را تا سر حد سـرکشى و طغیان رسانده و سخت به آن پایبندند و در آن صاحب تجربه اند)) ! (ومن اهل المدینة مردوا على النفاق ).
ایـن تـفاوت در تعبیر که در باره منافقان ((داخلى )) و ((خارجى )) در آیه فوق دیده مى شود گویا اشـاره به این نکته است که منافقان داخلى در کار خود مسلطتر و طبعاخطرناکترند, و مسلمانان باید شدیدا مراقب آنها باشند, هر چند که منافقان خارجى را نیز باید از نظر دور ندارند.
لـذا بـلافـاصله بعد از آن مى فرماید: ((تو آنها را نمى شناسى ولى ما مى شناسیم ))(لا تعلمهم نحن نعلمهم ).
البته این اشاره به علم عادى و معمولى پیغمبر است , ولى هیچ منافات نداردکه او را از طریق وحى و تعلیم الهى به اسرار آنان کاملا واقف گردد.
در پایان آیه مجازات شدید این گروه را به این صورت بیان مى کند که : ((ما به زودى آنها را دو بار مجازات خواهیم کرد, و پس از آن به سوى عذاب بزرگ دیگرى فرستاده خواهند شد)) (سنعذبهم مرتین ثم یردون الى عذاب عظیم ).
((عـذاب عـظیم )) اشاره به مجازاتهاى روز قیامت است ولى در این که , آن دوعذاب دیگر چه نوع عـذابـى اسـت بـه نـظـر مـى رسـد که یکى از این دو عذاب همان مجازات اجتماعى آنها به خاطر رسـوائیـشان و کشف اسرار درونیشان مى باشد ومجازات دوم آنان همان است که در آیه 50 سوره انفال اشاره شده , آنجا که مى فرماید: ((هرگاه کافران را به هنگامى که فرشتگان مرگ جان آنها را مـى گـیـرنـد بـبینى که چگونه به صورت و پشت آنها مى کوبند, و مجازات مى کنند, به حال آنها تاسف خواهى خورد)).
آیه ـ شان نزول : در مورد نزول این آیه روایاتى نقل شده که در بیشتر آنهابه نام ((ابولبابه انصارى )) بـرخـورد مـى کـنیم , طبق روایتى او با دو یا چند نفر دیگر ازیاران پیامبر(ص ) از شرکت در جنگ ((تـبوک )) خوددارى کردند اما هنگامى که آیاتى راکه در مذمت متخلفین وارد شده بود شنیدند بـسـیـار ناراحت و پشیمان گشتند, خودرا به ستونهاى مسجد پیغمبر(ص ) بستند و هنگامى که پیامبر(ص ) بازگشت و از حال آنها خبر گرفت عرض کردند: آنها سوگند یاد کرده اند که خود را از سـتـون بـاز نکنند تااین که پیامبر(ص ) چنین کند, رسول خدا(ص ) فرمود: من نیز سوگند یاد مى کنم که چنین کارى نخواهم کرد مگر این که خداوند به من اجازه دهد.
آیه نازل شد و خداوند توبه آنها را پذیرفت , و پیامبر(ص ) آنها را از ستون مسجد باز کرد.
آنها به شکرانه این موضوع همه اموال خود را به پیامبر(ص ) تقدیم داشتند.
پـیـامـبر(ص ) فرمود: هنوز دستورى در این باره بر من نازل نشده است , چیزى نگذشت که آیه بعد نازل شد ودستور داد که پیامبر(ص ) قسمتى از اموال آنها را بگیرد.
تفسیر:.
توبه کاران ـ.

پس از اشاره به وضع منافقان داخل و خارج مدینه در آیه قبل در اینجا بااشاره به وضع گروهى از مسلمانان گناهکار که اقدام به توبه و جبران اعمال سؤخود کردند, مى فرماید: ((گروه دیگرى از آنها به گناهان خود اعتراف کردند))(وآخرون اعترفوا بذنوبهم ).
((و اعمال صالح و ناصالح را به هم آویختند)) (خلطوا عملا صالحاوآخر سیئا).
سپس اضافه مى کند: ((امید مى رود که خداوند توبه آنها را بپذیرد)) و رحمت خویش را به آنان باز گرداند (عسى اللّه ان یتوب علیهم ).
((زیرا خداوند آمرزند و مهربان است )) و داراى رحمتى وسیع و گسترده (ان اللّه غفور رحیم ).
(آیه ).
زکات عامل پاکى فرد و جامعه :.

در ایـن آیه به یکى از احکام مهم اسلامى یعنى مساله زکات اشاره شده است , و به عنوان یک قانون کـلـى به پیامبر(ص ) دستور مى دهد که ((از اموال آنهاصدقه یعنى زکات بگیر)) (خذ من اموالهم صدقة ).
دسـتـور ((خـذ)) (بـگیر) دلیل روشنى است که رئیس حکومت اسلامى مى تواندزکات را از مردم بگیرد, نه این که منتظر بماند که اگر مایل بودند خودشان بپردازند واگر نبودند نه !.
سـپس به دو قسمت از فلسفه اخلاق و روانى و اجتماعى زکات اشاره کرده ,مى فرماید: ((تو با این کار آنها را پاک مى کنى و نمو مى دهى )) (تطهرهم وتزکیهم بها).
آنها را از رذائل اخلاقى , از دنیاپرستى و بخل پاک مى کنى , و نهال نوع دوستى و سخاوت و توجه به حقوق دیگران را در آنها پرورش مى دهى .
از ایـن گـذشـتـه , مفاسد و آلودگیهایى که در جامعه به خاطر فقر و فاصله طبقاتى و محرومیت گـروهـى از جامعه به وجود مى آید با انجام این فریضه الهى بر مى چینى ,و صحنه اجتماع را از این آلودگیها پاک مى سازى .
سـپـس اضـافـه مـى کـنـد: هـنگامى که آنها زکات مى پردازند ((براى آنها دعا کن و به آنها درود بفرست )) (وصل علیهم ).
این نشان مى دهد که حتى در برابر انجام وظائف واجب باید از مردم تشکر وتقدیر کرد, و مخصوصا از طـریق معنوى و روانى آنها را تشویق نمود, همانطورکه درروایات مى خوانیم هنگامى که مردم زکـات خـود را خـدمـت پـیامبر(ص ) مى آوردندپیامبر(ص ) با جمله اللهم صل علیهم به آنها دعا مى کرد.
بعد اضافه مى کند که : ((این دعا و درود تو مایه آرامش خاطر آنهاست )) (ان صلوتک سکن لهم ).
چرا که از پرتو این دعا رحمت الهى بر دل و جان آنها نازل مى شود, آن گونه که آن را احساس کنند .
و در پـایـان آیـه بـه تـناسب بحثى که گذشت مى گوید: ((خداوند شنوا وداناست )) (واللّه سمیع علیم ).
هم دعاى پیامبر(ص ) را مى شنود, و هم از نیات زکات دهندگان آگاه است .
(آیـه ) از آنجا که بعضى از گنهکاران مانند متخلفان جنگ تبوک به پیامبر(ص ) اصرار داشتند که توبه آنها را بپذیرد در این آیه به این موضوع اشاره مى کند که پذیرش توبه , کار پیامبر نیست .
((آیـا آنـهـا نـمى دانند که تنها خداوند توبه را از بندگانش مى پذیرد)) (الم یعلمواان اللّه هو یقبل التوبة عن عباده ).
نـه تنها پذیرنده توبه اوست , بلکه ((زکات و یا صدقات دیگرى را (که به عنوان کفاره گناه و تقرب به پروردگار مى دهند) نیز خدا مى گیرد)) (ویاخذ الصدقات ).
شک نیست که گیرنده زکات و صدقات یا پیامبر(ص ) و امام (ع ) و پیشواى مسلمین است و یا افراد مـسـتـحق , ولى از آنجا که دست پیامبر و پیشوایان راستین وافراد مستحق دست خداست گویى خداوند این صدقات را مى گیرد.
در روایـتـى کـه از پـیامبر(ص ) نقل شده مى خوانیم : ان الصدقة تقع فى یداللّه قبل ان تصل الى ید السائل ;Š ((صدقه پیش از آن که در دست نیازمند قرار بگیرد به دست خدا مى رسد))!.
حـتـى در روایـتـى تصریح شده که همه اعمال آدمى را فرشتگان تحویل مى گیرند جز صدقه که مستقیما به دست خدا مى رسد.
و در پایان آیه بار دیگر به عنوان تاکید مى فرماید: ((و خداوند توبه پذیر ومهربان است )) (وان اللّه هو التواب الرحیم ).
(آیه ) در این آیه بحثهاى گذشته را به شکل تازه اى تاکید مى کند و به پیامبر(ص ) دستور مى دهد کـه به همه مردم این موضوع را ابلاغ کن ((و بگو اعمال ووظائف خود را انجام دهید, و بدانید هم خـدا و هـم رسـولـش و هـم مؤمنان , اعمال شما را خواهند دید)) (وقل اعملوا فسیرى اللّه عملکم ورسوله والمؤمنون ).
اشـاره بـه ایـن کـه کـسى تصور نکند اگر در خلوتگاه یا در میان جمع , عملى راانجام مى دهد از دیـدگـاه عـلم خدا مخفى و پنهان مى ماند, بلکه علاوه بر خداوند,پیامبر(ص ) و مؤمنان نیز از آن آگاهند.
ایـن آگـاهى مقدمه پاداش و یا کیفرى است که در جهان دیگر در انتظار انسان است , لذا به دنبال ایـن جمله مى افزاید: ((و به زودى به سوى کسى که آگاه از پنهان وآشکار است باز مى گردید, و شـمـا را بـه آنـچـه عمل کرده اید خبر مى دهد)) و بر طبق آن جزا خواهد داد (وستردون الى عالم الغیب والشهادة فینبئکم بما کنتم تعملون ).
مساله عرض اعمال :.

در مـیـان پیروان مکتب اهل بیت (ع ) با توجه به اخبار فراوانى که از امامان رسیده عقیده معروف و مشهور بر این است که پیامبر(ص ) و امامان (ع ) از اعمال همه امت آگاه مى شوند, یعنى خداوند از طرق خاصى اعمال امت را بر آنها عرضه مى دارد.
مـسـالـه عـرض اعمال اثر تربیتى فوق العاده اى در معتقدان به آن دارد, زیراهنگامى که من بدانم علاوه بر خدا که همه جا با من است پیامبر(ص ) و پیشوایان محبوب من همه روز یا همه هفته از هر عملى که انجام مى دهم ,اعم از خوب و بددر هر نقطه و هر مکان آگاه مى شوند, بدون شک بیشتر رعایت مى کنم و مراقب اعمال خود خواهم بود.
آیـه ـ شان نزول : جمعى از مفسران گفته اند که این آیه در باره سه نفر ازمتخلفان جنگ تبوک به نـام ((هـلال بـن امـیه )) و ((مرارة بن ربیع )) و ((کعب بن مالک )) نازل شده است شرح پشیمانى و چگونگى توبه آنها در ذیل آیه 118 همین سوره به خواست خدا خواهد آمد.
تـفسیر: در این آیه اشاره به گروه دیگرى از گنهکاران شده است که پایان کارآنها درست روشن نیست , نه چنانند که مستحق رحمت الهى باشند و نه چنانند که بتوان از آمرزش آنها بکلى مایوس بود.
لذا قرآن در باره آنها مى گوید: ((گروه دیگرى کارشان متوقف بر فرمان خداست یاآنها را مجازات مى کند و یا توبه آنان را مى پذیرد)) (وآخرون مرجون لا مر اللّه امایعذبهم واما یتوب علیهم ).
و در پـایـان آیـه اضافه مى کند: خداوند بدون حساب با آنها رفتار نمى کند,بلکه با علم خویش و به مـقـتـضـاى حـکـمتش با آنها رفتار خواهد نمود چرا که ((خداوند دانا و حکیم است )) (واللّه علیم حکیم ).
آیـه ـ شـان نـزول : ایـن آیـه در بـاره گـروهـى دیگر از منافقان است که براى تحقق بخشیدن به نـقـشـه هـاى شوم خود اقدام به ساختن مسجدى در مدینه کردند که بعدا به نام مسجد ((ضرار)) معروف شد.
خلاصه جریان چنین است : گروهى از منافقان نزد پیامبر(ص ) آمدند و عرض کردند به ما اجازه ده مـسجدى در میان قبیله بنى سالم (نزدیک مسجد قبا) بسازیم تاافراد ناتوان و بیمار و پیرمردان از کار افتاده در آن نماز بگزارند, و این در موقعى بودکه پیامبر(ص ) عازم جنگ تبوک بود.
پـیـامـبـر(ص ) بـه آنها اجازه داد, ولى آنها اضافه کردند آیا ممکن است شخصابیایید و در آن نماز بگزارید ؟ پیامبر(ص ) فرمود من فعلا عازم سفرم .
هـنگامى که پیامبر(ص ) از تبوک بازگشت نزد او آمدند و گفتند اکنون تقاضاداریم به مسجد ما بـیـایـى و در آنـجـا نـمـاز بگزارى , و از خدا بخواهى ما را برکت دهد,و این در حالى بود که هنوز پیامبر(ص ) وارد دروازه مدینه نشده بود.
در ایـن هـنـگـام پـیک وحى خدا نازل شد و سلسه آیات (107 110) را آورد وپرده از اسرار کار آنها برداشت .
و به دنبال آن پیامبر دستور داد مسجد مزبور را آتش زنند, و بقایاى آن راویران کنند, و جاى آن را محل ریختن زباله هاى شهر سازند!.
تفسیر:.
بتخانه اى در چهره مسجد!.

در ایـن آیـه بـه وضـع گـروه دیـگرى از مخالفان اشاره کرده , مى گوید: ((گروهى دیگر از آنها مـسجدى در مدینه اختیار کردند)) که هدفهاى شومى زیر این نام مقدس داشتند (والذین اتخذوا مسجدا).
سپس هدفهاى آنها را در چهار قسمت زیر خلاصه مى کند:.
1ـ منظورآنهااین بودکه بااین عمل ((ضرروزیانى ))به مسلمانان برسانند(ضرارا).
2ـ ((تقویت مبانى کفر)) و بازگشت دادن مردم به وضع قبل از اسلام (وکفرا).
3ـ ((ایجاد تفرقه در میان صفوف مسلمانان )) (وتفریقا بین المؤمنین ).
زیـرا با اجتماع گروهى در این مسجد, مسجد ((قبا)) که نزدیک آن بود و یامسجد پیامبر(ص ) که از آن فاصله داشت از رونق مى افتاد.
از این جمله , چنین بر مى آید که نباید فاصله بین مساجد آن چنان باشد که روى اجتماع یکدیگر اثر بگذارند.
4ـ آخـرین هدف آنها این بود که : ((مرکز و کانونى براى کسى که با خدا وپیامبرش از پیش مبارزه کـرده بـود (و سـوابق سوئش بر همگان روشن بود) بسازند تااز این پایگاه نفاق , برنامه هاى خود را عملى سازند)) (وارصادا لمن حارب اللّه ورسوله من قبل ).
ولى عجب این است که تمام این اغراض سؤ و اهداف شوم را در یک لباس زیبا و ظاهرفریب پیچیده بودند;Š ((و حتى سوگند یاد مى کردند که ما جز نیکى قصد ونظر دیگرى نداشتیم )) (ولیحلفن ان اردنا الا الحسنى ).
ولـى قـرآن اضـافه مى کند: ((خداوندى (که از اسرار درون همه آگاه است وغیب و شهود برایش یکسان مى باشد) گواهى مى دهد که بطورمسلم آنها دروغگوهستند)) (واللّه یشهد انهم لکاذبون ).
(آیـه ) خداوند در این آیه تاکید بیشترى روى این موضوع حیاتى کرده , به پیامبرش صریحا دستور مى دهد که : ((هرگز در این مسجد قیام به عبادت مکن )) ونماز مگزار (لا تقم فیه ابدا).
بـلـکه به جاى این مسجد ((شایسته تر این است که در مسجدى قیام به عبادت کنى که شالوده آن در روز نـخست براساس تقوا گذارده شده است )) (لمسجد اسس على التقوى من اول یوم احق ان تقوم فیه ).
نه این مسجدى که شالوده و اساسش از روز نخست بر کفر و نفاق و بى دینى و تفرقه بنا شده است .
سـپـس قـرآن اضـافـه مى کند: علاوه بر این که این مسجد از اساس بر شالوده تقوا گذارده شده , ((گروهى از مردان در آن به عبادت مشغولند که دوست مى دارندخود را پاکیزه نگه دارند, و خدا پاکیزگان را دوست دارد)) (فیه رجال یحبون ان یتطهروا واللّه یحب المطهرین ).
پـاکـیـزگـى و طهارت در اینجا معنى وسیعى دارد که هرگونه پاکسازى روحانى ازآثار شرک و گناه , و جسمانى از آثار آلودگى به کثافات را شامل مى شود.
(آیـه ) در این آیه مقایسه اى میان دو گروه مؤمنان که مساجدى همچون مسجد قبا را بر پایه تقوا بـنا مى کنند با منافقاتى که شالوده کار خود را بر کفر و نفاق وتفرقه و فساد قرار مى دهند به عمل آمده است .
نـخـسـت مـى گوید: ((آیا کسى که بناى آن مسجد را بر پایه تقوا و پرهیز ازمخالفت فرمان خدا و جـلـب خـشـنودى او نهاده است بهتر است , یا کسى که شالوده آن را بر لبه پرتگاه سستى در کنار دوزخ نـهـاده که به زودى در آتش جهنم سقوطخواهد کرد)) ! (افمن اسس بنیانه على تقوى من اللّه ورضوان خیر ام من اسس بنیانه على شفا جرف هار فانهاربه فى نار جهنم ).
تـشـبـیـه فوق با نهایت روشنى و وضوح بى ثباتى و سستى کار منافقان واستحکام و بقاى کار اهل ایمان و برنامه هاى آنها را روشن مى سازد.
و از آنـجـا کـه گروه منافقان هم به خویشتن ستم مى کنند و هم به جامعه , درآخر آیه مى فرماید: ((خداوند ظالمان را هدایت نمى کند)) (واللّه لا یهدى القوم الظالمین ).
(آیـه ) در ایـن آیـه اشـاره به لجاجت و سرسختى منافقان کرده , مى گوید:آنها چنان در کار خود سـرسـخـتـنـد و در نـفـاق سرگردان , و در تاریکى و ظلمت کفرحیرانند که حتى ((بنایى را که خودشان بر پا کردند همواره به عنوان یک عامل شک و تردید ـیا یک نتیجه شک و تردیدـ در قلوب آنـهـا باقى مى ماند, مگر این که دلهاى آنها قطعه قطعه شود و بمیرند)) (لا یزال بنیانهم الذى بنوا ریبة فى قلوبهم الا ان تقطع قلوبهم ).
و در آخر آیه مى گوید: ((و خداوند دانا و حکیم است )) (واللّه علیم حکیم ).
اگـر بـه پـیامبرش دستور مبارزه و درهم کوبیدن چنین بناى ظاهرا حق به جانبى را داد به خاطر آگـاهـى از نیات سؤ بناکنندگان و باطن و حقیقت این بنا بود این دستور عین حکمت و بر طبق مصلحت و صلاح حال جامعه اسلامى صادر شد نه یک قضاوت عجولانه بود و نه زاییده یک هیجان و عصبانیت .
(آیه ).
یک تجارت بى نظیر !.

از آنـجا که در آیات گذشته در باره متخلفان و جهاد سخن به میان آمد, در این آیه و آیه بعد مقام والاى مجاهدان با ایمان , با ذکر مثال جالبى , بیان شده است .
در ایـن مـثال خداوند خود را خریدار و مؤمنان را فروشنده معرفى کرده , ومى گوید: ((خداوند از مـؤمنان جانها و اموالشان را خریدارى مى کند, و در برابر این متاع , بهشت را به آنان مى دهد)) (ان اللّه اشترى من المؤمنین انفسهم واموالهم بان لهم الجنة ).
                    
و از آنجا که در هر معامله در حقیقت ((پنج رکن اساسى )) وجود دارد, در این آیه به تمام این ارکان اشاره کرده است .
خـودش را ((خـریـدار)) و مؤمنان را ((فروشنده )) و جانها و اموال را((متاع )) وبهشت را ((ثمن )) (بها) براى این معامله قرار داده است .
مـنـتـهـا طـرز پـرداخـت این متاع را با تعبیر لطیفى چنین بیان مى کند: ((آنها در راه خدا پیکار مى کنند, و دشمنان حق را مى کشند و یا در این راه کشته مى شوند)) وشربت شهادت را مى نوشند (یقاتلون فى سبیل اللّه فیقتلون ویقتلون ).
وبه دنبال آن به ((اسناد)) معتبر و محکم این معامله که پنجمین رکن است اشاره کرده , مى فرماید: ((این وعده حقى است بر عهده خداوند که در سه کتاب آسمانى تورات , انجیل و قرآن آمده است )) (وعدا علیه حقا فى التوریة والا نجیل والقرآن ).
سـپـس بـراى تـاکـیـد روى ایـن مـعامله بزرگ اضافه مى کند: ((چه کسى وفادارتر به عهدش از خداست )) ؟ (ومن اوفى بعهده من اللّه ).
یـعـنـى ;Š گرچه بهاى این معامله فورا پرداخت نمى شود, اما خطرات نسیه را در برندارند ! چرا که خداوند به حکم قدرت و توانایى و بى نیازى , از هر کس نسبت به عهد و پیمانش وفادارتر است .
و از هـمه جالبتر این که پس از انجام مراسم این معامله , همان گونه که در میان تجارت کنندگان مـعـمـول اسـت , بـه طـرف مـقابل تبریک گفته و معامله را معامله پرسودى براى او مى خواهد و مى گوید: ((بشارت باد بر شما به این معامله اى که انجام دادید)) (فاستبشروا ببیعکم الذى بایعتم به ).
((و این پیروزى و رستگارى بزرگى براى همه شماست )) (وذلک هو الفوزالعظیم ).
(آیه ) همان گونه که روش قرآن مجید است که در آیه اى سخنى را به اجمال برگزار مى کند و در آیـه بـعد به شرح و توضیح آن مى پردازد, در این آیه مؤمنان را که فروشندگان جان و مال به خدا هستند با نه صفت بارز معرفى مى کند.
1ـ ((آنها توبه کارانند)) (التائبون ) و دل و جان خود را به وسیله آب توبه ازآلودگى گناه شستشو مى دهند.
2ـ ((آنـهـا عبادت کارانند)) (العابدون ) و در پرتو راز و نیاز با خدا و پرستش ذات پاک او خودسازى مى کنند)).
3ـ ((آنها (در برابر نعمتهاى مادى و معنوى پروردگار) سپاس مى گویند))(الحامدون ).
4ـ ((آنها از یک کانون عبادت و پرستش به کانون دیگرى رفت و آمد دارند))(السائحون ).
و به این ترتیب برنامه هاى خودسازى آنان در پرتو عبادت , در محیطمحدودى خلاصه نمى شود, و بـه افـق خـاصـى تـعلق ندارد, بلکه همه جا کانون عبودیت پروردگار و خودسازى و تربیت براى آنهاست .
5ـ ((آنها که در برابر عظمت خدا رکوع مى کنند)) (الراکعون ).
6ـ ((آنها که سر بر آستانش مى سایند و سجده مى آورند)) (الساجدون ).
7ـ ((آنها که مردم را به نیکیها دعوت مى کنند)) (الا مرون بالمعروف ).
8ـ ((آنـهـا کـه (تـنها به وظیفه دعوت به نیکى قناعت نمى کنند بلکه ) با هرگونه فساد و منکرى مى جنگند)) (والناهون عن المنکر).
9ـ ((و آنـهـا کـه (پـس از اداى رسالت امر به معروف و نهى از منکر, به آخرین ومهمترین وظیفه اجـتـماعى خود یعنى ) حفظ حدود الهى , و اجراى قوانین او, و اقامه حق و عدالت قیام مى کنند)) (والحافظون لحدوداللّه ).
پـس از ذکـر ایـن صـفات نه گانه , خداوند بار دیگر چنین مؤمنان راستین وتربیت یافتگان مکتب ایـمـان و عـمـل را تـشویق مى کند, و به پیامبرش مى گوید: ((این مؤمنان را بشارت ده )) (وبشر المؤمنین ).
آیـه ـ شـان نـزول : در مـورد نـزول ایـن آیـه و آیـه بعد نقل شده است که گروهى از مسلمانان به پیامبراسلام مى گفتند: آیا براى پدران ما که در عصر جاهلیت از دنیارفتند طلب آمرزش نمى کنى ؟ آیات مزبور نازل شد و به همه آنها اخطار کرد که هیچ کس حق ندارد براى مشرکان استغفار نماید .
تـفـسـیر: آیه , نخست با تعبیرى رسا و قاطع پیامبر(ص ) و مؤمنان را از استغفاربراى مشرکان نهى مـى کند و مى گوید: ((شایسته نیست که پیغمبر(ص ) و افراد با ایمان براى مشرکان طلب آمرزش کنند)) (ما کان للنبى والذین آمنوا ان یستغفرواللمشرکین ).
سپس براى تاکید و تعمیم اضافه مى کند: ((حتى اگر از نزدیکانشان باشند))(ولو کانوا اولى قربى ) .
بـعـدا دلـیـل این موضوع را ضمن جمله اى چنین توضیح مى دهد: ((بعد از آن که براى مسلمانان روشـن شـد که مشرکان اهل دوزخند)) طلب آمرزش براى آنهامعنى ندارد (من بعد ما تبین لهم انهم اصحاب الجحیم ).
این کارى است بیهوده و آرزویى نابجا چرا که مشرک به هیچ وجه قابل آمرزش نیست .
(آیه ) در این آیه به پاسخ این سؤال ـکه اگر این کار ممنوع است چرا ابراهیم براى ((آزر)) استغفار کرد ؟ـ پرداخته مى گوید: ((و استغفار ابراهیم که پدرش [عمویش آزر] به خاطر وعده اى بود که به او داد, امـا هـنـگـامـى که براى او آشکار شدکه وى دشمن خداست از او بیزارى جست )) و برایش استغفار نکرد (وما کان استغفار ابرهیم لا بیه الا عن موعدة وعدها ایاه فلما تبین له انه عدو للّه تبرا منه ).
در پـایـان آیـه اضـافـه مـى کند: ((ابراهیم (کسى بود که در پیشگاه خدا خاضع و ازخشم و غضب پروردگار خائف و ترسان , و مردى بزرگوار و) مهربان و بردبار بود))(ان ابراهیم لا واه حلیم ).
هرگونه پیوندى با دشمنان باید قطع شود:.

از آیـات مـتـعـددى از قرآن این موضوع به خوبى استفاده مى شود که هرگونه پیوند و همبستگى خویشاوندى و غیرخویشاوندى باید تحت الشعاع پیوندهاى مکتبى قرار گیرد و این پیوند (ایمان به خـدا و مبارزه با هرگونه شرک و بت پرستى )باید بر تمام روابط مسلمانان حاکم باشد, چرا که این پیوند یک پیوند زیربنایى وحاکم بر همه مقدرات اجتماعى آنهاست .
آیـه ـ شـان نـزول : گروهى از مسلمانان قبل از نزول فرائض و واجبات چشم از جهان بسته بودند, جـمـعـى خـدمـت پـیـامـبـر(ص ) آمـدنـد و در باره سرنوشت آنهااظهار نگرانى کردند, و چنین مى پنداشتند که آنها شاید گرفتار مجازات الهى به خاطرعدم انجام این فرائض باشند آیه نازل شد و این موضوع را نفى کرد.
تفسیر:.
مجازات پس از تبیین ـ.

این آیه اشاره به یک قانون کلى و عمومى است , که عقل نیز آن را تاییدمى کند و آن این که تکلیف و مسؤولیت همواره بعد از بیان احکام است , و این همان چیزى است که در علم اصول از آن تعبیر به قاعده ((قبح عقاب بلا بیان )) مى شود.
لـذا در آغاز مى فرماید: ((چنین نبوده که خداوند گروهى را پس از هدایت گمراه سازد تا این که آنـچه را که باید از آن بپرهیزند براى آنها تبیین کند)) (وما کان اللّه لیضل قوما بعد اذ هدیهم حتى یبین لهم ما یتقون ).
و در پایان آیه مى فرماید: ((خداوند به هر چیزى داناست )) (ان اللّه بکل شى علیم ).
یـعنى ;Š علم و دانایى خداوند ایجاب مى کند که تا چیزى را براى بندگان بیان نکرده است , کسى را در برابر آن مسؤول نداند و مؤاخذه نکند.
(آیـه ) در ایـن آیـه روى ایـن مـسـالـه تـکیه و تاکید مى کند که : ((حکومت آسمانها و زمین براى خداست )) (ان اللّه له ملک السموات والا رض ).
و نـظـام حـیـات و مرگ نیز در کف قدرت اوست , اوست که ((زنده مى کند ومى میراند)) (یحیى ویمیت ).
و بـنـابـرایـن ((هـیچ ولى و سرپرست و یاورى جز خدا ندارید)) (وما لکم من دون اللّه من ولی ولا نصیر).
اشاره به این که , شما نباید بر غیر او تکیه کنید, و بیگانگان از خدا را پناهگاه یا مورد علاقه خود قرار دهید, و پیوند محبت خویش را با این دشمنان خدا از طریق استغفار یا غیر آن بر قرار و محکم دارید .
آیه ـ شان نزول : این آیه در مورد غزوه تبوک و مشکلات طاقت فرسایى که به مسلمانان در این جنگ رسـید نازل شده , این مشکلات به قدرى بود که گروهى تصمیم به بازگشت گرفتند اما لطف و توفیق الهى شامل حالشان شد, و همچنان پابرجا ماندند.
تفسیر: این آیه اشاره به شمول رحمت بى پایان پروردگار نسبت به پیامبر ومهاجرین و انصار در آن لحظات حساس کرده , مى گوید: ((رحمت خدا شامل حال پیامبر(ص ) و مهاجران و انصار, همانها که در موقع شدت و سختى از او پیروى کردند, شد)) (لقد تاب اللّه على النبى والمهاجرین والا نصار الذین اتبعوه فى ساعة العسرة ).
سـپـس اضـافـه مـى کند: ((این شمول رحمت الهى به هنگامى بود که بر اثرشدت حوادث و فشار نـاراحـتـیـهـا نـزدیـک بود دلهاى گروهى از مسلمانان از جاده حق منحرف شود)) و تصمیم به مراجعت از تبوک بگیرند (من بعد ما کاد یزیغ قلوب فریق منهم ).
دگر بار تاکید مى کند که ((بعد از این ماجرا, خداوند رحمت خود را شامل حال آنهاساخت , و توبه آنها را پذیرفت , زیرا او نسبت به مؤمنان مهربان و رحیم است )) (ثم تاب علیهم انه بهم رؤف رحیم ) .
آیـه ـ شـان نـزول : سـه نفر از مسلمانان به نام ((کعب بن مالک )) و ((مرارة بن ربیع )) و ((هلال بن امیه )) از شرکت در جنگ تبوک , و حرکت همراه پیامبر(ص ) سر باززدند, ولى این به خاطر آن نبود کـه جـز دار و دسـته منافقان باشند, بلکه به خاطرسستى و تنبلى بود, چیزى نگذشت که پشیمان شدند.
هنگامى که پیامبر(ص ) از صحنه تبوک به مدینه بازگشت , خدمتش رسیدند وعذرخواهى کردند, امـا پـیـامبر(ص ) حتى یک جمله با آنها سخن نگفت و به مسلمانان نیز دستور داد که احدى با آنها سخن نگوید.
آنها در یک محاصره عجیب اجتماعى قرار گرفتند, بطورى که فضاى مدینه باتمام وسعتش چنان بـر آنها تنگ شد که مجبور شدند براى نجات از این خوارى ورسوایى بزرگ , شهر را ترک گویند و به کوههاى اطراف مدینه پناه ببرند.
سـرانـجام پس از پنجاه روز توبه و تضرع به پیشگاه خداوند, توبه آنان قبول شد و آیه در این زمینه نازل گردید.
تفسیر:.
زندان محاصره اجتماعى گنهکاران !.

نه تنها آن گروه عظیم مسلمانان را که در جهاد شرکت کرده بودند, موردرحمت خویش قرار داد ((بـلـکـه آن سـه نفر را که (از شرکت در جهاد تخلف ورزیده بودند و) جنگجویان آنها را پشت سر گذاشتند و رفتند, نیز مشمول لطف خود قرارداد)) (وعلى الثلثة الذین خلفوا).
اما این لطف الهى به آسانى شامل حال آنها نشد, بلکه آن به هنگامى بود که آن سه نفر در محاصره شدید اجتماعى قرار گرفتند, و مردم همگى با آنها قطع رابطه کردند, ((آن چنان که زمین با همه وسعتش بر آنها تنگ شد)) (حتى اذا ضاقت علیهم الا رض بما رحبت ).
و سـیـنه آنها چنان از اندوه آکنده شد که گویى ((جایى در وجود خویش براى خود نمى یافتند)) (وضاقت علیهم انفسهم ) تا آنجا که خود آنها نیز از یکدیگر قطع رابطه کردند.
و به این ترتیب همه راهها به روى آنها بسته شد, ((و یقین پیدا کردند که پناهگاهى از خشم خدا جز از طریق بازگشت به سوى او نیست )) (وظنوا ان لا ملجامن اللّه الا الیه ).
((بـار دیـگـر (رحمت خدا به سراغ آنان آمد, و) توبه و بازگشت حقیقى وخالصانه را بر آنان آسان ساخت , تا توبه کنند)) (ثم تاب علیهم لیتوبوا).
چرا که ((خداوند توبه پذیر و رحیم است )) (ان اللّه هو التواب الرحیم ).
(آیه ).
با صادقان باشید:.

در آیـات گـذشته , سخن در باره گروهى از متخلفان در میان بود, اما در آیه مورد بحث اشاره به نقطه مقابل آنها کرده به همه مسلمانان دستور مى دهد که رابطه خود را با راستگویان و آنها که بر سر پیمان خود ایستاده اند محکم بدارید.
نخست مى فرماید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید ! از مخالفت فرمان خدابپرهیزید)) (یا ایها الذین آمنوا اتقوا اللّه ).
و بـراى ایـن که بتوانید راه پر پیچ و خم تقوا را بدون اشتباه و انحراف بپیمائیداضافه مى کند: ((با صادقان باشید)) (وکونوا مع الصادقین ).
((صـادقـیـن )) آنـهـایـى هـسـتند که تعهدات خود را در برابر ایمان به پروردگار به خوبى انجام مى دهند, نه تردیدى به خود راه مى دهند, نه عقب نشینى مى کنند, نه از انبوه مشکلات مى هراسند بلکه با انواع فداکاریها, صدق ایمان خود را ثابت مى کنند.
شک نیست که این صفات مراتبى دارد که بعضى مانند امامان معصوم (ع ) درقله آن قرار گرفته اند و بعضى دیگر در مرحله پایینتر.
(آیه ).
مشکلات مجاهدان بى پاداش نمى ماند:.

در آیـات گـذشـته بحثهایى پیرامون سرزنش کسانى که از غزوه تبوک خوددارى کرده بودند, به مـیـان آمـد, ایـن آیه و آیه بعد به عنوان یک قانون کلى وهمگانى , بحث نهایى را روى این موضوع مى کند.
نـخـسـت مـى گوید: ((مردم مدینه وبادیه نشینانى که در اطراف این شهر (که مرکز و کانون اسلام است ) زندگى مى کنند حق ندارند, از رسول خدا(ص ) تخلف جویند)) (ما کان لا هل المدینة ومن حولهم من الا عراب ان یتخلفوا عن رسول اللّه ).
((و نـه حـفظ جان خود را بر حفظ جان او مقدم دارند)) (ولا یرغبوا بانفسهم عن نفسه ) چرا که او رهبر امت , و پیامبر خدا, و رمز بقا وحیات ملت اسلام است .
این وظیفه همه مسلمانان در تمام قرون و اعصار است که رهبران خویش راهمچون جان خویش , بلکه بیشتر گرامى دارند و در حفظ آنان بکوشند و آنها را دربرابر حوادث سخت تنها نگذارند, چرا که خطر براى آنها خطر براى امت است .
سـپـس به پاداشهاى مجاهدان که در برابر هرگونه مشکلى در راه جهادنصیبشان مى شود, اشاره کـرده و روى هـفـت قـسـمـت از این مشکلات و پاداش آن انگشت مى گذارد و مى گوید: ((این بـه خـاطر آن است که هیچ گونه تشنگى به آنهانمى رسد)) (ذلک بانهم لا یصیبهم ظما) ((و هیچ رنج و خستگى پیدا نمى کنند)) (ولا نصب ).
((و هـیچ گرسنگى در راه خدا دامن آنها را نمى گیرد)) (ولا مخمصة فى سبیل اللّه ) ((و در هیچ نـقـطـه خطرناک و میدان پرمخاطره اى که موجب خشم و ناراحتى کفار است قرار نمى گیرند)) (ولا یطؤن موطئا یغیظ الکفار).
((و هیچ ضربه اى از دشمن بر آنها وارد نمى شود)) (ولا ینالون من عدو نیلا ).
((مگر این که در ارتباط با آن , عمل صالحى براى آنها ثبت مى شود)) (الا کتب لهم به عمل صالح ).
و مـسـلـمـا پـاداش یـک بـه یک آنها را از خداوند بزرگ دریافت خواهند داشت ,((زیرا خدا پاداش نیکوکاران را هیچ گاه ضایع نمى کند)) (ان اللّه لا یضیع اجرالمحسنین ).
(آیـه ) ((هـمـچـنین هیچ مال کم یا زیادى را در مسیر جهاد, انفاق نمى کنند))(ولا ینفقون نفقة صغیرة ولا کبیرة ).
((و هـیـچ سرزمینى را (براى رسیدن به میدان جهاد و یا به هنگام بازگشت ) زیرپا نمى گذارند, مگر این که تمام این گامها, و آن انفاقها, براى آنها ثبت مى شود)) (ولا یقطعون وادیا الا کتب لهم ) .
((تا سرانجام خداوند این اعمال را به عنوان بهترین اعمالشان پاداش دهد))(لیجزیهم اللّه احسن ما کانوا یعملون ).
آیـه ـ شـان نـزول : هنگامى که پیامبر(ص ) به سوى میدان جهاد حرکت مى کرد, همه مسلمانان به اسـتـثـناى منافقان و معذوران در خدمتش حرکت مى کردند, حتى در جنگهایى که پیغمبر(ص ) شـخـصـا شـرکـت نـمـى کـرد (سـریـه هـا)همگى به سوى میدان مى رفتند و پیامبر(ص ) را تنها مى گذاردند.
آیـه نـازل شد و اعلام کرد که در غیر مورد ضرورت , شایسته نیست همه مسلمانان به سوى میدان جنگ بروند.
تفسیر:.
جهاد با جهل و جهاد با دشمن ـ.

این آیه که با آیات گذشته در زمینه جهاد پیوند دارد, اشاره به واقعیتى مى کند که براى مسلمانان جـنبه حیاتى دارد وآن این که : گرچه جهاد بسیار پراهمیت است و تخلف از آن ننگ و گناه , ولى در مـواردى کـه ضرورتى ایجاب نمى کند که همه مؤمنان در میدان جهاد شرکت کنند, مخصوصا در مواقعى که پیامبر(ص )شخصا در مدینه باقى مانده نباید همه به جهاد بروند بلکه لازم است هر جـمـعـیـتـى ازمـسـلـمـانـان بـه دو گروه تقسیم شوند گروهى فریضه جهاد را انجام دهند, و گـروه دیـگرى در مدینه بمانند و معارف و احکام اسلام را بیاموزند همان گونه که آیه مى فرماید: ((شـایـسـتـه نـیـسـت مؤمنان همگى به سوى میدان جهاد کوچ کنند چرا از هرگروهى از آنان , طـایـفـه اى کوچ نمى کند (و طایفه اى در مدینه بماند) تا در دین ومعارف و احکام اسلام آگاهى یابند)) (وما کان المؤمنون لینفروا کافة فلولا نفر من کل فرقة منهم طائفة لیتفقهوا فى الدین ).
((و بـه هـنگامى که یاران مجاهدشان از میدان بازگشتند احکام و فرمانهاى الهى را به آنها تعلیم دهند و از مخالفت آن انذارشان نمایند)) (ولینذروا قومهم اذا رجعواالیهم ).
((بـاشد (که این برنامه موجب شود) که آنها از مخالفت فرمان خدا بپرهیزند)) ووظایف خویش را انجام دهند (لعلهم یحذرون ).
مـسـالـه مهمى که از آیه مى توان استفاده کرد, احترام و اهمیت خاصى است که اسلام براى مساله ((تـعـلـیـم )) و ((تـعلم )) قائل شده است , تا آنجا که مسلمانان راملزم مى سازد که همه در میدان جنگ شرکت نکنند, بلکه گروهى بمانند و معارف اسلام را بیاموزند.
یعنى جهاد با جهل همانند جهاد با دشمن بر آنها فرض است , و اهمیت یکى کمتر از دیگرى نیست , بـلـکه تا مسلمانان در مساله جهاد با جهل , پیروز نشوند درجهاد با دشمن پیروز نخواهند شد, زیرا یک ملت جاهل همواره محکوم به شکست است .
(آیه ).
دشمنان نزدیکتر را دریابید!.

بـه تـناسب بحثهایى که تاکنون پیرامون جهاد در این سوره ذکر شده در این آیه به دو دستور دیگر در زمینه این موضوع مهم اسلامى اشاره گردیده است .
نخست روى سخن را به مؤمنان کرده , مى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید ! با کفارى که به شما نزدیکترند پیکار کنید)) (یا ایها الذین آمنوا قاتلواالذین یلونکم من الکفار).
آیـه فوق گرچه از ((پیکار مسلحانه )), و از ((فاصله مکانى )) سخن مى گوید, ولى بعید نیست که روح آیـه در پـیـکارهاى منطقى و فاصله هاى معنوى نیز حاکم باشد, به این معنى که مسلمانان به هـنـگـام پـرداخـتـن بـه مبارزه منطقى و تبلیغاتى با دشمنان ,اول باید به سراغ کسانى بروند که خـطـرشـان براى جامعه اسلامى بیشتر و نزدیکتراست , مثلا در عصر ما که خطر الحاد و مادیگرى هـمـه جوامع را تهدید مى کند, بایدمبارزه با آن را مقدم بر مبارزه با مذاهب باطله قرار داد, نه این کـه آنـهـا فراموش شوند,بلکه باید لبه تیز حمله متوجه گروه خطرناکتر گردد, یا مثلا مبارزه با استعمار فکرى وسیاسى و اقتصادى باید در درجه اول قرار گیرد.
دومین دستورى که در زمینه جهاد, در این آیه مى خوانیم , دستور شدت عمل است , آیه مى گوید: ((دشمنان باید در شما یک نوع خشونت احساس کنند))(ولیجدوا فیکم غلظة ).
بنابراین تنها, وجود قدرت کافى نیست , بلکه باید در برابر دشمن نمایش قدرت داد.
و در پـایـان آیـه بـه مـسلمانان با این عبارت نوید پیروزى مى دهد که : ((بدانیدخدا با پرهیزکاران است )) (واعلموا ان اللّه مع الـمـتقین ).
این تعبیر ممکن است علاوه بر آنچه گفته شد, اشاره به این معنى نیز باشد که توسل به خشونت و شدت عمل باید توام با تقوا باشد, و هیچ گاه از حدود انسانى تجاوز نکند.
(آیه ).
تاثیر آیات قرآن بر دلهاى آماده و آلوده :.

بـه تـنـاسـب بحثهایى که در باره منافقان و مؤمنان گذشت , در این آیه و آیه بعداشاره به یکى از نشانه هاى بارز این دو گروه شده است .
نـخست مى گوید: ((و هنگامى که سوره اى نازل مى شود, بعضى از منافقان به یکدیگر مى گویند: ایـمـان کـدامیک از شما را نزول این سوره افزون ساخت )) ؟ (واذاما انزلت سورة فمنهم من یقول ایکم زادته هذه ایمانا).
و با این سخن مى خواستند عدم تاثیر سوره هاى قرآن و بى اعتنایى خود رانسبت به آنها بیان کنند.
امـا قـرآن بـا لحن قاطعى به آنها پاسخ مى دهد و ضمن تقسیم مردم به دو گروه , مى گوید: ((اما کـسـانـى کـه ایـمـان آورده انـد ! نزول این آیات بر ایمانشان افزوده و آنها به فضل و رحمت الهى خوشحالند)) (فاما الذین آمنوا فزادتهم ایمانا وهم یستبشرون ).
(آیـه ) ((و امـا آنـهـا که در دلهایشان بیمارى (نفاق و جهل و عناد و حسد)است , پلیدى تازه اى بر پلیدیشان مى افزاید)) ! (واما الذین فى قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الى رجسهم ).
چـرا کـه در بـرابـر هـر فـرمان تازه اى نافرمانى و عصیان جدیدى مى کنند و در مقابل هرحقیقت لـجـاجت جدیدى , و این سبب تراکم عصیانها و لجاجتها, در وجودشان مى شود, و چنان ریشه هاى ایـن صفات زشت در روح آنان قوى مى گردد ((و سرانجام در حال کفر و بى ایمانى از دنیا خواهند رفت )) (وماتوا وهم کافرون ).
قرآن در دو آیه بالا بر این واقعیت تاکید مى کند که تنها وجود برنامه ها وتعلیمات حیاتبخش براى سـعـادت یـک فـرد, یا یک گروه کافى نیست , بلکه آمادگى زمینه ها نیز باید به عنوان یک شرط اساسى مورد توجه قرار گیرد.
آیـات قـرآن مانند دانه هاى حیاتبخش باران است ;Š که مى دانیم ((در باغ , سبزه روید و در شوره زار, خس !)).
(آیه ) در این آیه و آیه بعد نیز سخن را در باره منافقان ادامه مى دهد, وآنها را مورد سرزنش و اندرز قـرار داده مـى گـویـد: ((آیـا آنـهـا نـمـى بـینند که در هر سال ,یک یا دو بار, مورد آزمایش قرار مى گیرند)) ! (اولا یرون انهم یفتنون فى کل عام مرة او مرتین ).
و عـجـب ایـن که با این همه آزمایشهاى پى درپى ((از راه خلاف باز نمى ایستندو توبه نمى کنند و متذکر نمى شوند)) (ثم لا یتوبون ولا هم یذکرون ).
از تعبیر آیه چنین بر مى آید که این آزمایش غیر از آزمایش عمومى است که همه مردم در زندگى خـود بـا آن روبـرو مى شوند بلکه از آزمایشهایى بوده که بایدباعث بیدارى این گروه گردد مثل فاش شدن اعمال سؤشان و ظاهر شدن باطنشان .
(آیـه ) سـپـس اشـاره بـه قـیافه انکارآمیزى که آنها در برابر آیات الهى به خودمى گرفتند کرده , مى گوید: ((و هنگامى که سوره اى از قرآن نازل مى شود, بعضى ازآنها با نظر تحقیر و انکار نسبت بـه آن سوره به بعض دیگر نگاه مى کنند)) و با حرکات چشم , مراتب نگرانى خود را ظاهر مى سازند (واذا ما انزلت سورة نظر بعضهم الى بعض ).
نـاراحـتـى و نـگرانى آنها از این نظر است که مبادا نزول آن سوره , رسوایى جدیدى برایشان فراهم سازد.
و بـه هـر حـال تـصـمـیم بر این مى گیرند که از مجلس بیرون بروند, تا این نغمه هاى آسمانى را نـشـنـونـد, امـا از این بیم دارند که به هنگام خروج کسى آنها راببیند, لذا آهسته از یکدیگر سؤال مى کنند: آیا کسى متوجه ما نیست ((آیا کسى شمارا مى بیند)) ؟! (هل یریکم من احد).
و هـمین که اطمینان پیدا مى کنند جمعیت به سخنان پیامبر(ص ) مشغولند ومتوجه آنها نیستند ((از مجلس بیرون مى روند)) (ثم انصرفوا).
در پـایـان آیـه , به ذکر علت این موضوع پرداخته و مى گوید: ((آنها به این جهت از شنیدن کلمات خـدا ناراحت مى شوند که ((خداوند قلوبشان را (به خاطر لجاجت وعناد و به خاطر گناهانشان ) از حق منصرف ساخته (و یک حالت دشمنى و عداوت نسبت به حق پیدا کرده اند) چرا که آنها افرادى بى فکر و نفهم هستند)) (صرف اللّه قلوبهم بانهم قوم لا یفقهون ).
(آیه ).
آخرین آیات قرآن مجید:.

ایـن آیـه و آیه بعد که آخرین آیاتى است که بر پیامبر(ص ) نازل شده است , و باآن سوره برائت پایان مى پذیرد, در واقع اشاره اى است به تمام مسائلى که در این سوره گذشت .
نـخـسـت روى سخن را به مردم کرده , مى گوید: ((پیامبرى از خودتان به سوى شما آمد)) ! (لقد جاکم رسول من انفسکم ).
((من انفسکم )) (از خودتان ) اشاره به شدت ارتباط پیامبر(ص ) با مردم است ,گویى پاره اى از جان مردم و روح جامعه در شکل پیامبر(ص ) ظاهر شده است .
پـس از ذکـر ایـن صـفت به چهار قسمت دیگر از صفات ممتاز پیامبر(ص ) که درتحریک عواطف مـردم و جـلـب احساساتشان اثر عمیق دارد اشاره کرده , نخست مى گوید: ((هرگونه ناراحتى و زیان و ضررى به شما برسد براى او سخت ناراحت کننده است )) (عزیز علیه ما عنتم ).
و به شدت از رنجهاى شما رنج مى برد.
دیگر این که : ((او سخت به هدایت شما علاقه مند است )) و به آن عشق مى ورزد (حریص علیکم ).
سـپـس بـه سومین و چهارمین صفت اشاره کرده , مى گوید: ((او نسبت به مؤمنان رؤف و رحیم است )) (بالمؤمنین رؤف رحیم ).
بـنابراین هرگونه دستور مشکل و طاقت فرسایى را مى دهد ـحتى گذشتن از بیابانهاى طولانى و سوزان در فصل تابستان , با گرسنگى و تشنگى , براى مقابله با یک دشمن نیرومند در جنگ تبوک ـ آن هـم یـک نـوع مـحـبـت و لطف از ناحیه او و براى نجات شما, از چنگال ظلم و ستم و گناه و بدبختى است .
(آیـه ) در ایـن آیه که آخرین آیه سوره توبه است , پیامبر(ص ) را دلدارى مى دهد که از سرکشیها و عصیانهاى مردم , دلسرد و نگران نشود, مى گوید: ((اگر آنهاروى از حق بگردانند (نگران نباش و) بگو: خداوند براى من کافى است )) چرا که اوبر هر چیزى تواناست (فان تولوا فقل حسبى اللّه ).
((همان خداوندى که هیچ معبودى جز او نیست )) و بنابراین تنها پناهگاه اوست (لا اله الا هو).
آرى ((مـن تنها بر چنین معبودى تکیه کرده ام , و به او دلبسته ام و کارهایم را به او واگذارده ام )) (علیه توکلت ).
((و او پروردگار عرش بزرگ است )) (وهو رب العرش العظیم ).
جـایى که عرش و عالم بالا و جهان ماوراطبیعت با آن همه عظمتى که دارد,در قبضه قدرت او, و تـحـت حـمـایت و کفالت اوست , چگونه مرا تنها مى گذارد و دربرابر دشمن یارى نمى کند ؟ مگر قـدرتـى در بـرابر قدرتش تاب مقاومت دارد ؟ و یارحمت و عطوفتى بالاتر از رحمت و عطوفت او تصور مى شود؟.
((پایان سوره توبه )).
سوره یونس [10].

این سوره در ((مکه )) نازل شده و داراى 109 آیه است .
محتوا و فضیلت این سوره :.

این سوره که به گفته بعضى از مفسران بعد از سوره اسرا و قبل از سوره هودنازل شده است روى چند مساله اصولى و زیربنایى تکیه مى کند, که از همه مهمترمساله ((مبدا)) و ((معاد)) است .
مـنـتـها نخست از مساله وحى و مقام پیامبر(ص ) سخن مى گوید, سپس به نشانه هایى از عظمت آفـریـنـش مـى پـردازد, بعد مردم را به ناپایدارى زندگى مادى دنیاو لزوم توجه به سراى آخرت متوجه مى سازد.
و بـه تـنـاسب همین مسائل قسمتهاى مختلفى از زندگى پیامبران بزرگ ازجمله نوح و موسى و یونس (ع ) را بازگو مى کند و به همین مناسبت نام سوره یونس بر آن گذارده شده است .
و بـالاخـره بـراى تـکمیل بحثهاى فوق در هر مورد مناسبى از بشارت و انذار,بشارت به نعمتهاى بى پایان الهى براى صالحان و انذار و بیم دادن طاغیان وگردنکشان , استفاده مى کند.
لذا در روایتى از امام صادق (ع ) مى خوانیم که فرمود: ((کسى که سوره یونس رادر هر دو یا سه ماه بـخواند بیم آن نمى رود که از جاهلان و بى خبران باشد, و روزقیامت از مقربان خواهد بود)) واین به خاطر آن است که آیات هشداردهنده وبیدارکننده در این سوره فراوان است .
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر.
(آیه ) در این سوره بار دیگر با ((حروف مقطعه )) قرآن روبرو مى شویم که به صورت ((الف لام را)) (الر) ذکر شده است .
بـه دنـبال آن نخست اشاره به عظمت آیات قرآن کرده , مى گوید: ((آنها آیات کتاب حکیم است )) (تلک آیات الکتاب الحکیم ).
تـوصـیـف قـرآن بـه ((حکیم )) اشاره به این است که آیات قرآن داراى آن چنان استحکام و نظم و حسابى است که هرگونه باطل و خرافه و هزل را از خود دورمى سازد, جز حق نمى گوید و جز به راه حق دعوت نمى کند.
(آیه ).
رسالت پیامبر(ص ):.

ایـن آیـه به تناسب اشاره اى که در آیه قبل به قرآن مجید و وحى آسمانى شده ,یکى از ایرادات رائج مـشرکان را نسبت به پیامبر(ص ) بیان مى کند, همان اشکالى که بطور مکرر در قرآن مجید آمده و آن ایـن که چرا وحى آسمانى از ناحیه خدا بر انسانى نازل شده , چرا فرشته اى ماموریت این رسالت برزگ را به عهده نگرفته است ؟!.
قـرآن در پـاسخ این گونه سؤالات مى گوید: ((آیا تعجبى براى مردم دارد که ماوحى به مردى از آنان فرستادیم )) (اکان للناس عجبا ان اوحینا الى رجل منهم ).
سپس به محتواى این وحى آسمانى اشاره کرده , آن را در دو چیز خلاصه مى کند: نخست این که به او وحى فرستادیم که : ((مردم را انذار کن و از عواقب کفر وگناه بترسان )) (ان انذر الناس ).
دیـگـر این که : ((به افراد با ایمان بشارت ده که براى آنان در پیشگاه خدا قدم صدق است )) (وبشر الذین آمنوا ان لهم قدم صدق عند ربهم ).
تعبیر ((قدم صدق )) یا اشاره به آن است که ایمان ((سابقه فطرى )) دارد و یااشاره به مساله معاد و نـعـمـتـهـاى آخرت است و یا این که قدم به معنى پیشوا و رهبراست , یعنى براى مؤمنان پیشوا و رهـبرى صادق فرستاده شده است و ممکن است بشارت به همه این امور, هدف از تعبیر فوق بوده باشد.
بـاز در پـایان آیه به یکى از اتهاماتى که مشرکان کرارا براى پیامبر(ص ) ذکرمى کردند اشاره کرده , مى گوید: ((کافران گفتند این مرد ساحر آشکارى است )) (قال الکافرون ان هذا لساحر مبین ).
این گونه تعبیرها که از ناحیه دشمنان پیامبر(ص ) صادر مى شد خود دلیل روشنى است بر این که پـیـامـبـر(ص ) کارهاى خارق العاده اى داشته که افکار و دلها رابه سوى خود جذب مى کرده است , مـخـصوصا تکیه کردن روى سحر در موردقرآن مجید خود گواه زنده اى بر جاذبه فوق العاده این کتاب آسمانى است که آنهابراى اغفال مردم آن را زیر پرده سحر مى پوشاندند.
(آیه ).
خداشناسى و معاد:.

قـرآن پـس از اشـاره بـه مساله وحى و نبوت در نخستین آیات این سوره , به سراغ دو اصل اساسى تعلیمات همه انبیا یعنى ((مبدا)) و ((معاد)) مى رود, و این دواصل مهم را در ضمن عباراتى کوتاه و گویا بیان مى کند.
نـخـسـت مـى گـوید: ((پروردگار شما همان خداوندى است که آسمانها و زمین رادر شش روز (دوران ) آفرید)) (ان ربکم اللّه الذى خلق السموات والا رض فى ستة ایام ).
((سـپس بر تخت قدرت قرار گرفت , و به تدبیر کار جهان پرداخت )) (ثم استوى على العرش یدبر الا مر).
پس از آن که روشن شد خالق و آفریدگار ((اللّه )) است و زمام اداره جهان هستى به دست اوست و تـدبـیـر هـمه امور به فرمان او مى باشد معلوم است که بتها این موجودات بى جان و عاجز و ناتوان هـیچ گونه نقشى در سرنوشت انسانها نمى توانندداشته باشند لذا در جمله بعد مى فرماید: ((هیچ شفاعت کننده اى جز به اذن و فرمان او وجود ندارد)) (ما من شفیع الا من بعد اذنه ).
آرى ! ((ایـن چـنـیـن است ((اللّه )) پروردگار شما, او را پرستش کنید)) نه غیر او (ذلکم اللّه ربکم فاعبدوه ).
((آیا با این دلیل روشن متذکر نمى شوید؟)) افلا تذکرون ).
(آیـه ) سـپس در این آیه سخن از معاد مى گوید و در جمله هاى کوتاهى هم اصل این مساله و هم دلیل و هم هدف آن را بیان مى دارد.
نخست مى گوید: ((بازگشت همه شما به سوى خداست )) (الیه مرجعکم جمیعا).
سپس روى این مساله مهم تاکید کرده , اضافه مى کند: ((این وعده قطعى خداوند است )) (وعداللّه حقا).
بعد اشاره به دلیل آن کرده , مى گوید: ((خداوند آفرینش را آغاز کرد و سپس تجدید مى کند)) (انه یبدؤا الخلق ثم یعیده ).
آیـات مربوط به معاد در قرآن نشان مى دهد که علت عمده تردید مشرکان ومخالفان , این بوده که در امـکـان چـنین چیزى تردید داشته اند و با تعجب سؤال مى کردند آیا این استخوانهاى پوسیده و خاک شده بار دیگر لباس حیات و زندگى دربر مى کند و به شکل نخست باز مى گردد ؟ لذا قرآن مى گوید: همان گونه که شما رادر آغاز ایجاد کرد باز مى گرداند.
سـپـس سخن از هدف معاد به میان مى آید که این برنامه ((براى آن است که خداوند افرادى را که ایـمـان آورده و عـمـل صـالـح انجام داده اند به عدالت پاداش دهد)) (لیجزى الذین آمنوا وعملوا الصالحات بالقسط).
بى آنکه کوچکترین اعمال آنها از نظر لطف ومرحمت او مخفى وبى اجر بماند.
((و آنها که راه کفر و انکار پوییدند (و طبعا عمل صالحى نیز نداشتند زیرا ریشه عمل خوب اعتقاد خـوب است مجازات دردناک , و) نوشیدنى از آب گرم و سوزان وعذاب الیم به خاطر کفرشان در انتظارشان است )) (والذین کفروا لهم شراب من حمیم وعذاب الیم بما کانوا یکفرون ).
(آیه ).
گوشه اى از آیات عظمت خدا:.

در آیـات گـذشـتـه اشاره کوتاهى به مساله مبدا و معاد شده بود, ولى از این به بعد این دو مساله اصولى که مهمترین پایه دعوت انبیا بوده است بطور مشروح مورد بحث قرار مى گیرد.
نخست اشاره به قسمتهایى از آیات عظمت خدا در جهان آفرینش کرده ,مى گوید: ((او کسى است که خورشید را ضیا و روشنى و قمر را نور قرار داد)) (هوالذى جعل الشمس ضیا والقمر نورا).
خـورشـیـد بـا نـور عـالـمگیرش نه تنها بستر موجودات را گرم و روشن مى سازدبلکه در تربیت گـیـاهـان و پرورش حیوانات سهم عمده و اساسى دارد و اگر روزى این اشعه حیاتبخش از کره خاکى ما قطع شود در فاصله کوتاهى تاریکى و سکوت ومرگ همه جا را فرا خواهد گرفت .
ماه با نور زیبایش چراغ شبهاى تار ماست , و روشنایى ملائمش براى همه ساکنان زمین مایه آرامش و نشاط است .
سپس به یکى دیگر از آثار مفید وجود ماه اشاره کرده , مى گوید: ((خداوندبراى آن منزل گاههایى مـقـدر کـرد تا شماره سالها و حساب زندگى و کار خویش رابدانید)) (وقدره منازل لتعلموا عدد السنین والحساب ).
یعنى یک تقویم بسیار دقیق و زنده طبیعى است که عالم و جاهل مى توانندآن را بخوانند و حساب تاریخ کارها و امور زندگى خود را نگهدارند و این اضافه برنورى است که ماه به ما مى بخشد.
سـپـس اضـافـه مـى کـنـد: این آفرینش و این گردش مهر و ماه سرسرى و از بهربازیگرى نیست ((خداوند آن را نیافریده است مگر به حق )) (ما خلق اللّه ذلک الا بالحق ).
و در پـایـان آیـه تـاکید مى کند که : ((خدا آیات و نشانه هاى خود را براى آنها که مى فهمند و درک مى کنند شرح مى دهد)) (یفصل الا یات لقوم یعلمون ).
امـا بى خبران بى بصر چه بسیار از کنار همه این آیات و نشانه هاى پروردگارمى گذرند و کمترین چیزى از آن درک نمى کنند.
(آیـه ) در ایـن آیـه بـه قـسـمـتـى دیـگر از نشانه ها و دلائل وجودش در آسمان و زمین پرداخته , مى گوید: ((درآمد و شد شب و روز و آنچه خداوند در آسمان و زمین آفریده است نشانه هایى است بـراى گروه پرهیزکاران )) (ان فى اختلا ف اللیل والنهاروما خلق اللّه فى السموات والا رض لا یات لقوم یتقون ).
یـعـنـى ;Š تـنـهـا کـسـانى این آیات را درک مى کنند که در پرتو تقوا و پرهیز از گناه ,صفاى روح و روشن بینى یافته اند اگر نور آفتاب یکنواخت و بطور مداوم بر زمین مى تابید مسلما درجه حرارت در زمـیـن بـه قـدرى بالا مى رفت که قابل زندگى نبود وهمچنین اگر شب بطور مستمر ادامه مـى یـافـت همه چیز از شدت سرما مى خشکیدولى خداوند این دو را پشت سر یکدیگر قرار داده تا بستر حیات و زندگى را در کره زمین آماده و مهیا سازد.
(آیه ).
بهشتیان و دوزخیان :.

از این آیه به بعد نیز شرحى پیرامون معاد و سرنوشت مردم در جهان دیگرآمده است .
نـخـسـت مـى فرماید: ((کسانى که امید لقاى ما را ندارند و به رستاخیز معتقدنیستند و به همین دلیل تنها به زندگى دنیا خشنودند و به آن اطمینان مى کنند )) (ان الذین لا یرجون لقائنا ورضوا بالحیوة الدنیا واطمانوا بها).
((و هـمـچـنین آنها که از آیات ما غافلند و در آنها اندیشه نمى کنند)) تا قلبى بیدارو دلى مملو از احساس مسؤولیت پیدا کنند (والذین هم عن آیاتنا غافلون ).
(آیـه ) ((ایـن هـر دو گـروه جایگاهشان آتش است , به خاطر اعمالى که انجام مى دهند)) (اولئ ک ماویهم النار بما کانوا یکسبون ).
                    
در حـقیقت نتیجه مستقیم عدم ایمان به معاد همان دلبستگى به این زندگى محدود و مقامهاى مادى و اطمینان و اتکا به آن است .
هـمچنین غفلت از آیات الهى , سرچشمه بیگانگى از خدا, و بیگانگى از خداسرچشمه عدم احساس مسؤولیت , و آلودگى به ظلم و فساد و گناه است , وسرانجام آن چیزى جز آتش نمى تواند باشد.
(آیـه ) سـپـس اشـاره بـه حـال گـروه دیـگرى مى کند که نقطه مقابل این دو گروه مى باشند, مـى گـوید: ((کسانى که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند, خداوند به کمک ایمانشان آنها را هدایت مى کند)) (ان الذین آمنوا وعملوا الصالحات یهدیهم ربهم بایمانهم ).
ایـن نـور هـدایـت الـهى که از نور ایمانشان سرچمشه مى گیرد, تمام افق زندگانى آنها را روشن مى سازد, در پرتو این نور آن چنان روشن بینى پیدا مى کنند که جار وجنجالهاى مکتبهاى مادى , و وسـوسـه هاى شیطانى , و زرق و برقهاى گناه , و زر وزور, فکر آنها را نمى دزدد, و از راه به بیراهه گام نمى نهند.
این حال دنیاى آنان و در جهان دیگر خداوند قصرهایى به آنها مى بخشد که ((از زیر آنها در باغهاى بهشت نهرها جارى است )) (تجرى من تحتهم الا نهار فى جنات النعیم ).
(آیه ) آنها در محیطى مملو از صلح و صفا و عشق به پروردگار و انواع نعمتها به سر مى برند.
هر زمان که جذبه ذات و صفات خدا وجودشان را روشن مى سازد ((گفتار ودعاى آنها در بهشت این است که : پروردگارا ! منزه و پاک از هرگونه عیب و نقصى ))(دعویهم فیها سبحانک اللهم ).
و هر زمان به یکدیگر مى رسند سخن از صلح و صفا مى گویند: ((و تحیت آنهادر آنجا سلام است )) (وتحیتهم فیها سلا م ).
و سـرانـجـام هرگاه از نعمتهاى گوناگون خداوند در آنجا بهره مى گیرند به شکرپرداخته ((و آخـرین سخنشان این است که : حمد و سپاس مخصوص پروردگارعالمیان است )) (وآخر دعویهم ان الحمدللّه رب العالمین ).
(آیه ).
انسانهاى خودرو!.

در این آیه نیز همچنان سخن پیرامون مساله پاداش و کیفر بدکاران است .
نـخـسـت مـى گـویـد: ((اگـر خداوند مجازات مردم بدکار را سریعا و در این جهان انجام دهد و هـمـان گـونـه که آنها در به دست آوردن نعمت و خیر و نیکى عجله دارند, درمجازاتشان تعجیل کـنـد, عـمـر هـمـگـى به پایان مى رسد و اثرى از آنها باقى نمى ماند)) (ولو یعجل اللّه للناس الشر استعجالهم بالخیر لقضى الیهم اجلهم ).
ولى از آنجا که لطف خداوند همه بندگان حتى بدکاران و کافران و مشرکان رانیز شامل مى شود, در مجازاتشان عجله به خرج نمى دهد, شاید بیدار شوند و توبه کنند, و از بیراهه به راه باز گردند.
و در پـایـان آیـه مـى فرماید: مجازاتشان همین بس که ((افرادى را که ایمان به رستاخیز و لقاى ما نـدارنـد به حال خود رها مى کنیم تا در طغیانشان حیران وسرگردان شوند)), نه حق را از باطل بشناسند, و نه راه را از چاه (فنذر الذین لا یرجون لقائنا فى طغیانهم یعمهون ).
(آیـه ) آنگاه اشاره به وجود نور توحید در فطرت و عمق روح آدمى کرده ,مى گوید: ((هنگامى که بـه انـسان زیانى مى رسد, و دستش از همه جا کوتاه مى شود,دست به سوى ما دراز مى کند و ما را (در هـمـه حـال ) در حـالى که به پهلو خوابیده یانشسته یا ایستاده است مى خواند)) (واذا مس الا نسان الضر دعانا لجنبه او قاعدااو قائما).
آرى ! خـاصـیت مشکلات و حوادث دردناک , کنار رفتن حجابها از روى فطرت پاک آدمى است , و براى مدتى , هرچند کوتاه درخشش این نور توحیدى آشکار مى گردد.
سـپـس مى گوید: اما این افراد, چنان کم ظرفیت و بى خردند که ((به مجرد این که بلا و ناراحتى آنها را برطرف مى سازیم , آن چنان در غفلت فرو مى روند که گویاهرگز از ما تقاضایى نداشتند)) و ما نیز به آنها کمکى نکردیم (فلما کشفنا عنه ضره مرکان لم یدعنا الى ضر مسه ).
((آرى ! ایـن چـنین اعمال مسرفان در نظرشان جلوه داده شده است )) (کذلک زین للمسرفین ما کانوا یعملون ).
خـداونـد این خاصیت را در اعمال زشت و آلوده آفریده که هر قدر انسان به آنها بیشتر آلوده شود, بیشتر خو مى گیرد و نه تنها قبح و زشتى آنها تدریجا از میان مى رود بلکه کم کم به صورت عملى شایسته در نظرش مجسم مى گردد!.
و امـا چرا در آیه فوق این گونه افراد به عنوان ((مسرف )) (اسرافکار) معرفى شده اند؟ به خاطر این اسـت کـه چـه اسـرافـى از این بالاتر که انسان مهمترین سرمایه وجود خود یعنى عمر و سلامت و جوانى و نیروها را بیهوده در راه فساد و گناه وعصیان و یا در مسیر به دست آوردن متاع بى ارزش و ناپایدار این دنیا به هدر دهد, ودر برابر این سرمایه چیزى عاید او نشود.
(آیه ).
ستمگران پیشین و شما:.

در ایـن آیـه نـیـز اشـاره بـه مجازاتهاى افراد ستمگر و مجرم در این جهان مى کند و با توجه دادن مـسلمانان به تاریخ گذشته به آنها گوشزد مى نماید که اگر راه آنان را بپویند به همان سرنوشت گرفتار خواهندشد.
نـخـسـت مـى گـویـد: ((ما امتهاى قبل از شما را هنگامى که دست به ستمگرى زدند و با این که پـیامبران با دلائل و معجزات روشن براى هدایت آنان آمدند هرگز به آنها ایمان نیاوردند, هلاک و نـابـود سـاخـتـیـم )) (ولقد اهلکنا القرون من قبلکم لماظلموا وجاتهم رسلهم بالبینات وما کانوا لیؤمنوا).
و در پـایـان آیه مى افزاید: این برنامه مخصوص جمعیت خاصى نیست ((این چنین مجرمان را کیفر مى دهیم )) (کذلک نجزى القوم المجرمین ).
(آیه ) در این آیه مطلب را صریحتر بیان مى کند و مى گوید: ((سپس شما راجانشین آنها در زمین قـرار دادیـم تـا ببینیم چگونه عمل مى کنید)) (ثم جعلناکم خلا ئف فى الا رض من بعدهم لننظر کیف تعملون ).
از جـمـله ((وما کانوا لیؤمنوا)) (چنان نبود که ایمان بیاورند) استفاده مى شود که خداوند تنها آن گـروهـى را بـه هـلاکت کیفر مى دهد که امیدى به ایمان آنها در آینده نیزنباشد, و به این ترتیب اقوامى که در آینده ممکن است ایمان بیاورند مشمول چنین کیفرهایى نمى شوند.
آیـه ـ شان نزول : این آیه و دو آیه بعد از آن در باره چند نفر از بت پرستان نازل شده , چرا که خدمت پـیامبر(ص ) آمدند و گفتند: آنچه در این قرآن در باره ترک عبادت بتهاى بزرگ ما, لات و عزى و مـنـات و هبل و همچنین مذمت از آنان واردشده براى ما قابل تحمل نیست , اگر مى خواهى از تو پیروى کنیم , قرآن دیگرى بیاورکه این ایراد در آن نباشد ! و یا حداقل این گونه مطالب را در قرآن کنونى تغییر ده !.
تـفسیر: این آیات نیز در تعقیب آیات گذشته پیرامون مبدا و معاد سخن مى گوید, نخست به یکى از اشـتباهات بزرگ بت پرستان اشاره کرده , مى گوید:((هنگامى که آیات آشکار و روشن ما بر آنها خـوانـده مـى شـود, آنها که به رستاخیز ولقاى ما ایمان ندارند مى گویند: قرآن دیگرى غیر از این بیاور و یا لااقل این قرآن را,تغییر ده )) (واذا تتلى علیهم آیاتنا بینات قال الذین لا یرجون لقائـنا ائت بقرآن غیرهذا او بدله ).
این بى خبران بینوا, پیامبر(ص ) را براى رهبرى خود نمى خواستند, بلکه او رابه پیروى از خرافات و اباطیل خویش دعوت مى کردند.
قـرآن با صراحت آنها را از این اشتباه بزرگ در مى آورد, و به پیغمبر(ص )دستور مى دهد که به آنها ((بـگـو: بـراى مـن مـمکن نیست که از پیش خود آن را تغییردهم )) (قل ما یکون لى ان ابدله من تلقائ نفسى ).
سپس براى تاکید اضافه مى کند: ((من فقط پیروى از چیزى مى کنم که بر من وحى مى شود)) (ان اتبع الا ما یوحى الى ).
نـه تنها نمى توانم تغییر و تبدیلى در این وحى آسمانى بدهم , بلکه ((اگرکمترین تخلفى از فرمان پروردگار بکنم , از مجازات آن روز بزرگ (رستاخیز)مى ترسم )) (انى اخاف ان عصیت ربى عذاب یوم عظیم ).
(آیـه ) در ایـن آیـه بـه دلیل این موضوع مى پردازد و مى گوید به آنها بگو: من کمترین اراده اى از خودم در باره این کتاب آسمانى ندارم ((و اگر خدا مى خواست این آیات را بر شما تلاوت نمى کردم و از آن آگاهتان نمى ساختم )) (قل لو شا اللّه ماتلوته علیکم ولا ادریکم به ).
به دلیل این که ((سالها پیش از این در میان شما زندگى کردم )) (فقد لبثت فیکم عمرا من قبله ) و هـرگز این گونه سخنان را از من نشنیده اید, اگر آیات از ناحیه من بودلابد در این مدت چهل سال از فکر من بر زبانم جارى مى شد و حداقل گوشه اى ازآن را بعضى از من شنیده بودند.
((آیا مطلبى را به این روشنى درک نمى کنید)) (افلا تعقلون ).
(آیـه ) باز براى تاکید اضافه مى کند که من به خوبى مى دانم بدترین انواع ظلم و ستم آن است که کـسـى بر خدا افترا ببندد ((چه کسى ستمکارتر است از کسى که دروغى را به خدا نسبت بدهد)) (فمن اظلم ممن افترى على اللّه کذبا).
بنابراین چگونه چنین گناه بزرگى را ممکن است من مرتکب بشوم .
((همچنین کار کسى که آیات الهى را تکذیب مى کند)) نیز بزرگترین ظلم و ستم است (او کذب بیاته ).
اگـر شـما از عظمت گناه تکذیب و انکار آیات حق بى خبرید من بى خبرنیستم , و به هر حال این کار شما جرم بزرگى است , و ((مجرمان هرگز رستگارنخواهند شد)) (انه لا یفلح المجرمون ).
(آیه ).
معبودهاى بى خاصیت :.

در ایـن آیـه نـیـز بحث ((توحید)), از طریق نفى الوهیت بتها, تعقیب شده است ,و با دلیل روشنى بى ارزش بودن بتها اثبات گردیده : ((آنها غیر از خدا معبودهایى رامى پرستند که نه زیانى به آنان مى رساند (که از ترس زیانشان آنها را بپرستند) و نه سودى مى رساند)) که به خاطر سودشان مورد, عبادت قرار دهند (ویعبدون من دون اللّه ما لا یضرهم ولا ینفعهم ).
سـپـس بـه ادعـاى واهى بت پرستان پرداخته , مى گوید: ((آنها مى گویند: این بتهاشفیعان ما در پیشگاه خدا هستند)) (ویقولون هؤلا شفعاؤنا عنداللّه ).
یـعـنـى ;Š مـى تـوانند از طریق شفاعت , منشا سود و زیانى شوند, هر چند مستقلااز خودشان کارى ساخته نباشد.
اعتقاد به شفاعت بتها یکى از انگیزه هاى بت پرستى بود.
قـرآن در پـاسـخ این پندار مى گوید: ((آیا شما خداوند را به چیزى خبر مى دهیدکه در آسمانها و زمین سراغ ندارد)) (قل اتنبؤون اللّه بما لا یعلم فى السموات ولا فى الا رض ).
کـنایه از این که اگر خدا چنین شفیعانى مى داشت , در هر نقطه اى از زمین و آسمان که بودند, از وجودشان آگاه بود.
و در پـایـان آیـه بـراى تـاکـیـد مـى فـرمـاید: ((خداوند منزه , و برتر است از شریکهایى که براى او مى سازند)) (سبحانه وتعالى عما یشرکون ).
(آیـه ) ایـن آیـه به تناسب بحثى که در آیه قبل در زمینه نفى شرک وبت پرستى گذشت اشاره به فـطرت توحیدى همه انسانها کرده , مى گوید: ((در آغازهمه افراد بشر امت واحدى بودند)) و جز توحید در میان آنها آیین دیگرى نبود (وماکان الناس الا امة واحدة ).
این فطرت توحیدى که در ابتدا دست نخورده بود با گذشت زمان بر اثر افکارکوتاه و گرایشهاى شـیـطـانـى , دسـتخوش دگرگونى شد, گروهى از جاده توحیدمنحرف شدند و به شرک روى آوردنـد و طـبـعـا ((جـامـعه انسانى به دو گروه مختلف تقسیم شد)) گروهى موحد و گروهى مشرک (فاختلفوا).
بـنـابـرایـن شـرک در واقع یک نوع بدعت و انحراف از فطرت است , انحرافى که از مشتى اوهام و پندارهاى بى اساس سرچشمه گرفته است .
در ایـنـجـا مـمکن بود این سؤال پیش بیاید که چرا خداوند این اختلاف را ازطریق مجازات سریع مشرکان بر نمى چیند.
قـرآن بلافاصله براى پاسخ به این سؤال اضافه مى کند: ((و اگر فرمانى از طرف پروردگارت (در باره عدم مجازات سریع آنان ) از قبل صادر نشده بود, در میان آنهادر آنچه اختلاف داشتند داورى مى شد)) و سپس همگى به مجازات مى رسیدند(ولولا کلمة سبقت من ربک لقضى بینهم فیما فیه یختلفون ).
(آیه ).
معجزات اقتراحى :.

دگر بار قرآن به بهانه جوییهاى مشرکان به هنگام سر باز زدن از ایمان و اسلام پرداخته , مى گوید: ((مـشـرکـان چـنـیـن مـى گویند که چرا معجزه اى از ناحیه خداوند برپیامبر نازل نشده است )) (ویقولون لولا انزل علیه آیة من ربه ).
البته منظور آنها این بوده که هر وقت معجزه اى به میل خود پیشنهاد کنند فوراآن را انجام دهد!.
لـذا بلافاصله به پیامبر(ص ) چنین دستور داده مى شود که ((به آنها بگو: معجزه مخصوص خدا (و مربوط به جهان غیب و ماوراطبیعت ) است )) (فقل انما الغیب للّه ).
بـنـابـراین چیزى نیست که در اختیار من باشد و من بر طبق هوسهاى شما هرروز معجزه تازه اى انجام دهم , و بعدا هم با عذر و بهانه اى از ایمان آوردن خوددارى کنید.
و در پایان آیه با بیانى تهدیدآمیز به آنها مى گوید: ((اکنون که شما دست ازلجاجت برنمى دارید در انتظار باشید, من هم با شما در انتظارم )) (فانتظروا انى معکم من المنتظرین ).
شما در انتظار مجازات الهى باشید, و من هم در انتظار پیروزیم !.
(آیه ) در این آیه باز سخن از عقاید و کارهاى مشرکان است .
نـخست اشاره به یکى از نقشه هاى جاهلانه مشرکان کرده , مى گوید: ((هنگامى که مردم (را براى بـیـدارى و آگـاهـى , گـرفـتار مشکلات و زیانهایى مى سازیم سپس آن رابرطرف ساخته ) طعم آرامـش و رحـمت خود را به آنها مى چشانیم به جاى این که متوجه ما شوند در این آیات و نشانه ها نیرنگ مى کنند)) و یا با توجیهات نادرست درمقام انکار آنها بر مى آیند (واذا اذقنا الناس رحمة من بـعـد ضـرا مستهم اذا لهم مکرفى آیاتنا) و مثلا بلاها, و مشکلات را به عنوان غضب بتها و نعمت و آرامـش رادلیل بر شفقت و محبت آنان مى گیرند و یا بطور کلى همه را معلول یک مشت تصادف مى شمرند.
امـا خـداونـد بـه وسـیـلـه پـیـامـبرش به آنها هشدار مى دهد که ((به آنها بگو: خدا ازهرکس در چاره اندیشى و طرح نقشه هاى کوبنده قادرتر و سریعتر است )) (قل اللّه اسرع مکرا).
و بـه تـعبیر دیگر او هر زمان اراده مجازات و تنبیه کسى کند بلافاصله تحقق مى یابد, در حالى که دگران چنین نیستند.
سـپـس آنـهـا را تـهـدیـد مـى کـنـد کـه گـمـان نـبـریـد ایـن تـوطـئه هـا و نقشه ها فراموش مـى گـردد,((فـرسـتـادگـان مـا (یـعـنـى فـرشتگان ثبت اعمال ) تمام نقشه هایى را که (براى خاموش کردن نور حق ) مى کشید مى نویسند)) (ان رسلنا یکتبون ما تمکرون ).
و باید خود را براى پاسخگویى و مجازات , در سراى دیگر آماده کنید.
(آیه ) در این آیه دست به اعماق فطرت بشر انداخته و توحید فطرى رابراى آنها تشریح مى کند که چگونه انسان در مشکلات بزرگ و به هنگام خطر, همه چیز را جز خدا فراموش مى نماید.
نـخـست مى گوید: ((او خدایى است که شما را در صحرا و دریا سیر مى دهد))(هو الذى یسیرکم فى البر والبحر).
((تـا هـنـگـامى که در کشتى ها قرار مى گیرید و (کشتى ها) سرنشینان را به کمک بادهاى موافق آرام آرام بـه سـوى مقصد حرکت مى دهند و همه شادمان وخوشحالند)) (حتى اذا کنتم فى الفلک وجرین بهم بریح طیبة وفرحوا بها).
((امـا نـاگـهـان طوفان شدید و کوبنده اى مى وزد, و امواج از هر سو به طرف آنهاهجوم مى آورد, آن چـنـان کـه مـرگ را با چشم خود مى بینند و دست از زندگانى مى شویند)) (جاتها ریح عاصف وجاهم الموج من کل مکا ن وظنوا انـهم احیطبهم ).
درست در چنین موقعى به یاد خدا مى افتند ((و او را از روى اخلاص مى خوانند و آیین خود را براى او از هرگونه شرک و بت پرستى خالص مى کنند)) !(دعوا اللّه مخلصین له الدین ).
در ایـن هـنـگـام دسـت بـه دعـا بـر مـى دارنـد و مى گویند: ((خداوندا ! اگر ما را از این مهلکه رهـایـى بـخـشـى سـپاسگزار تو خواهیم بود)) نه ستم مى کنیم و نه به غیر تو روى مى آوریم (لئن انجیتنا من هذه لنکونن من الشاکرین ).
بـا ایـن کـه ایـن بـیـدارى موقتى , اثر تربیتى در افراد فوق العاده آلوده ندارد حجت را بر آنها تمام مى کند, و دلیلى خواهد بود بر محکومیتشان .
ولى افراداى که آلودگى مختصرى دارند در این گونه حوادث معمولا بیدارمى شوند و مسیر خود را اصلاح مى کنند.
(آیه ) ((اما هنگامى که خدا آنها را رهایى مى بخشد و به ساحل نجات مى رسند شروع به ظلم و ستم در زمین مى کنند)) (فلما انجیهم اذاهم یبغون فى الا رض بغیر الحق ).
ولـى ((اى مـردم (بـدانـیـد) هرگونه ظلم و ستمى مرتکب شوید و هر انحرافى ازحق پیدا کنید زیانش متوجه خود شماست )) (یا ایها الناس انما بغیکم على انفسکم ).
آخـریـن کـارى که مى توانید انجام دهید این است که ((چند روزى از متاع زندگى دنیا بهره مند شوید)) (متاع الحیوة الدنیا).
((سپس بازگشت شما به سوى ماست )) (ثم الینا مرجعکم ).
((آنگاه ما شما را از آنچه انجام مى دادید آگاه خواهیم ساخت )) (فننبئکم بماکنتم تعملون ).
(آیه ).
دورنماى زندگى دنیا:.

در آیـات گـذشته اشاره اى به ناپایدارى زندگى دنیا شده بود, در این آیه این واقعیت ضمن مثال جالبى تشریح شده تا پرده هاى غرور و غفلت را از مقابل دیده هاى غافلان و طغیانگران کنار زند.
((مـثـل زنـدگـى دنیا همانند آبى است که از آسمان نازل کرده ایم )) (انما مثل الحیوة الدنیا کما انزلناه من السمـا).
این دانه هاى حیاتبخش باران بر سرزمینهاى آماده مى ریزند, ((و به وسیله آن گیاهان گوناگونى که بعضى قابل استفاده براى انسانها, و بعضى براى حیوانات است , مى رویند)) (فاختلط به نبات الا رض مما یاکل الناس والا نعام ).
این گیاهان علاوه بر خاصیتهاى غذایى که براى موجودات زنده دارند سطح زمین را مى پوشانند و آن را زیـنـت مـى بـخـشند, تا آنجا که ((زمین بهترین زیبایى خود رادر پرتو آن پیدا کرده و تزیین مى شود)) (حتى اذا اخذت الا رض زخرفها وازینت ).
در ایـن هـنـگـام شـکوفه ها, شاخساران را زینت داده و گلها مى خندند, دانه هاى غذایى و میوه ها کـم کم خود را نشان مى دهند, و صحنه پرجوشى را از حیات و زندگى به تمام معنى کلمه مجسم مـى کنند, که دلها را پر از امید و چشمها را پر از شادى وسرور مى سازند, آن چنان که ((اهل زمین مـطـمـئن مـى شـونـد, کـه مى توانند از مواهب این گیاهان بهره گیرند)) هم از میوه ها و هم از دانه هاى حیات بخششان (وظن اهلهاانهم قادرون علیها).
((اما ناگهان فرمان ما فرا مى رسد (سرماى سخت و یا تگرگ شدید و یا طوفان درهم کوبنده اى بر آنـهـا مسلط مى گردد) و آنها را چنان درو مى کنیم که گویا هرگزنبوده ند)) ! (اتیها امرنا لیلا او نهارا فجعلناها حصیدا کان لم تغن بالا مس ).
در پـایان آیه براى تاکید بیشتر مى فرماید: ((این چنین آیات خود را براى افرادى که تفکر مى کنند تشریح مى کنیم )) (کذلک نفصل الا یات لقوم یتفکرون ).
(آیـه ) ایـن آیـه بـا یـک جـمـله کوتاه اشاره به نقطه مقابل این گونه زندگى کرده و مى فرماید: ((خداوند به دارالسلام , خانه صلح و سلامت و امنیت دعوت مى کند))(واللّه یدعوا الى دارالسلام ).
بـه آنـجا که نه از این کشمکشهاى غارتگران دنیاى مادى خبرى است , و نه ازمزاحمتهاى احمقانه ثروت اندوزان از خدا بى خبر, و نه جنگ و خونریزى و استعمارو استثمار.
سـپـس اضـافـه مـى کند: ((خدا هر کس را بخواهد (و شایسته و لایق ببیند) به سوى راه مستقیم (همان راهى که به دارالسلام و مرکز امن و امان منتهى مى شود)دعوت مى کند)) (ویهدى من یشا الى صراط مستقیم ).
(آیه ).
روسفیدان و روسیاهان !.

در آیـات گـذشته اشاره به سراى آخرت و روز رستاخیز شده بود, به همین مناسبت , این آیه و آیه بعد سرنوشت نیکوکاران و آلودگان به گناه را در آنجا تشریح مى کند.
نـخـسـت مـى گوید: ((کسانى که کار نیک انجام دهند پاداش نیک و زیاده بر آن دارند)) (للذین احسنوا الحسنى وزیادة ).
منظور از ((زیادة )) در این جمله ممکن است پاداشهاى مضاعف و فراوانى باشد که گاهى ده برابر و گاهى هزاران برابر بر آن افزوده مى شود.
سـپس اضافه مى کند: نیکوکاران در آن روز چهره هاى درخشانى دارند ((وتاریکى و ذلت , صورت آنها را نمى پوشاند)) (ولا یرهق وجوههم قتر ولا ذلة ).
و در پـایـان آیـه مـى فـرمـاید: ((این گروه یاران بهشتند و جاودانه در آن خواهندماند)) (اولئ ک اصحاب الجنة هم فیها خالدون ).
(آیـه ) در ایـن آیـه سـخـن از دوزخیان به میان مى آید که در نقطه مقابل گروه اولند مى گوید: ((کـسـانـى کـه مـرتـکب گناهان مى شوند جزاى بدى به مقدار عملشان دارند)) (والذین کسبوا السیئات جزا سیئة بمثلها).
در اینجا سخنى از ((زیاده )) در کار نیست , چرا که در پاداش , ((زیاده )) فضل ورحمت است اما در کیفر, عدالت ایجاب مى کند که ذره اى بیش از گناه نباشد.
ولـى آنـهـا بـه عـکـس گـروه اول چـهره هایى تاریک دارند ((و ذلت , صورت آنها رامى پوشاند)) (وترهقهم ذلة ).
و این خاصیت و اثر عمل است که از درون جان انسان به بیرون منعکس مى گردد.
بـه هـر حال ممکن است بدکاران گمان کنند راه فرار و نجاتى خواهند داشت ویا بتها و مانند آنها مـى تـوانند برایشان شفاعت کنند اما جمله بعد صریحا مى گوید:((هیچ کس و هیچ چیز نمى تواند آنها را از مجازات الهى دور نگه دارد)) (مالهم من اللّه من عاصم ).
تـاریـکى چهره هاى آنها به اندازه اى زیاد است که ((گویى پاره هایى از شب تاریک و ظلمانى , یکى پس از دیگرى بر صورت آنها افکنده شده است )) (کانمااغشیت وجوههم قطعا من اللیل مظلما).
((آنها اصحاب آتشند و جاودانه در آن مى مانند)) (اولئ ک اصحاب النارهم فیها خالدون ).
(آیه ).
یک صحنه از رستاخیز بت پرستان !.

این آیه نیز بحثهاى گذشته را در زمینه ((مبدا)) و ((معاد)) و وضع مشرکان دنبال مى کند .
نخست مى گوید: به خاطر بیاورید ((روزى را که همه بندگان را جمع و محشورمى کنیم )) (ویوم نحشرهم جمیعا).
((سپس به مشرکان مى گوییم شما و معبودهایتان در جاى خود باشید)) تا به حسابتان رسیدگى شود (ثم نقول للذین اشرکوا مکانکم انتم وشرکاؤکم ).
سـپـس اضافه مى کند : ((ما این دو گروه (معبودان و عابدن ) را از یکدیگر جدامى کنیم )) (فزیلنا بینهم ).
و از هـرکدام جداگانه سؤال مى نماییم همان گونه که در تمام دادگاهها این مساله معمول است که از هرکس جداگانه بازپرسى به عمل مى آید.
از بـت پـرستان سؤال مى کنیم به چه دلیل این بتها را شریک خدا قرار دادید وعبادت کردید ؟ و از معبودان نیز مى پرسیم به چه سبب شما معبود واقع شدید و یاتن به این کار دادید؟.
((در ایـن هـنـگـام شریکانى را که آنها ساخته بودند, به سخن مى آیند ومى گویند:شما هرگز مارا پرستش نمى کردید)) (وقال شرکاهم ما کنتم ایانا تعبدون ) شما درحقیقت هوى و هوسها و اوهام و خیالات خویش را مى پرستیدید.
(آیـه ) سپس براى تاکید بیشتر مى گویند: ((همین بس که خدا گواه میان ماو شماست که ما به هـیـچ وجـه از عـبـادات شـما آگاه نبودیم )) (فکفى باللّه شهیدا بینناوبینکم ان کنا عن عبادتکم لغافلین ).
(آیـه ) بـه هـرحـال هـمان گونه که قرآن دراین آیه مى گوید: ((درآن هنگام هرکس اعمال خویش را که قبلا انجام داده است مى آزماید)) (هنالک تبلوا کل نفس ما اسلفت )ونتیجه بلکه خود آن را مى بیند چـه عـبـادت کـنندگان و چه معبودهاى گمراهى که مردم را به عبادت خویش دعوت مى کردند, چه مشرکان وچه مؤمنان از هرگروه واز هر قبیل .
((و در آن روز هـمـگـى به سوى ((اللّه )) که مولى و سرپرست حقیقى آنان است بازمى گردند)) و دادگاه محشر نشان مى دهد که تنها حکومت به فرمان اوست (وردواالى اللّه مولـیهم الحق ).
((و سرانجام تمام بتها و معبودهاى ساختگى که به دروغ آنها را شریک خداقرار داده بودند, گم و نابود مى شوند)) (وضل عنهم ما کانوا یفترون ).
چرا که آنجا عرصه ظهور و بروز تمام اسرار مکتوم بندگان است و هیچ حقیقتى نمى ماند مگر این که خود را آشکار مى سازد.
(آیه ) در این آیه سخن از نشانه هاى وجود پروردگار و شایستگى او براى عبودیت است .
نـخـست مى فرماید: به مشرکان و بت پرستانى که در بیراهه سرگردانند ((بگو:چه کسى شما را از آسمان و زمین روزى مى دهد ؟)) (قل من یرزقکم من السماوالا رض ).
الـبـتـه زمین تنها به وسیله مواد غذایى خود ریشه گیاهان را تغذیه مى کند وشاید به همین دلیل است که در آیه فوق سخن از ارزاق آسمان و سپس ارزاق زمین به میان آمده است (به تفاوت درجه اهمیت ).
سـپـس بـه دو قـسـمـت از مهمترین حواس انسان که بدون آن دو, کسب علم ودانش براى بشر امکان پذیر نیست اشاره کرده , مى گوید: و بگو ((چه کسى است که مالک و خالق گوش و چشم و قدرت دهنده این دو حس آدمى است )) ؟ (امن یملک السمع والا بصار).
بعد, از دو پدیده مرگ و حیات که عجیب ترین پدیده هاى عالم آفرینش است سخن به میان آورده , مى گوید: ((و چه کسى زنده را از مرده و مرده را از زنده خارج مى کند)) ؟ (ومن یخرج الحى من المیت ویخرج المیت من الحى ).
ایـن هـمان موضوعى است که تاکنون عقل دانشمندان و علماى علوم طبیعى و زیست شناسان در آن حیران مانده است که چگونه موجودزنده از موجودبى جان به وجود آمده است ؟.
آیـه فـوق عـلاوه بـر مرگ و حیات مادى مرگ و حیات معنوى را نیز شامل مى شود, زیرا انسانهاى هـوشـمـنـد و پـاکـدامـن و با ایمان را مى بینیم که گاهى از پدر ومادرى آلوده و بى ایمان متولد مى شوند, عکس آن نیز مشاهده شده است .
بعد اضافه مى کند: ((و چه کسى است که امور این جهان را تدبیر مى کند)) ؟ (ومن یدبر الا مر).
در حقیقت نخست سخن از آفرینش مواهب , سپس سخن از حافظ و نگهبان و مدبر آنهاست .
بـعـد از آن که قرآن این سؤالات سه گانه را مطرح مى کند بلافاصله مى گوید:((آنها به زودى در پاسخ خواهند گفت : خدا)) (فسیقولون اللّه ).
از این جمله به خوبى استفاده مى شود که حتى مشرکان و بت پرستان عصرجاهلیت خالق و رازق و حیاتبخش و مدبر امور جهان هستى را خدا مى دانستند.
و در آخـر آیـه بـه پیامبر(ص ) دستور مى دهد: ((به آنها بگو: آیا با این حال تقوا راپیشه نمى کنید)) (فقل افلا تتقون ).
(آیـه ) پـس از آن کـه نـمـونه هایى از آثار عظمت و تدبیر خداوند را در آسمان و زمین بیان کرد و وجدان و عقل مخالفان را به داورى طلبید و آنها به آن معترف گردیدند, در این آیه با لحنى قاطع مـى فـرمـایـد: ((این است اللّه , پروردگار بر حق شما)) !(فذلکم اللّه ربکم الحق ) نه بتها, و نه سایر موجوداتى را که شریک خداوند درعبودیت قرار داده اید و در برابر آنها سجده و تعظیم مى کنید.
سـپـس نـتیجه گیرى مى کند: ((اکنون (که حق را به روشنى شناختید) آیا بعد ازحق چیزى جز ضلال و گمراهى وجود دارد)) ؟ (فما ذا بعد الحق الا الضلا ل ).
((بـا ایـن حـال چگونه از عبادت و پرستش خدا روى گردان مى شوید)) با این که مى دانید معبود حقى جز او نیست ؟! (فانى تصرفون ).
ایـن آیـه در حقیقت یک راه منطقى روشن را براى شناخت باطل و ترک آن پیشنهاد مى کند, و آن ایـن کـه نـخـسـت بـاید از طریق وجدان و عقل براى شناخت حق گام برداشت , هنگامى که حق شناخته شد, هر چه غیر آن و مخالف آن است باطل وگمراهى است , و باید کنار گذاشته شود.
(آیـه ) در ایـن آیـه بـراى بـیـان این نکته که چرا آنها با وضوح مطلب وروشنایى حق به دنبال آن نمى روند مى گوید: ((این گونه فرمان خدا در باره این افرادکه (از روى علم و عمد برخلاف عقل و وجـدان ) سـر از اطاعت پیچیده اند صادرشده که آنها ایمان نیاورند)) (کذلک حقت کلمت ربک على الذین فسقوا انهم لا یؤمنون ).
در واقـع ایـن خـاصیت اعمال نادرست و مستمر آنهاست که قلبشان را چنان تاریک و روحشان را چنان آلوده مى کند که با وضوح و روشنى حق آن را نمى بینند وبه بیراهه مى روند.
(آیه ).
یکى از نشانه هاى حق و باطل :.

قـرآن هـمـچنان استدلالات مربوط به مبدا و معاد را تعقیب مى کند نخست به پیامبر(ص ) دستور مـى دهـد ((بـه آنـهـا بـگو: آیا هیچ یک از این معبودهایى که شماشریک خدا قرار داده اید مى تواند آفرینش را ایجاد کند و سپس بازگرداند)) (قل هل من شرکائکم من یبدؤا الخلق ثم یعیده ).
بـعـد اضـافـه مى کند ((بگو: خداوند آفرینش را آغاز کرده و سپس باز مى گرداند))(قل اللّه یبدؤا الخلق ثم یعیده ).
((با این حال چرا از حق روى گردان (ودر بیراهه سرگردان ) مى شوید)) (فانى تؤفکون ).
(آیـه ) بار دیگر به پیامبر(ص ) دستور مى دهد ((به آنها بگو: آیا هیچ یک ازمعبودهاى ساختگى شما هدایت به سوى حق مى کند)) ؟ (قل هل من شرکائکم من یهدى الى الحق ).
زیـرا مـعـبـود بـایـد رهـبر عبادت کنندگان خود باشد, آن هم رهبرى به سوى حق ,در حالى که مـعبودهاى مشرکان اعم از بتهاى بى جان و جاندار هیچ کدام قادر نیستندبدون هدایت الهى کسى را به سوى حق رهنمون گردند.
لذا بلافاصله اضافه مى کند: ((بگو تنها خداوند هدایت به سوى حق مى کند))(قل اللّه یهدى للحق ).
با این حال ((آیا کسى که هدایت به سوى حق مى کند شایسته تر براى پیروى است یا آن کس که خود هـدایت نمى شود مگر آن که هدایتش کنند)) (افمن یهدى الى الحق احق ان یتبع امن لا یهدى الا ان یهدى ).
و در پـایـان آیـه با بیانى توبیخ ‌آمیز و سرزنش بار مى گوید: ((شما را چه مى شود ؟چگونه قضاوت مى کنید)) ؟ (فما لکم کیف تحکمون ).
(آیه ) و در این آیه اشاره به سرچشمه و عامل اصلى انحرافات آنها, کرده ,مى گوید: ((اکثر آنها جز از پـنـدار و گـمـان پـیـروى نمى کنند, در حالى که گمان و پندارهرگز انسان را بى نیاز از حق نمى کند و به حق نمى رساند)) (وما یتبع اکثرهم الا ظناان الظن لا یغنى من الحق شیئا).
سـرانـجـام بـا لـحنى تهدیدآمیز نسبت به این گونه افرادى که تابع هیچ منطق وحسابى نیستند مى فرماید: ((خداوند به آنچه آنها انجام مى دهند عالم است )) (ان اللّه علیم بما یفعلون ).
(آیه ).
عظمت و حقانیت دعوت قرآن :.

در ایـنـجـا قرآن به پاسخ قسمت دیگرى از سخنان نارواى مشرکان مى پردازد,چرا که آنها تنها در شناخت مبدا گرفتار انحراف نبودند, بلکه به پیامبراسلام (ص ) نیزافترا مى زدند, که قرآن را با فکر خود ساخته و به خدا نسبت داده است .
آیـه مى گوید: ((شایسته نیست که این قرآن بدون وحى الهى به خدا نسبت داده شده باشد)) (وما کان هذا القرآن ان یفترى من دون اللّه ).
سـپـس بـه ذکر دلیل بر اصالت قرآن و وحى آسمانى بودنش پرداخته , مى گوید:((ولى این قرآن کتب آسمانى پیش از خود را تصدیق مى کند)) (ولکن تصدیق الذى بین یدیه ).
یـعـنى تمام بشارات و نشانه هاى حقانیتى که در کتب آسمانى پیشین آمده برقرآن و آورنده قرآن کاملا منطبق است و این خود ثابت مى کند که تهمت و افترا برخدا نیست و واقعیت دارد.
سـپـس دلـیـل دیگرى بر اصالت این وحى آسمانى ذکر کرده , مى گوید: ((و این قرآن شرح کتب اصـیـل انـبـیـا پیشین و بیان احکام اساسى و عقائد اصولى آنها است و به همین دلیل شکى در آن نیست که از طرف پروردگار عالمیان است )) (وتفصیل الکتاب لا ریب فیه من رب العالمین ).
و بـه تـعبیر دیگر هیچ گونه تضادى با اصول برنامه انبیا گذشته ندارد, بلکه تکامل آن تعلیمات و برنامه ها در آن دیده مى شود, و اگر این قرآن مجعول بود حتمامخالف و مباین آنها بود.
(آیـه ) در ایـن آیـه دلیل سومى بر اصالت قرآن ذکر کرده , مى گوید: ((آنهامى گویند این قرآن را پیامبر(ص ) به دروغ به خدا نسبت داده , به آنها بگو: اگر راست مى گویید شما هم مثل یک سوره آن را بیاورید, و از هر کس مى توانید غیر از خدابراى همکارى دعوت کنید)) ولى هرگز توانایى بر ایـن کـار را نـخـواهـید داشت , به همین دلیل ثابت مى شود که این وحى آسمانى است (ام یقولون افتریه قل فاتوابسورة مثله وادعوا من استطعتم من دون اللّه ان کنتم صادقین ).
این آیه از جمله آیاتى است که با صراحت اعجاز قرآن را بیان مى کند نه تنهاهمه قرآن را بلکه حتى اعـجـاز یـک سـوره را, و از همه جهانیان بدون استثنا دعوت مى کند که اگر معتقدید این آیات از طرف خدا نیست همانند آن و یا لااقل همانندیک سوره آن را بیاورید.
(آیـه ) در ایـن آیـه اشاره به یکى از علل اساسى مخالفتهاى مشرکان کرده ,مى گوید: آنها قرآن را بـه خـاطـر اشـکالات و ایرادهایى انکار نمى کردند ((بلکه تکذیب و انکارشان به خاطر این بود که از محتواى آن آگاهى نداشتند)) (بل کذبوا بما لم یحیطوا بعلمه ).
در حـقـیـقـت آنـها هیچ گونه دلیلى بر نفى مبدا و معاد نداشتند و تنها جهل وبى خبرى ناشى از خرافات و عادت به مذهب نیاکان سد راهشان بود.
و یا جهل به اسرار احکام جهل به مفهوم بعضى از آیات متشابه و جهل به درسهاى عبرت انگیزى که هدف نهایى ذکر تاریخ پیشینیان بوده است .
مجموع این جهالتها و بى خبریها, آنها را وادار به انکار و تکذیب مى کرد ((درحالى که هنوز تاویل و تفسیر و واقعیت مسائل مجهول براى آنها روشن نشده بود))(ولما یاتهم تاویله ).
قـرآن سـپـس اضافه مى کند که این روش نادرست , منحصر به مشرکان عصر جاهلیت نیست بلکه ((اقـوام گـمـراه گـذشته نیز (به همین گرفتارى مبتلا بودند, آنها نیز بدون این که تحقیق در شـنـاخـت واقعیتها بکنند و یا انتظار براى تحقق آنها بکشند) حقایق راانکار و تکذیب مى کردند)) (کذلک کذب الذین من قبلهم ).
در حالى که عقل و منطق حکم مى کند که انسان چیزى را که نمى داند, هرگزانکار نکند, بلکه به جستجو و تحقیق بپردازد.
و در پـایان آیه روى سخن را به پیامبر(ص ) کرده , مى گوید: ((پس بنگر عاقبت کار این ستمکاران به کجا کشید)) (فانظر کیف کان عاقبة الظالمین ).
یعنى اینها نیز به همان سرنوشت گرفتار خواهند شد.
(آیـه ) در این آیه اشاره به دو گروه عظیم مشرکان کرده , مى گوید: اینهاهمگى به این حال باقى نـمـى مانند بلکه ((گروهى از آنان (که روح حق طلبى دروجودشان نمرده است سرانجام ) به این قـرآن ایـمان مى آورند, در حالى که گروهى دیگر (همچنان در جهل و لجاجت پافشارى کرده و) ایمان نخواهند آورد)) (ومنهم من یؤمن به ومنهم من لا یؤمن به ).
روشـن اسـت کـه ایـن گـروه مـردم , افـراد فاسد و مفسدى هستند و به همین دلیل در پایان آیه مى فرماید: ((پروردگار تو مفسدان را بهتر مى شناسد)) (وربک اعلم بالمفسدین ).
اشاره به این که افرادى که زیر بار حق نمى روند, در فاسد کردن نظام جامعه نقش مؤثرى دارند.
(آیـه ) بـحـثـى که در آیات گذشته در زمینه انکار و تکذیب لجوجانه مشرکان گذشت همچنان دنـبـال مـى شـود و در ایـن آیـه طریق جدیدى براى مبارزه به پیامبر(ص ) تعلیم داده , مى گوید: ((اگـرآنـها تورا تکذیب کنند به آنان بگو عمل من براى من و عمل شما براى خودتان باشد)) (وان کذبوک فقل لى عملى ولکم عملکم ).
((شما از آنچه من انجام مى دهم بیزارید, و من هم از اعمال شما بیزارم )) (انتم بریؤن مما اعمل وانا برئ مما تعملون ).
ایـن اعـلام بیزارى و بى اعتنایى که توام با اعتماد و ایمان قاطع به مکتب خویشتن است به منکران لـجـوج مـى فـهـمـانـد که با عدم تسلیم در مقابل حق , خود رابه محرومیت مى کشانند و تنها به خویشتن ضرر مى زنند.
(آیه ).
کوران و کران !.

در ایـن آیه اشاره به دلیل انحراف و عدم تسلیم آنها در برابر حق کرده ,مى گوید: براى هدایت یک انـسـان تـنـهـا تعلیمات صحیح و آیات تکان دهنده واعجازآمیز و دلائل روشن کافى نیست , بلکه آمادگى و استعداد پذیرش و شایستگى براى قبول حق نیز لازم است , همان گونه که براى پرورش سبزه و گل تنها بذر آماده کافى نمى باشد, زمین مستعد نیز لازم است .
لـذا نخست مى گوید: ((گروهى از آنها گوش به سوى تو فرا مى دهند)) اما گویى کرند (ومنهم من یستمعون الیک ).
                    
با این حال که آنها گوش شنوایى ندارند ((آیا تو مى توانى صداى خود را به گوش کران برسانى هر چند درک نکنند)) (افانت تسمع الصم ولو کانوا لا یعقلون ).
(آیـه ) ((و گروهى دیگر از آنان چشم به تو مى دوزند و اعمال تو رامى نگرند)) که هر یک نشانه اى از حقانیت و صدق گفتار تو را در بر دارد, اما گویى کورند و نابینا (ومنهم من ینظر الیک ).
((آیا با این حال تو مى توانى این نابینایان را هدایت کنى هرچند فاقد بصیرت باشند)) (افانت تهدى العمى ولو کانوا لا یبصرون ).
(آیه ) ولى این نارسایى فکر و ندیدن چهره حق و ناشنوایى در برابر گفتارخدا, چیزى نیست که با خـود از مـادر بـه ایـن جـهان آورده باشند, و خداوند به آنهاستمى کرده باشد, بلکه این خود آنها بـوده انـد کـه بـا اعـمـال نادرستشان و دشمنى وعصیان در برابر حق روح خود را تاریک و چشم بصیرت و گوش شنوایشان را از کارانداختند ((چرا که خداوند به هیچ کس از مردم ستم نمى کند, ولـى مـردمـنـد کـه بـه خـویـشـتن ستم روا مى دارند)) (ان اللّه لا یظلم الناس شیئا ولکن الناس انفسهم یظلمون ).
(آیه ) به دنبال شرح بعضى از صفات مشرکان در آیات گذشته , در اینجا اشاره به وضع دردناکشان در قـیـامـت کـرده , مـى گـوید: ((به خاطر بیاور آن روز را که خداوند همه آنها را محشور و جمع مى کند در حالى که چنان احساس مى کنند که تمام عمرشان در این دنیا بیش از ساعتى از یک روز نبوده , به همان مقدار که یکدیگر را ببینند وبشناسند)) (ویوم یحشرهم کان لم یلبثوا الا ساعة من النهار یتعارفون بینهم ).
سـپـس اضـافـه مى کند: در آن روز به همه آنها ثابت مى شود ((افرادى که روزرستاخیز و ملاقات پـروردگار را تکذیب کردند, زیان بردند)), و تمام سرمایه هاى وجود خود را از دست دادند بى آنکه نتیجه اى بگیرند (قد خسر الذین کذبوابلقااللّه ).
((و ایـنها (به خاطر این تکذیب و انکار و اصرار بر گناه و لجاجت ) آمادگى هدایت نداشتند)) (وما کانوا مهتدین ) چرا که قلبشان تاریک و روحشان ظلمانى بود.
(آیه ) در این آیه به عنوان تهدید کفار و تسلى خاطر پیامبر(ص ) چنین مى گوید: ((اگر ما قسمتى از مجازاتهایى را که به آنها وعده داده ایم به تو نشان دهیم (و در زمان حیات خود عذاب و مجازات آنـها را ببینى ) و یا اگر (پیش ازآن که به چنین سرنوشتى گرفتار شوند) تو را از این دنیا ببریم به هر حال بازگشتشان به سوى ماست سپس خداوند شاهد و گواه اعمالى است که انجام مى دادند)) (واما نرینک بعض الذى نعدهم او نتوفینک فالینا مرجعهم ثم اللّه شهیدعلى ما یفعلون ).
(آیـه ) در ایـن آیه یک قانون کلى در باره همه پیامبران و از جمله پیامبراسلام (ص ) و همه امتها از جـمـلـه امـتـى کـه در عـصر پیامبر(ص ) مى زیسته اند بیان کرده , مى گوید: ((هر امتى رسول و فرستاده اى از طرف خدا دارد)) (ولکل امة رسول ).
((هـنـگـامـى کـه فـرسـتـاده آنها آمد (و ابلاغ رسالت کرد و گروهى در برابر حق تسلیم شدند و پـذیـرفتند و گروهى به مخالفت و تکذیب برخاستند) به عدالت درمیان آنها داورى مى شود و به هـیـچ کـس سـتـمى نمى شود)), مؤمنان و نیکان مى مانند وبدان و مخالفان یا نابود مى شوند و یا محکوم به شکست (فاذا جا رسولهم قضى بینهم بالقسط وهم لا یظلمون ).
همان گونه که در باره پیامبراسلام (ص ) و امت معاصرش چنین شد.
بـنـابـراین قضاوت و داورى که در این آیه به آن اشاره شد: همان قضاوت تکوینى و اجرایى در این دنیاست .
(آیه ) به دنبال تهدیدهایى که در آیات سابق راجع به عذاب و مجازات منکران حق ذکر شد در این آیه از قول آنها چنین نقل مى کند که از روى استهزا ومسخره و انکار ((مى گویند: این وعده اى که در مـورد نزول عذاب مى دهى اگر راست مى گویى چه موقع است )) ؟! (ویقولون متى هذا الوعد ان کنتم صادقین ).
آنها با این تعبیر مى خواستند بى اعتنایى کامل خود را به تهدیدهاى پیامبر(ص ) نشان دهند.
(آیه ).
مجازات الهى در دست من نیست !.

در برابر این سؤال خداوند به پیامبرش دستور مى دهد که از چند راه به آنهاپاسخ گوید;Š نخست این کـه مـى فـرماید: ((به آنها بگو: (وقت و موعد این کار در اختیارمن نیست ) من مالک سود و زیانى بـراى خود نیستم (تا چه رسد براى شما) مگرآنچه خدا بخواهد و اراده کند)) (قل لا املک لنفسى ضرا ولا نفعا الا ماشااللّه ).
من تنها پیامبر و فرستاده اویم , تعیین موعد نزول عذاب , تنها به دست اوست .
این جمله در حقیقت اشاره به توحید افعالى است که در این عالم همه چیزبه خدا باز مى گردد, و هـر کـار از نـاحـیه اوست , اوست که با حکمتش مؤمنان راپیروزى مى دهد و اوست که با عدالتش منحرفان را مجازات مى کند.
بـدیهى است این منافات با آن ندارد که خداوند به ما نیروها و قدرتهایى داده است که به وسیله آن مالک قسمتى از سود و زیان خویش هستیم و مى توانیم در باره سرنوشت خویش تصمیم بگیریم .
سپس قرآن به پاسخ دیگرى پرداخته , مى گوید: ((هر قوم و جمعیتى زمان واجل معینى دارند, به هـنـگـامـى کـه اجـل آنـها فرا رسد نه ساعتى از آن تاخیر خواهندکرد و نه ساعتى پیشى خواهند گرفت )) (لکل امة اجل اذا جا اجلهم فلا یستاخرون ساعة ولا یستقدمون ).
در واقـع قـرآن بـه مـشـرکان اخطار مى کند که بى جهت عجله نکنند, به هنگامى که اجل آنها فرا برسد, لحظه اى این عذاب تاخیر و تقدیم نخواهد داشت .
(آیه ) در این آیه سومین پاسخ را مطرح کرده , مى گوید: ((به آنها بگو: اگرعذاب پروردگار شب هنگام یا در روز به سراغ شما بیاید)) امر غیرممکنى نیست , وآیا شما مى توانید این عذاب ناگهانى را از خود دفع کنید ؟ (قل اریتم ان اتیکم عذابه بیاتا او نهارا).
((بـا ایـن حـال مـجـرمـان و گـنـهـکاران در برابر چه چیز عجله مى کنند)) (ماذایستعجل منه المجرمون ).
(آیـه ) و در ایـن آیه چهارمین پاسخ را به آنها چنین مى گوید: ((یا این که آنگاه که واقع شد, به آن ایـمان مى آورید)) و گمان مى کنید که ایمان شما پذیرفته مى شود, این خیال باطلى است (اثم اذا ما وقع آمنتم به ).
چـرا کـه پـس از نزول عذاب , درهاى توبه به روى شما بسته مى شود و ایمان کمترین اثرى ندارد, بـلکه به شما گفته مى شود: ((حالا ایمان مى آورید, در حالى که قبلا (از روى استهزا و انکار) براى عذاب عجله مى کردید)) ؟ (لا ن وقد کنتم به تستعجلون ).
(آیـه ) ایـن مـجـازات دنـیاى آنهاست , ((سپس در روز رستاخیز به کسانى که ستم کردند, گفته مى شود بچشید عذاب ابدى را !)) (ثم قیل للذین ظلموا ذوقواعذاب الخلد).
((آیا جز بدانچه انجام دادید کیفر داده مى شوید)) ؟ (هل تجزون الا بما کنتم تکسبون ).
ایـن در واقـع اعـمال خود شماست که دامانتان را گرفته است , همانهاست که در برابرتان مجسم شده و شما را براى همیشه آزار مى دهد.
(آیه ).
در مجازات الهى تردید نکنید !.

در آیـات گذشته سخن از کیفر و مجازات و عذاب مجرمان در این جهان وجهان دیگر بود این آیه نیز موضوع را دنبال مى کند.
نـخـسـت مى گوید: مجرمان و مشرکان از روى تعجب و استفهام ((از تو سؤال مى کنند که آیا این وعده مجازات الهى در این جهان و جهان دیگر حق است )) ؟(ویستنبؤنک احق هو).
خـداونـد بـه پـیامبرش دستور مى دهد که در برابر این سؤال با تاکید هر چه بیشتر ((بگو: آرى ! به پـرورگـارم سوگند این یک واقعیت است )) و هیچ شک و تردیدى در آن نیست (قل اى وربى انه لحق ).
و اگـر فـکـر مـى کنید, مى توانید از چنگال مجازات الهى فرار کنید اشتباه بزرگى کرده اید, زیرا ((هـرگـز شـما نمى توانید (از آن جلوگیرى کنید و) او را با قدرت خودناتوان سازید)) (وما انتم بمعجزین ).
(آیـه ) در ایـن آیـه روى عـظمت این مجازات مخصوصا در قیامت تکیه کرده , مى گوید: آن چنان عـذاب الـهى وحشتناک و هول انگیز است که ((اگر هر یک ازستمکاران مالک تمام ثروتهاى روى زمـیـن بـاشـنـد, حـاضرند همه آن را بدهند)) تا ازاین کیفر سخت رهایى یابند (ولو ان لکل نفس ظلمت ما فى الا رض لا فتدت به ).
در واقـع آنـهـا حاضرند بزرگترین رشوه اى را که مى توان تصور کرد, براى رهایى از چنگال عذاب الهى بدهندتا سر سوزنى از مجازاتشان کاسته شود, اما کسى از آنهانمى پذیرد.
مخصوصا بعضى از این مجازاتها جنبه معنوى دارد و آن این که : ((آنهاهنگامى که عذاب را ببینند (پـشـیمان مى شوند;Š اما) پشیمانى خود را کتمان مى کنند)) مبادا رسواتر شوند (واسروا الندامة لما راوا العذاب ).
سپس تاکید مى کند: ((که با همه این احوال در میان آنها به عدالت داورى مى شود, و ظلم و ستمى در باره آنان نخواهد شد)) (وقضى بینهم بالقسط وهم لا یظلمون ).
(آیـه ) سـپـس بـراى این که مردم این وعده ها و تهدیدهاى الهى را به شوخى نگیرند و فکر نکنند خداوند از انجام اینها عاجز است , اضافه مى کند: ((آگاه باشیدآنچه در آسمانها و زمین است از آن خـداست )) و مالکیت و حکومت او تمام جهان هستى را فراگرفته و هیچ کس نمى تواند از کشور او بیرون رود (الا ان للّه مافى السموات والا رض ).
و نـیز ((آگاه باشید وعده خداوند (در مورد مجازات مجرمان ) حق است هرچند بسیارى از مردم (کـه ناآگاهى , سایه شوم بر روانشان افکنده ) این حقیقت رانمى دانند)) (الا ان وعداللّه حق ولکن اکثرهم لا یعلمون ).
(آیـه ) ایـن آیه نیز تاکید مجددى روى همین مساله حیاتى است که مى گوید: ((خداوند است که زنده مى کند, و اوست که مى میراند)) (هو یحیى ویمیت ).
بنابراین هم توانایى بر مرگ و میراندن بندگان دارد و هم زنده کردن آنها براى دادگاه رستاخیز.
((و سرانجام همه شما به سوى او باز مى گردید)) (والیه ترجعون ).
و پاداش همه اعمال خویش را در آنجا خواهید یافت .
(آیه ).
قرآن رحمت بزرگ الهى !.

در قـسمتى از آیات گذشته بحثهایى در زمینه قرآن آمده , و گوشه اى ازمخالفتهاى مشرکان در آن مـنـعـکـس گـردیده بود, در این آیه به همین مناسبت سخن ازقرآن به میان آمده نخست به عـنـوان یک پیام همگانى و جهانى , تمام انسانها رامخاطب ساخته مى گوید: ((اى مردم ! از سوى پروردگارتان , موعظه و اندرزى براى شما آمده )) (یا ایها الناس قد جاتکم موعظة من ربکم ).
((و کلامى که مایه شفا بیمارى دلهاست )) (وشفا لما فى الصدور).
((و چیزى که مایه هدایت و راهنمایى است )) (وهدى ).
((و رحمت براى مؤمنان است )) (ورحمة للمؤمنین ).
در واقع آیه فوق چهار مرحله از مراحل تربیت و تکامل انسان را در سایه قرآن شرح مى دهد.
مرحله اول : مرحله ((موعظه و اندرز)) است .
مرحله دوم : پاکسازى روح انسان از انواع رذائل اخلاقى است .
مرحله سوم : مرحله هدایت است که پس از پاکسازى انجام مى گیرد.
و مـرحـله پنجم : مرحله اى است که انسان لیاقت آن را پیدا کرده است که مشمول رحمت و نعمت پروردگار شود.
(آیـه ) در این آیه براى تکمیل این بحث و تاکید روى این نعمت بزرگ الهى یعنى قرآن مجید که از هر نعمتى برتر و بالاتر است , مى فرماید: ((بگو: اى پیامبر! این مردم به فضل پروردگار و به رحمت بـى پایان او (و این کتاب بزرگ آسمانى که جامع همه نعمتهاست ) باید خشنود بشوند)) نه به حجم ثروتها و بزرگى مقامها وفزونى قوم و قبیله هاشان (قل بفضل اللّه وبرحمته فبذلک فلیفرحوا).
زیـرا ((این سرمایه از تمام آنچه آنها براى خود گردآورى کرده اند بهتر و بالاتراست )) و هیچ یک از آنها قابل مقایسه با این نیست (هو خیر مما یجمعون ).
(آیـه ) در آیات گذشته سخن از قرآن و موعظه الهى و هدایت و رحمتى که در این کتاب آسمانى اسـت در مـیـان بـود, و در این آیه به همین مناسبت از قوانین ساختگى و خرافى و احکام دروغین مشرکان سخن مى گوید.
نخست روى سخن را به پیامبر(ص ) کرده , مى فرماید: ((به آنها بگو: چرا این روزیهایى را که خداوند بـراى شـما نازل کرده است بعضى را حرام و بعضى را حلال قرار داده اید)) ؟ (قل اریتم ما انزل اللّه لکم من رزق فجعلتم منه حراما وحلا لا ).
و بر طبق سنن خرافى خود پاره اى از چهارپایان و همچنین قسمتى از زراعت و محصول کشاورزى خود را تحریم نموده اید.
((بگو: آیا خداوند به شما اجازه داده است (چنین قوانینى را وضع کنید) یا برخدا افترا مى بندید))؟ (قل اللّه اذن لکم ام على اللّه تفترون ).
(آیـه ) اکـنـون کـه مـسـلـم شد آنها با این احکام خرافى و ساختگى خود علاوه برمحروم شدن از نعمتهاى الهى تهمت و افترا به ساحت مقدس پروردگار بسته اند,اضافه مى کند: ((آنها که بر خدا دروغ مى بندند, در باره مجازات روز قیامت چه مى اندیشند)) ؟ آیا تامینى براى رهایى از این کیفر دردناک به دست آورده اند ؟ (وماظن الذین یفترون على اللّه الکذب یوم القیمة ).
اما ((خداوند فضل و رحمت گسترده اى بر مردم دارد)) (ان اللّه لذو فضل على الناس ).
به همین دلیل آنها را در برابر این گونه اعمال زشتشان فورا کیفر نمى دهد.
ولى آنها به جاى این که از این مهلت الهى استفاده کنند و عبرت گیرند و شکرآن را به جا آورند و به سوى خدا باز گردند)) اکثر آنان (غافلند و) سپاس این نعمت بزرگ را به جا نمى آورند)) (ولکن اکثرهم لا یشکرون ).
(آیـه ) و بـراى ایـن که تصور نشود این مهلت الهى دلیل بر عدم احاطه علم پروردگار بر کارهاى آنهاست , در این آیه این حقیقت را به رساترین عبارت بیان مى کند که او از تمام ذرات موجودات در پهنه آسمان و زمین و جزئیات اعمال بندگان آگاه و با خبر است , و مى گوید: ((در هیچ حالت و کار مهمى نمى باشى , وهیچ آیه اى از قرآن را تلاوت نمى کنى , و هیچ عملى را انجام نمى دهید مگر این که ما شاهد و ناظر بر شما هستیم در آن هنگام که وارد آن عمل مى شوید)) (وما تکون فى شان وما تتلوا منه من قرآن ولا تعملون من عمل الا کنا علیکم شهودا اذتفیضون فیه ).
سپس با تاکید بیشتر این مساله را تعقیب کرده , مى گوید: ((کوچکترین چیزى در زمین و آسمان حتى به اندازه سنگینى ذره بى مقدارى , از دیدگاه علم پروردگار تومخفى و پنهان نمى ماند, و نه کـوچـکـتر از این و نه بزرگتر از این مگر این که همه اینهادر لوح محفوظ و کتاب آشکار علم خدا ثبت و ضبط است )) (وما یعزب عن ربک من مثقال ذرة فى الا رض ولا فى السمـا ولا اصغر من ذلک ولا اکبر الا فى کتاب مبین ).
در آیـه فوق درس بزرگى براى همه مسلمانان بیان شده است درسى که مى تواند آنها را در مسیر حـق به راه اندازد و از کجرویها و انحرافات باز دارد و آن این که : به این حقیقت توجه داشته باشیم که هر گامى بر مى داریم و هر سخنى که مى گوییم و هر اندیشه اى که در سر مى پرورانیم , و به هر سـو نـگـاه مـى کـنـیم , و در هرحالى هستیم , نه تنها ذات پاک خدا بلکه فرشتگان او نیز مراقب ما هستند و با تمام توجه ما را مى نگرند.
بى جهت نیست که امام صادق (ع ) مى فرماید: ((پیامبراسلام (ص ) هر زمان این آیه را تلاوت مى کرد شدیدا گریه مى نمود)).
جـایى که پیامبر(ص ) با آن همه اخلاص و بندگى و آن همه خدمت به خلق وعبادت خالق از کار خود در برابر علم خدا ترسان باشد, حال ما و دیگران معلوم است .
(آیه ).
آرامش روح در سایه ایمان !.

چون در آیات گذشته قسمتهایى از حالات مشرکان و افراد بى ایمان مطرح شده بود از این به بعد شرح حال مؤمنان مخلص و مجاهد و پرهیزکار که درست درنقطه مقابل هستند بیان گردیده , آیه مـى گوید: ((آگاه باشید که اولیاى خدا نه ترسى برآنان است و نه غمى دارند)) (الا ان اولیااللّه لا خوف علیهم ولا هم یحزنون ).
مـنـظور غمهاى مادى و ترسهاى دنیوى است , وگرنه دوستان خدا وجودشان از خوف او مالامال است , ترس از عدم انجام وظایف و مسؤولیتها, و اندوه بر آنچه از موفقیتها از آنان فوت شده , که این ترس و اندوه جنبه معنوى دارد و مایه تکامل وجود انسان و ترقى اوست به عکس ترس و اندوه هاى مادى که مایه انحطاط و تنزل است .
اولیا خدا کسانى هستند, که میان آنان و خدا حائل و فاصله اى نیست ,حجابها از قلبشان کنار رفته , و در پـرتو نور معرفت و ایمان و عمل پاک , خدا را باچشم دل چنان مى بینند که هیچ گونه شک و تردیدى به دلهایشان راه نمى یابد, وبه خاطر همین آشنایى با خدا ماسواى خدا در نظرشان کوچک و کم ارزش و ناپایدارو بى مقدار است .
(آیـه ) ایـن آیه ((اولیا خدا)) را معرفى کرده , مى گوید: ((آنها کسانى هستندکه ایمان آورده اند و بطور مداوم تقوا و پرهیزکارى را پیشه خود ساخته اند)) (الذین آمنوا وکانوا یتقون ).
(آیـه ) در ایـن آیـه روى مـساله عدم وجود ترس و غم و وحشت در اولیاى حق بااین عبارت تاکید مى کند که : ((براى آنان در زندگى دنیا و در آخرت بشارت است ))(لهم البشرى فى الحیوة الدنیا وفى الا خرة ).
بـاز بـراى تـاکـیـد اضافه مى کند: ((سخنان پروردگار و وعده هاى الهى تغییر وتبدیل ندارد)) و خداوند به این وعده خود نسبت به دوستانش وفا مى کند (لا تبدیل لکلمات اللّه ).
((و این پیروزى و سعادت بزرگى است )) براى هر کس که نصیبش شود (ذلک هو الفوز العظیم ).
(آیـه ) و در ایـن آیه روى سخن را به پیامبر(ص ) که سر سلسله اولیا ودوستان خداست کرده و به صورت دلدارى و تسلى خاطر به او مى گوید: ((سخنان ناموزون مخالفان و مشرکان غافل و بى خبر تو را غمگین نکند)) (ولا یحزنک قولهم ).
((چـرا که تمام عزت و قدرت از آن خداست )) و در برابر اراده حق از دشمنان کارى ساخته نیست (ان العزة للّه جمیعا).
او از تمام نقشه هاى آنها باخبر است ((زیرا او شنوا و داناست )) (هو السمیع العلیم ).
(آیه ).
قسمتى از آیات عظمت خداوند:.

این آیه بار دیگر به مساله توحید و شرک که یکى از مهمترین مباحث اسلام ومباحث این سوره است بازگشته , مشرکان را به محاکمه مى کشد و ناتوانى آنها را به ثبوت مى رساند.
نـخست مى گوید: ((آگاه باشید تمام کسانى که در آسمانها و زمین هستند از آن خدا مى باشند)) (الا ان للّه من فى السموات ومن فى الا رض ).
جایى که اشخاص ملک او باشند, اشیایى که در این جهان مى باشند به طریق اولى از آن او هستند, بنابراین او مالک تمام عالم هستى است .
سـپـس اضـافـه مـى کـنـد: ((و آنـها که غیر خدا را همتاى او مى خوانند از دلیل ومنطقى پیروى نمى کنند)) و هیچ سند و شاهدى بر گفتار خود ندارند (وما یتبع الذین یدعون من دون اللّه شرکا) .
((آنها تنها از پندار(ها و گمانهاى ) بى اساس پیروى مى کنند)) (ان یتبعون الا الظن ).
((بـلـکـه آنها فقط با مقیاس حدس و تخمین سخن مى گویند, و دروغ مى گویند))! (وان هم الا یخرصون ).
اصـولا راسـتـى و صـدق بـراسـاس قطع و یقین استوار است و دروغ براساس تخمینها و پندارها و شایعه ها!.
(آیـه ) سپس براى تکمیل این بحث و نشان دادن راه خداشناسى , ودورى از شرک و بت پرستى , به گوشه اى از مواهب الهى که نشانه عظمت و قدرت وحکمت ((اللّه )) است اشاره کرده , مى گوید: ((او کـسـى است که شب را براى شما مایه آرامش قرار داد و روز را روشنى بخش )) (هوالذى جعل لکم اللیل لتسکنوا فیه والنهار مبصرا).
آرى ! ((در ایـن نـظـام حساب شده آیات و نشانه هایى (از توانایى آفریدگاراست , اما) براى آنها که گـوش شنوا دارند و حقایق را مى شنوند)) (ان فى ذلک لا یات لقوم یسمعون ) آنها که مى شنوند و درک مى کنند, و آنها که پس از درک حقیقت , آن را به کار مى بندند.
(آیه ) این آیه نیز همچنان بحث با مشرکان را ادامه داده یکى از دروغهاوتهمتهاى آنها را نسبت به ساحت مقدس خداوند بازگو مى کند, نخست مى گوید:((آنها گفتند: خداوند براى خود فرزندى اختیار کرده است )) ! (قالوا اتخذ اللّه ولدا).
این سخن را در درجه اول مسیحیان در مورد حضرت ((مسیح )) سپس بت پرستان عصر جاهلى در مورد ((فرشتگان )) که آنها را دختران خدا مى پنداشتند, ویهود در مورد ((عزیر)) مى گفتند.
قـرآن از دو راه به آنها پاسخ مى گوید: نخست این که : ((خداوند از هر عیب ونقص منزه است , و از همه چیز بى نیاز است )) (سبحانه هو الغنى ).
اشـاره به این که نیاز به فرزند یا به خاطر احتیاج جسمانى به نیرو, و کمک اوست , و یابه خاطر نیاز روحـى و عـاطفى , از آنجا که خداوند از هر عیب و نقصى و از هر کمبودو ضعفى منزه است و ذات پاکش یک پارچه غنا و بى نیازى است ممکن نیست براى خود فرزندى انتخاب کند.
((او مالک همه موجوداتى است که در آسمانها و زمین است )) (له ما فى السموات وما فى الا رض ).
دومین پاسخى را که قرآن به آنها مى گوید این است که : هر کس ادعایى داردباید دلیلى بر مدعاى خـود اقـامه کند;Š آیا شما بر این سخن دلیلى دارید ؟ نه ((هیچ دلیلى نزد شما براى این مدعا وجود ندارد)) (ان عندکم من سلطان بهذا).
بـا این حال ((آیا به خدا نسبتى مى دهید که (حداقل ) از آن آگاهى ندارید))(اتقولون على اللّه مالا تعلمون ).
(آیه ) در این آیه سرانجام شوم افترا و تهمت بر خدا را بازگو مى کند;Š روى سخن را متوجه پیامبرش کـرده و مـى گوید: ((به آنها بگو: کسانى که بر خدا افترامى بندند و دروغ مى گویند هرگز روى رستگارى را نخواهند دید)) (قل ان الذین یفترون على اللّه الکذب لا یفلحون ).
(آیه ) فرضا که آنها بتوانند با دروغها و افتراهاى خود چند صباحى به مال و منال دنیا برسند ((این تنها یک متاع زودگذر این جهان است , سپس بازگشتشان به سوى ماست و ما عذاب شدید را در مقابل کفرشان به آنها مى چشانیم )) (متاع فى الدنیا ثم الینا مرجعهم ثم نذیقهم العذاب الشدید بما کانوا یکفرون ).
(آیه ).
گوشه اى از مبارزات نوح :.

در ایـن آیـه خـداوند به پیامبرش دستورى مى دهد گفتارى را که با مشرکان داشت با شرح تاریخ عبرت انگیز پیشینیان تکمیل کند.
نـخـسـت سـرگذشت ((نوح )) را عنوان کرده , مى گوید: ((سرگذشت نوح را بر آنهاتلاوت کن , هـنـگـامـى که به قومش گفت : اى قوم من ! اگر توقفم در میان شما ویادآورى کردن آیات الهى بـرایتان سخت و غیرقابل تحمل است )) هر کار از دستتان ساخته است انجام دهید و کوتاهى نکنید (واتل علیهم نبا نوح اذ قال لقومه یا قوم ان کان کبر علیکم مقامى وتذکیرى بیات اللّه ).
((چـرا کـه من بر خدا تکیه کرده ام )) و به همین دلیل از غیر او نمى ترسم ونمى هراسم ! (فعلى اللّه توکلت ).
سـپس تاکید مى کند: ((اکنون که چنین است فکر خود را جمع کنید و از بتهاى خود نیز دعوت به عمل آورید)) تا در تصمیم گیرى به شما کمک کنند (فاجمعواامرکم وشرکاکم ).
((آن چـنان که هیچ چیز بر شما مکتوم نماند و غم و اندوهى از این نظر بر خاطرشما نباشد)), بلکه با نهایت روشنى تصمیم خود را در باره من بگیرید (ثم لا یکن امرکم علیکم غمة ).
سـپـس مـى گوید: اگر مى توانید ((برخیزید, و به زندگى من پایان دهید, ولحظه اى مرا مهلت ندهید)) (ثم اقضوا الى ولا تنظرون ).
ایـن یـک درس است براى همه رهبران اسلامى که در برابر انبوه دشمنان هرگزنهراسند, بلکه با اتـکا و توکل بر پروردگار با قاطعیت هر چه بیشتر آنها را به میدان فراخوانند, و قدرتشان را تحقیر کنند که این عامل مهمى براى تقویت روحى پیروان و شکست روحیه دشمنان خواهد بود.
(آیه ) در این آیه بیان دیگرى از نوح براى اثبات حقانیت خویش نقل شده , آنجا که مى گوید: ((اگر شـما از دعوت من سرپیچى کنید (من زیانى نمى برم چراکه ) من از شما اجر و پاداشى نخواستم )) (فان تولیتم فما سئلتکم من اجر).
((چرا که اجر و پاداش من تنها بر خداست )) (ان اجرى الا على اللّه ).
براى او کار مى کنم و تنها از او پاداش مى خواهم ((و من مامورم که از مسلمین (تسلیم شدگان در برابر فرمان خدا) باشم )) (وامرت ان اکون من المسلمین ).
(آیه ) در این آیه سرانجام کار دشمنان نوح و صدق پیشگوئیش را به این صورت بیان مى کند: ((آنها نـوح را تـکذیب کردند ولى ما, او و تمام کسانى را که با او در کشتى بودند نجات دادیم )) (فکذبوه فنجیناه ومن معه فى الفلک ).
نه فقط آنها را نجات دادیم بلکه : ((آنها را جانشین قوم ستمگر ساختیم ))(وجعلناهم خلا ئف ).
((و کسانى را که آیات ما را انکار کرده بودند غرق نمودیم )) (واغرقنا الذین کذبوا بیاتنا).
و در پایان روى سخن را به پیامبر(ص ) کرده , مى گوید ((اکنون بنگر عاقبت آن گروهى که انذار شـدنـد (ولـى تـهـدیـدهـاى الـهى را به چیزى نگرفتند) به کجا کشید))(فانظر کیف کان عاقبة المنذرین ).
(آیه ).
رسولان بعد از نوح :.

پـس از پایان بحث اجمالى پیرامون سرگذشت نوح , اشاره به پیامبران دیگرى که بعد از نوح و قبل از مـوسى (مانند ابراهیم و هود و صالح و لوط و یوسف )براى هدایت مردم آمدند کرده , مى گوید: ((سـپـس بعد از نوح رسولانى به سوى قوم وجمعیتشان فرستادیم )) (ثم بعثنا من بعده رسلا الى قومهم ).
((آنـهـا بـا دلائل روشـن و آشـکار به سوى قومشان آمدند)) و مانند نوح با سلاح منطق و اعجاز و برنامه هاى سازنده مجهز بودند (فجاؤهم بالبینات ).
((ولـى آنـها که (راه عناد و لجاج را مى پوییدند و) در گذشته به تکذیب پیامبران پیشین برخاسته بـودند (این پیامبران را نیز تکذیب کردند و به آنها) ایمان نیاوردند))(فما کانوا لیؤمنوا بما کذبوا به من قبل ).
این به خاطر آن بود که بر اثر عصیان و گناه و دشمنى با حق پرده بر دلهاى آنهاافتاده بود ((آرى ! این چنین بر دلهاى متجاوزان مهر مى زنیم )) (کذلک نطبع على قلوب المعتدین ).
(آیه ).
بخشى از مبارزات موسى و هارون :.

از اینجا به بحث پیرامون موسى و هارون و مبارزات پیگیرشان با فرعون وفرعونیان مى پردازد .
آیـه مـى گوید: ((سپس بعد از رسولان پیشین , موسى و هارون را به سوى فرعون و ملا او همراه با آیات و معجزات فرستادیم )) (ثم بعثنا من بعدهم موسى وهرون الى فرعون وملا ئه بیاتنا).
امـا فـرعون و فرعونیان از پذیرش دعوت موسى و هارون سر باز زدند, و از این که در برابر حق سر تسلیم فرود آوردند ((تکبر ورزیدند)) (فاستکبروا).
آنـهـا بـه خـاطـر کبر و خود برتربینى و نداشتن روح تواضع , واقعیتهاى روشن را در دعوت موسى نادیده گرفتند چرا که : ((آنها گروهى مجرم بودند)) (وکانواقوما مجرمین ).
(آیه ) در اینجا سخن از مبارزات چند مرحله اى فرعونیان با موسى وبرادرش هارون است .
قرآن مى گوید: ((هنگامى که حق از نزد ما به سوى آنها آمد (با این که آن را ازچهره اش شناختند) گفتند: این سحر آشکارى است )) ! (فلما جاهم الحق من عندناقالوا ان هذا لسحر مبین ).
(آیه ) اما ((موسى ))(ع ) در مقام دفاع از خویش برآمد, با بیان دو دلیل پرده ها را کنار زده و دروغ و تـهـمـت آنها را آشکار ساخت ((موسى گفت : آیا در باره حق , هنگامى که به سوى شما آمد چنین مى گویید ؟ آیا این سحر است )) ؟ (قال موسى اتقولون للحق لما جاکم اسحر هذا).
((در حالى که ساحران هرگز رستگار (و پیروز) نمى شوند)) (ولا یفلح الساحرون ).
(آیـه ) سـپـس سـیـل تـهـمت خود را به سوى موسى ادامه دادند, و صریحا به او ((گفتند: آیا تو مـى خواهى ما را از راه و رسم پدران و نیاکانمان منصرف سازى )) ؟(قالوا اجئتنا لتلفتنا عما وجدنا علیه آبانا).
در واقـع بت ((سنتهاى نیاکان )) و عظمت خیالى و افسانه اى آنها را پیش کشیدند تا افکار عامه را نسبت به موسى و هارون بدبین کنند که آنها مى خواهند بامقدسات جامعه و کشور شما بازى کنند .
سـپـس ادامـه دادنـد دعـوت شـمـا به دین وآیین خدا دروغى بیش نیست , اینهاهمه دام است , و نـقشه هاى خائنانه براى این که در این سرزمین حکومت کنید ((وریاست در روى زمین از آن شما دو تن باشد)) (وتکون لکما الکبریا فى الا رض ).
در حـقـیقت آنها چون خودشان هر تلاش و کوششى براى حکومت ظالمانه بر مردم بود, دیگران را نیز چنین مى پنداشتند و تلاشهاى مصلحان و پیامبران را هم ,این گونه تفسیر مى کردند.
امـا بدانید ((ما به شما دو نفر هرگز ایمان نمى آوریم )) زیرا دست شما راخوانده ایم و از نقشه هاى تخریبیتان آگاهیم (وما نحن لکما بمؤمنین ).
و این نخستین مرحله مبارزه آنها با موسى بود.
(آیه ).
مرحله دوم مبارزه موسى :.

هـنـگامى که فرعون قسمتى از معجزات موسى مانند ید بیضا و حمله مارعظیم را ملاحظه کرد و دیـد ادعـاى مـوسى بدون دلیل نیست و این دلیل کم و بیش در جمع اطرافیان او و یا دیگران اثر خـواهد گذاشت , به فکر پاسخ ‌گویى عملى افتاد,چنانکه قرآن مى گوید: ((فرعون صدا زد: تمام سـاحـران آگـاه و دانـشمند را نزد من آورید)), تا به وسیله آنها زحمت موسى را از خود دفع کنم (وقال فرعون ائتونى بکل ساحر علیم ).
(آیه ) سپس ((هنگامى که ساحران (در روزى که براى این مبارزه تاریخى تعیین شده بود و دعوت عـمـومـى نـیز از مردم به عمل آمده بود) گرد آمدند, موسى رو به آنها کرد و گفت : نخست شما آنچه مى توانید بیفکنید, بیفکنید)) (فلما جاالسحرة قال لهم موسى القوا ما انتم ملقون ).
(آیه ) آنها آنچه را در توان داشتند بسیج کردند ((و هنگامى که وسائلى راکه با خود آورده بودند به وسط میدان افکندند, موسى گفت : آنچه شما آوردیدسحر است که خداوند به زودى آن را ابطال مى کند)) (فلما القوا قال موسى ما جئتم به السحر ان اللّه سیبطله ).
شـمـا افرادى فاسد و مفسدید چرا که در خدمت یک دستگاه جبار و ظالم وطاغى هستید و علم و دانـش خـود را براى تقویت پایه هاى این حکومت خودکامه ,فروخته اید, و این خود بهترین دلیل بر مـفـسـد بـودن شـمـاسـت , و ((خداوند عمل مفسدان را اصلاح نمى کند)) (ان اللّه لا یصلح عمل المفسدین ).
(آیـه ) و در ایـن آیـه مى فرماید: موسى به آنها گفت در این درگیرى و مبارزه مطمئنا پیروزى با مـاسـت , چـرا کـه ((خـداوند وعده داده است که حق را آشکار سازد(و به وسیله منطق کوبنده و مـعجزات قاهره پیامبرانش , مفسدان و باطل گرایان رارسوا کند) هر چند مجرمان (همچون فرعو ن وملاش ) کراهت داشته باشند)) (ویحق اللّه الحق بکلماته ولو کره المجرمون ).
(آیه ).
سومین مرحله مبارزه موسى با طاغوت مصر:.

در آغـاز وضع نخستین گروه ایمان آورندگان به موسى را بیان مى کند ومى گوید: ((بعد از این (ماجرا) هیچ گروهى به موسى ایمان نیاوردند مگر گروهى ازفرزندان قوم او)) (فما آمن لموسى الا ذریة من قومه ).
این گروه کوچک و اندک که به مقتضاى ظاهر کلمه ((ذریة )) بیشتر از جوانان ونوجوانان تشکیل مـى شـدند, تحت فشار شدیدى از ناحیه فرعون و اطرافیانش قرارداشتند, و هر زمان ((از این بیم داشـتـنـد که دستگاه فرعونى (با فشارهاى شدیدى که روى مؤمنان وارد مى کرد) آنان را وادار به ترک آیین و مذهب موسى کند)) (على خوف من فرعون وملا ئهم ان یفتنهم ).
چرا که ((فرعون مردى بود که در آن سرزمین برترى جویى داشت )) (وان فرعون لعال فى الا رض ).
((و اسرافکار و تجاوزکار بود)) و هیچ حد و مرزى را به رسمیت نمى شناخت (وانه لمن المسرفین ).
(آیـه ) بـه هر حال موسى براى آرامش فکر و روح آنها با لحنى محبت آمیزبه آنان گفت : ((اى قوم مـن ! اگـر شـمـا به خدا ایمان آورده اید, و در گفتار خود و ایمان واسلام خود صادقید, باید بر او توکل و تکیه کنید)) و از امواج و طوفان بلا نهراسید,چرا که ایمان از توکل جدا نیست (وقال موسى یا قوم ان کنتم آمنتم باللّه فعلیه توکلوا ان کنتم مسلمین ).
حقیقت ((توکل )) واگذارى کار به دیگرى و انتخاب او به وکالت است .
مـفـهـوم تـوکـل این نیست که انسان دست از تلاش و کوشش بردارد بلکه مفهوم آن این است که هـرگاه نهایت تلاش و کوشش خود را به کار زد و نتوانست مشکل را حل کند, وحشتى به خود راه نـدهـد, و با اتکا به لطف پروردگار و استمداد از ذات پاک وقدرت بى پایان او, ایستادگى به خرج دهد, و به جهاد پى گیر خود همچنان ادامه دهد.
(آیه ) این مؤمنان راستین دعوت موسى را به توکل اجابت کردند, ((وگفتند: ما تنها بر خدا توکل داریم )) (فقالوا على اللّه توکلنا).
سـپـس از ساحت مقدس خدا تقاضا کردند که از شر دشمنان و وسوسه ها وفشارهاى آنان در امان باشند, و عرضه داشتند: ((پروردگارا ما را وسیله فتنه وتحت تاثیر و نفوذ ظالمان و ستمگران قرار مده )) (ربنا لا تجعلنا فتنة للقوم الظالمین ).
(آیه ) ((پروردگارا ! ما را به رحمت خود از قوم بى ایمان رهایى بخش ))(ونجنا برحمتک من القوم الکافرین ).
(آیه ).
مرحله چهارم , دوران سازندگى براى انقلاب :.

در ایـنـجا مرحله دیگرى از قیام و انقلاب موسى و هارون و بنى اسرائیل برضد فراعنه تشریح شده است .
نـخـسـت ایـن کـه خداوند مى فرماید: ((ما به موسى و برادرش وحى فرستادیم که براى قوم خود خانه هایى در سرزمین مصر انتخاب کنید)) (واوحینا الى موسى واخیه ان تبوا لقومکما بمصر بیوتا).
و مخصوصا ((این خانه ها را نزدیک به یکدیگر و مقابل هم بسازید)) (واجعلوابیوتکم قبلة ).
سـپـس به خودسازى معنوى و روحانى بپردازید ((و نماز را بر پا دارید))(واقیموا الصلوة ) و از این طریق روان خود را پاک و قوى نمایید.
و بـراى ایـن که آثار ترس و وحشت از دل آنها بیرون رود, و قدرت روحى وانقلابى را بازیابند ((به مؤمنان بشارت بده )) بشارت به پیروزى و لطف و رحمت خدا(وبشر المؤمنین ).
(آیـه ) سـپـس بـه یـکى از علل طغیان فرعون و فرعونیان اشاره کرده , چنین مى گوید: ((موسى گـفت : پروردگارا ! تو فرعون و اطرافیانش را زینت و اموال درزندگى دنیا بخشیده اى )) (وقال موسى ربنا انک آتیت فرعون وملا ه زینة واموالا فى الحیوة الدنیا).
((پـروردگارا ! سرانجام این ثروت و تجملات و عاقبت کارشان این شده که آنهابندگانت را از راه تو منحرف و گمراه مى سازند)) (ربنا لیضلوا عن سبیلک ).
سپس موسى (ع ) از پیشگاه خدا تقاضا مى کند و مى گوید: ((پروردگارا ! اموال آنها را محو و بى اثر ساز)) تا نتوانند از آن بهره گیرند (ربنا اطمس على اموالهم ).
بعد اضافه کرد: پروردگارا ! ((علاوه بر این , قدرت تفکر و اندیشه را نیز از آنان بگیر)) (واشدد على قلوبهم ).
چه این که با از دست دادن این دو سرمایه , آماده زوال و نیستى خواهند شدو راه ما به سوى انقلاب و وارد کردن ضربه نهایى بر آنان باز مى گردد.
خداوندا ! اگر من از تو در باره فرعونیان چنین مى خواهم نه به خاطر روح انتقامجویى و کینه توزى است , بلکه به خاطر این است که آنها دیگر هیچ گونه آمادگى براى ایمان ندارند ((و تا عذاب الیم تو فرا نرسد ایمان نمى آورند)) (فلا یؤمنوا حتى یروا العذاب الا لیم ).
(آیـه ) خـداونـد بـه موسى و برادرش ((فرمود: (اکنون که شما آماده تربیت وسازندگى جمعیت بنى اسرائیل شده اید) دعاى شما (نسبت به دشمنانتان ) اجابت شد)) (قال قد اجیبت دعوتکما).
پس محکم در راه خود بایستید و ((استقامت به خرج دهید)) و از انبوه مشکلات نهراسید و در کار خود قاطع باشید (فاستقیما).
و هـرگـز در بـرابـر پـیـشنهادهاى افراد نادان و بى خبر تسلیم نشوید ((و از راه ورسم کسانى که نـمـى دانند, تبعیت نکنید)) بلکه کاملا آگاهانه برنامه هاى انقلابى خودرا ادامه دهید (ولا تتبعان سبیل الذین لا یعلمون ).
(آیه ).
آخرین فصل مبارزه با ستمگران :.

در اینجا آخرین مرحله مبارزه بنى اسرائیل با فرعونیان و سرنوشت آنها, درعباراتى کوتاه اما دقیق و روشن , ترسیم شده است .
                    
نخست مى گوید: ((ما بنى اسرائیل را (به هنگام مقابله با فرعونیان در حالى که تحت فشار و تعقیب آنها قرار گرفته بودند) از دریا (شط عظیم نیل که به خاطر عظمتش کلمه بحر بر آن اطلاق شده ) عبور دادیم )) (وجاوزنا ببنى اسرائیل البحر).
((فـرعـون و لـشـکـرش بـراى کـوبـیدن بنى اسرائیل و ظلم و ستم و تجاوز بر آنان به تعقیب آنها پرداختند)) اما به زودى همگى در میان طوفان امواج نیل غرق شدند(فاتبعهم فرعون وجنوده بغیا وعدوا).
این جریان ادامه یافت ((تا این که غرقاب دامن فرعون را فرو گرفت و اوهمچون پر کاهى بر روى امواج عظیم نیل مى غلتید, در این هنگام پرده هاى غرور وبى خبرى از مقابل چشمان او کنار رفت , و نـور تـوحـیـد فطرى درخشیدن گرفت ) فریادزد: من ایمان آوردم که معبودى جز آن کس که بـنى اسرائیل به او ایمان آورده اند,وجود ندارد)) (حتى اذا ادرکه الغرق قال آمنت انه لا اله الا الذى آمنت به بنواسرائیل ).
نـه تـنها با قلب خود ایمان آوردم بلکه عملا هم ((در برابر چنین پروردگارتوانایى تسلیمم )) (وانا من المسلمین ).
در واقع هنگامى که پیشگوییهاى موسى یکى پس از دیگرى به وقوع پیوست و فرعون بیش از پیش از صـدق گـفـتار این پیامبر بزرگ آگاه شد, و قدرت نمایى او رامشاهده کرد, ناچار اظهار ایمان نـمـود, بـه امـید این که همان گونه که ((خداى بنى اسرائیل )) آنها را از این امواج کوه پیکر رهایى بخشید, او را نیز رهایى بخشد.
ولـى بـدیـهـى اسـت چـنـین ایمانى که به هنگام نزول بلا و گرفتار شدن در چنگال مرگ اظهار مى شود, در واقع یک نوع ایمان اضطرارى است , که هر جانى و مجرم وگنهکارى از آن دم مى زند, بى آنکه ارزشى داشته باشد.
(آیـه ) به همین جهت خداوند او را مخاطب ساخت و فرمود: ((اکنون ایمان مى آورى در حالى که قـبـل از این طغیان و گردنکشى و عصیان نمودى , و درصف مفسدان فى الارض و تبهکاران قرار داشتى )) (لا ن وقد عصیت قبل وکنت من المفسدین ).
(آیـه ) ولى , امروز بدن تو را از امواج رهایى مى بخشیم تا درس عبرتى براى آیندگان باشى )) براى زمـامـداران مـسـتـکـبر و براى همه ظالمان و مفسدان , و نیزبراى گروههاى مستضعف (فالیوم ننجیک ببدنک لتکون لمن خلفک آیة ).
و در پـایـان آیه مى فرماید: اما با این همه آیات و نشانه هاى قدرت خدا و با این همه درسهاى عبرت کـه تـاریخ بشر را پر کرده است , ((بسیارى از مردم از آیات ونشانه هاى ما غافلند)) (وان کثیرا من الناس عن آیاتنا لغافلون ).
(آیه ) و در این آیه , پیروزى نهایى بنى اسرائیل و بازگشت به سرزمینهاى مقدسه را پس از رهایى از چنگال فرعونیان چنین بیان مى کند:.
((ما بنى اسرائیل را در مکان صدق و راستى منزل دادیم )) (ولقد بوانابنى اسرائیل مبوا صدق ).
تـعـبـیـر بـه ((مـبـوا صدق )) (منزلگاه راستین ) مى تواند اشاره به سرزمین مصر و یااراضى شام و فلسطین باشد.
سـپـس قـرآن اضـافـه مى کند: ((ما آنها را از روزیهاى پاکیزه , بهره مند ساختیم ))(ورزقناهم من الطیبات ).
اما آنها قدر این نعمت را ندانستند و به اختلاف و نزاع با یکدیگر برخاستند((و اختلاف نکردند, مگر بعد از آن که علم و آگاهى به سراغشان آمد)) (فما اختلفواحتى جاهم العلم ).
ولى ((پروردگار تو سرانجام در روز قیامت در میان آنها در آنچه اختلاف داشتند داورى مى کند)) و اگـر امـروز مجازات اختلاف را نچشند, فردا خواهند چشید! (ان ربک یقضى بینهم یوم القیمة فیما کانوا فیه یختلفون ).
(آیه ).
تردید به خود راه مده !.

چون در آیات گذشته قسمتهایى از سرگذشتهاى انبیا و اقوام پیشین ذکرشده بود, و ممکن بود بعضى از مشرکان و منکران دعوت پیامبر(ص ) در صحت آن تردید کنند, قرآن از آنها مى خواهد که بـراى فهم صدق این گفته ها به اهل کتاب مراجعه کنند, و چگونگى را از آنها بخواهند, چرا که در کتب آنها بسیارى از این مسائل آمده است .
ولـى بـه جـاى ایـن که روى سخن را به مخالفان کند, پیامبر را مخاطب ساخته چنین مى گوید: ((اگـر از آنـچـه بـر تو نازل کردیم در شک و تردید هستى از کسانى که کتب آسمانى را قبل از تو مى خوانند بپرس )) (فان کنت فى شک مما انزلنا الیک فاسئل الذین یقرؤن الکتاب من قبلک ) تا از ایـن طریق ثابت شود که ((آنچه بر تو نازل شده حق است و از طرف پروردگار)) (لقد جاک الحق من ربک ).
((بنابراین هیچ گونه شک و تردید هرگز به خود راه مده )) (فلا تکونن من الممترین ).
(آیـه ) در ایـن آیه اضافه مى کند: اکنون که آیات پروردگار و حقانیت این دعوت بر تو آشکار شده اسـت ((در صـف کسانى که آیات الهى را تکذیب کرده اندمباش که از زیانکاران خواهى شد)) (ولا تکونن من الذین کذبوا بیات اللّه فتکون من الخاسرین ).
در واقـع , در آیـه قـبـل مـى گـوید اگر تردید دارى , از آنها که آگاهى دارند بپرس , ودر این آیه مى گوید اکنون که عوامل تردید برطرف شد باید در برابر این آیات تسلیم باشى , وگرنه مخالفت با حق , نتیجه اى جز خسران و زیان در بر نخواهد داشت .
(آیه ) سپس به پیامبر(ص ) اعلام مى کند که در میان مخالفان تو گروهى متعصب و لجوج هستند که انتظار ایمان آنها بیهوده است , آنها از نظر فکرى چنان مسخ شده اند, و آنقدر در راه باطل گام بـرداشته اند که وجدان بیدار انسانى را بکلى ازدست داده و به موجودى نفوذناپذیر تبدیل شده اند, منتها قرآن این موضوع را با این تعبیر بیان مى کند: ((کسانى که فرمان پروردگارت بر آنها ثابت و مسجل شده , ایمان نخواهند آورد)) (ان الذین حقت علیهم کلمت ربک لا یؤمنون ).
(آیـه ) ((و حـتى اگر تمام آیات و نشانه هاى پروردگار به سراغ آنها بیاید(ایمان نخواهند آورد) تا زمـانـى کـه عـذاب الیم الهى را با چشم خود ببینند)) که آن زمان ایمان برایشان اثرى ندارد (ولو جاتهم کل آیة حتى یروا العذاب الا لیم ).
(آیه ).
تنهایک گروه به موقع ایمان آوردند!.

در آیات گذشته در باره فرعون و فرعونیان خصوصا و دیگر اقوام پیشین عموما این نکته ذکر شده بـود کـه آنـها از ایمان به خدا در حال اختیار و سلامت سر باززدند, ولى به هنگام قرار گرفتن در آستانه مرگ و کیفر الهى , اظهار ایمان کردند, که براى آنها سودمند نیفتاد.
در ایـن آیه این مساله را به عنوان یک قانون کلى بیان مى دارد و مى گوید: ((چرااقوام گذشته به موقع ایمان نیاوردند تا ایمانشان سودمند باشد)) (فلولا کانت قریة آمنت فنفعها ایمانها).
سـپـس قوم یونس (ع ) را استثنا کرده , مى گوید: ((مگر قوم یونس که چون ایمان آوردند, مجازات رسـواکننده را در زندگى این دنیا از آنها برطرف ساختیم )) (الا قوم یونس لما آمنوا کشفنا عنهم عـذاب الـخـزى فـى الحیوة الدنیا) ((و آنها را تا وقت معلومى (تا پایان عمرشان ) بهره مند کردیم )) (ومتعناهم الى حین ).
ماجراى ایمان آوردن قوم یونس :.

هنگامى که یونس از ایمان آوردن قوم خود که در سرزمین ((نینوا)) (در عراق )زندگى مى کردند مـایوس شد, به پیشنهاد عابدى که در میان آنهامى زیست نفرین کرددر حالى که عالم دانشمندى نـیـز در مـیان آن گروه بود که به یونس پیشنهاد مى کرد بازهم در باره آنان دعا کند و باز هم به ارشاد بیشتر بپردازد و مایوس نگردد.
ولى یونس پس از این ماجرا از میان قوم خود بیرون رفت , آنها موقع راغنیمت شمرده و به رهبرى عالم از شهر بیرون ریختند, در حالى که دست به دعا وتضرع برداشته و اظهار ایمان و توبه کردند.
ایـن توبه و ایمان و بازگشت به سوى پروردگار که به موقع انجام یافته بود و باآگاهى و اخلاص تـوام بود کار خود را کرد, نشانه هاى عذاب برطرف شد و آرامش به سوى آنها بازگشت , و هنگامى که یونس پس از ماجراى طولانیش به میان قوم خودبازگشت , او را از جان و دل پذیرا گشتند.
داسـتان فوق نشان مى دهد که نقش یک رهبر آگاه و دلسوز در میان یک قوم و ملت ,تا چه اندازه مـؤثـر و حیاتبخش است , در صورتى که عابدى که آگاهى کافى نداردبیشتر روى خشنونت تکیه مـى کند, و منطق اسلام در مقایسه میان عبادت ناآگاهانه ,و علم توام با احساس مسؤولیت نیز از این روایت مفهوم مى شود.
(آیه ).
ایمان اجبارى بیهوده است !.

در آیات گذشته خواندیم که ایمان اضطرارى به هیچ دردى نمى خورد, به همین جهت در این آیه مـى گـوید: ((اگر ایمان اضطرارى و اجبارى به درد مى خورد) وپروردگار تو اراده مى کرد همه مردم روى زمین ایمان مى آوردند)) (ولو شا ربک لا من من فى الا رض کلهم جمیعا).
بـنابراین از عدم ایمان گروهى از آنان دلگیر و ناراحت مباش , این لازمه اصل آزادى اراده و اختیار اسـت کـه گـروهـى مؤمن و گروهى بى ایمان خواهند بود, ((با این حال آیا تو مى خواهى مردم را اکراه کنى که ایمان بیاورند)) (افانت تکره الناس حتى یکونوا مؤمنین ).
ایـن آیـه بـار دیـگـر تـهمت ناروایى را که دشمنان اسلام کرارا گفته و مى گویند باصراحت نفى مى کند, آنجا که مى گویند: اسلام آیین شمشیر است و از طریق زور واجبار بر مردم جهان تحمیل شده است .
اصـولا دیـن و ایـمـان چـیزى است که از درون جان بر مى خیزد, نه از برون وبه وسیله شمشیر, و مخصوصا پیامبر(ص ) را از اکراه و اجبار کردن مردم براى اسلام برحذر مى دارد.
(آیه ) در عین حال در این آیه این حقیقت را یادآور مى شود: درست است که انسانها مختار و آزادند امـا ((هـیـچ کـس نمى تواند ایمان بیاورد, جز به فرمان خدا)) و توفیق و یارى و هدایت او (وما کان لنفس ان تؤمن الا باذن اللّه ).
و لـذا آنـهـا کـه در مسیر جهل و عدم تعقل گام بگذارند و حاضر به استفاده ازسرمایه فکر و خرد خویش نباشند ((خداوند رجس و پلیدى را بر آنها مى نهد))آن چنان که موفق به ایمان نخواهند شد (ویجعل الرجس على الذین لا یعقلون ).
(آیه ).
تربیت و اندرز:.

در آیات گذشته سخن از این بود که ایمان باید جنبه اختیارى داشته باشد نه اضطرارى و اجبارى , بـه هـمـیـن مـنـاسـبـت در ایـن آیه راه تحصیل ایمان اختیارى رانشان مى دهد و به پیامبر(ص ) مى فرماید: ((به آنها بگو: درست بنگرید و ببینید درآسمان و زمین چه نظام حیرت انگیز و شگرفى اسـت )) کـه هـر گـوشـه اى از آن دلیلى برعظمت و قدرت و علم و حکمت آفریدگار است (قل انظروا ما ذا فى السموات والا رض ).
ایـن جـمـلـه بـه روشـنى مساله جبر و سلب آزادى اراده را نفى مى کند و مى گوید:ایمان نتیجه مطالعه جهان آفرینش است یعنى این کار به دست خود شماست .
سپس اضافه مى کند ولى با این همه آیات و نشانه هاى حق باز جاى تعجب نیست که گروهى ایمان نیاورند, چرا که آیات و نشانه ها و اخطارها و انذارها تنها به درد کسانى مى خورد که آمادگى براى پذیرش حق دارند ((اما این آیات و انذارها به حال کسانى که به خاطر لجاجت ایمان نمى آورند مفید نخواهد بود)) !(وما تغنى الا یات والنذور عن قوم لا یؤمنون ).
(آیه ) سپس در این آیه با لحنى تهدیدآمیز اما در لباس سؤال و استفهام مى گوید: ((آیا (این گروه لجوج و بى ایمان ) جز این انتظار دارند که سرنوشتى هماننداقوام طغیانگر و گردنکش پیشین که گرفتار مجازات دردناک الهى شدند پیدا کنند))سرنوشتى همچون فراعنه و نمرودها و شدادها و اعوان و انصارشان ! (فهل ینتظرون الا مثل ایام الذین خلوا من قبلهم ).
و در پایان آیه به آنها اخطار مى کند و مى گوید: ((اى پیامبر ! به آنها بگو: اکنون (که شما در چنین مـسـیـرى هـسـتـید و حاضر به تجدید نظر نیستید) شما در انتظاربمانید و من نیز با شما انتظار مى کشم )) (قل فانتظروا انى معکم من المنتظرین ).
شـمـا در انـتـظار درهم شکستن دعوت حق , و ما در انتظار سرنوشت شوم ودردناکى براى شما, همچون سرنوشت اقوام مستکبر پیشین !.
(آیـه ) سـپـس براى این که چنین توهمى پیش نیاید که خدا به هنگام مجازات تر و خشک را با هم مـى سـوزانـد, اضـافـه مـى کـنـد: ((سـپس (هنگام آماده شدن مقدمات مجازات اقوام گذشته ) فرستادگان خود و کسانى را که به آنها ایمان مى آوردند نجات و رهایى مى بخشیدیم )) (ثم ننجى رسلنا والذین آمنوا).
و در پـایـان مى گوید: این اختصاص به اقوام گذشته و رسولان و مؤمنان پیشین نداشته است ((و هـمـیـن گـونـه , بـر مـا حق است که مؤمنان به تو را نیز رهایى بخشیم ))(کذلک حقا علینا ننج المؤمنین ).
(آیه ).
قاطعیت در برابر مشرکان !.

ایـن آیـه و چند آیه بعد که همگى در رابطه با مساله توحید و مبارزه با شرک ودعوت به سوى حق سـخـن مـى گـویـد, آخرین آیات این سوره است , و در واقع فهرست یا خلاصه اى است از بحثهاى توحیدى این سوره , و تاکیدى است بر مبارزه با بت پرستى که در این سوره کرارا بیان شده است .
لـحـن آیـات نشان مى دهد که مشرکان گاهى گرفتار این توهم بودند, که ممکن است پیامبر در اعتقاد خود پیرامون بتها نرمش و انعطافى به خرج دهد, و به نوعى آنها را بپذیرد.
قرآن با قاطعیت هرچه تمامتر به این توهم بى اساس پایان مى دهد, و فکر آنهارا براى همیشه راحت مى کند که هیچ گونه سازش و نرمشى در برابر بت معنى ندارد,و جز ((اللّه )) معبودى نیست , تنها ((اللّه )) نه یک کلمه بیشتر, نه یک کلمه کمتر.
نـخست به پیامبر(ص ) دستور مى دهد که تمام مردم را مخاطب ساخته ((بگو:اى مردم ! اگر شما در اعـتـقـاد مـن شـک و تـردیدى دارید (آگاه باشید که ) من کسانى راکه ـغیر از خداـ پرستش مى کنید, هرگز نمى پرستم )) (قل یا ایها الناس ان کنتم فى شک من دینى فلا اعبد الذین تعبدون من دون اللّه ).
تنها به نفى معبودهاى آنان قناعت نمى کند بلکه براى تاکید بیشتر, تمام پرستش را براى خدا اثبات کرده , مى گوید: ((ولى خدایى را مى پرستم که شما رامى میراند)) (ولکن اعبداللّه الذى یتوفیکم ).
و بـاز بـراى تاکید افزونتر مى گوید: این تنها خواسته من نیست بلکه ((این فرمانى است که به من داده شده است که از ایمان آورندگان (به اللّه ) بوده باشم ))(وامرت ان اکون من المؤمنین ).
(آیـه ) پـس از آن کـه اعـتقاد خود را در باره نفى شرک و بت پرستى باقاطعیت بیان کرده به بیان دلیل آن مى پردازد, دلیلى از فطرت , و دلیلى از عقل وخرد.
بـگو: به من دستور داده شده که ((روى خود را به آیین مستقیمى بدار که از هرنظر خالص و پاک است )) (وان اقم وجهک للدین حنیفا).
در ایـنـجـا نـیـز تـنها به جنبه اثبات قناعت نکرده بلکه براى تاکید, طرف مقابل آن را نفى کرده , مى گوید: ((و هرگز و بطور قطع از مشرکان نباش )) ! (ولا تکونن من المشرکین ).
(آیـه ) پـس از اشـاره بـه بطلان شرک از طریق فطرت , اشاره به یک دلیل روشن عقلى مى کند و مى گوید دستور داده شده است که ((غیر از خدا اشیایى را که نه سودى به تو مى رساند, نه زیانى , پـرسـتـش مکن , چرا که اگر چنین کارى کردى , ازستمگران خواهى بود)) هم به خویشتن ستم کـرده اى و هم به جامعه اى که به آن تعلق دارى (ولا تدع من دون اللّه ما لا ینفعک ولا یضرک فان فعلت فانک اذا من الظالمین ).
(آیـه ) در ایـنـجا نیز تنها به جنبه نفى قناعت نمى کند, و علاوه بر جنبه نفى روى جنبه اثبات نیز تـکـیـه کـرده , مى گوید: ((و اگر ناراحتى و زیانى خدا به تو رساند(خواه براى مجازات باشد و یا به خاطر آزمایش ) هیچ کس جز او نمى تواند آن رابرطرف سازد)) (وان یمسسک اللّه بضر فلا کاشف له الا هو).
همچنین ((اگر خداوند اراده کند خیرو نیکى به تو برساند, هیچ کس توانایى ندارد که جلو فضل و رحمت او را بگیرد)) (وان یردک بخیر فلا راد لفضله ).
((او هرکس از بندگانش را اراده کند (و شایسته بداند) به نیکى مى رساند))(یصیب به من یشا من عباده ).
چرا که آمرزش و رحمتش همگان را در بر مى گیرد ((و اوست غفور رحیم ))(وهو الغفور الرحیم ).
(آیه ).
آخرین سخن !.

این آیه و آیه بعد که یکى اندرزى است به عموم مردم , و دیگرى به خصوص پیامبر(ص ) دستورهایى را که خداوند در سراسر این سوره بیان داشه است , تکمیل مى کند, و با آن سوره یونس پایان مى یابد .
نـخـسـت به عنوان یک دستور عمومى مى فرماید: ((بگو: اى مردم ! از طرف پروردگارتان حق به سوى شما آمده است )) (قل یا ایها الناس قد جاکم الحق من ربکم ) این تعلیمات , این کتاب آسمانى , این برنامه و این پیامبر همه حق است ونشانه هاى حق بودنش آشکار.
و بـا تـوجـه به این واقعیت ((هر کس در پرتو این حق هدایت شود, به سود خودهدایت یافته , و هر کس با عدم تسلیم در برابر آن راه گمراهى را برگزیند به زیان خودگام برداشته )) (فمن اهتدى فانما یهتدى لنفسه ومن ضل فانما یضل علیها).
((و من مامور و وکیل و نگاهبان شما نیستم )) (وما انا علیکم بوکیل ).
یـعـنى نه وظیفه دارم که شما را به پذیرش حق مجبور کنم , چرا که اجبار درپذیرش ایمان معنى ندارد, و نه اگر نپذیرفتید مى توانم شما را از مجازات الهى حفظکنم , بلکه وظیفه من دعوت است و تبلیغ , و ارشاد و راهنمایى و رهبرى !.
(آیـه ) سـپس وظیفه پیامبر را در دو جمله تعیین مى کند, نخست اینکه ((تنها از آنچه به تو وحى مى شود پیروى کن )) (واتبع ما یوحى الیک ).
مسیر راهت را خدا از طریق وحى تعیین کرده است و کمترین انحراف از آن براى تو مجاز نیست .
دیـگـر ایـن کـه در این راه مشکلات طاقت فرسا و ناراحتیهاى فراوان در برابر تواست , باید از انبوه مشکلات ترس و هراسى به خود راه ندهى , ((صبر و استقامت وپایدارى پیشه کن , تا خداوند حکم و فرمان خود را (براى پیروزى تو بر دشمنان )صادر کند)) (واصبر حتى یحکم اللّه ).
((چـرا که او بهترین حاکمان است )) فرمانش حق و حکمتش عدالت , ووعده اش تخلف ناپذیر (وهو خیرالحاکمین ).
((پایان سوره یونس )).
سوره هود[11].

این سوره در ((مکه )) نازل شده و 123 آیه است .
محتواى سوره :.

ایـن سوره چهل و نهمین سوره اى است که بر پیامبر(ص ) نازل گردید و نیز دراواخر سالهایى بود کـه پیامبر(ص ) در مکه به سر مى برد یعنى بعد از مرگ ((ابوطالب ))و ((خدیجه )) و طبعا در یکى از سخت ترین دورانهاى زندگانى پیامبر(ص ) به همین جهت در آغاز این سوره , تعبیراتى که جنبه دلدارى و تسلى نسبت به پیامبر(ص ) ومؤمنان دارد دیده مى شود.
قسمت عمده آیات سوره را سرگذشت پیامبران پیشین مخصوصا ((نوح )) که با وجود نفرات کم بر دشمنان بسیار پیروز شدند تشکیل مى دهد.
و به هر حال آیات این سوره , همانند سایر سوره هاى مکى , اصول معارف اسلام مخصوصا ((مبارزه با شـرک و بـت پرستى )) و توجه به ((معاد و جهان پس ازمرگ )) و ((صدق دعوت پیامبر)) را تشریح مى کند.
در ایـن سـوره عـلاوه بـر حـالات نـوح پیامبر به سرگذشت ((هود)) و ((صالح )) و((ابراهیم )) و ((لوط)) و ((موسى )) و مبارزات دامنه دارشان بر ضد شرک و کفر و انحراف و ستمگرى اشاره شده .
این سوره مرا پیر کردـ آیات این سوره به روشنى این امر را اثبات مى کند که مسلمانان هرگز نباید به خاطر کثرت دشمنان میدان را خالى کنند, بلکه باید هر روزبر ((استقامت )) خویش بیفزایند.
بـه هـمـیـن دلـیل در حدیث معروفى مى خوانیم که پیغمبر اکرم (ص ) فرمود:شیبتنى سورة هود;Š ((سوره هود مرا پیر کرد))!.
ایـن سـوره آیـات تـکـان دهـنـده اى مربوط به قیامت و بازپرسى در آن دادگاه عدل الهى و آیاتى پـیرامون مجازات اقوام پیشین و دستوراتى در باره مبارزه با فساد داردکه همگى مسؤولیت آفرین است , و جاى تعجب نیست که اندیشه در این مسؤولیتهاآدمى را پیر مى کند.
تاثیر معنوى این سوره :.

امـا در مورد فضیلت این سوره , در حدیثى از پیغمبراکرم (ص ) آمده است :((کسى که این سوره را بخواند, پاداش و ثوابى به تعداد کسانى که به هود و سایرپیامبران ایمان آوردند و کسانى که آنها را انـکـار نـمـودند خواهد داشت , و روز قیامت در مقام شهدا قرار مى گیرد, و حساب آسانى خواهد داشت .
روشـن اسـت کـه تنها تلاوت خشک و خالى این اثر را ندارد بلکه تلاوت این سوره توام با اندیشه , و سپس عمل است که , انسان را به مؤمنان پیشین نزدیک , و ازمنکران پیامبران دور مى سازد.
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر.
(آیه ).
چهار اصل مهم در دعوت انبیا:.

ایـن سـوره بـا بیان اهمیت این کتاب بزرگ آسمانى شروع مى شود, تا مردم به محتویات آن بیشتر توجه کنند.
ذکـر حـروف مـقـطـعـه خـود دلـیلى است بر اهمیت این کتاب بزرگ آسمانى که باتمام اعجاز و عـظـمـتش از حروف مقطعه ساده اى که در اختیار همگان است همچون ((الف , لام , را)) تشکیل شده است (الر).
و به دنبال این حروف مقطعه یکى از ویژگیهاى قرآن مجید را با دو جمله بیان مى کند, نخست این که : ((کتابى است که تمام آیاتش متقن و مستحکم است )) (کتاب احکمت آیاته ).
و ((سـپـس شرح و تفصیل (تمام نیازمندیهاى انسان در زمینه زندگى فردى واجتماعى , مادى و معنوى , در آن ) بیان شده است )) (ثم فصلت ).
ایـن کـتاب بزرگ با این ویژگى از سوى چه کسى نازل شده است ؟ ((از نزدخدایى که هم حکیم است و هم آگاه )) (من لدن حکیم خبیر).
(آیـه ) در ایـن آیـه مـهمترین و اساسى ترین محتواى قرآن یعنى توحید ومبارزه با شرک را به این صـورت بـیـان مى کند: نخستین دعوت من این است که ((جزخداوند یگانه یکتا را نپرستید)) (الا تعبدوا الا اللّه ).
و دومین برنامه دعوتم این است که : ((من براى شما از سوى او نذیر و بشیرم ))(اننى لکم منه نذیر وبشیر).
در بـرابر نافرمانیها و ظلم و فساد و شرک و کفر, شما را بیم مى دهم , و ازعکس العمل کارهایتان و مـجـازات الـهـى بـرحـذر مـى دارم , و در بـرابر اطاعت و پاکى وتقوا شما را بشارت به سرنوشتى سعادتبخش مى دهم .
(آیـه ) سـومـیـن دعوتم این است که : ((از گناهان خویش استغفار کنید)) و ازآلودگیها خود را شستشو دهید (وان استغفروا ربکم ).
و چهارمین دعوتم این است که : ((به سوى او باز گردید)) (ثم توبوا الیه ).
و پـس از شـسـتـشـوى از گـناه و پاک شدن در سایه استغفار, خود را به صفات الهى بیارایید که بازگشت به سوى او چیزى جز اقتباس از صفات او نیست .
سـپـس نـتـیجه هاى عملى ((موافقت )) یا ((مخالفت )) با این چهار دستور را چنین بیان مى کند: هرگاه به این برنامه ها جامه عمل بپوشانید خداوند ((تا پایان عمر شما رااز زندگانى سعادتبخش این دنیا بهره مند و متمتع مى سازد)) (یمتعکم متاعا حسنا الى اجل مسمى ).
بـنابراین ;Š مذهب پیش از آن که سراى آخرت را آباد کند, آبادکننده سراى دنیاست و از آن بالاتر این که به هرکس به اندازه کارش , بهره مى دهد و تفاوت مردم را در چگونگى عمل به این چهار اصل به هیچ وجه نادیده نمى گیرد, بلکه ((به هر صاحب فضیلتى به اندازه فضیلتش عطا مى کند)) (ویؤت کل ذى فضل فضله ).
((و امـا اگر راه مخالفت را پیش گیرید, و (در برابر این دستورهاى چهارگانه عقیدتى و عملى ) سـرپیچى کنید, من از عذاب روز بزرگى بر شما بیمناکم )) همان روزکه در دادگاه بزرگ عدل الهى حضور مى یابید (وان تولوا فانى اخاف علیکم عذاب یوم کبیر).
(آیـه ) بـه هـر حـال بـدانـیـد کـه هـر کـس باشید, و در هر مقام و منزلتى قرارگیرید, سرانجام ((بازگشت همه شما به سوى خداست )) (الى اللّه مرجعکم ).
و این جمله اشاره به اصل پنجمى از اصول تفصیلى قرآن یعنى مساله معاد ورستاخیز است .
امـا هیچ گاه فکر نکنید که قدرت شما در برابر قدرت خدا اهمیتى دارد, یامى توانید از فرمان او, و دادگـاه عـدالتش فرار کنید, و نیز تصور نکنید که او نمى توانداستخوانهاى پو سیده شما را بعد از مرگ جمع آورى کند, و لباس حیات و زندگى نوینى بر آن بپوشاند ((چرا که او بر همه چیز قادر و تواناست )) (وهو على کل شى قدیر).
(آیـه ) این آیه بطورکلى اشاره به یکى از کارهاى احمقانه دشنان اسلام وپیامبر(ص ) مى کند که با اسـتـفاده از روش نفاق آمیز و دورکشى از حق مى خواستندماهیت خود را از نظرها پنهان سازند تا گفتار حق را نشنوند.
لذا مى گوید: ((آگاه باشید ! آنها (سرها را به هم نزدیک ساخته و)سینه هایشان را در کنار هم قرار مـى دهـنـد تـا خـود (و سـخنان خویش ) را از او (پیامبر)پنهان دارند)) (الا انهم یثنون صدورهم لیستخفوا منه ).
تـعـبـیـر ((یـثـنـون )) ممکن است اشاره به هرگونه ((مخفى کارى )) ظاهرى و باطنى دشمنان پیامبر(ص ) باشد.
لـذا قـرآن بـلافـاصله اضافه مى کند: ((آگاه باشید آنها هنگامى که خود را درجامه هایشان پنهان مى دارند پروردگار پنهان و آشکار آنان را مى داند)) (الا حین یستغشون ثیابهم یعلم ما یسرون وما یعلنون ).
((چرا که او از اسرار درون سینه ها آگاه است )) (انه علیم بذات الصدور).
آغاز جز دوازدهم قرآن مجید.

(آیه ) .
همه میهمان اویند!.

در آیه قبل اشاره اى به وسعت علم پروردگار و احاطه او به اسرار نهان وآشکار شده بود, و این آیه در حـقـیـقـت دلیلى براى آن محسوب مى شود, چرا که ازروزى دادن خداوند به همه موجودات سخن مى گوید, همان کارى که بدون احاطه علمى کامل به همه جهان امکان پذیر نیست !.
نخست مى گوید: ((هیچ جنبنده اى در روى زمین نیست مگر این که رزق وروزى آن بر خداست , و قـرارگاه او را مى داند, و از نقاطى که از قرارگاهش به آن منتقل مى شود (نیز) باخبر است )) و در هـر جاباشد روزیش را به او مى رساند (ومامن دابة فى الا رض الا على اللّه رزقها ویعلم مستقرها ومستودعها).
((تـمـام ایـن حـقـایق (با همه حدود و مرزهایش ) در کتاب مبین و لوح محفوظعلم خداوند ثبت است )) (کل فى کتاب مبین ).
تقسیم ارزاق و تلاش براى زندگى !.

طرز روزى رساندن خداوند به موجودات مختلف , راستى حیرت انگیزاست , از جنینى که در شکم مـادر قـرار گـرفته تا حشرات گوناگونى که در اعماق تاریک زمین و لانه هاى پرپیچ و خم و در لابلاى درختان و بر فراز کوهها و در قعردره ها زندگى دارند که از دیدگاه علم او هرگز مخفى و پـنـهـان نـیـستند, و همانگونه که قرآن مى گوید خداوند, هم جایگاه و ((آدرس اصلى )) آنها را مى داند و هم محل سیارآنان را, و در هر جا باشند روزیشان را به آنان حواله مى کند.
جـالـب این که در آیات فوق به هنگام بحث از روزى خواران تعبیر به ((دابه )) وجنبده شده است و این اشاره لطیفى به مساله رابطه ((انرژى )) و ((حرکت )) است ,مى دانیم هر جا حرکتى وجود دارد نیازمند به ماده انرژى زا است یعنى ماده اى که منشا حرکت گردد.
و در پـاسـخ ایـن سؤال که آیا ((روزى )) هرکس از آغاز تا پایان عمر تعیین شده , وخواه ناخواه به او مى رسد ؟ باید بگوییم درست است که روزى هر کس مقدر وثابت است , ولى در عین حال مشروط بـه سـعـى و تلاش و کوشش مى باشد, و هرگاه این شرط حاصل نشود مشروط نیز از میان خواهد رفت .
نـکته مهم این است که آیات و روایات مربوط به معین بودن روزى در واقع ترمزى است روى افکار مردم حریص و دنیاپرست که براى تامین زندگى به هر درمى زنند, و هر ظلم و جنایتى را مرتکب مى شوند, به گمان این که اگر چنین نکنندزندگیشان تامین نمى شود.
آیـات قرآن و احادیث اسلامى به این گونه افراد هشدار مى دهد که بیهوده دست و پا نکنند, همین اندازه که آنها در طریق مشروع گام بگذارند و تلاش وکوشش کنند مطمئن باشند خداوند از این راه همه نیازمندیهاى آنها را تامین مى کند.
الـبـته بعضى از روزیها مثل نور آفتاب , باران و هوا و عقل و هوش خدادادى ;Šچه انسان به دنبال آن برود, یا نرود, به سراغ او مى آیند.
ولـى اگـر بـا تلاش و کوشش خود از همین مواهب نیز بطور صحیحى نگهدارى نکنیم آنها نیز از دست ما خواهد رفت , و یا بى اثر مى ماند.
ولى به هر حال نکته اساسى این است که تمام تعلیمات اسلامى به مامى گوید براى تامین زندگى بهتر چه مادى و چه معنوى , باید تلاش بیشتر کرد.
(آیه ).
هدف آفرینش :.

در ایـن آیـه از سـه نـکته اساسى بحث شده است : نخست از آفرینش جهان هستى و مخصوصا آغاز آفرینش که نشانه قدرت پروردگار و دلیل عظمت او است ,مى فرماید: ((او کسى است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید)) (وهو الذى خلق السموات والا رض فى ستة ایام ).
مـنظور از ((روز)) دوران است , خواه این دوران کوتاه باشد و خواه بسیارطولانى و حتى به مقدار میلیاردها سال ـ و چون در ذیل آیه 54 سوره اعراف شرح آن گذشت نیازى به تکرار نیست .
سپس اضافه مى کند: ((و عرش او (خداوند) بر آب قرار داشت )) (وکان عرشه على الما).
در آغـاز آفرینش , جهان هستى به صورت مواد مذاب (یا گازهاى فوق العاده فشرده که شکل مواد مذاب و مایع را داشت ) بود.
سـپـس در ایـن تـوده آبگونه حرکات شدید و انفجارات عظیمى رخ داد, وقسمتهایى از سطح آن پـى درپى به خارج پرتاب شد, این اتصال و به هم پیوستگى به انفصال و جدایى گرایید, و کواکب و سیارات و منظومه ها یکى بعد از دیگرى تشکیل یافتند.
بنابراین , جهان هستى و پایه تخت قدرت خدا نخست بر این ماده عظیم آبگونه قرار داشت .
دومـین مطلبى که در این آیه به آن اشاره شده هدف آفرینش جهان هستى است , همان هدفى که قـسمت عمده اش به ((گل سر سبد این جهان )) یعنى ((انسان ))باز مى گردد, انسانى که باید در مـسـیر تعلیم و تربیت قرار گیرد و راه تکامل را بپوید وهر لحظه به خدا نزدیکتر شود, مى فرماید: ایـن آفـریـنـش بـا عـظـمـت را ((بـه این خاطرقرار داد که شما را بیازماید تا کدامین بهتر عمل مى کنید)) (لیبلوکم ایکم احسن عملا ).
سومین مطلبى که در این آیه به آن اشاره شده مساله ((معاد)) است که پیوندناگسستنى با مساله آفرینش جهان و هدف خلقت دارد.
لـذا مـى گـویـد: ((اگر به آنها بگویى شما بعد از مرگ برانگیخته مى شوید کافران از روى تعجب مـى گـویـند: (این باورکردنى نیست , این حقیقت و واقعیت ندارد,بلکه ) این تنها یک سحر آشکار است )) (ولئن قلت انکم مبعوثون من بعد الموت لیقولن الذین کفروا ان هذا الا سحر مبین ).
(آیه ).
مؤمنان پرظرفیت و افراد بى ایمان کم ظرفیتند!.

در سـلسله آیات (8 تا 11) گوشه هایى از حالات روانى و نقاط ضعف اخلاقى افراد بى ایمان تشریح شده , همان نقاط ضعفى که انسان را به راههاى تاریک و فساد مى کشاند.
نـخـسـتـیـن صـفـتى که براى آنها ذکر مى کند, شوخى کردن با حقایق و مسخره نمودن مسائل سـرنـوشـت ساز است , مى فرماید: ((و اگر مجازات را تا زمان محدودى از آنهابه تاخیر اندازیم (از روى استهزا) مى گویند: چه چیز مانع آن شده است )) ! چه شداین مجازات , کجا رفت این کیفر ؟ (ولئن اخرنا عنهم العذاب الى امة معدودة لیقولن ما یحبسه ).
این شیوه همه جاهلان مغرور و بى خبر است , که هر چه با تمایلات آنهاسازگار نباشد, در نظرشان مسخره است .
امـا قـرآن با صراحت به آنها پاسخ مى گوید: ((آگاه باشید آن روز که (عذاب ) به سراغشان آید, از آنـهـا بـازگـردانـده نخواهد شد)) و هیچ قدرتى مانع آن نخواهد بود(الا یوم یاتیهم لیس مصروفا عنهم ).
((و آنچه را مسخره مى کردند بر آنان نازل مى شود)) و آنها را درهم مى کوبد(وحاق بهم ما کانوا به یستهزؤن ).
امت معدوده و یاران حضرت مهدى (عج ):.

در روایـات مـتعددى که از طرق اهل بیت (ع ) به ما رسیده امت معدوده به معنى نفرات کم , واشاره به یاران حضرت مهدى (عج ) گرفته شده است , ولى همانگونه که گفتیم معنى ظاهر آیه این است که امت معدوده به معنى زمان معدود ومعین است , واتفاقا در روایتى که از امیرمؤمنان على (ع ) در تـفـسیر آیه نقل شده ((امت معدوده )) همین گونه تفسیر گردیده , بنابراین روایات مزبور ممکن است اشاره به معنى دوم آیه وبه اصطلاح ((بطن آیه )) بوده باشد.
(آیـه ) یکى دیگر از نقطه هاى ضعف آنان , کم ظرفیتى در برابر مشکلات وناراحتیها و قطع برکات الهى است , چنان که قرآن مى گوید: ((و هرگاه نعمت ورحمتى به انسان بچشانیم و سپس آن را از او برگیریم او مایوس و نومید مى شود و به کفران و ناسپاسى بر مى خیزد)) (ولئن اذقنا الا نسان منا رحمة ثم نزعناها منه انه لیؤس کفور).
کلمه ((انسان )) در این گونه آیات اشاره به انسانهاى تربیت نایافته و خودرو وبى ارزش است .
(آیـه ) سـومـیـن نـقـطه ضعف آنها این است که به هنگامى که در ناز و نعمت فرو مى روند, چنان خـودبـاخـتگى و غرور و تکبر بر آنها چیره مى شود که همه چیز رافراموش مى کنند, چنانکه قرآن مـى گـویـد: ((و اگـر بـعـد از شدت و رنجى که به اورسیده نعمتهایى به او بچشانیم مى گوید: مـشـکـلات از مـن بـرطـرف شـد, و دیگر باز نخواهدگشت و غرق شادى و غفلت و فخر فروشى مى شود)) آنچنان که از شکر نعمتهاى پروردگار غافل مى گردد (ولئن اذقناه نعم بعد ضرا مسته لیقولن ذهب السیئات عنى انه لفرح فخور).
(آیـه ) سـپـس در ایـن آیه اضافه مى کند: ((مگر آنها که (در سایه ایمان راستین ) صبر و استقامت ورزیـدنـد و کـارهاى شایسته انجام دادند)) و در همه حال ازاعمال صالح فروگذار نمى کنند, از تنگ نظریها و ناسپاسیها و غرور, و تکبر برکنارند(الا الذین صبروا وعملوا الصالحات ).
آنـهـا نـه بـه هنگام وفور نعمت , مغرور مى شوند و خدا را فراموش مى کنند, و نه به هنگام شدت و مصیبت مایوس مى گردند و کفران مى کنند.
و بـه همین دلیل : ((براى این افراد آمرزش و پاداش بزرگى خواهد بود)) (اولئ ک لهم مغفرة واجر کبیر).
آیه ـ شان نزول : براى این آیه و دو آیه بعد دو شان نزول نقل شده :نخست این که گروهى از رؤساى کـفـار مـکه نزد پیامبر(ص ) آمدند و گفتند: اگر راست مى گویى که پیامبر خدا هستى کوههاى مـکه را براى ما طلا کن ! و یا فرشتگانى رابیاور که نبوت تو را تصدیق کنند ! این آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
شـان نـزول دیـگـرى از امام صادق (ع ) نقل شده و آن این که پیامبر به على (ع ) فرمود:من از خدا خواسته ام که میان من و تو برادرى برقرار سازد و این درخواست قبول شد و نیز خواسته ام که تو را وصى من کند این درخواست نیز اجابت گردید,هنگامى که این سخن به گوش بعضى از مخالفان رسـید (از روى عداوت و دشمنى )گفتند به خدا سوگند یک من خرما در یک مشک خشکیده از آنـچـه مـحـمـد(ص ) ازخـداى خـود خـواسـتـه بـهـتر است (اگر راست مى گوید) چرا از خدا نخواست فرشته اى براى یارى او بر دشمنان بفرستد و یا گنجى که او را از فقر نجات دهد این آیات فوق نازل شد و به آنها پاسخ داد.
تفسیر:.
قرآن معجزه جاویدان ـ.

از این سلسله آیات بر مى آید که گاهى پیامبر(ص ) به خاطر شدت مخالفت ولجاجت دشمنان ابلاغ بـعضى از آیات را به آخرین فرصت موکول مى کرده است , لذاخداوند در این آیه پیامبرش را از این کـار نهى مى کند, مى فرماید: ((گویا ابلاغ بعضى از آیاتى را که بر تو وحى مى شود ترک مى کنى و سینه تو از آن نظر تنگ و ناراحت مى شود)) (فلعلک تارک بعض ما یوحى الیک وضائق به صدرک ).
از ایـن ناراحت مى شوى که مبادا آنها معجزات اقتراحى از تو بخواهند و((بگویند چرا گنجى بر او نازل نشده , و یا چرا فرشته اى همراه او نیامده )) ؟ (ان یقولوا لولا انزل علیه کنز اوجا معه ملک ).
لذا بلافاصله اضافه مى کند: ((تو تنها بیم دهنده و انذارکننده اى )) (انما انت نذیر).
یعنى , خواه آنها بپذیرند, یا نپذیرند و مسخره کنند و لجاجت به خرج دهند.
و در پـایـان آیـه مى گوید: ((خداوند حافظ و نگاهبان و ناظر بر هر چیز است ))(واللّه على کل شى وکیل ).
یـعـنى از ایمان و کفر آنها پروا مکن و این به تو مربوط نیست وظیفه تو ابلاغ است خداوند خودش مى داند با آنها چگونه رفتار کند.
                    
از عـلـى (ع ) نقل شده که مى فرماید: با رسول خدا(ص ) در مسجد, در انتظارنماز بودیم که مردى برخاست و عرض کرد: اى رسول خدا ! من گناهى کرده ام پیامبر(ص ) روى از او برگرداند هنگامى کـه نماز تمام شد همان مرد برخاست وسخن اول را تکرار کرد;Š پیامبر(ص ) فرمود: آیا با ما این نماز را انـجـام نـدادى ؟ و بـراى آن بـه خوبى وضو نگرفتى ؟ عرض کرد: آرى ! فرمود: این کفاره گناه توست !.
نماز, انسان را در برابر گناه بیمه مى کند, و نیز نماز زنگار گناه را از آیینه دل مى زداید.
نـمـاز جـوانه هاى ملکات عالى انسانى را در اعماق جان بشر مى رویاند, نمازاراده را قوى و قلب را پـاک و روح را تـطـهـیر مى کند, و به این ترتیب نماز در صورتى که به صورت جسم بى روح نباشد مکتب عالى تربیت است .
(آیـه ) به دنبال برنامه انسان ساز نماز و بیان تاثیرى که حسنات در زدودن سیئات دارد در این آیه فرمان به ((صبر)) مى دهد, و مى گوید: ((و شکیبا باش که خدااجر نیکوکاران را ضایع نمى کند)) (واصبر فان اللّه لا یضیع اجر المحسنین ) یعنى نیکوکارى بدون صبر و ایستادگى میسر نیست .
واژه ((صـبـر)) هرگونه شکیبایى در برابر مشکلات , مخالفتها, آزارها, هیجانها,طغیانها و مصائب گوناگون را شامل مى شود.
((صـبر)) یک اصل کلى و اساسى است که در مواردى از قرآن همراه با نماز ذکرشده است شاید به ایـن دلـیل که نماز در انسان ((حرکت )) مى آفریند و دستور صبر,مقاومت ایجاد مى کند, و این دو یعنى ((حرکت )) و.
((مقاومت )) هنگامى که دست به دست هم دهند عامل اصلى هرگونه پیروزى خواهند شد.
(آیه ).
عامل تباهى جامعه ها !.

بـراى تـکـمـیـل بحثهاى گذشته در این آیه و آیه بعد یک اصل اساسى اجتماعى که ضامن نجات جـامـعـه هـا از تـباهى است مطرح شده است , و آن این که در هرجامعه اى تا زمانى که گروهى از انـدیـشـمـندان متعهد و مسؤول وجود دارد که در برابرمفاسد ساکت نمى نشینند, و به مبارزه بر مى خیزند, و رهبرى فکرى و مکتبى مردم را در اختیار دارند این جامعه به تباهى و نابودى کشیده نمى شود.
امـا آن زمـان کـه بـى تفاوتى و سکوت در تمام سطوح حکمفرما شد و جامعه دربرابر عوامل فساد بى دفاع ماند, فساد و به دنبال آن نابودى حتمى است .
لـذا ضـمن اشاره به اقوام پیشین که گرفتار انواع بلاها شدند, مى گوید: ((چرا درقرون و امتها و اقـوام قـبـل از شـمـا نـیـکـان و پاکان قدرتمند و صاحب فکرى نبودند که ازفساد در روى زمین جلوگیرى کنند)) (فلولا کان من القرون من قبلکم اولوا بقیة ینهون عن الفساد فى الا رض ).
نقش ((اولوا بقیة )) در بقاى جوامع آنقدر حساس است که باید گفت : بدون آنها حق حیات از آنان سلب مى شود و این همان چیزى است که آیه فوق به آن اشاره دارد.
بـعـد به عنوان استثنا مى گوید: ((مگر افراد اندکى از آنان که آنها را نجات دادیم )) (الا قلیلا ممن انجینامنهم ).
ایـن گروه اندک هر چند امر به معروف و نهى از منکر داشتند, اما مانند لوط وخانواده کوچکش و نـوح و ایمان آورندگان محدودش و صالح و تعداد کمى که از اوپیروى کرده بودند, آنچنان کم و اندک بودند که توفیق بر اصلاح کلى جامعه نیافتند.
((وبه هر حال ستمگران (که اکثریت این جامعه هارا تشکیل مى دادند) به دنبال ناز و نعمت و عیش و نـوش رفـتـنـد و آنچنان مست باده غرور و تنعم و لذات شدندکه ) دست به انواع گناهان زدند)) (واتبع الذین ظلموا ما اترفوا فیه وکانوا مجرمین .
ایـن تـنـعـم و تـلـذذ بـى قید و شرط سرچشمه انواع انحرافاتى است که در طبقات مرفه جامعه ها به وجود مى آید, چرا که مستى شهوت , آنهارااز پرداختن به ارزشهاى اصیل انسانى ودرک واقعیتهاى اجتماعى باز مى دارد و غرق عصیان و گناه مى سازد.
(آیـه ) سپس براى تاکید این واقعیت , اضافه مى فرماید: این که مى بینى خداوند این اقوام را به دیار عـدم فـرسـتاد به خاطر آن بود که مصلحانى در میان آنهانبودند ((و چنین نبود که پروردگارت آبـادیها را به ظلم و ستم نابود کند در حالى که اهلش در صدد اصلاح بوده باشند)) (وما کان ربک لیهلک القرى بظلم واهلهامصلحون ).
یعنى , هرگاه جامعه اى ظالم بود اما به خود آمده و در صدد اصلاح باشدچنین جامعه اى مى ماند, ولى اگر ظالم بود و در مسیر اصلاح و پاکسازى نبود,نخواهد ماند.
(آیـه ) در ایـن آیـه بـه یکى از سنن آفرینش که در واقع زیربناى سایر مسائل مربوط به انسان است اشـاره شـده و آن مساله اختلاف و تفاوت در ساختمان روح وجسم و فکر و ذوق و عشق انسانها, و مساله آزادى اراده و اختیار است .
مـى فـرماید: ((اگر خدا مى خواست , همه مردم را ((امت واحده )) قرار مى داد(ولى خداوند چنین کـارى را نـکرده ) و همواره انسانها با هم اختلاف دارند)) (ولو شاربک لجعل الناس امة واحدة ولا یزالون مختلفین ).
تـا کـسـى تـصور نکند تاکید و اصرار پروردگار در اطاعت فرمانش دلیل بر این است که او قادر بر این نبود که همه آنها را در مسیر ایمان ویک برنامه معین قرار دهد.
ولـى نـه چـنـیـن ایـمانى فایده اى داشت , و نه چنان اتحاد و هماهنگى , ایمان اجبارى که از روى انـگـیـزه هاى غیرارادى برخیزد, نه دلیل بر شخصیت است و نه وسیله تکامل , و نه موجب پاداش و ثواب .
اصـولا ارزش و امـتـیاز انسان و مهمترین تفاوت او با موجودات دیگر داشتن همین موهبت آزادى اراده و اخـتـیـار اسـت , همچنین داشتن ذوقها و سلیقه ها واندیشه هاى گوناگون و متفاوت که هرکدام بخشى از جامعه را مى سازد, و بعدى ازابعاد آن را تامین مى کند.
از طرفى هنگامى که آزادى اراده آمد, اختلاف در انتخاب عقیده و مکتب , طبیعى است .
(آیـه ) لـذا در ایـن آیـه مـى فـرماید: مردم در پذیرش حق با هم اختلاف دارند((مگر, کسى را که پروردگارت رحم کند)) ! (الا من رحم ربک ).
ولـى این رحمت الهى مخصوص گروه معینى نیست , همه مى توانند ـبه شرط این که بخواهندـ از آن استفاده کنند ((و (خداوند) براى همین پذیرش رحمت آنها را آفرید)) (ولذلک خلقهم ).
آنها که بخواهند در زیر این چتر رحمت الهى قرار بگیرند راه براى آنها بازاست رحمتى که از طریق تشخیص عقل و هدایت انبیا و کتب آسمانى به همه مردم افاضه شده است .
و هـرگـاه از ایـن رحـمـت و موهبت استفاده کنند درهاى بهشت و سعادت جاویدان به روى آنها گشوده خواهد شد.
در غـیر این صورت ((فرمان خدا صادر شده است که جهنم را از سرکشان وطاغیان جن و انس پر مى کنم )) (وتمت کلمة ربک لا ملا ن جهنم من الجنة والناس اجمعین ).
(آیه ).
مطالعه سرگذشت پیشینیان چهار اثر دارد:.

در این آیه و آیات بعد که سوره هود با آن پایان مى پذیرد یک نتیجه گیرى کلى از مجموع بحثهاى سـوره بیان شده است و از آنجا که قسمت عمده این سوره داستانهاى عبرت انگیز پیامبران و اقوام پیشین بود نخست نتائج گرانبهاى ذکر این داستانها را در چهار موضوع خلاصه کرده , مى گوید: ((مـا از هـر یـک از سـرگـذشـتـهـاى انبیا براى تو بازگو کردیم تا به وسیله آن , قلبت را آرامش بخشیم )) و اراده ات قوى گردد (وکلا نقص علیک من انبا الرسل ما نثبت به فؤادک ).
سپس به دومین نتیجه بزرگ بیان این داستانها اشاره کرده , مى گوید: ((و در این اخبار پیامبران , حـقایق و واقعیتهاى (مربوط به زندگى و حیات , پیروزى و شکست ,عوامل موفقیت و تیره روزى ) همگى براى تو آمده است )) (وجاک فى هذه الحق ).
سومین و چهارمین اثر چشمگیر بیان این سرگذشتها آن است که : ((براى مؤمنان موعظه و اندرز, تذکر و یادآورى است )) (وموعظة وذکرى للمؤمنین ).
این آیه بار دیگر تاکید مى کند که تواریخ قرآن را نباید سرسرى شمرد و یا به عنوان یک سرگرمى از آن بـراى شـنوندگان استفاده کرد چرا که مجموعه اى است ازبهترین درسهاى زندگى در تمام زمینه ها و راهگشایى است براى همه انسانهاى ((امروز)) و ((فردا)).
(آیـه ) سـپـس بـه پیامبر(ص ) دستور مى دهد که تو نیز در مقابل سرسختیهاو لجاجتهاى دشمن هـمان بگو که بعضى از پیامبران پیشین به این افراد مى گفتند: ((به آنها که ایمان نمى آورند بگو: هـر چـه در قـدرت داریـد انجام دهید (و از هیچ کارى فروگذار نکنید) ما هم آنچه در توان داریم انجام خواهیم داد)) (وقل للذین لا یؤمنون اعملوا على مکانتکم انا عاملون ).
(آیـه ) ((و انـتـظـار بـکشید ! ما هم منتظریم )) ! (وانتظروا انا منتظرون ) تاببینیم کدامین پیروز مى شوند و کدامین شکست مى خوردند.
شـمـا در انـتظار خام شکست ما باشید و ما در انتظار و اقعى عذاب الهى براى شما هستیم که یا از دست ما خواهید کشید و یا مستقیما از طرف خدا!.
(آیـه ) آخـرین آیه این سوره به بیان توحید (توحید علم و توحید افعال وتوحید عبادت ) مى پردازد همان گونه که آیات آغاز این سوره از علم توحید سخن مى گفت .
در حقیقت در این آیه انگشت روى سه شعبه از توحید گذاشته شده است نخست به توحید علمى پروردگار اشاره کرده , مى گوید: ((غیب آسمانها و زمین مخصوص خداست )) و او است که از همه اسرار آشکار و نهان باخبر است (وللّه غیب السموات والا رض ).
و غـیر او علمش محدود و در عین محدودیت از ناحیه تعلیم الهى است ,بنابراین علم نامحدود, آن هم علم ذاتى , نسبت به تمام آنچه در پهنه زمین و آسمان قرار دارد, مخصوص ذات پاک پروردگار است .
و از سـوى دیـگربه توحید افعالى اشاره کرده , مى گوید: زمام تمام کارها در کف قدرت اوست ((و همه کارها به سوى او باز مى گردد)) (والیه یرجع الا مر کله ).
سـپس نتیجه مى گیرد اکنون که آگاهى نامحدود و قدرت بى پایان , مخصوص ذات پاک اوست و بازگشت هر چیز به سوى او مى باشد, بنابراین ((تنها او را پرستش کن )) (فاعبده ).
((و فقط بر او توکل نما)) (وتوکل علیه ).
و این مرحله توحید عبادت است .
و از آنچه نافرمانى و سرکشى و طغیان و گناه است , بپرهیز, چرا که :((پروردگارت از آنچه انجام مى دهید غافل نیست )) (وما ربک بغافل عما تعملون ).
((پایان سوره هود)).
سوره یوسف [12].

این سوره در ((مکه )) نازل شده و داراى 111 آیه است .
محتواى سوره :.

قبل از ورود در تفسیر آیات این سوره ذکر چند امر لازم است :
1ـ تـمـام آیـات این سوره جز چند آیه که در آخر آن آمده سرگذشت جالب وشیرین و عبرت انگیز پیامبر خدا یوسف (ع ) را بیان مى کند و به همین دلیل این سوره به نام یوسف نامیده شده است و نیز بـه همین جهت از مجموع 27 بار ذکر نام یوسف در قرآن 25 مرتبه آن در این سوره است , و فقط و مورد آن در سوره هاى دیگر (سوره غافر آیه 34 و انعام آیه 84) مى باشد.
محتواى این سوره بر خلاف سوره هاى دیگر قرآن همگى به هم پیوسته وبیان فرازهاى مختلف یک داستان است , که در بیش از ده بخش با بیان فوق العاده گویا, جذاب , فشرده , عمیق و مهیج آمده است .
گـرچـه داستان پردازان بى هدف , و یا آنها که هدفهاى پست و آلوده اى دارندسعى کرده اند از این سـرگـذشـت آمـوزنده یک داستان عشقى محرک براى هوسبازان بسازند و چهره واقعى یوسف و سـرگـذشـت او را مـسخ کنند, و حتى در شکل یک فیلم عشقى به روى پرده سینما بیاورند ولى قـرآن کـه هـمـه چـیـزش الگو و ((اسوه ))است , در لابلاى این داستان عالیترین درسهاى عفت و خـویـشـتن دارى و تقوا و ایمان و تسلط بر نفس را, منعکس ساخته آنچنان که هر انسانى ـهرچند, بـارهـا آن راخـوانـده باشدـ باز به هنگام خواندنش بى اختیار تحت تاثیر جذبه هاى نیرومندش قرار مى گیرد.
و بـه هـمین جهت قرآن نام زیباى ((احسن القصص )) (بهترین داستانها) رابر آن گذارده است , و در آن براى ((اولوالالباب )) (صاحبان مغز و اندیشه ) عبرتها بیان کرده است .
2ـ دقـت در آیـات ایـن سوره این واقعیت را براى انسان روشنتر مى سازد که قرآن در تمام ابعادش مـعـجزه است , چرا که قهرمانهایى که در داستانها معرفى مى کندـقهرمانهاى واقعى و نه پندارى ـ هرکدام در نوع خود بى نظیرند.
ابراهیم قهرمان بت شکن با آن روح بلند و سازش ناپذیر در برابر طاغوتیان .
موسى آن قهرمان تربیت یک جمعیت لجوج در برابر یک طاغوت عصیانگر.
یوسف آن قهرمان پاکى و پارسایى و تقوا, در برابر یک زن زیباى هوسباز وحیله گر.
و از این گذشته قدرت بیان وحى قرآنى در این داستان آنچنان تجلى کرده که انسان را به حیرت مـى انـدازد, زیـرا ایـن داسـتان چنانکه مى دانیم در پاره اى از موارد به مسائل بسیار باریک عشقى منتهى مى گردد, و قرآن بى آنکه آنها را درز بگیرد, و ازکنار آن بگذرد تمام این صحنه ها را با ریزه کاریهایش طورى بیان مى کند که کمترین احساس منفى و نامطلوب در شنونده ایجاد نمى گردد, در متن تمام قضایا واردمى شود اما در همه جا اشعه نیرومندى از تقوا و پاکى , بحثها را احاطه کرده است .
3ـ داستان یوسف قبل از اسلام و بعد از آن ـ.

بـدون شـک قبل از اسلام نیز داستان یوسف در میان مردم مشهور و معروف بوده است , چرا که در تورات در چهارده فصل از سفر پیدایش (از فصل 37 تا 50)این داستان مفصلا ذکر شده است .
الـبـته مطالعه دقیق این چهارده فصل نشان مى دهد که آنچه در تورات آمده تفاوتهاى بسیارى با قـرآن مـجـیـد دارد و مقایسه این تفاوتها نشان مى دهد که تا چه حدآنچه در قرآن آمده پیراسته و خـالـص و خـالى از هرگونه خرافه مى باشد و این که قرآن به پیامبر مى گوید: ((پیش از این از آن غافل بودى )) اشاره به عدم آگاهى پیامبر ازواقعیت خالص این سرگذشت عبرت انگیز است .
بـه هـر حـال بـعـد از اسـلام نیز این داستان در نوشته هاى مورخین شرق و غرب گاهى با شاخ و بـرگـهـاى اضـافـى آمده است در شعر فارسى نخستین قصه یوسف وزلیخا را به فردوسى نسبت مى دهند و پس از او یوسف و زلیخاى شهاب الدین عمعق و مسعودى قمى است و بعد از او, یوسف و زلیخاى عبدالرحمن جامى شاعر معروف قرن نهم است .
4ـ چرا بر خلاف سرگذشتهاى سایر انبیا داستان یوسف یک جا بیان شده است ؟.

یکى از ویژگیهاى داستان یوسف این است که همه آن یک جا بیان شده , به خلاف سرگذشت سایر پیامبران که به صورت بخشهاى جداگانه در سوره هاى مختلف قرآن پخش گردیده , این ویژگى به این دلیل است که تفکیک فرازهاى این داستان با توجه به وضع خاصى که دارد پیوند اساسى آن را از هم مى برد, و براى نتیجه گیرى کامل همه باید یک جا ذکر شود.
یـکـى دیگر از ویژگیهاى این سوره آن است که داستانهاى سایر پیامبران که درقرآن آمده معمولا بیان شرح مبارزاتشان با اقوام سرکش و طغیانگر است .
امـا در داستان یوسف , سخنى از این موضوع به میان نیامده است بلکه بیشتربیانگر زندگانى خود یوسف و عبور او از کورانهاى سخت زندگانى است که سرانجام به حکومتى نیرومند تبدیل مى شود که در نوع خود نمونه بوده است .
5ـ فضیلت سوره یوسف ـ.

در روایـات اسـلامـى بـراى تلاوت این سوره فضائل مختلفى آمده است ازجمله در حدیثى از امام صـادق (ع ) مـى خـوانیم : ((هر کس سوره یوسف را در هر روز ویا هر شب بخواند, خداوند او را روز رسـتاخیز برمى انگیزد در حالى که زیبائیش همچون زیبایى یوسف است و هیچ گونه ناراحتى روز قیامت به او نمى رسد و ازبندگان صالح خدا خواهد بود)).
بـارهـا گفته ایم روایاتى که در بیان فضیلت سوره هاى قرآن آمده به معنى خواندن سطحى بدون تفکر و عمل نیست ;Š بلکه تلاوتى است مقدمه تفکر, و تفکرى است سرآغاز عمل .
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر.
(آیه ).
احسن القصص در برابر تو است !.

ایـن سـوره نـیز با حروف مقطعه ((الف لام را)) (الر) آغاز شده است که نشانه اى از عظمت قرآن و ترکیب این آیات عمیق و پرمحتوا از ساده ترین اجزایعنى حروف الفبا مى باشد.
و شـایـد بـه همین دلیل است که بعد از ذکر حروف مقطعه بلافاصله اشاره به عظمت قرآن کرده , مـى گـویـد ((ایـنـهـا آیات کتاب مبین است )) (تلک آیات الکتاب المبین ) کتابى روشنى بخش و آشکارکننده حق از باطل و نشان دهنده صراط مستقیم و راه پیروزى و نجات .
(آیه ) سپس هدف نزول این آیات را چنین بیان مى کند: ((ما آن را قرآن عربى فرستادیم تا شما آن را به خوبى درک کنید)) (انا انزلناه قرآنا عربیا لعلکم تعقلون ).
هـدف تنها قرائت و تلاوت و تیمن و تبرک با خواندن آیات آن نیست , بلکه هدف نهایى درک است , درک نیرومند و پرمایه که تمام وجود انسان را به سوى عمل دعوت کند.
تـعبیر به ((عربى بودن )) که در ده مورد از قرآن تکرار شده پاسخى است به آنهاکه پیامبر را متهم مى کردند که او این آیات را از یک فرد عجمى یاد گرفته و محتواى قرآن یک فکر وارادتى است و از نهاد وحى نجوشیده است .
ضـمـنـا ایـن تعبیرات پى درپى این وظیفه را براى همه مسلمانان به وجودمى آورد که همگى باید بـکـوشـند و زبان عربى را به عنوان زبان دوم خود به صورت همگانى بیاموزند از این نظر که زبان وحى و کلید فهم حقایق اسلام است .
(آیـه ) سپس مى فرماید: ((ما نیکوترین قصه ها رااز طریق وحى وفرستادن این قرآن براى تو بازگو مى کنیم هر چند پیش از آن , از آن غافل بودى )) (نحن نقص علیک احسن القصص بما اوحینا الیک هذا القرآن وان کنت من قبله لمن الغافلین ).
بـعـضـى از مـفـسران معتقدند که ((احسن القصص )) اشاره به مجموعه قرآن است یعنى , خداوند مـجـمـوعـه ایـن قـرآن کـه زیباترین شرح و بیان و فصیحترین وبلیغ ‌ترین الفاظ را با عالیترین و عـمـیقترین معانى آمیخته که از نظر ظاهر زیبا وفوق العاده شیرین و گوارا و از نظر باطن بسیار پرمحتواست ((احسن القصص )) نامیده .
ولـى پیوند آیات آینده که سرگذشت یوسف را بیان مى کند با آیه مورد بحث آنچنان است که ذهن انسان بیشتر متوجه این معنى مى شود که خداوند داستان یوسف را ((احسن القصص )) نامیده است .
امـا بـارهـا گـفته ایم که مانعى ندارد این گونه آیات براى بیان هر دو معنى باشد,هم قرآن بطور عموم احسن القصص است و هم داستان یوسف بطور خصوص .
نقش داستان در زندگى انسانهاـ.

بـا تـوجـه بـه این که قسمت بسیار مهمى از قرآن به صورت سرگذشت اقوام پیشین و داستانهاى گـذشـتـگـان بـیـان شـده اسـت , این سؤال براى بعضى پیش مى آیدکه چرا یک کتاب تربیتى و انسان ساز این همه تاریخ و داستان دار د؟.
اما توجه به چند نکته علت حقیقى این موضوع را روشن مى سازد:.
1ـ تاریخ آزمایشگاه مسائل گوناگون زندگى بشر است , و آنچه را که انسان درذهن خود با دلائل عقلى ترسیم مى کند در صفحات تاریخ به صورت عینى بازمى یابد.
2ـ از ایـن گـذشته تاریخ و داستان جاذبه مخصوصى دارد, و انسان در تمام ادوار عمر خود از سن کودکى تا پیرى تحت تاثیر این جاذبه فوق العاده است .
دلـیـل این موضوع شاید آن باشد که انسان قبل از آن که , عقلى باشدحسى است و بیش از آنچه به مسائل فکرى مى اندیشد در مسائل حسى غوطه وراست .
مـسـائل مـخـتـلـف زندگى هر اندازه از میدان حس دور مى شوند و جنبه تجردعقلانى به خود مى گیرند سنگینتر و دیر هضم تر مى شوند.
و از این رو مى بینیم همیشه براى جا افتادن استدلالات عقلى از مثالهاى حسى استمداد مى شود و گـاهى ذکر یک مثال مناسب و به جا تاثیر استدلال راچندین برابر مى کند و لذا دانشمندان موفق آنها هستند که تسلط بیشترى بر انتخاب بهترین مثالها دارند.
3ـ داستان و تاریخ براى همه کس قابل فهم و درک است به همین دلیل کتابى که جنبه عمومى و هـمگانى دارد و از عرب بیابانى بى سواد نیمه وحشى گرفته تا فیلسوف بزرگ و متفکر همه باید از آن استفاده کنند;Š حتما باید روى تاریخ وداستانها و مثالها تکیه نماید.
مـجموعه این جهات نشان مى دهد که قرآن در بیان این همه تاریخ و داستان بهترین راه را از نظر تعلیم و تربیت پیموده است .
(آیه ).
بارقه امید و آغاز مشکلات :.

قـرآن داستان یوسف را از خواب عجیب و پر معنى او آغاز مى کند, زیرا این خواب در واقع نخستین فراز زندگى پرتلاطم یوسف محسوب مى شود.
او یـک روز صـبح هنگامى که بسیار کم سن و سال بود با هیجان و شوق به سراغ پدر آمد و پرده از روى حادثه تازه اى برداشت که در ظاهر چندان مهم نبود.
((هـنـگامى که یوسف به پدرش گفت : پدرم ! من در خواب یازده ستاره دیدم (که از آسمان فرود آمـدنـد) و خـورشـیـد و ماه نیز (آنها را همراهى مى کردند) همگى رادیدم که در برابر من سجده مـى کـنـنـد)) (اذ قـال یـوسـف لا بیه یا ابت انى رایت احدعشر کوکبا والشمس والقمر رایتهم لى ساجدین ).
ابن عباس مفسر معروف اسلامى مى گوید: یوسف این خواب را در شب جمعه که مصادف شب قدر, (شعب تعیین سرنوشتها و مقدرات بود) دید.
البته روشن است که منظور از ((سجده )) در اینجا خضوع و تواضع مى باشدوگرنه سجده به شکل سجده معمولى انسانها در مورد خورشید و ماه و ستارگان مفهوم ندارد.
(آیه ) این خواب هیجان انگیز و معنى دار, یعقوب پیامبر را در فکر فرو بردخورشید و ماه و ستارگاه آسـمـان ؟ آن هم یازده ستاره ؟ فرود آمدند و در برابرفرزندم یوسف سجده کردند, چقدر پرمعنى اسـت ؟ حتما خورشید و ماه , من ومادرش (یا من و خاله اش ) مى باشیم , و یازده ستاره , برادرانش , قـدر و مـقـام فـرزنـدم آنـقـدر بـالا مى رود که ستارگان آسمان و خورشید و ماه سر بر آستانش مـى سـایند,آنقدر در پیشگاه خدا عزیز و آبرومند مى شود که آسمانیان در برابرش خضوع مى کنند, چه خواب پرشکوه و جالبى ؟!.
لـذا با لحن آمیخته با نگرانى و اضطراب اما توام با خوشحالى به فرزندش چنین ((گفت : فرزندم ! این خوابت را براى برادرانت بازگو مکن )) (قال یا بنى لا تقصص رؤیاک على اخوتک ).
((چرا که آنها براى تو نقشه هاى خطرناک خواهند کشید)) (فیکیدوا لک کیدا).
من مى دانم ((شیطان براى انسان دشمن آشکارى است )) (ان الشیطان للا نسان عدو مبین ).
او مـنـتـظر بهانه اى است که وسوسه هاى خود را آغاز کند, به آتش کینه و حسددامن زند, و حتى برادران را به جان هم اندازد.
(آیـه ) ولـى ایـن خواب تنها بیانگر عظمت مقام یوسف در آینده از نظرظاهرى و مادى نبود, بلکه نـشـان مـى داد که او به مقام نبوت نیز خواهد رسید, چراکه سجده آسمانیان دلیل بر بالا گرفتن مـقـام آسـمـانـى اوسـت , و لـذا پـدرش یـعـقـوب اضـافـه کرد: ((و این چنین پروردگارت تو را برمى گزیند)) (وکذلک یجتبیک ربک ).
((و از تعبیر خواب به تو تعلیم مى دهد)) (ویعلمک من تاویل الا حادیث ).
((و نعمتش را بر تو و آل یعقوب تکمیل مى کند)) (ویتم نعمته علیک وعلى آل یعقوب ).
((همان گونه که پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق آن (نعمت ) را تمام کرد)) (کما اتمها على ابویک من قبل ابرهیم واسحق ).
آرى ! ((پروردگارت عالم است و از روى حکمت کار مى کند)) (ان ربک علیم حکیم ).
از درسـهایى که این بخش از آیات به ما مى دهد درس حفظ اسرار است , که گاهى حتى در مقابل بـرادران نـیـز بـایـد عملى شود, همیشه در زندگى انسان اسرارى وجود دارد که اگر فاش شود مـمـکـن اسـت آیـنـده او یـا جـامـعـه اش را به خطر اندازد,خویشتن دارى درحفظ این اسرار یکى ازنشانه هاى وسعت روح وقدرت اراده است .
در حـدیـثـى از امـام صـادق (ع ) مى خوانیم : ((اسرار تو همچون خون توست که باید تنها در عروق خودت جریان یابد)).
رؤیا و خواب دیدن ـ.

خواب و رؤیا بر چند قسم است :
1ـ خـوابـهـاى مـربوط به گذشته زندگى و امیال و آرزوها که بخش مهمى ازخوابهاى انسان را تشکیل مى دهد.
2ـ خوابهاى پریشان و نامفهوم که معلول فعالیت توهم و خیال است اگرچه ممکن است انگیزه هاى روانى داشته باشد.
3ـ خوابهایى که مربوط به آینده است و از آن گواهى مى دهد.
جـالـب ایـن کـه در روایـتى از پیامبر(ص ) چنین مى خوانیم : ((خواب و رؤیاسه گونه است ;Š گاهى بـشـارتـى از ناحیه خداوند است , گاه وسیله غم و اندوه از سوى شیطان , و گاه مسائلى است که انسان در فکر خود مى پروراند و آن را در خواب مى بیند)).
روشـن اسـت کـه خـوابهاى شیطانى چیزى نیست که تعبیر داشته باشد, اماخوابهاى رحمانى که جنبه بشارت دارد حتما باید خوابى باشد که از حادثه مسرت بخش در آینده پرده بردارد.
(آیه ) از اینجا درگیرى برادران یوسف , با یوسف شروع مى شود:.
نـخست اشاره به درسهاى آموزنده فراوانى که در این داستان است کرده ,مى گوید: ((به یقین در سرگذشت یوسف و برادرانش , نشانه هایى براى سؤال کنندگان بود)) (لقد کان فى یوسف واخوته آیات للسائلین ).
چـه درسـى از ایـن بـرتـر کـه گروهى از افراد نیرومند با نقشه هاى حساب شده اى که از حسادت سرچشمه گرفته براى نابودى یک فرد ظاهرا ضعیف و تنها, تمام کوشش خود را به کار گیرند, اما به همین کار, بدون توجه او را بر تخت قدرت بنشانند و فرمانرواى کشور پهناورى کنند, و در پایان هـمـگى در برابر او سر تعظیم فرود آورند, این نشان مى دهد وقتى خداکارى را اراده کند مى تواند آن را, حـتـى بـه دسـت مـخـالـفین آن کار, پیاده کند, تا روشن شود که یک انسان پاک و با ایمان تـنهانیست و اگر تمام جهان به نابودى او کمر بندند تا خدا نخواهد تار مویى از سر او کم نخواهند کرد!.
(آیـه ) یـعـقـوب دوازده پسر داشت , که دو نفر از آنها ((یوسف )) و ((بنیامین ))از یک مادر بودند, یـعـقـوب نـسـبـت بـه این دو پسر مخصوصا یوسف محبت بیشترى نشان مى داد, زیرا کوچکترین فرزندان او محسوب مى شدند و طبعا نیاز به حمایت و محبت بیشترى داشتند, دیگر این که , طبق بعضى از روایات مادر آنها ((راحیل )) ازدنیا رفته بود, و به این جهت نیز به محبت بیشترى محتاج بودند, از آن گذشته مخصوصا در یوسف , آثار نبوغ و فوق العادگى نمایان بود, مجموع این جهات سبب شد که یعقوب آشکارا نسبت به آنها ابراز علاقه بیشترى کند.
بـرادران حسود بدون توجه به این جهات از این موضوع سخت ناراحت شدند, بخصوص که شاید بر اثـر جـدایـى مـادرهـا, رقابتى نیز در میانشان طبعا وجودداشت , لذا دور هم نشستند ((و گفتند یـوسـف و بـرادرش نـزد پـدر از ما محبوبترند, بااین که ما جمعیتى نیرومند و کارساز هستیم )) و زنـدگـى پـدر را به خوبى اداره مى کنیم ,و به همین دلیل باید علاقه او به ما بیش از این فرزندان خردسال باشد که کارى ازآنها ساخته نیست (اذ قالوا لیوسف واخوه احب الى ابینا منا ونحن عصبة ) .
و بـه این ترتیب با قضاوت یک جانبه خود پدر را محکوم ساختند و گفتند: ((بطورقطع پدر ما در گمراهى آشکارى است )) ! (ان ابانا لفى ضلا ل مبین ).
الـبته منظور آنها گمراهى دینى و مذهبى نبود چرا که آیات آینده نشان مى دهدآنها به بزرگى و نبوت پدر اعتقاد داشتند و تنها در زمینه طرز معاشرت به او ایرادمى گرفتند.
(آیه ).
نقشه نهایى کشیده شد:.

حـس حـسـادت , سـرانـجـام بـرادران را به طرح نقشه اى وادار ساخت ;Š گرد هم جمع شدند و دو پیشنهاد را مطرح کردند و گفتند: ((یا یوسف را بکشید و یا او را به سرزمین دور دستى بیفکنید تا محبت پدر یکپارچه متوجه شما بشود)) ! (اقتلوایوسف اواطرحوه ارضا یخل لکم وجه ابیکم ).
درست است که با این کار احساس گناه و شرمندگى وجدان خواهید کرد,چرا که با برادر کوچک خود این جنایت را روا داشته اید ولى جبران این گناه ممکن است , توبه خواهید کرد ((و پس از آن جمعیت صالحى خواهید شد)) ! (وتکونوامن بعده قوما صالحین ).
این جمله دلیل بر آن است که آنها با این عمل احساس گناه مى کردند و دراعماق دل خود کمى از خـدا ترس داشتند ولى مساله مهم اینجاست که سخن ازتوبه قبل از انجام جرم در واقع یک نقشه شـیطانى براى فریب وجدان و گشودن راه به سوى گناه است , و به هیچ وجه دلیل بر پشیمانى و ندامت نمى باشد.
(آیـه ) ولـى در مـیان برادران یک نفر بود که از همه باهوشتر, و یا باوجدانتربود, به همین دلیل با طـرح قتل یوسف مخالفت کرد و هم با طرح تبعید او در یک سرزمین دوردست که بیم هلاکت در آن بـود, و طـرح سـومـى را ارائه نمود یکى از آنها((گفت : اگر مى خواهید کارى بکنید یوسف را نـکـشـیـد, بلکه او را در نهانگاه چاه بیفکنید (به گونه اى که سالم بماند) تا بعضى از راهگذاران و قافله ها او را برگیرند و باخود ببرند)) و از چشم ما و پدر دور شود (قال قائل منهم لا تقتلوا یوسف والقوه فى غیابت الجب یلتقطه بعض السیارة ان کنتم فاعلین ).
نقش ویرانگر حسد در زندگى انسانهاـ.

درس مهم دیگرى که از این داستان مى آموزیم این است که چگونه حسدمى تواند آدمى را تا سر حد کـشـتـن برادر و یا تولید دردسرهاى خیلى شدید براى اوپیش ببرد و چگونه اگر این آتش درونى مهار نشود, هم دیگران را به آتش مى کشد وهم خود انسان را.
بـه هـمـین دلیل در احادیث اسلامى براى مبارزه با این صفت رذیله تعبیرات تکان دهنده اى دیده مى شود.
بـه عـنوان نمونه : از پیامبر اکرم (ص ) نقل شده که فرمود: خداوند موسى بن عمران را از حسد نهى کـرد و بـه او فـرمـود: ((شـخـص حـسود نسبت به نعمتهاى من بربندگانم خشمناک است , و از قسمتهایى که میان بندگانم قائل شده ام ممانعت مى کند, هر کس چنین باشد نه او از من است و نه من از اویم )).
و در حدیثى از امام صادق (ع ) مى خوانیم : ((افراد با ایمان غبطه مى خوردندولى حسد نمى ورزند, ولى مناق حسد مى ورزد و غبطه نمى خورد)).
این درس را نیز مى توان از این بخش از داستان فرا گرفت که پدر و مادر درابراز محبت نسبت به فرزندان باید فوق العاده دقت به خرج دهند.
زیـرا, گـاه مى شود یک ابراز علاقه نسبت به یک فرزند, آنچنان عقده اى در دل فرزند دیگر ایجاد مـى کـند که او را به همه کار وا مى دارد, آنچنان شخصیت خود را درهم شکسته مى بیند که براى نابود کردن شخصیت برادرش , حد و مرزى نمى شناسد.
حتى اگر نتواند عکس العملى از خود نشان بدهد از درون خود را مى خورد وگاه گرفتار بیمارى روانى مى شود.
در احـادیث اسلامى مى خوانیم : روزى امام باقر(ع ) فرمود: من گاهى نسبت به بعضى از فرزندانم اظـهـار مـحـبت مى کنم و او را بر زانوى خود مى نشانم و قلم گوسفند را به او مى دهم و شکر در دهانش مى گذارم , در حالى که مى دانم حق بادیگرى است , ولى این کار را به خاطر این مى کنم تا بر ضد سایر فرزندانم تحریک نشود و آنچنان که برادران یوسف , به یوسف کردن نکند.
(آیه ).
صحنه سازى شوم !.

بـرادران یـوسف پس از آن که طرح نهایى را براى انداختن یوسف به چاه تصویب کردند به این فکر فـرو رفـتـنـد کـه چـگـونـه یوسف را از پدر جدا سازند ؟ لذاطرح دیگرى براى این کار ریخته و با قـیـافـه هـاى حـق بـه جـانـب و زبـانى نرم و آمیخته بایک نوع انتقاد ترحم انگیز نزد پدر آمدند و ((گفتند: پدر (چرا تو هرگز یوسف را ازخود دور نمى کنى و به ما نمى سپارى ؟) چرا ما را نسبت بـه بـرادرمان امین نمى دانى در حالى که ما مسلما خیرخواه او هستیم )) (قالوا یا ابانا مالک لا تامنا على یوسف وانا له لناصحون ).
(آیـه ) بیا دست از این کار که ما را متهم مى سازد بردار, به علاوه برادر ما,نوجوان است , او هم دل دارد, او هـم نیاز به استفاده از هواى آزاد خارج شهر وسرگرمى مناسب دارد, زندانى کردن او در خـانـه صـحـیـح نـیست , ((فردا او را با مابفرست (تا به خارج شهر آید, گردش کند) از میوه هاى درختان بخورد و بازى وسرگرمى داشته باشد)) (ارسله معنا غدا یرتع ویلعب ).
و اگر نگران سلامت او هستى ((ما همه حافظ و نگاهبان برادرمان خواهیم بود)) چرا که برادر است و با جان برابر ! (وانا له لحافظون ).
ایـن نـقشه از یک طرف پدر را در بن بست قرار مى داد که اگر یوسف را به مانسپارى دلیل بر این است که ما را متهم مى کنى , و از سوى دیگر یوسف را براى استفاده از تفریح و سرگرمى و گردش در خارج شهر تحریک مى کرد.
(آیـه ) یعقوب در مقابل اظهارات برادران بدون آن که آنها را متهم به قصدسؤ کند ((گفت : (اول این که ) من از بردن او غمگین مى شوم )) (قال انى لیحزننى ان تذهبوا به ).
و دیگر این که در بیابانهاى اطراف ممکن است گرگان خونخوارى باشند ((ومن مى ترسم گرگ فـرزند دلبندم را بخورد و شما (سرگرم بازى و تفریح و کارهاى خود باشید) و از او غافل بمانید)) (واخاف ان یاکله الذئب وانتم عنه غافلون ).
(آیه ) البته برادران پاسخى براى دلیل اول پدر نداشتند, زیرا غم و اندوه جدایى یوسف چیزى نبود که بتوانند آن را جبران کنند, و حتى شاید این تعبیر آتش حسد برادران را افروخته تر مى ساخت .
از سـوى دیـگـر این دلیل پدر از یک نظر پاسخى داشت که چندان نیاز به ذکرنداشت و آن این که بالاخره فرزند براى نمو و پرورش , خواه ناخواه از پدر جداخواهد شد.
لـذا اصـلا بـه پـاسـخ این استدلال نپرداختند, بلکه به سراغ دلیل دوم رفتند که ازنظر آنها مهم و اسـاسـى بـود و ((گـفـتـنـد: با این که ما گروه نیرومندى هستیم اگر گرگ او رابخورد, ما از زیـانکاران خواهیم بود)) و هرگز چنین چیزى ممکن نیست (قالوا لئن اکله الذئب ونحن عصبة انا اذا لخاسرون ).
یعنى , مگر ما مرده ایم که بنشینیم و تماشا کنیم گرگ برادرمان را بخورد.
بـه هـر حـال به هر حیله و نیرنگى بود, مخصوصا با تحریک احساسات پاک یوسف و تشویق او براى تـفـریح , توانستند پدر را وادار به تسلیم کنند, و موافقت او رابه هر صورت نسبت به این کار جلب نمایند.
قـابـل تـوجه این که همان گونه که برادران یوسف از علاقه انسان مخصوصانوجوان به گردش و تفریح براى رسیدن به هدفشان سؤاستفاده کردند در دنیاى امروز نیز دستهاى مرموز دشمنان حق و عـدالـت از مـسـالـه ورزش و تـفـریـح براى مسموم ساختن افکار نسل جوان سؤاستفاده فراوان مـى کـنند, باید به هوش بود که ابرقدرتهاى گرگ صفت در لباس ورزش و تفریح , نقشه هاى شوم خود را میان جوانان به نام ورزش و مسابقات منطقه اى یا جهانى پیاده نکنند.
(آیه ).
دروغ رسوا !.

سرانجام برادران آن شب را با خیال خوش خوابیدند که فردا نقشه آنها درباره یوسف عملى خواهد شد تنها نگرانى آنها این بود که مبادا پدر پشیمان گردد واز گفته خود منصرف شود.
صبحگاه نزد پدر آمدند و او سفارشهاى لازم را در حفظ و نگهدارى یوسف تکرار کرد, آنها نیز اظهار اطاعت کردند, پیش روى پدر او را با احترام و محبت فراوان برداشتند و حرکت کردند.
مى گویند: پدر تا دروازه شهر آنها را بدرقه کرد و آخرین بار یوسف را از آنها گرفت وبه سینه خود چـسباند, قطره هاى اشک از چشمش سرازیر شد, سپس یوسف را به آنها سپرد و از آنها جدا شد, اما چـشم یعقوب همچنان فرزندان را بدرقه مى کرد آنهانیز تا آنجا که چشم پدر کار مى کرد دست از نـوازش و مـحـبت یوسف برنداشتند, اماهنگامى که مطمئن شدند پدر آنها را نمى بیند, یک مرتبه عـقـده آنـهـا ترکید و تمام کینه هایى را که بر اثر حسد, سالها روى هم انباشته بودند بر سر یوسف فـروریـخـتـنـد,از اطـراف شـروع بـه زدن او کـردنـد و او از یـکـى بـه دیـگـرى پناه مى برد, اما پناهش نمى دادند!.
                    
در روایـتـى مـى خـوانـیـم که در این طوفان بلا که یوسف اشک مى ریخت و یا به هنگامى که او را مـى خـواسـتند به چاه افکنند ناگهان یوسف شروع به خندیدن کرد,برادران سخت در تعجب فرو رفـتـنـد که این چه جاى خنده است , اما او پرده از رازاین خنده برداشت و درس بزرگى به همه آمـوخـت و گـفـت : ((فراموش نمى کنم روزى به شما برادران نیرومند با آن بازوان قوى و قدرت فـوق الـعـاده جـسـمـانى نظر افکندم وخوشحال شدم , با خود گفتم کسى که این همه یار و یاور نـیـرومند دارد چه غمى ازحوادث سخت خواهد داشت آن روز بر شما تکیه کردم و به بازوان شما دل بستم ,اکنون در چنگال شما گرفتارم و از شما به شما پناه مى برم , و به من پناه نمى دهید,خدا شما را بر من مسلط ساخت تا این درس را بیاموزم که به غیر او ـحتى به برادران ـ تکیه نکنم )).
به هر حال قرآن مى گوید: ((هنگامى که یوسف را با خود بردند و به اتفاق آراتصمیم گرفتند که او را در مـخـفـى گاه چاه قرار دهند)) آنچه از ظلم و ستم ممکن بودبراى این کار بر او روا داشتند (فلما ذهبوا به واجمعوا ان یجعلوه فى غیابت الجب ).
سپس اضافه مى کند: در این هنگام ((ما به یوسف , وحى فرستادیم (ودلداریش دادیم و گفتیم غم مـخـور روزى فرا مى رسد) که آنها را از همه این نقشه هاى شوم آگاه خواهى ساخت , در حالى که آنها تو را نمى شناسد)) (واوحینا الیه لتنبئنهم بامرهم هذا وهم لا یشعرون ).
ایـن وحـى الـهـى , وحى نبوت نبود;Š بلکه الهامى بود به قلب یوسف براى این که بداند تنها نیست و حافظ و نگاهبانى دارد این وحى نور امید بر قلب یوسف پاشید و ظلمات یاس و نومیدى را از روح و جان او بیرون کرد.
(آیه ) برادران یوسف نقشه اى را که براى او کشیده بودند, همان گونه که مى خواستند پیاده کردند ولى بالاخره باید فکرى براى بازگشت کنند که پدر باور کند.
طـرحـى که براى رسیدن به این هدف ریختند این بود, که درست از همان راهى که پدر از آن بیم داشت و پیش بینى مى کرد وارد شوند, و ادعا کنند یوسف راگرگ خورده , و دلائل قلابى براى آن بسازند.
قـرآن مـى گوید: ((شب هنگام برادران گریه کنان به سراغ پدر رفتند)) (وجاؤااباهم عشا یبکون ) گریه دروغین و قلابى , و این نشان مى دهد که گریه قلابى هم ممکن است و نمى توان تنها فریب چشم گریان را خورد!.
(آیه ) پدر که بى صبرانه انتظار ورود فرزند دلبندش یوسف را مى کشیدسخت تکان خورد, بر خود لـرزید, و جویاى حال شد ((آنها گفتند: پدر جان ما رفتیم و مشغول مسابقه (سوارى , تیراندازى و مـانـنـد آن ) شـدیـم و یـوسـف را (کـه کوچک بودو توانایى مسابقه را با ما نداشت ) نزد اثاث خود گذاشتیم (ما آنچنان سرگرم این کارشدیم که همه چیز حتى برادرمان را فراموش کردیم ) و در این هنگام گرگ بى رحم ازراه رسید و او را درید)) ! (قالوا یا ابانا انا ذهبنا نستبق وترکنا یوسف عند متاعنافاکله الذئب ).
((ولى مى دانیم تو هرگز سخنان ما را باور نخواهى کرد, هر چند راستگوباشیم )) (وما انت بمؤمن لـنـا ولـو کـنا صادقین ) چرا که خودت قبلا چنین پیش بینى راکرده بودى و این را بر بهانه , حمل خواهى کرد.
(آیه ) و براى ا ین که نشانه زنده اى نیز به دست پدر بدهند, ((پیراهن او(یوسف ) را با خونى دروغین (آغشته ساخته , نزد پدر) آوردند)) خونى که از بزغاله یابره یا آهو گرفته بودند (وجاؤا على قمیصه بدم کذب ).
امـا از آنـجا که دروغگو حافظه ندارد, برادران از این نکته غافل بودند که لااقل پیراهن یوسف را از چـنـد جـا پاره کنند تا دلیل حمله گرگ باشد, آنها پیراهن برادر را که صاف و سالم از تن او به در آورده بـودند خون آلود کرده نزد پدر آوردند, پدر هوشیارپرتجربه همین که چشمش بر آن پیراهن افـتـاد, همه چیز را فهمید و گفت : شما دروغ مى گویید ((بلکه هوسهاى نفسانى شما این کار را برایتان آراسته )) و این نقشه هاى شیطانى را کشیده است (بل سولت لکم انفسکم امرا).
در بعضى از روایات مى خوانیم او پیراهن را گرفت و پشت و رو کرد و صدازد: پس چرا جاى دندان و چـنـگـال گـرگ در آن نیست ؟ و به روایت دیگرى پیراهن را به صورت انداخت و فریاد کشید و اشـک ریخت و گفت : این چه گرگ مهربانى بوده که فرزندم را خورده ولى به پیراهنش کمترین آسیبى نرسانده است , و سپس بى هوش شد و بسان یک قطعه چوب خشک به روى زمین افتاد;Š ولى به هنگام وزش نسیم سرد سحرگاهى به صورتش به هوش آمد.
و با این که قلبش آتش گرفته بود و جانش مى سوخت اما هرگز سخنى که نشانه ناشکرى و یاس و نومیدى و جزع و فزع باشد بر زبان جارى نکرد, بلکه گفت :((من صبر خواهم کرد, صبرى جمیل و زیبا)) شکیبایى توام با شکرگزارى و سپاس خداوند (فصبر جمیل ).
قـلـب مردان خدا کانون عواطف است , جاى تعجب نیست که در فراق فرزند,اشکهایشان همچون سـیلاب جارى شود, این یک امر عاطفى است , مهم آن است که کنترل خویشتن را از دست ندهند;Š یعنى , سخن و حرکتى برخلاف رضاى خدانگوید و نکند.
و سپس گفت : ((من از خدا (در برابر آنچه شما مى گویید) یارى مى طلبم ))(واللّه المستعان على ما تصفون ) از او مى خواهم تلخى جام صبر را در کام من شیرین کند و به من تاب و توان بیشتر دهد تا در برابر این طوفان عظیم ,خویشتن دارى را از دست ندهم و زبانم به سخن نادرستى آلوده نشود .
نکته ها:.

1ـ در برابر یک ترک اولى !.

ابوحمزه ثمالى از امام سجاد(ع ) نقل مى کند که من روز جمعه در مدینه بودم , نماز صبح را با امام سجاد(ع ) خواندم , هنگامى که امام از نماز و تسبیح ,فراغت یافت به سوى منزل حرکت کرد و من با او بـودم , زن خدمتکار را صدا زد,گفت : مواظب باش , هر سائل و نیازمندى از در خانه بگذرد, غذا به او بدهید, زیراامروز روز جمعه است .
ابوحمزه مى گوید: گفتم هر کسى که تقاضاى کمک مى کند, مستحق نیست !.
امام فرمود: درست است , ولى من از این مى ترسم که در میان آنها افرادمستحقى باشند و ما به آنها غذا ندهیم و از در خانه خود برانیم , و بر سر خانواده ماهمان آید که بر سر یعقوب و آل یعقوب آمد!.
سـپـس فـرمـود: بـه هـمه آنها غذا بدهید (مگر نشنیده اید) براى یعقوب هر روزگوسفندى ذبح مـى کردند, قسمتى را به مستحقان مى داد و قسمتى را خود وفرزندانش مى خورد, یک روز سؤال کننده مؤمنى که روزه دار بود و نزد خدا منزلتى داشت , عبورش از آن شهر افتاد, شب جمعه بود بر در خـانـه یعقوب به هنگام افطارآمد و گفت : به میهمان مستمند غریب گرسنه از غذاى اضافى خـود کـمک کنید,چند بار این سخن را تکرار کرد, آنها شنیدند و سخن او را باور نکردند, هنگامى که اومایوس شد و تاریکى شب , همه جا را فرا گرفت برگشت , در حالى که چشمش گریان بود و از گرسنگى به خدا شکایت کرد, آن شب را گرسنه ماند و صبح همچنان روزه داشت , در حالى که شـکیبا بود و خدا را سپاس مى گفت , اما یعقوب و خانواده یعقوب , کاملا سیر شدند, و هنگام صبح مقدارى از غذاى آنها اضافه مانده بود!.
سپس امام اضافه فرمود: خداوند به یعقوب در همان صبح , وحى فرستاد که تو اى یعقوب بنده مرا خـوار کردى و خشم مرا برافروختى , و مستوجب تادیب ونزول مجازات بر تو و فرزندانت شدى اى یعقوب من دوستانم را زودتر از دشمنانم توبیخ و مجازات مى کنم و این به خاطر آن است که به آنها علاقه دارم ))!.
قـابل توجه این که به دنبال این حدیث مى خوانیم که ابوحمزه مى گوید از امام سجاد(ع ) پرسیدم : یوسف چه موقع آن خواب را دید؟.
امام (ع ) فرمود: ((در همان شب )).
از ایـن حـدیـث به خوبى استفاده مى شود که یک لغزش کوچک و یا صریحتر یک ((ترک اولى ) که گـناه و معصیتى هم محسوب نمى شد (چرا که حال آن سائل بریعقوب روشن نبود) از پیامبران و اولـیـاى حق چه بسا سبب مى شود که خداوند,گوشمالى دردناکى به آنها بدهد, و این نیست مگر بـه خاطر این که مقام والاى آنان ایجاب مى کند, که همواره مراقب کوچکترین گفتار و رفتار خود باشند.
2ـ دعاى گیراى یوسف !.

از امام صادق (ع ) نقل شده است که فرمود: هنگامى که یوسف را به چاه افکندند, جبرئیل نزد او آمد و گفت : کودک ! اینجا چه مى کنى ؟ در جواب گفت :برادرانم مرا در چاه انداخته اند.
گـفـت : دوسـت دارى از چـاه خـارج شـوى ؟ گفت : با خداست اگر بخواهد مرابیرون مى آورد, گـفـت : خداى تو دستور داده این دعا را بخوان تا بیرون آیى , گفت :کدام دعا ؟ گفت : بگو اللهم انـى اسـئلـک بان لک الحمد لا اله الا انت المنان , بدیع السموات والا رض , ذوالجلا ل والا کرام , ان تصلى على محمد وآل محمد وان تجعل لى مما انا فیه فرجا ومخرجا:.
((پـروردگـارا ! من از تو تقاضا مى کنم اى که حمد و ستایش براى تو است ,معبودى جز تو نیست , تـویـى کـه بر بندگان نعمت مى بخشى آفریننده آسمانها وزمینى , صاحب جلال و اکرامى , تقاضا مـى کنم که بر محمد و آلش درود بفرستى وگشایش و نجاتى از آنچه در آن هستم براى من قرار دهى )).
به هر حال با فرارسیدن یک کاروان , یوسف از چاه نجات یافت .
(آیه ).
به سوى سرزمین مصر:.

یـوسـف در تـاریکى وحشتناک چاه که با تنهایى کشنده اى همراه بود, ساعات تلخى را گذراند اما ایـمـان به خدا و سکینه و آرامش حاصل از ایمان , نور امید بر دل او افکند و به او تاب و توان داد که این تنهایى وحشتناک را تحمل کند و از کوره این آزمایش , پیروز به در آید.
چند روز از این ماجرا گذشت خدا مى داند, به هرحال ((کاروانى سر رسید))(وجات سیارة ).
و در آن نـزدیـکى منزل گزید, پیداست نخستین حاجت کاروان تامین آب است , لذا ((کسى را که مامور آب آوردن بود به سراغ آب فرستادند)) (فارسلواواردهم ).
((مامور آب , دلو خود را در چاه افکند)) (فادلى دلوه ).
یـوسف از قعر چاه متوجه شد که سر و صدایى از فراز چاه مى آید و به دنبال آن , دلو و طناب را دید کـه بسرعت پایین مى آید, فرصت را غنیمت شمرد و از این عطیه الهى بهره گرفت و بى درنگ به آن چسبید.
مـامـور آب احـسـاس کرد دلوش بیش از اندازه سنگین شده , هنگامى که آن را باقوت بالا کشید, نـاگهان چشمش به کودک خردسال ماه پیکرى افتاد ((فریاد زد: مژده باد, این کودکى است )) به جاى آب (قال یا بشرى هذا غلا م ).
کـم کـم گـروهـى از کـاروانـیـان از ایـن امر آگاه شدند ولى براى این که دیگران باخبرنشوند و خـودشان بتوانند این کودک زیبا را به عنوان یک غلام در مصر بفروشند,((این امر را به عنوان یک سرمایه نفیس از دیگران مخفى داشتند)) (واسروه بضاعة ).
و گـفـتـنـد: ایـن مـتـاعى است که صاحبان این چاه در اختیار ما گذاشته اند تا براى او در مصر بفروشیم .
و در پـایـان آیـه مـى خـوانـیم : ((و خداوند به آنچه آنها انجام مى دادند آگاه بود))(واللّه علیم بما یعملون ).
(آیـه ) ((و سـرانـجام یوسف را به بهاى کمى ـچند درهم ـ فروختند))(وشروه بثمن بخس دراهم معدودة ).
و این معمول است که همیشه دزدان و یا کسانى که به سرمایه مهمى بدون زحمت دست مى یابند از تـرس ایـن کـه مـبـادا دیـگـران بفهمند آن را فورا مى فروشند, وطبیعى است که با این فوریت نمى توانند بهاى مناسبى براى خود فراهم سازند.
و در پـایـان آیـه مـى فـرمـایـد: ((آنها نسبت به (فروختن ) یوسف , بى اعتنا بودند))(وکانوا فیه من الزاهدین ).
(آیه ).
در کاخ عزیز مصر!.

داسـتـان پـرمـاجراى یوسف با برادران که منتهى به افکندن او در قعر چاه شدبه هر صورت پایان پذیرفت , و فصل جدیدى در زندگانى این کودک خردسال درمصر شروع شد.
بـه ایـن ترتیب که یوسف را سرانجام به مصر آوردند, و در معرض فروش گذاردند وطبق معمول چون تحفه نفیسى بود نصیب ((عزیز مصر)) که در حقیقت مقام وزارت یا نخست وزیرى فرعون را داشت گردید.
قـرآن مى گوید: ((و آن کسى که او را از سرزمین مصر خرید [عزیز مصر] به همسرش گفت : مقام وى را گـرامـى دار (و بـه چـشـم بردگان به او نگاه نکن ) شاید براى ما سودمند باشد و یا او را به عـنوان فرزند انتخاب کنیم )) (وقال الذى اشتریه من مصر لا مراته اکرمى مثویه عسى ان ینفعنا او نتخذه ولدا).
از این جمله چنین استفاده مى شود که عزیز مصر فرزندى نداشت و دراشتیاق فرزند به سر مى برد, هـنـگـامى که چشمش به این کودک زیبا و برومند افتاد,دل به او بست که به جاى فرزند براى او باشد.
سـپـس اضـافه مى کند: ((و این چنین یوسف را, در آن سرزمین , متمکن و متنعم و صاحب اختیار ساختیم )) (وکذلک مکنا لیوسف فى الا رض ).
بـعـد از آن اضـافـه مـى نـمـاید که : ((و ما این کار را کردیم تا تاویل احادیث را به اوتعلیم دهیم )) (ولنعلمه من تاویل الا حادیث ).
مـنـظـور از ((تـاویل احادیث )) علم تعبیر خواب است که یوسف از طریق آن مى توانست به بخش مهمى از اسرار آینده آگاهى پیدا کند.
در پایان آیه مى فرماید: ((خداوند بر کار خود, مسلط و غالب است ;Š ولى بسیارى از مردم نمى دانند)) (واللّه غالب على امره ولکن اکثر الناس لا یعلمون ).
(آیـه ) یوسف در این محیط جدید که در حقیقت یکى از کانونهاى مهم سیاسى مصر بود, با مسائل تازه اى روبرو شد, در یک طرف دستگاه خیره کننده کاخهاى رؤیایى و ثروتهاى بى کران طاغوتیان مـصر را مشاهده مى کرد, و در سوى دیگر منظره بازار برده فروشان در ذهن او مجسم مى شد, و از مـقـایسه این دو با هم ,رنج و درد فراوانى را که اکثریت توده مردم متحمل مى شدند بر روح و فکر اوسـنـگـیـنـى مـى نـمود و او در این دوران دائما مشغول به خودسازى , و تهذیب نفس بود, قرآن مـى گـوید: ((و هنگامى که او به مرحله بلوغ و تکامل جسم و جان رسید (وآمادگى براى پذیرش انوار وحى پیدا کرد) ما حکم و علم به او دادیم )) (ولما بلغ ‌اشده آتیناه حکما وعلما).
((و این چنین نیکوکاران را پاداش مى دهیم )) (وکذلک نجزى المحسنین ).
منظور از ((حکم و علم )) که در آیه بالا مى فرماید ما آن را پس از رسید یوسف به حد بلوغ جسمى و روحـى بـه او بـخـشـیدیم , یا مقام وحى ونبوت است و یا این که منظور از ((حکم )), عقل و فهم و قـدرت بـر داورى صـحـیح که خالى از هوى پرستى واشتباه باشد و منظور از ((علم )), آگاهى و دانـشى است که جهلى با آن توام نباشد, وهر چه بود این ((حکم و علم )) دو بهره ممتاز و پرارزش الهى بود که خدا به یوسف براثر پاکى و تقوا و صبر و شکیبایى و توکل داد.
چـرا که خداوند به بندگان مخلصى که در میدان جهاد نفس بر هوسهاى سرکش پیروز مى شوند مواهبى از علوم و دانشها مى بخشد که با هیچ مقیاس مادى قابل سنجش نیست .
(آیه ).
عشق سوزان همسر عزیز مصر!.

یوسف با آن چهره زیبا و ملکوتیش , نه تنها عزیزمصر را مجذوب خود کرد,بلکه قلب همسر عزیز را نیز بسرعت در تسخیر خود درآورد, و عشق او پنجه دراعماق جان او افکند و با گذشت زمان , این عـشـق , روزبه روز داغتر و سوزانتر شد,اما یوسف پاک و پرهیزکار جز به خدا نمى اندیشید و قلبش تنها در گرو ((عشق خدا))بود.
امور دیگرى نیز دست به دست هم داد و به عشق آتشین همسر عزیز, دامن زد.
نـداشتن فرزند از یک سو, غوطه ور بودن در یک زندگى پرتجمل اشرافى ازسوى دیگر, و نداشتن هیچ گونه گرفتارى در زندگى داخلى ـنچنان که معمول اشراف و متنعمان است ـ از سوى سوم , ایـن زن را کـه از ایمان و تقوا نیز بهره اى نداشت در امواج وسوسه هاى شیطانى فرو برد آنچنان که سرانجام تصیم گرفت ازاو تقاضاى کامجویى کند.
او از تمام وسائل و روشها براى رسیدن به مقصود خود در این راه استفاده کرد, و باخواهش و تمنا, کوشید در دل او اثر کند آنچنان که قرآن مى گوید: ((آن زن که یوسف در خانه او بود پى درپى از او تمناى کامجویى کرد)) (وراودته التى هو فى بیتها عن نفسه ).
سرانجام به نظرش رسید یک روز او را تنها در خلوتگاه خویش به دام اندازد,تمام وسائل تحریک او را فـراهـم نـمـاید, جالبترین لباسها, بهترین آرایشها,خوشبوترین عطرها را به کار برد, و صحنه را آنچنان بیاراید که یوسف نیرومند را به زانو درآورد.
قـرآن مـى گـوید: ((او تمام درها را محکم بست و گفت : بیا که من در اختیارتوام )) ! (وغلقت الا بواب وقالت هیت لک ).
شـایـد بـا ایـن عمل مى خواست به یوسف بفهماند که نگران از فاش شدن نتیجه کار نباشد چرا که هیچ کس را قدرت نفوذ به پشت این درهاى بسته نیست .
در ایـن هـنگام که یوسف همه جریانها را به سوى لغزش و گناه مشاهده کرد, وهیچ راهى از نظر ظـاهـر براى او باقى نمانده بود, در پاسخ زلیخا به این جمله قناعت کرد و ((گفت : پناه مى برم به خدا)) (قال معاذاللّه ).
او با ذکر این جمله کوتاه , هم به یگانى خدا از نظر عقیده و هم از نظر عمل ,اعتراف نمود.
سـپـس اضـافـه کرد: از همه چیز گذشته , من چگونه مى توانم تسلیم چنین خواسته اى بشوم , در حالى که در خانه عزیزمصر زندگى مى کنم و در کنار سفره اوهستم ((او صاحب نعمت من است و مقام مرا گرامى داشته است )) (انه ربى احسن مثوى ).
آیـا این ظلم و ستم و خیانت آشکار نیست ؟ ((مسلما ستمگران رستگارنخواهند شد)) (انه لا یفلح الظالمون ).
(آیه ) در اینجا کار یوسف و همسر عزیز به باریکترین مرحله وحساسترین وضع مى رسد, که قرآن با تـعـبیر پرمعنایى از آن سخن مى گوید: ((همسرعزیزمصر, قصد او را کرد و یوسف نیز, اگر برهان پروردگار را نمى دید, چنین قصدى مى نمود)) ! (ولقد همت به وهم بها لولا ان را برهان ربه ).
هـمـسـر عـزیز تصمیم بر کامجویى از یوسف داشت و نهایت کوشش خود را دراین راه به کار برد, یـوسـف هـم به مقتضاى طبع بشرى و این که جوانى نوخواسته بود,و هنوز همسرى نداشت , و در برابر هیجان انگیزترین صحنه هاى جنسى قرارگرفته بود هرگاه برهان پروردگار یعنى روح ایمان و تـقـوا و تـربیت نفس و بالاخره مقام ((عصمت )) در این وسط حائل نمى شد ! چنین تصمیمى را مى گرفت .
ایـن تفسیر در حدیثى از امام على بن موسى الرضا(ع ) در عبارت بسیار فشرده و کوتاهى بیان شده اسـت آنـجا که ((مامون )) خلیفه عباسى از امام مى پرسد: آیا شمانمى گویید پیامبران معصومند ؟ فـرمـود: آرى , گفت : پس این آیه قرآن تفسیرش چیست ؟ ولقد همت به وهم بها لولا ان را برهان ربه .
امـام فـرمـود: ((هـمـسـر عـزیـز تـصـمیم به کامجویى از یوسف گرفت , و یوسف نیزاگر برهان پروردگارش را نمى دید, همچون همسر عزیزمصر تصمیم مى گرفت , ولى او معصوم بود و معصوم هرگز قصد گناه نمى کند و به سراغ گناه هم نمى رود)).
مامون (از این پاسخ لذت برد) و گفت : آفرین بر تو اى ابوالحسن !.
اکـنـون بـه تفسیر بقیه آیه توجه کنید: قرآن مجید مى گوید: ((ما این چنین (برهان خویش را به یوسف نشان دادیم ) تا بدى و فحشا را از او دور سازیم ))(کذلک لنصرف عنه السؤ والفحشا).
((چرا که او از بندگان برگزیده و با اخلاص ما بود)) (انه من عبادنا المخلصین ).
اشاره به این که اگر ما امداد غیبى و کمک معنوى را به یارى او فرستادیم , تا ازبدى و گناه رهایى یـابـد, بى دلیل نبود, او بنده اى بود که با آگاهى و ایمان وپرهیزکارى و عمل پاک , خود را ساخته بود.
ذکـر ایـن دلـیـل نشان مى دهد که این گونه امدادهاى غیبى که در لحظات طوفانى و بحرانى به سـراغ پـیـامبرانى همچون یوسف مى شتافته , اختصاصى به آنهانداشته , هر کس در زمره بندگان خالص خدا و ((عباداللّه المخلصین )) وارد شود, اوهم لایق چنین مواهبى خواهد بود.
متانت و عفت بیان ـ.

از شگفتیهاى قرآن که یکى از نشانه هاى اعجاز آن محسوب مى شود, این است که هیچ گونه تعبیر زنـنـده و رکـیـک و ناموزون و مبتذل و دور از عفت بیان , در آن وجود ندارد, و ابدا متناسب طرز تـعـبـیرات یک فرد عادى درس نخوانده و پرورش یافته در محیط جهل و نادانى نیست , با این که سخنان هر کس متناسب و همرنگ افکار و محیط اوست .
در مـیـان تـمـام سـرگـذشتهایى که قرآن نقل کرده یک داستان واقعى عشقى ,وجود دارد و آن داستان یوسف و همسر عزیزمصر است .
داسـتـانـى کـه از عـشق سوزان و آتشین یک زن زیباى هوس آلود, با جوانى ماهرو و پاکدل سخن مى گوید.
ولـى قرآن در ترسیم صحنه هاى حساس این داستان به طرز شگفت انگیزى ((دقت در بیان )) را با ((متانت و عفت )) به هم آمیخته و بدون این که از ذکر وقایع چشم بپوشد و اظهار عجز کند, تمام اصول اخلاق و عفت را نیز به کار بسته است .
(آیه ).
طشت رسوایى همسر عزیز از بام افتاد!.

مـقاومت سرسختانه یوسف , همسر عزیز را تقریبا مایوس کرد, ولى یوسف که در این دور مبارزه در بـرابـر آن زن عشوه گر و هوسهاى سرکش نفس , پیروز شده بود احساس کرد که اگر بیش از این در آن لغزشگاه بماند خطرناک است و باید خودرا از آن محل دور سازد و لذا ((با سرعت به سوى در کاخ دوید, همسر عزیز نیزبى تفاوت نماند, چنانکه آیه مى گوید: ((و هر دو به سوى در, دویدند (در حـالى که همسر عزیز, یوسف را تعقیب مى کرد) و پیراهن او را از پشت کشید و پاره کرد))(واستبقا الباب وقدت قمیصه من دبر).
ولى هر طور بود, یوسف خود را به در رسانید و در را گشود, ناگهان عزیزمصررا پشت در دیدند, بطورى که قرآن مى گوید: ((آن دو, آقاى آن زن را دم در یافتند))(والفیا سیدها لداالباب ).
در ایـن هـنـگـام کـه هـمـسر عزیز از یک سو خود را در آستانه رسوایى دید, و ازسوى دیگر شعله انـتـقـامـجـویى از درون جان او زبانه مى کشید با قیافه حق به جانبى رو به سوى همسرش کرد و یوسف را با این بیان متهم ساخت , ((صدا زد: کیفر کسى که نسبت به اهل و همسر تو, اراده خیانت کـنـد, جـز زندان یا عذاب الیم چه خواهدبود)) ؟ (قالت ما جزا من اراد باهلک سؤ الا ان یسجن او عذاب الیم ).
(آیه ) یوسف در اینجا سکوت را به هیچ وجه جایز نشمرد و با صراحت پرده از روى راز عشق همسر عزیز برداشت و ((گفت : او مرا با اصرار و التماس به سوى خود دعوت کرد)) (قال هى راودتنى عن نفسى ).
بـدیـهـى است در چنین ماجرا هر کس در آغاز کار به زحمت مى تواند باور کندکه جوان نوخاسته بـرده اى بـدون هـمسر, بى گناه باشد, و زن شوهردار ظاهرا باشخصیتى گناهکار, بنابراین شعله اتهام بیشتر دامن یوسف را مى گیرد, تا همسرعزیز را!.
ولـى از آنـجـا کـه خـداوند حامى نیکان و پاکان است , اجازه نمى دهد, این جوان پارساى مجاهد با نـفـس , در شـعله هاى تهمت بسوزد, لذا قرآن مى گوید: ((در این هنگام شاهدى از خاندان آن زن گـواهـى داد, کـه (بـراى پیدا کردن مجرم اصلى , از این دلیل روشن استفاده کنید) اگر پیراهن یـوسـف از جـلو پاره شده باشد, آن زن , راست مى گوید و یوسف دروغگو است )) (وشهد شاهد من اهلها ان کان قمیصه قد من قبل فصدقت وهو من الکاذبین ).
(آیه ) ((و اگر پیراهنش از پشت سر پاره شده است , آن زن دروغ مى گوید ویوسف راستگوست )) (وان کـان قـمـیـصه قد من دبر فکذبت وهو من الصادقین )شهادت دهنده , یکى از بستگان همسر عـزیـزمـصر بود;Š و کلمه ((من اهلها)) گواه بر این است , و قاعدتا مرد حکیم و دانشمند و باهوشى بوده است و مى گویند این مرد ازمشاوران عزیزمصر, و در آن ساعت , همراه او بوده است .
(آیه ) عزیزمصر, این داورى را که بسیار حساب شده بود پسندید, و در پیراهن یوسف خیره شد, ((و هنگامى که دید پیراهنش از پشت پاره شده (مخصوصا باتوجه به این معنى که تا آن روز دروغى از یوسف نشنیده بود رو به همسرش کرد و)گفت : این کار از مکر و فریب شما زنان است که مکر شما زنان , عظیم است )) (فلمارا قمیصه قد من دبر قال انه من کید کن ان کیدکن عظیم ).
(آیـه ) در ایـن هـنگام عزیزمصر از ترس این که , این ماجراى اسف انگیز برملا نشود, و آبروى او در سرزمین مصر, بر باد نرود, صلاح این دید که سر و ته قضیه را به هم آورده و بر آن سرپوش نهد, رو بـه یوسف کرد و گفت : ((یوسف تو صرف نظرکن و دیگر از این ماجرا چیزى مگو)) (یوسف اعرض عن هذا).
سـپـس رو بـه همسرش کرد و گفت : ((تو هم از گناه خود استغفار کن که ازخطاکاران بودى )) (واستغفرى لذنبک انک کنت من الخاطئین ).
حمایت خدا در لحظات بحرانى ـ.

درس بـزرگ دیگرى که این بخش از داستان یوسف به ما مى دهد, همان حمایت وسیع پروردگار اسـت کـه در بحرانى ترین حالات به یارى انسان مى شتابد وبه مقتضاى ((یجعل له مخرجا ویرزقه مـن حـیـث لا یحتسب )) از طرقى که هیچ باورنمى کرد روزنه امید براى او پیدا مى شود و شکاف پـیراهنى سند پاکى و برائت اومى گردد, همان پیراهن حادثه سازى که یک روز, برادران یوسف را در پـیـشـگـاه پـدربـه خـاطـر پـاره نـبودن رسوا مى کند, و روز دیگر همسر هوسران عزیزمصر را بـه خاطرپاره بودن , و روز دیگر نور آفرین دیده هاى بى فروغ یعقوب است , و بوى آشناى آن ,همراه نـسـیـم صـبـحـگاهى از مصر به کنعان سفر مى کند, و پیر کنعانى را بشارت به قدوم موکب بشیر مى دهد!.
بـه هـر حـال خـداوند الطاف خفیه اى دارد که هیچ کس از عمق آن آگاه نیست , وبه هنگامى که نـسیم این لطف مى وزد, صحنه ها چنان دگرگون مى شود که براى هیچ کس حتى هوشمندترین افراد قابل پیش بینى نیست .
(آیه ).
توطئه دیگر همسر عزیزمصر:.

هـر چـنـد مـساله اظهار عشق همسر عزیز, با آن داستانى که گذشت یک مساله خصوصى بود که ((عـزیز)) هم تاکید بر کتمانش داشت , اما از آنجا که این گونه رازهانهفته نمى ماند, مخصوصا در قـصـر شـاهـان و صـاحبان زر و زور, که دیوارهاى آنهاگوشهاى شنوایى دارد, سرانجام این راز از درون قصر به بیرون افتاد, و چنانکه قرآن مى گوید: ((گروهى از زنان شهر, این سخن را در میان خـود گـفـتگو مى کردند و نشرمى دادند که همسر عزیز با غلامش سر و سرى پیدا کرده و او را به سوى خوددعوت مى کند)) (وقال نسوة فى المدینة امرات العزیز تراود فتیها عن نفسه ).
((و آنچنان عشق غلام بر او چیره شده که اعماق قلبش را تسخیر کرده است ))(قد شغفها حبا).
و سـپـس او را با این جمله مورد سرزنش قرار دادند ((ما او را در گمراهى آشکارمى بینیم )) ! (انا لنریها فى ضلا ل مبین ).
آنـهـا کـه ایـن سـخن را مى گفتند دسته اى از زنان اشرافى مصر بودند که درهوسرانى چیزى از همسر عزیز کم نداشتند, چون دستشان به یوسف نرسیده بود به اصطلاح جانماز آب مى کشیدند و همسر عزیز را به خاطر این عشق در گمراهى آشکار مى دیدند!.
(آیـه ) ((هـنـگامى که همسر عزیز, از مکر زنان حیله گر مصر, آگاه شد(نخست ناراحت گشت , سپس چاره اى اندیشید و آن این بود که ) به سراغشان فرستاد و از آنها دعوت کرد و براى آنها پشتى (گرانبها و مجلس باشکوهى ) فراهم ساخت و به دست هرکدام چاقویى براى بریدن میوه داد)) اما چـاقوهاى تیز, تیزتر ازنیاز بریدن میوه ها ! (فلما سمعت بمکرهن ارسلت الیهن واعتدت لهن متکا وآتت کل واحدة منهن سکینا).
و ایـن کـار خـود دلـیـل بر این است که او از شوهر خود, حساب نمى برد, و ازرسوایى گذشته اش درسى نگرفته بود.
((در ایـن موقع (یه یوسف ) گفت : وارد مجلس آنان شو)) ! تا زنان سرزنش گر, بادیدن جمال او, وى را در این عشقش ملامت نکنند (وقالت اخرج علیهن ).
زنان مصر که طبق بعضى از روایات ده نفر و یا بیشتر از آن بودند, هنگامى که آن قامت زیبا و چهره نـورانى را دیدند, و چشمشان به صورت دلرباى یوسف افتاد,صورتى همچون خورشید که از پشت ابـر ناگهان ظاهر شود و چشمها را خیره کند,در آن مجلس طلوع کرد چنان واله و حیران شدند که دست از پا و ترنج از دست ,نمى شناختند ((هنگامى که چشمشان به او افتاد, او را بسیار بزرگ و زیبا شمردند))(فلما راینه اکبرنه ).
و آنچنان از خود بى خود شدند که به جاى ترنج ((دستهایشان را بریدند))(وقطعن ایدیهن ).
و هنگامى که دیدند, برق حیا و عفت از چشمان جذاب او مى درخشد ورخسار معصومش از شدت حیا و شرم گلگون شده , ((همگى فریاد برآوردند که نه ,این جوان هرگز آلوده نیست , او اصلا بشر نیست , او یک فرشته بزرگوار آسمانى است )) (وقلن حاش للّه ما هذا بشرا ان هذا الا ملک کریم ).
(آیه ) در این هنگام زنان مصر, قافیه را بکلى باختند و با دستهاى مجروح که از آن خون مى چکید و در حالى پریشان همچون مجسمه اى بى روح در جاى خود خشک شده بودند, نشان داد که آنها نیز دست کمى از همسر عزیز ندارند.
او از ایـن فـرصـت اسـتـفـاده کرد و ((گفت : این است آن کسى که مرا به خاطرعشقش سرزنش مى کردید)) (قالت فذلکن الذى لمتننى فیه ).
همسر عزیز که از موفقیت خود در طرحى که ریخته بود, احساس غرور وخوشحالى مى کرد و عذر خـود را موجه جلوه داده بود یکباره تمام پرده ها را کنار زدو با صراحت تمام به گناه خود اعتراف کـرد و گـفت : ((آرى من او را به کام گرفتن ازخویش دعوت کردم ولى او خویشتن دارى کرد)) (ولقد راودته عن نفسه فاستعصم ).
سـپس بى آنکه از این آلودگى به گناه اظهار ندامت کند, و یا لااقل در برابرمیهمانان کمى حفظ ظـاهر نماید, با نهایت بى پروایى با لحن جدى که حاکى از اراده قطعى او بود, صریحا اعلام داشت , ((و اگـر او (یوسف ) آنچه را که من فرمان مى دهم انجام ندهد (و در برابر عشق سوزان من تسلیم نگردد) بطور قطع به زندان خواهدافتاد)) (ولئن لم یفعل ما آمره لیسجنن ).
نـه تـنها به زندانش مى افکنم بلکه در درون زندان نیز ((مسلما خوار و ذلیل خواهد شد)) (ولیکونا من الصاغرین ).
(آیه ) بعضى در اینجا روایت شگفت آورى نقل کرده اند و آن این که گروهى از زنان مصر که در آن جـلـسـه حـضـور داشـتند به حمایت از همسر عزیزبرخاستند و حق را به او دادند و دور یوسف را گرفتند, و هریک براى تشویق یوسف به تسلیم شدن یک نوع سخن گفتند: یکى گفت : اى جوان ! این همه خویشتن دارى و ناز براى چیست ؟ چرا به این عاشق دلداده , ترحم نمى کنى ؟ مگر تو این جمال دل آراى خیره کننده را نمى بینى ؟.
دومـى گـفـت : گـیـرم کـه از زیـبـایى و عشق چیزى نمى فهمى , ولى آیا نمى دانى که او همسر عـزیـزمـصـر و زن قـدرتمند این سامان است ؟ فکر نمى کنى که اگر قلب او رابه دست آورى , هر مقامى که بخواهى براى تو آماده است ؟.
سـومـى گـفـت : گیرم که نه تمایل به جمال و زیبائیش دارى , و نه نیاز به مقام ومالش , ولى آیا نمى دانى که او زن انتقامجوى خطرناکى است ؟.
طـوفان مشکلات از هر سو یوسف را احاطه کرده بود, اما او که از قبل خود را ساخته بود بى آنکه با زنـان هـوسـبـاز و هوسران به گفتگو برخیزد روبه درگاه پروردگار آورد و این چنین به نیایش پرداخت : ((گفت : بار الها !پروردگارا ! زندان (با آن همه سختیهایش ) در نظر من محبوبتر است از آنچه این زنان مرا به سوى آن مى خوانند)) (قال رب السجن احب الى ممایدعوننى الیه ).
سپس از آنجا که مى دانست در همه حال , مخصوصا در مواقع بحرانى , جز به اتکا لطف پرودگار راه نـجـاتى نیست , خودش را با این سخن به خدا سپرد و از اوکمک خواست , پروردگارا ! اگر کید و مکر و نقشه هاى خطرناک این زنان آلوده را ازمن باز نگردانى , قلب من به آنها متمایل مى گردد و از جاهلان خواهم بود)) (والا تصرف عنى کیدهن اصب الیهن واکن من الجاهلین ).
(آیـه ) و از آنـجا که وعده الهى همیشه این بوده که جهادکنندگان مخلص را (چه بانفس و چه با دشـمن ) یارى بخشد, یوسف را در این حال تنها نگذاشت و لطف حق به یاریش شتافت , آنچنان که قرآن مى گوید: ((پروردگارش این دعاى خالصانه او رااجابت کرد)) (فاستجاب له ربه ).
((و مکر و نقشه آنها را از او گرداند)) (فصرف عنه کیدهن ).
((چرا که او شنوا و داناست )) (انه هو السمیع العلیم ).
هم نیایشهاى بندگان را مى شنود و هم از اسرار درون آنها آگاه است , و هم راه حل مشکل آنها را مى داند.
(آیه ).
زندان به جرم بى گناهى :.

جـلـسـه عـجـیـب زنان مصر با یوسف در قصر ((عزیز)) با آن شور و غوغا پایان یافت بیم رسوایى و افتضاح جنسى خاندان ((عزیز)) در نظر توده مردم روز به روزبیشتر مى شد, تنها چاره اى که براى این کار از طرف عزیزمصر و مشاورانش دیده شد این بود که یوسف را بکلى از صحنه خارج کنند, و بـهـترین راه براى این کار,فرستادنش به سیاه چال زندان بود, که هم او را به فراموشى مى سپرد و هم در میان مردم به این تفسیر مى شد که مجرم اصلى , یوسف بوده است !.
لـذا قرآن مى گوید: ((بعد از آن که آنها آیات و نشانه هاى (پاکى یوسف ) رادیدند تصمیم گرفتند که او را تا مدتى زندانى کنند)) (ثم بدالهم من بعد ماراواالا یات لیسجننه حتى حین ).
آرى ! در یـک مـحـیـط آلـوده , آزادى از آن آلودگان است , نه فقط آزادى که همه چیز متعلق به آنهاست , و افراد پاکدامن و با ارزشى همچون یوسف باید منزوى شوند, اما تا کى , آیا براى همیشه ؟ نه , مسلما نه !.
(آیـه ) از جمله کسانى که با یوسف وارد زندان شدند, دو جوان بودند;Šچنانکه آیه مى فرماید: ((و دو جوان , همراه او وارد زندان شدند)) (ودخل معه السجن فتیان ).
و از آنـجـا کـه وقتى انسان نتواند از طریق عادى و معمولى دسترسى به اخبارپیدا کند احساسات دیگر او به کار مى افتد, تا مسیر حوادث را جستجو و پیش بینى کند خواب و رؤیا هم براى او مطلبى مى شود.
از هـمـیـن رو یـک روز ایـن دو جـوان که گفته مى شود یکى از آن دو مامور((آبدارخانه شاه )) و دیـگـرى سـرپـرسـت غـذا و آشپزخانه بود, و به علت سعایت دشمنان و اتهام به تصمیم بر مسموم نمودن شاه , به زندان افتاده بودند, نزد یوسف آمدند و هرکدام خوابى را که شب گذشته دیده بود و برایش عجیب و جالب مى نمود بازگو کرد.
((یکى از آن دو گفت : من در عالم خواب چنین دیدم که انگور را براى شراب ساختن مى فشارم )) ! (قال احدهما انى ارینى اعصر خمرا).
((و دیـگـرى گـفـت : مـن در خـواب دیدم که مقدارى نان روى سرم حمل مى کنم ,و پرندگان (آسـمـان مـى آیند و) از آن مى خورند)) (وقال الا خر انى ارینى احمل فوق راسى خبزا تاکل الطیر منه ).
سـپـس اضـافـه کردند: ((ما را از تعبیر خوابمان آگاه ساز که تو را از نیکوکاران مى بینیم )) (نبئنا بتاویله انا نریک من المحسنین ).
(آیـه ) بـه هـر حـال یـوسف که هیچ فرصتى را براى ارشاد و راهنمایى زندانیان از دست نمى داد, مـراجـعـه ایـن دو زنـدانـى را بـراى تعبیر خواب غنیمت شمرد و به بهانه آن , حقایق مهمى را که راهگشاى آنها و همه انسانها بود بیان داشت .
نـخـسـت بـراى جـلـب اعتماد آنها در مورد آگاهى او بر تعبیر خواب که سخت مورد توجه آن دو زندانى بود چنین ((گفت : من (به زودى و) قبل از آن که جیره غذایى شما فرا رسد شما را از تعبیر خوابتان آگاه خواهم ساخت )) (قال لا یاتیکماطعام ترزقانه الا نباتکما بتاویله قبل ان یاتیکما).
سـپـس یـوسف با ایمان و خداپرست که توحید با همه ابعادش درا عماق وجود او ریشه دوانده بود, بـراى ایـن کـه روشن سازد چیزى جز به فرمان پرودگارتحقق نمى پذیرد چنین ادامه داد: ((این عـلـم و دانـش و آگـاهى من از تعبیر خواب ازامورى است که پروردگارم به من آموخته است )) (ذلکما مما علمنى ربى ).
و براى این که تصور نکنند که خداوند, بى حساب چیزى به کسى مى بخشد اضافه کرد: ((من آیین جمعیتى را که ایمان به خدا ندارند و نسبت به سراى آخرت کافرند,ترک کردم )) و این نور ایمان و تـقـوا مرا شایسته چنین موهبتى ساخته است (انى ترکت ملة قوم لا یؤمنون باللّه وهم بالا خرة هم کافرون ).
منظور از این قوم و جمعیت مردم بت پرست مصر یا بت پرستان کنعان است .
(آیـه ) مـن باید از این گونه عقاید جدا شوم , چرا که بر خلاف فطرت پاک انسانى است , و به علاوه مـن در خـانـدانـى پـرورش یافته ام که خاندان وحى و نبوت است , ((و من از آیین پدران و نیاکانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروى کردم ))(واتبعت ملة آبائى ابرهیم واسحق ویعقوب ).
بـعد به عنوان تاکید اضافه مى کند: ((براى ما شایسته نیست که چیزى راشریک خدا قرار دهیم )) (ما کان لنا ان نشرک باللّه من شى ) چرا که خاندان ما,خاندان توحید, خاندان ابراهیم بت شکن است .
                    
((این از مواهب الهى بر ما و بر همه مردم است )) (ذلک من فضل اللّه علیناوعلى الناس ) .
((ولـى (مـتاسفانه ) اکثر مردم این مواهب الهى را شکرگزارى نمى کنند)) و از راه توحید و ایمان منحرف مى شوند (ولکن اکثر الناس لا یشکرون ).
(آیه ).
زندان یا کانون تربیت ؟.

هـنگامى که یوسف با ذکر بحث گذشته , دلهاى آن دو زندانى را آماده پذیرش حقیقت توحید کرد رو بـه سـوى آنـهـا نـمود و چنین گفت : ((اى هم زندانهاى من ! آیاخدایان پراکنده و معبودهاى متفرق بهترند یا خداوند یگانه یکتاى قهار و مسلط برهر چیز)) (یا صاحبى السجن ارباب متفرقون خیر ام اللّه الواحد القهار).
گـویى یوسف مى خواهد به آنها حالى کند که چرا شما آزادى را در خواب مى بینید چرا در بیدارى نـمـى بـیـنـید ؟ چرا به دامن پرستش ((اللّه واحدقهار)) دست نمى زنید تا بتوانید این خودکامگان ستمگر را که شما را بى گناه و به مجرد اتهام به زندان مى افکنند از جامعه خود برانید.
(آیـه ) سپس اضافه کرد: ((این معبودهایى که غیر از خدا مى پرستید چیزى جز یک مشت اسمهاى بى مسما که شما و پدرانتان آنها را خدا نامیده اید, نیست ))(ما تعبدون من دونه الا اسما سمیتموها انتم وآباؤکم ).
ایـنـهـا امـورى است که ((خداوند دلیل و مدرکى براى آن نازل نفرموده )) بلکه ساخته و پرداخته مغزهاى ناتوان شماست (ما انزل اللّه بها من سلطان ).
بـدانید ((حکومت جز براى خدا نیست )) (ان الحکم الا للّه ) و به همین دلیل شما نباید در برابر این بتها و طاغوتها و فراعنه سر تعظیم فرود آورید.
و بـاز براى تاکید بیشتر اضافه مى کند: ((خداوند فرمان داده جز او را نپرستید))(امر الا تعبدوا الا ایاه ).
((ایـن اسـت آیـیـن و دین پابرجا و مستقیم )) که هیچ گونه انحرافى در آن راه ندارد(ذلک الدین القیم ).
یعنى توحید در تمام ابعادش , در عبادت , در حکومت , در فرهنگ و در همه چیز, آیین مستقیم و پا برجاى الهى است .
((ولى (چه مى توان کرد) بیشتر مردم آگاهى ندارند)) (ولکن اکثرالناس لا یعلمون ).
و بـه خاطر این عدم آگاهى در بیراهه هاى شرک سرگردان مى شوند و به حکومت غیر ((اللّه )) تن در مى دهند و چه زجرها و زندانها و بدبختیها که از این رهگذر دامنشان را مى گیرد.
(آیه ) سپس رو به سوى دو رفیق زندانى کرد و چنین گفت : ((اى دوستان زندانى من ! اما یکى از شـمـا (آزاد مى شود, و) ساقى شراب براى صاحب خودخواهد شد)) (یا صاحبى السجن اما احدکما فیسقى ربه خمرا).
((امـا نفر دیگر به دار آویخته مى شود و (آنقدر مى ماند که ) پرندگان آسمان ازسر او مى خورند)) ! (واما الا خر فیصلب فتاکل الطیر من راسه ).
سـپـس براى تاکید گفتار خود اضافه کرد: ((این امرى را که شما در باره آن از من سؤال کردید و استفتا نمودید حتمى و قطعى است )) (قضى الا مر الذى فیه تستفتیان ).
اشـاره به این که این یک تعبیر خواب ساده نیست , بلکه از یک خبر غیبى که به تعلیم الهى یافته ام مایه مى گیرد, بنابراین جاى تردید و گفتگو ندارد.
(آیـه ) امـا در ایـن هـنگام که احساس مى کرد این دو به زودى از او جداخواهند شد, براى این که روزنه اى به آزادى پیدا کند, و خود را از گناهى که به اونسبت داده بودند تبرئه نماید ((به یکى از آن دو رفـیق زندانى که مى دانست آزادخواهد شد سفارش کرد که نزد مالک و صاحب اختیار خود (شـاه ) از مـن سـخـن بـگو))تا تحقیق کند و بى گناهى من ثابت گردد (وقال للذى ظن انه ناج منهما اذکرنى عندربک ).
امـا این ((غلام فراموشکار)) آنچنان که راه و رسم افراد کم ظرفیت است که چون به نعمتى برسند صـاحب نعمت را به دست فراموشى مى سپارند بکلى مساله یوسف را فراموش کرد;Š قرآن مى گوید: ((شیطان یادآورى از یوسف را نزد صاحبش از خاطراو برد)) (فانسیه الشیطان ذکر ربه ).
و بـه ایـن تـرتیب , یوسف به دست فراموشى سپرده شد ((و چند سال در زندان باقى ماند)) (فلبث فى السجن بضع سنین ).
در بـاره سـالـهاى زندان یوسف گفتگوست ولى مشهور این است که مجموع زندان یوسف 7 سال بـوده , ولـى بـعـضى گفته اند قبل از ماجراى خواب زندانیان 5سال در زندان بود و بعد از آن هم هفت سال ادامه یافت سالهایى پررنج و زحمت اما از نظر ارشاد و سازندگى پربار و پربرکت .
(آیه ).
ماجراى خواب سلطان مصر!.

یوسف سالها در تنگناى زندان به صورت یک انسان فراموش شده باقى ماند, تنها کار او خودسازى , و ارشاد و راهنمایى زندانیان بود.
تا این که یک حادثه به ظاهر کوچک سرنوشت او را تغییر داد, نه تنهاسرنوشت او که سرنوشت تمام ملت مصر و اطراف آن را دگرگون ساخت .
پادشاه مصر که مى گویند نامش ((ولیدبن ریان )) بود ـو عزیز مصر وزیر اومحسوب مى شدـ خواب ظاهرا پریشانى دید, و صبحگاهان تعبیرکنندگان خواب واطرافیان خود را حاضر ساخت و چنین ((گفت : من در خواب دیدم که هفت گاولاغر به هفت گاو چاق حمله کرد و آنها را مى خورند, و نـیـز هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشکیده را دیدم )) که خشکیده ها بر گرد سبزها پیچیدند و آنـهـا را از مـیـان بردند (وقال الملک انى ارى سبع بقرات سمان یاکلهن سبع عجاف وسبع سنبلا ت خضر واخر یابسات ).
سـپـس رو بـه آنـها کرد و گفت : ((اى جمعیت اشراف ! در باره خواب من نظردهید اگر قادر به تعبیر خواب هستید)) (یا ایها الملا افتونى فى ریاى ان کنتم للریا تعبرون ).
(آیـه ) ولى حواشى سلطان بلافاصله ((اظهار داشتند که : اینها خوابهاى پریشان است و ما به تعبیر این گونه خوابهاى پریشان آشنا نیستیم )) ! (قالوا اضغاث احلا م وما نحن بتاویل الا حلا م بعالمین ).
(آیـه ) در ایـنجا ساقى شاه که سالها قبل از زندان آزاد شده بود به یادخاطره زندان و تعبیر خواب یوسف افتاد.
هـمـچنان که آیه مى گوید: ((و یکى از آن دو که نجات یافته بود ـو بعد از مدتى به خاطرش آمدـ گـفت : من شما را از تعبیر این خواب خبر مى دهم , مرا (به سراغ استاد ماهر این کار که در گوشه زنـدان است ) بفرستید)) تا خبر صحیح دست اول رابراى شما بیاورم (وقال الذى نجامنهما وادکر بعد امة انا انبئکم بتاویله فارسلون ).
ایـن سـخن وضع مجلس را دگرگون ساخت و همگى چشمها را به ساقى دوختند سرانجام به او اجازه داده شد که هر چه زودتر دنبال این ماموریت برود.
(آیـه ) سـاقـى بـه زنـدان و بـه سـراغ دوست قدیمى خود یوسف آمد, همان دوستى که در حق او بى وفایى فراوان کرده بود اما شاید مى دانست بزرگوارى یوسف مانع از آن خواهد شد که سر گله باز کند.
رو بـه یـوسف کرد و چنین گفت : ((یوسف ! اى مرد بسیار راستگو ! در باره این خواب اظهار نظر کـن که کسى در خواب دیده است که هفت گاو لاغر, هفت گاو چاق رامى خورند, و هفت خوشه سـبـز و هـفـت خـوشه خشکیده )) که دومى بر اولى پیچیده وآن را نابوده کرده است (یوسف ایها الصدیق افتنا فى سبع بقرات سمان یاکلهن سبع عجاف وسبع سنبلا ت خضر واخر یابسات ).
((شـایـد مـن بـه سـوى این مردم باز گردم , باشد که آنها از اسرار این خواب آگاه شوند)) (لعلى ارجـع الى الناس لعلهم یعلمون ).
(آیـه ) بـه هر حال یوسف بى آنکه هیچ قید و شرطى قائل شود و یا پاداشى بخواهد فورا خواب را به عـالـى تـریـن صورتى تعبیر کرد, تعبیرى گویا و خالى ازهرگونه پرده پوشى , و توام با راهنمایى و بـرنـامه ریزى براى آینده تاریکى که در پیش داشتند, ((او چنین گفت : هفت سال پى درپى باید با جدیت زراعت کنید (چرا که دراین هفت سال بارندگى فراوان است ) ولى آنچه را درو مى کنید به صـورت هـمـان خـوشـه در انـبـارها ذخیره کنید, جز به مقدار کم و جیره بندى که براى خوردن نیازدارید)) (قال تزرعون سبع سنین دابا فما حصدتم فدروه فى سنبله الا قلیلا مماتاکلون ).
(آیه ) ((پس از آن , هفت سال سخت (و خشکى و قحطى ) مى آید, که آنچه را براى آن سالها ذخیره کرده اید, مى خورند)) (ثم یاتى من بعد ذلک سبع شدادیاکلن ما قدمتم لهن ).
ولـى مـراقـب بـاشید در آن هفت سال خشک و قحطى نباید تمام موجودى انبارها را صرف تغذیه کـنید, بلکه باید ((مقدار کمى که (براى بذر) ذخیره خواهیدکرد)) براى زراعت سال بعد که سال خوبى خواهد بود نگهدارى نمایید (الا قلیلامما تحصنون ).
(آیـه ) اگـر بـا برنامه و نقشه حساب شده این هفت سال خشک و سخت راپشت سر بگذارید دیگر خـطرى شما را تهدید نمى کند, ((سپس سالى فرا مى رسد که باران فراوان نصیب مردم مى شود)) (ثم یاتى من بعد ذلک عام فیه یغاث الناس ).
((و در آن سال (نه تنها کار زراعت خوب مى شود بلکه ) مردم عصاره (میوه هاو دانه هاى روغنى را) مى گیرند)) و سال پربرکتى است (وفیه یعصرون ).
تـعـبیرى که یوسف براى این خواب کرد چقدر حساب شده بود ! در حقیقت یوسف یک معبر ساده خواب نبود, بلکه یک رهبر بود که از گوشه زندان براى آینده یک کشور برنامه ریزى مى کرد و یک طـرح چند ماده اى حداقل پانزده ساله به آنهاارائه داد و این تعبیر و طراحى براى آینده موجب شد کـه هـم مـردم مـصـر از قـحطى کشنده نجات یابند و هم یوسف از زندان و هم حکومت از دست خودکامگان !.
(آیه ).
تبرئه یوسف از هرگونه اتهام !.

تعبیرى که یوسف براى خواب شاه مصر کرد اجمالا به او فهماند که این مردیک غلام زندانى نیست بـلکه شخص فوق العاده اى است که طى ماجراى مرموزى به زندان افتاده است لذا مشتاق دیدار او شـد امـا نـه آنـچـنـان کـه غرور و کبر سلطنت راکنار بگذارد و خود به دیدار یوسف بشتابد بلکه ((پادشاه گفت : او را نزد من آورید !))(وقال الملک ائتونى به ).
((ولى هنگامى که فرستاده او نزد یوسف آمد (به جاى این که دست و پاى خود را گم کند که بعد از سـالـها در سیاه چال زندان بودن اکنون نسیم آزادى مى وزد به فرستاده شاه جواب منفى داد و) گفت : (من از زندان بیرون نمى آیم ) به سوى صاحبت بازگرد و از او بپرس آن زنانى که (در قصر عزیزمصر وزیر تو) دستهاى خودرا بریدند به چه دلیل بود)) ؟ (فلما جاه الرسول قال ارجع الى ربک فسئله ما بال النسوة اللا تى قطعن ایدیهن ).
او نـمـى خواست ننگ عفو شاه را بپذیرد و پس از آزادى به صورت یک مجرم یا لااقل یک متهم که مـشمول عفو شاه شده است زندگى کند او مى خواست نخست بى گناهى و پاکدامنیش کاملا به ثبوت رسد, و سربلند آزاد گردد.
سـپـس اضـافـه نمود اگر توده مردم مصر و حتى دستگاه سلطنت ندانند نقشه زندانى شدن من چگونه و به وسیله چه کسانى طرح شد ((اما پروردگار من از نیرنگ و نقشه آن زنان آگاه است )) (ان ربى بکیدهن علیم ).
(آیـه ) فـرستاده مخصوص به نزد شاه برگشت و پیشنهاد یوسف را بیان داشت ,این پیشنهاد که با مناعت طبع و علو همت همراه بود او را بیشتر تحت تاثیر عظمت و بزرگى یوسف قرار داد لذا فورا بـه سـراغ زنـانى که در این ماجرا شرکت داشتندفرستاد و آنها را احضار کرد, رو به سوى آنها کرد و((گفت : بگویید ببینم در آن هنگام که شما تقاضاى کامجویى از یوسف کردید جریان کار شما چه بود)) ؟! (قال ماخطبکن اذ راودتن یوسف عن نفسه ).
در ایـنجا وجدانهاى خفته آنها یک مرتبه در برابر این سؤال بیدار شد و همگى متفقا به پاکى یوسف گـواهـى دادنـد و ((گـفتند: منزه است خداوند ما هیچ عیب وگناهى در یوسف سراغ نداریم )) (قلن حاش للّه ما علمنا علیه من سؤ).
همسر عزیز مصر که در اینجا حاضر بود احساس کرد موقع آن فرارسیده است که سالها شرمندگى وجـدان را بـا شهادت قاطعش به پاکى یوسف و گنهکارى خویش جبران کند, بخصوص این که او بـزرگـوارى بـى نـظـیر یوسف را از پیامى که براى شاه فرستاده بود درک کرد چرا که در پیامش کمترین سخنى از وى به میان نیاورده و تنها از زنان مصر بطور سربسته سخن گفته است .
یـک مرتبه , گویى انفجارى در درونش رخ داد قرآن مى گوید: ((همسر عزیزمصر فریاد زد: الان حـق آشـکـار شد, من پیشنهاد کامجویى به او کردم او راستگواست )) و من اگر سخنى در باره او گـفته ام دروغ بوده است دروغ ! (قالت امرات العزیز الا ن حصحص الحق انا راودته عن نفسه وانه لمن الصادقین ).
(آیه ) همسر عزیز در ادامه سخنان خود چنین گفت : ((من این اعتراف صریح را به خاطر آن کردم که (یوسف ) بداند در غیابش نسبت به او خیانت نکردم ))(ذلک لیعلم انى لم اخنه بالغیب ).
چـرا کـه مـن بعد از گذشتن این مدت و تجربیاتى که داشته ام فهمیده ام ((خداوند نیرنگ و کید خائنان را هدایت نمى کند)) (وان اللّه لا یهدى کیدالخائنین ).
آغاز جز سیزدهم قرآن مجید.

(آیه ) باز ادامه داد: ((من هرگز نفس سرکش خویش را تبرئه نمى کنم چراکه (مى دانم ) این نفس اماره ما را به بدیها فرمان مى دهد)) (وما ابرئ نفسى ان النفس لا مارة بالسؤ).
((مگر آنچه پروردگارم رحم کند)) و با حفظ و کمک او مصون بمانیم (الا مارحم ربى ).
و در هـر حـال در برابر این گناه از او امید عفو و بخشش دارم ((چرا که پروردگارم غفور و رحیم است )) (ان ربى غفور رحیم ).
شکست همسر عزیزمصر که نامش ((زلیخا)) یا ((راعیل )) بود در مسیر گناه باعث تنبه او گردید, و از کردار ناهنجار خود پشیمان گشت و روى به درگاه خداآورد.
و خـوشـبـخت کسانى که از شکستها, پیروزى مى سازند و از ناکامیها کامیابى , واز اشتباهات خود راههاى صحیح زندگى را مى یابند و در میان تیره بختیها نیکبختى خود را پیدا مى کنند.
(آیه ) ى .
وسف خزانه دار کشور مصر مى شود!.

در شرح زندگى پرماجراى یوسف , این پیامبر بزرگ الهى به اینجا رسیدیم که سرانجام پاکدامنى او بـر هـمـه ثـابـت شـد و حـتى دشمنانش به پاکیش شهادت دادند,و ثابت شد که تنها گناه او که به خاطر آن , وى را به زندان افکندند چیزى جزپاکدامنى و تقوا و پرهیزکارى نبوده است .
در ضـمـن مـعـلوم شد این زندانى بى گناه کانونى است از علم و آگاهى وهوشیارى , و استعداد مدیریت در یک سطح بسیار عالى .
در دنـبـال ایـن مـاجـرا, قـرآن مى گوید: ((و ملک دستور داد او را نزد من آورید, تااو را مشاور و نـمـایـنـده مـخصوص خود سازم )) و از علم و دانش و مدیریت او براى حل مشکلاتم کمک گیرم (وقال الملک ائتونى به استخلصه لنفسى ).
نماینده ویژه ((ملک )) وارد زندان شد و به دیدار یوسف شتافت و اظهارداشت که او علاقه شدیدى به تو پیدا کرده است برخیز تا نزد او برویم .
یـوسف به نزد ملک آمد و با او به گفتگو نشست ;Š ((هنگامى که ملک با وى گفتگو کرد (و سخنان پـرمـغـز و پـرمایه یوسف را که از علم و هوش و درایت فوق العاده اى حکایت مى کرد شنید, بیش از پیش شیفته و دلباخته او شد و) گفت :تو امروز نزد ما داراى منزلت عالى و اختیارات وسیع هستى و مورد اعتماد و وثوق ما خواهى بود)) (فلما کلمه قال انک الیوم لدینا مکین امین ).
(آیـه ) تـو بـایـد امروز در این کشور, مصدر کارهاى مهم باشى و بر اصلاح امورهمت کنى , یوسف پـیشنهاد کرد, خزانه دار کشور مصر باشد و ((گفت : مرا در راس خزانه دارى این سرزمین قرار ده چـرا کـه مـن هـم حـافظ و نگهدار خوبى هستم و هم به اسرار این کار واقفم )) (قال اجعلنى على خزائن الا رض انى حفیظ علیم ).
یوسف مى دانست یک ریشه مهم نابسامانیهاى آن جامعه مملو از ظلم و ستم در مسائل اقتصادیش نـهفته است , اکنون که آنها به حکم اجبار به سراغ او آمده اند,چه بهتر که نبض اقتصاد کشور مصر, مـخصوصا مسائل کشاورزى را در دست گیرد وبه یارى مستضعفان بشتابد, از تبعیضها تا آنجا که قـدرت دارد بـکـاهد, حق مظلومان را از ظالمان بگیرد, و به وضع بى سر و سامان آن کشور پهناور سامان بخشد.
ضـمـنـا تـعـبیر ((انى حفیظ علیم )) دلیل بر اهمیت ((مدیریت )) در کنار ((امانت ))است ;Š و نشان مـى دهـد کـه پـاکى و امانت به تنهایى براى پذیرش یک پست حساس اجتماعى کافى نیست بلکه علاوه بر آن آگاهى و تخصص و مدیریت نیز لازم است .
(آیـه ) بـه هـرحـال حـال , خداوند در اینجا مى گوید: ((و این چنین ما یوسف را بر سرزمین مصر, مـسلط ساختیم که هرگونه مى خواست در آن تصرف مى کرد))(وکذلک مکنا لیوسف فى الا رض یتبوا منها حیث یشا).
آرى ((مـا رحـمـت خـویـش و نـعـمتهاى مادى و معنوى را به هرکس بخواهیم وشایسته بدانیم مى بخشیم )) (نصیب برحمتنا من نشا).
((و ما هرگز پاداش نیکوکاران را ضایع نخواهیم کرد)) (ولا نضیع اجرالمحسنین ).
و اگر هم به طول انجامد سرانجام آنچه را شایسته آن بوده اند به آنها خواهیم داد که در پیشگاه ما هیچ کار نیکى به دست فراموشى سپرده نمى شود.
(آیـه ) ولـى مهم این است که تنها به پاداش دنیا قناعت نخواهیم کرد ((وپاداشى که در آخرت به آنها خواهد رسید بهتر و شایسته تر است براى کسانى که ایمان آوردند و تقوا پیشه کردند)) (ولا جر الا خرة خیر للذین آمنوا وکانوا یتقون ).
(آیه ).
پیشنهاد تازه یوسف به برادران :.

سرانجام همان گونه که پیش بینى مى شد, هفت سال پى درپى وضع کشاورزى مصر بر اثر بارانهاى پـربرکت و فراوانى آب نیل کاملا رضایت بخش بود, ویوسف دستور داد مردم مقدار مورد نیاز خود را از محصول بردارند و بقیه را به حکومت بفروشند و به این ترتیب , انبارها و مخازن از آذوقه پر شد .
ایـن هـفت سال پربرکت و وفور نعمت گذشت , و قحطى و خشکسالى چهره عبوس خود را نشان داد, و آنـچـنـان آسمان بر زمین بخیل شد که زرع و نخیل لب ترنکردند, و مردم از نظر آذوقه در مـضـیـقـه افـتـادنـد و یـوسف نیز تحت برنامه و نظم خاصى که توام با آینده نگرى بود غله به آنها مى فروخت و نیازشان را به صورت عادلانه اى تامین مى کرد.
ایـن خـشـکـسـالـى مـنحصر به سرزمین مصر نبود, به کشورهاى اطراف نیزسرایت کرد, و مردم ((فـلـسـطـیـن )) و سـرزمـیـن ((کنعان )) را که در شمال شرقى مصر قرارداشتند فرا گرفت , و ((خـانـدان یـعـقوب )) که در این سرزمین زندگى مى کردند نیز به مشکل کمبود آذوقه گرفتار شـدنـد, و بـه همین دلیل یعقوب تصمیم گرفت , فرزندان خود را به استثناى ((بنیامین )) که به جاى یوسف نزد پدر ماند راهى مصر کند.
آنها با کاروانى که به مصر مى رفت به سوى این سرزمین حرکت کردند و به گفته بعضى پس از 18 روز راهپیمایى وارد مصر شدند.
طـبـق تـواریـخ , افـراد خارجى به هنگام ورود به مصر باید خود را معرفى مى کردند تا مامورین به اطـلاع یـوسـف برسانند, هنگامى که مامورین گزارش کاروان فلسطین را دادند, یوسف در میان درخـواسـت کـنـندگان غلات نام برادران خود رادید, و آنها را شناخت و دستور داد, بدون آن که کـسـى بفهمد آنان برادر وى هستنداحضار شوند و آن چنانکه قرآن مى گوید: ((و برادران یوسف آمـدنـد و بـر او واردشـدنـد او آنـهـا را شـنـاخـت , ولى آنها وى را نشناختند)) (وجا اخوة یوسف فدخلواعلیه فعرفهم وهم له منکرون ).
آنـهـا حـق داشـتـنـد یوسف را نشناسند, زیرا از یک سو سى تا چهل سال از روزى که اورا در چاه انـداخته بودند تا روزى که به مصر آمدند گذشته بود, و از سویى دیگر, آنهاهرگز چنین احتمالى را نـمى دادند که برادرشان عزیزمصر شده باشد اصلا احتمال حیات یوسف پس از آن ماجرا در نظر آنها بسیار بعید بود.
به هر حال آنها غله مورد نیاز خود را خریدارى کردند.
(آیه ) یوسف برادران را مورد لطف و محبت فراوان قرار داد, و در گفتگورا با آنها باز کرد, برادران گـفـتـنـد: ما, ده برادر از فرزندان یعقوب هستیم , و او نیزفرزندزاده ابراهیم خلیل پیامبر بزرگ خـداسـت , اگر پدر ما را مى شناختى احترام بیشترى مى کردى , ما پدر پیرى داریم که از پیامبران الهى است , ولى اندوه عمیقى سراسر وجود او را در بر گرفته !.
یوسف فورا پرسید: این همه اندوه چرا؟.
گفتند: او پسرى داشت , که بسیار مورد علاقه اش بود و از نظر سن از ماکوچکتر بود, روزى همراه مـا براى شکار و تفریح به صحرا آمد, و ما از او غافل ماندیم و گرگ او را درید ! و از آن روز تاکنون , پدر براى او گریان و غمگین است .
بعضى از مفسران چنین نقل کرده اند که عادت یوسف این بود که به هرکس یک بار شتر غله بیشتر نـمى فروخت , و چون برادران یوسف , ده نفر بودند, ده بارغله به آنها داد, آنها گفتند: ما پدر پیرى داریم که به خاطر شدت اندوه نمى تواندمسافرت کند و برادر کوچکى که براى خدمت و انس , نزد او مانده است , سهمیه اى هم براى آن دو به ما مرحمت کن .
یـوسـف دسـتـور داد دو بار دیگر بر آن افزودند, سپس رو کرد به آنها و گفت : درسفر آینده برادر کوچک را به عنوان نشانه همراه خود بیاورید.
در ایـنـجـا قرآن مى گوید: ((و هنگامى که (یوسف ) بارهاى آنها را آماده ساخت به آنها گفت : آن برادرى را که از پدر دارید نزد من بیاورید)) (ولما جهزهم بجهازهم قال ائتونى باخ لکم من ابیکم ).
سـپـس اضافه کرد: ((آیا نمى بینید, حق پیمانه را ادا مى کنم , و من بهترین میزبانها هستم )) ؟ (الا ترون انى اوفى الکیل وانا خیر المنزلین ).
(آیـه ) و بـه دنبال این تشویق و اظهار محبت , آنها را با این سخن تهدید کردکه ((اگر آن برادر را نـزد مـن نیاورید, نه کیل و غله اى نزد من خواهید داشت , و نه اصلابه من نزدیک شوید)) (فان لم تاتونى به فلا کیل لکم عندى ولا تقربون ).
یوسف مى خواست به هر ترتیبى شده ((بنیامین )) را نزد خود آورد, گاهى ازطریق اظهار محبت و گـاهى از طریق تهدید وارد مى شد, ضمنا از این تعبیرات روشن مى شود که خرید و فروش غلات در مـصر از طریق وزن نبود بلکه به وسیله پیمانه بود و نیز روشن مى شود که یوسف به تمام معنى میهمان نواز بود.
(آیـه ) برادران در پاسخ او ((گفتند: ما با پدرش گفتگو مى کنیم (و سعى خواهیم کرد موافقت او را جلب کنیم ) و ما این کار را خواهیم کرد)) (قالوا سنراودعنه اباه وانا لفاعلون ).
آنـها یقین داشتند, مى توانند از این نظر در پدر نفوذ کنند و موافقتش را جلب نمایند و باید چنین بـاشـد, جـایـى که آنها توانستند یوسف را با اصرار و الحاح ازدست پدر در آورند چگونه نمى توانند بنیامین را از جدا سازند؟.
(آیه ) در اینجا یوسف براى این که عواطف آنها را به سوى خود بیشترجلب کند و اطمینان کافى به آنـها بدهد, ((به کارگزارانش گفت : وجوهى را که آنها(برادران ) در برابر غله پرداخته اند (دور از چـشـم آنـهـا) در بـارهـایـشـان بـگذارید, تا به هنگامى که به خانواده خود بازگشتند (و بارها را گـشودند) آن را بشناسند تا شاید باردیگر به مصر بازگردند)) (وقال لفتیانه اجعلوا بضاعتهم فى رحالهم لعلهم یعرفونهااذا انقلبوا الى اهلهم لعلهم یرجعون ).
چرا یوسف خود را به برادران معرفى نکرد؟.

نخستین سؤالى که در ارتباط با آیات فوق پیش مى آید این است که چگونه یوسف خود را به برادران مـعـرفـى نـکـرد, تا زودتر او را بشناسد و به سوى پدربازگردند, و او را از غم و اندوه جانکاه فراق یوسف درآورند؟.
بـسـیـارى از مـفـسران به پاسخ این سؤال پرداخته اند و جوابهایى ذکر کرده اند که به نظرمى رسد بـهـتـرین آنها این است که یوسف چنین اجازه اى را از طرف پروردگارنداشت , زیرا ماجراى فراق یوسف گذشته از جهات دیگر صحنه آزمایش و میدان امتحانى بود براى یعقوب و مى بایست دوران این آزمایش به فرمان پروردگار به آخربرسد, و قبل از آن یوسف مجاز نبود خبر دهد.
بـه عـلاوه اگـر یـوسـف بـلافاصله خود را به برادران معرفى مى کرد, ممکن بودعکس العملهاى نـامـطـلـوبـى داشـتـه باشد از جمله این که آنها چنان گرفتار وحشت شوند که دیگر به سوى او بازنگردند, به خاطر این که احتمال مى دادند یوسف انتقام گذشته را از آنها بگیرد.
(آیه ).
سرانجام موافقت پدر جلب شد!.

بـرادران یـوسـف با دست پر و خوشحالى فراوان به کنعان بازگشتند, ولى درفکر آینده بودند که اگـر پـدر بـا فـرستادن برادر کوچک (بنیامین ) موافقت نکند, عزیزمصر آنها را نخواهد پذیرفت و سهمیه اى به آنها نخواهد داد.
لذا قرآن مى گوید: ((هنگامى که آنها به سوى پدر بازگشتند گفتند: پدر ! دستورداده شده است که در آینده (سهمیه اى به ما ندهند و) کیل و پیمانه اى براى مانکنند)) (فلما رجعوا الى ابیهم قالوا یا ابانا منع منا الکیل ).
((اکنون که چنین است برادرمان را با ما بفرست تا بتوانیم کیل و پیمانه اى دریافت داریم )) (فارسل معنا اخانا نکتل ).
((و مطمئن باش که او را حفظ خواهیم کرد)) (وانا له لحافظون ).
(آیـه ) پدر که هرگز خاطره یوسف را فراموش نمى کرد از شنیدن این سخن ناراحت و نگران شد, رو بـه آنها کرده ((گفت : آیا من نسبت به این (برادر) به شمااطمینان کنم همان گونه که نسبت به برادرش (یوسف ) در گذشته به شما اطمینان کردم )) (قال هل آمنکم علیه الا کما امنتکم على اخیه من قبل ).
سـپس اضافه کرد: ((در هر حال خداوند بهترین حافظ و ارحم الراحمین است )) (فاللّه خیر حافظا وهو ارحم الراحمین ).
(آیـه ) سـپـس برادرها ((هنگامى که متاع خود را گشودند دیدند سرمایه آنها,به آنها بازگردانده شـده )) ! و تمام آنچه را به عنوان بهاى غله , به عزیزمصر پرداخته بودند, در درون بارهاست ! (ولما فتحوا متاعهم وجدوا بضاعتهم ردت الیهم ).
آنها که این موضوع را سندى قاطع بر گفتار خود مى یافتند, نزد پدر آمدند((گفتند: پدر جان ! ما دیگر بیش از این چه مى خواهیم ؟ این سرمایه ماست که به ماباز پس گردانده شده است )) (قالوا یا ابانا ما نبغى هذه بضاعتنا ردت الینا).
پـدرجـان ! دیـگـر جاى درنگ نیست , برادرمان را با ما بفرست ((ما براى خانواده خود مواد غذایى خواهیم آورد)) (ونمیر اهلنا).
((و در حفظ برادر خواهیم کوشید)) (ونحفظ اخانا).
((و یک بار شتر هم (به خاطر او) خواهیم افزود)) (ونزداد کیل بعیر).
((و ایـن کـار (بـراى عـزیـزمصر, این مرد بزرگوار و سخاوتمندى که ما دیدیم ) کارساده و آسانى است )) (ذلک کیل یسیر).
(آیـه ) ولـى یعقوب با تمام این احوال , راضى به فرستادن فرزندش بنیامین با آنها نبود, و از طرفى اصـرار آنها که با منطق روشنى همراه بود, او را وادار مى کرد که در برابر این پیشنهاد تسلیم شود, سـرانـجـام راه چـاره را در این دید که نسبت به فرستادن فرزند, موافقت مشروط کند, لذا به آنها چنین ((گفت : من هرگز او را با شمانخواهم فرستاد تا پیمان مؤکد الهى بدهید که او را حتما نزد مـن خـواهـیـد آورد مگراین که (بر اثر مرگ و یا عوامل دیگر) قدرت از شما سلب شود)) (قال لن ارسله معکم حتى تؤتون موثقا من اللّه لتاتننى به الا ان یحاط بکم ).
مـنـظـور از ((موثقا من اللّه )) (وثیقه الهى ) همان عهد و پیمان و سوگندى بوده که با نام خداوند همراه است .
به هر حال برادران یوسف پیشنهاد پدر را پذیرفتند, ((و هنگامى که عهد وپیمان خود را در اختیار پـدر گـذاشـتند (یعقوب ) گفت : خداوند شاهد و ناظر و حافظآن است که ما مى گوییم )) (فلما آتوه موثقهم قال اللّه على ما نقول وکیل ).
(آیه ) سرانجام برادران یوسف پس از جلب موافقت پدر, برادر کوچک را باخود همراه کردند و براى دومـیـن بـار آمـاده حرکت به سوى مصر شدند, در اینجا پدر,نصیحت و سفارشى به آنها کرد ((و گـفـت : فرزندانم ! شما از یک در وارد نشوید,بلکه از درهاى مختلف وارد شوید)) (وقال یا بنى لا تدخلوا من باب واحد وادخلوامن ابواب متفرقة ) تا مورد حسد و سعایت حسودان قرار نگیرید.
و اضـافه کرد ((من با این دستور نمى توانم حادثه اى را که از سوى خدا حتمى است از شما برطرف سازم )) (وما اغنى عنکم من اللّه من شى ).
و در پایان گفت : ((حکم و فرمان از آن خداست )) (ان الحکم الا للّه ).
((بر او توکل کرده ام )) (علیه توکلت ).
و ((هـمـه مـتـوکـلان باید بر او توکل کنند)) و از او استمداد بجویند و کار خود را به او واگذارند (وعلیه فلیتوکل المتوکلون ).
(آیـه ) برادران حرکت کردند و پس از پیمودن راه طولانى میان کنعان ومصر, وارد سرزمین مصر شدند ((و هنگامى که طبق آنچه پدر به آنها امر کرده بود (ازراههاى مختلف ) وارد مصر شدند این کـار هـیچ حادثه الهى را نمى توانست از آنهادور سازد)) (ولما دخلوا من حیث امرهم ابوهم ما کان یغنى عنهم من اللّه من شى ).
بـلـکـه تـنها فایده اش این بود ((که حاجتى در دل یعقوب بود که از این طریق انجام مى شد)) (الا حاجة فى نفس یعقوب قضیها).
اشـاره به این که تنها اثرش تسکین خاطر پدر و آرامش قلب او بود, چرا که اواز همه فرزندان خود دور بـود, و شب و روز در فکر آنها و یوسف بود, و از گزندحوادث و حسد حسودان و بدخواهان بر آنها مى ترسید, و همین اندازه که اطمینان داشت آنها دستوراتش را به کار مى بندند دلخوش بود.
سـپـس قـرآن یـعقوب را با این جمله مدح و توصیف مى کند که : ((او از طریق تعلیمى که ما به او دادیـم , عـلم و آگاهى داشت , در حالى که اکثر مردم نمى دانند))(وانه لذو علم لما علمناه ولکن اکثر الناس لا یعلمون ).
(آیه ).
طرحى براى نگهدارى برادر:.

سرانجام برادران بر یوسف وارد شدند, و به او اعلام داشتند که دستور تو رابه کار بستیم و با این که پـدر در آغـاز مـوافـق فرستادن برادر کوچک , با ما نبود با اصراراو را راضى ساختیم , تا بدانى ما به گفته و عهد خود وفاداریم .
یـوسـف , آنها را با احترام و اکرام تمام پذیرفت , و به میهمانى خویش دعوت کرد, دستور داد هر دو نـفـر در کـنار سفره یا طبق غذا قرار گیرند, آنها چنین کردند, دراین هنگام ((بنیامین )) که تنها مـانـده بـود گـریـه را سـر داد و گـفت : اگر برادرم یوسف زنده بود, مرا با خود بر سر یک سفره مى نشاند, چرا که از یک پدر و مادر بودیم .
یوسف رو به آنها کرد و گفت : مثل این که برادر کوچکتان تنها مانده است ؟من براى رفع تنهائیش او را با خودم بر سر یک سفره مى نشانم !.
سـپـس دسـتـور داد براى هر دو نفر یک اتاق خواب مهیا کردند, باز ((بنیامین ))تنها ماند, یوسف گـفـت : او را نزد من بفرستید, در این هنگام یوسف برادرش را نزدخود جاى داد, اما دید او بسیار نـاراحـت و نـگران است و دائما به یاد برادر از دسته رفته اش یوسف مى باشد, در اینجا پیمانه صبر یـوسـف لـبـریز شد و پرده از روى حقیقت برداشت , چنانکه قرآن مى گوید: ((هنگامى که وارد بر یـوسف شدند اوبرادرش را نزد خود جاى داد و گفت : من همان برادرت یوسفم , غم مخور و اندوه بـه خویش راه مده و از کارهایى که اینها مى کنند نگران مباش )) ! (ولما دخلوا على یوسف آوى الیه اخاه قال انى انا اخوک فلا تبتئس بما کانوا یعملون ).
منظور از کارهاى برادران که ((بنیامین )) را ناراحت مى کرده است ,بى مهرى هایى است که نسبت به او و یوسف داشتند, و نقشه هایى که براى طرد آنهااز خانواده کشیدند.
(آیـه ) در این هنگام طبق بعضى از روایات , یوسف به برادرش بنیامین گفت : آیا دوست دارى نزد مـن بـمانى ؟ او گفت آرى ولى برادرانم هرگز راضى نخواهند شد یوسف گفت : غصه مخور من نـقـشـه اى مى کشم که آنها ناچار شوند تورا نزد من بگذارند, ((سپس هنگامى که بارهاى غلات را بـراى بـرادران آماده ساخت پیمانه گران قیمت مخصوص را, درون بار برادرش بنیامین گذاشت چون براى هرکدام بارى از غله مى داد (فلما جهزهم بجهازهم جعل السقایة فى رحل اخیه ).
الـبته این کار در خفا انجام گرفت , و شاید تنها یک نفر از ماموران , بیشتر از آن آگاه نشد, در این هنگام ماموران کیل مواد غذایى مشاهده کردند که اثرى از پیمانه مخصوص و گران قیمت نیست , در حـالى که قبلا در دست آنها بود: لذا همین که قافله آماده حرکت شد, ((ندا دهنده اى فریاد زد: اى اهل قافله ! شما سارق هستید)) !(ثم اذن مؤذن ایتها العیر انکم لسارقون ).
برادران یوسف که این جمله را شنیدند, سخت تکان خوردند و وحشت کردند, چرا که هرگز چنین احتمالى به ذهنشان راه نمى یافت که بعد از این همه احترام و اکرام , متهم به سرقت شوند!.
(آیـه ) لـذا ((رو بـه آنـها کردند و گفتند: مگر چه چیز گم کرده اید)) ؟ (قالواواقبلوا علیهم ماذا تفقدون ).
(آیه ) ((گفتند: ما پیمانه سلطان را گم کرده ایم )) و نسبت به شما ظنین هستیم (قالوا نفقد صوا الملک ).
و از آنجا که پیمانه , گران قیمت و مورد علاقه ملک بوده است , ((هر کس آن رابیابد و بیاورد, یک بار شتر به او جایزه خواهیم داد)) (ولمن جا به حمل بعیر).
سـپس گوینده این سخن براى تاکید بیشتر گفت : ((و من شخصا این جایزه راتضمین مى کنم )) (وانا به زعیم ).
(آیـه ) بـرادران کـه سـخـت از شـنیدن این سخن نگران و دستپاچه شدند, ونمى دانستند جریان چیست ؟ رو به آنها کرده ((گفتند: به خدا سوگند شما مى دانیدما نیامده ایم در اینجا فساد کنیم و ما هیچ گاه سارق نبوده ایم )) (قالوا تاللّه لقد علمتم ما جئنا لنفسد فى الا رض وما کنا سارقین ).
(آیه ) در این هنگام ماموران رو به آنها کرده ((گفتند: اگر شما دروغ بگوییدجزایش چیست ؟)) (قالوا فما جزاؤه ان کنتم کاذبین ).
(آیـه ) و آنـهـا در پـاسـخ ((گـفتند: جزایش این است که هر کس پیمانه ملک ,در بار او پیدا شود خودش را, توقیف کنید و به جاى آن بردارید)) (قالوا جزاؤه من وجد فى رحله فهو جزاؤه ).
((آرى ما این چنین ستمکاران را کیفر مى دهیم )) (کذلک نجزى الظالمین ).
(آیـه ) در ایـن هـنگام یوسف دستور داد که بارهاى آنها را بگشایند و یک یک بازرسى کنند, منتها براى این که طرح و نقشه اصلى یوسف معلوم نشود,((نخست بارهاى دیگران را قبل از بار برادرش (بـنـیـامین ) بازرسى کرد و سپس پیمانه مخصوص را از بار برادرش بیرون آورد)) (فبدا باوعیتهم قبل وعا اخیه ثم استخرجها من وعا اخیه ).
هـمـیـن که پیمانه در بار بنیامین پیدا شد, دهان برادران از تعجب باز ماند,گویى کوهى از غم و انـدوه بـر آنان فرود آمد از یک سو برادر آنها ظاهرا مرتکب چنین سرقتى شده و مایه سرشکستگى آنـهـاست , و از سوى دیگر موقعیت آنها رانزد عزیز مصر به خطر مى اندازد, و از همه اینها گذشته پاسخ پدر را چه بگویند ؟چگونه او باور مى کند که براداران تقصیرى در این زمینه نداشته اند؟.
سـپـس قـرآن چـنین اضافه مى کند که : ((ما این گونه براى یوسف , طرح ریختیم ))(کذلک کدنا لیوسف ) تا برادر خود را به گونه اى که برادران دیگر نتوانند مقاومت کنند نزد خود نگاه دارد.
مـسـاله مهم اینجاست که اگر یوسف مى خواست طبق قوانین مصر با برادرش بنیامین رفتار کند مـى بـایست او را مضروب سازد و به زندان بیفکند لذا قبلا از برادران اعتراف گرفت که اگر شما دست به سرقت زده باشید, کیفرش نزد شما چیست ؟آنها هم طبق سنتى که داشتند پاسخ دادند که در محیط ما شخص سارق را در برابرسرقتى که کرده بر مى دارند, و یوسف طبق همین برنامه با آنها رفتار کرد, چرا که یکى از طرق کیفر مجرم آن است که او را طبق قانون و سنت خودش کیفر دهند.
به همین جهت قرآن مى گوید: ((یوسف نمى توانست برادرش را طبق آیین ملک مصر بر دارد)) و نزد خود نگهدارد (ما کان لیاخذ اخاه فى دین الملک ).
سپس به عنوان یک استثنا مى فرماید: ((مگر این که خداوند بخواهد: (الا ان یشا اللّه ).
                    
در پـایـان آیـه بـه عنوان یک تذکر و هشدار مى گوید: ((این گونه خداوند نعمتش را بر شما تمام مى کند شاید در برابر فرمان او تسلیم شوید)) (کذلک یتم نعمته علیکم لعلکم تسلمون ).
این طبیعى است که انسان با بررسى نعمتهاى مختلفى که وجودش را احاطه کرده بى اختیار به یاد آفریننده نعمتها مى افتد.
(آیـه ) بـعـد از ذکـر ایـن نعمتهاى آشکار و نهان مى فرماید: ((با این همه اگرآنها روى برتابند (و تـسلیم دعوت حق نشوند, نگران مباش ) چرا که وظیفه تو فقطابلاغ آشکار است )) (فان تولوا فانما علیک البلا غ المبین ).
این جمله در حقیقت , براى دلدارى پیامبر(ص ) و تسلى خاطر اوست .
(آیـه ) و بـراى تکمیل این گفتار اضافه مى کند که : ((آنان نعمت خدا رامى شناسند (و به ابعاد آن آشـنـا هـسـتند و به عمقش پى برده اند) ولى با این حال بازانکار مى کنند)) (یعرفون نعمت اللّه ثم ینکرونها).
بنابراین , دلیل کفر آنها را در عدم آگاهى نباید جستجو کرد, بلکه عامل این کفر را درصفات زشت دیگر آنها که سد راه ایمانشان شده است باید یافت .
و شاید به همین دلیل در پایان آیه اضافه مى کند: ((و اکثر آنها کافرند))(واکثرهم الکافرون ).
(آیه ).
آنجا که تمام درها به روى بدکاران بسته مى شود!.

در تـعـقـیـب آیـات گـذشـتـه که واکنش نادرست منکران حق را در برابر نعمتهاى گوناگون پـروردگـار بـیـان مى کرد, در اینجا به گوشه اى از مجازاتهاى دردناک آنها درجهان دیگر اشاره مى کند.
نـخـسـت مـى گـویـد: ((و بـه خـاطر بیاورید روزى را که ما از هر امتى گواهى (برآنها) مبعوث مى کنیم )) (ویوم نبعث من کل امة شهیدا).
سـپـس اضـافه مى کند که در آن دادگاه ((اجازه سخن گفتن به کافران داده نمى شود)) (ثم لا یؤذن للذین کفروا).
آیـا مـمـکن است خداوند اجازه دفاع به مجرمى ندهد ؟ آرى ! در آنجا نیاز به سخن گفتن با زبان نـیست ! دست و پا وگوش و چشم و پوست بدن و حتى زمینى که انسان بر آن گناه یا ثواب کرده است , گواهى مى دهند;Š بنابراین , نوبت به زبان نمى رسد.
نه تنها به آنها اجازه سخن گفتن داده نمى شود بلکه ((توانایى بر جبران واصلاح و تقاضاى عفو نیز ندارند)) (ولا هم یستعتبون ).
چـرا کـه آنـجا که سراى برخورد با نتیجه ها و بازتابهاى عمل است نه جاى انجام عمل و یا جبران و اصلاح .
(آیـه ) در ایـن آیه اضافه مى کند این ظالمان ستم پیشه هنگامى که از مرحله حساب گذشته و در بـرابـر عـذاب الـهـى قـرار گرفتند گاهى تقاضاى تخفیف و گاهى تقاضاى مهلت مى کنند, اما ((هنگامى که ظالمان مجازات را ببینند نه به آنها تخفیف عذاب داده مى شود و نه مهلت )) (واذا را الذین ظلموا العذاب فلا یخفف عنهم ولا هم ینظرون ).
(آیـه ) در ایـن آیه همچنان , سخن از آینده شوم مشرکان , به خاطرپرستیدن بتها است , مى فرماید, در صـحـنـه قیامت که معبودهاى ساختگى وانسانهایى که همچون بت پرستش مى شدند در کنار پـرسـتـش کنندگان قرار مى گیرند,((و هنگامى که مشرکان معبودهایى را که همتاى خدا قرار دادنـد مـى بـیـنـنـد, مـى گـویـند:((پروردگارا ! اینها همتایانى هستند که ما به جاى تو آنها را مى خواندیم )) ! (واذا راالذین اشرکوا شرکاهم قالوا ربنا هؤلا شرکاؤنا الذین کنا ندعوا من دونک ).
ایـن مـعـبـودان نـیـز, ما را در این کار وسوسه کردند و در حقیقت شریک جرم مابودند, بنابراین , سهمى از عذاب و مجازات ما را براى آنها قرار ده .
((در ایـن هـنـگـام (بـه فـرمان خدا) معبودان (به سخن در مى آیند و) آنهامى گویند: شما قطعا دروغگو هستید)) ! (فالقوا الیهم القول انکم لکاذبون ).
مـا نـه شـریـک خـدا بودیم و نه شما را وسوسه کردیم و نه محکوم به پذیرش بخشى از مجازاتتان هستیم .
(آیـه ) در ایـن آیه اضافه مى کند که بعد از این سخن و شنیدن پاسخ ((همگى در پیشگاه خدااظهار تـسـلیم مى کنند)) (والقوا الى اللّه یومئذ السلم ) وغرورو نخوت و تعصبهاى کورکورانه این عابدان نـادان با دیدن چهره حق کنار مى رود وسر تعظیم در پیشگاهش فرود مى آورند و (در این هنگام ) تمام آنچه را (نسبت به خدا) دروغ مى بستند, گم و نابود مى شود)) ! (وضل عنهم ما کانوا یفترون ) .
هـم نـسبت دروغین شریک خدا بودن , محو و بى رنگ مى شود, و هم پندارشفاعت بتها در پیشگاه خدا, بلکه همانها آتشگیره هاى دوزخ مى شوند و به جان پرستش کنندگانشان مى افتند!.
(آیه ) تا اینجا بیان حال مشرکان گمراهى بود که در شرک و انحراف خودغوطه ور بودند, بى آنکه دیـگـرى را بـه این راه بخوانند, سپس حال کسانى را بیان مى کند که در عین گمراهى به گمراه سـاخـتـن دیـگـران نـیـز اصرار دارند, مى فرماید:((کسانى که کافر شدند و مردم را از راه خدا باز داشتند, مجازاتى مافوق مجازات کفرشان بر آنها مى افزاییم در برابر آنچه فساد مى کردند)) (الذین کفروا وصدوا عن سبیل اللّه زدناهم عذابا فوق العذاب بما کانوا یفسدون ) چرا که عامل فساد درروى زمین و گمراهى خلق خدا, و مانع از پیمودن راه حق شدند.
در حـدیث مشهورى مى خوانیم : ((هر کس سنت نیکى بگذارد, پاداش کسانى که به آن عمل کنند براى او هست بى آنکه از پاداش آنها کاسته شود, و هر کس سنت بدى بگذارد, گناه همه کسانى که به آن عمل مى کنند بر او نوشته مى شود, بى آنکه ازگناه آنها چیزى کاسته شود)).
(آیه ) سپس به دنبال سخنى که از وجود ((گواه )) در هر امتى در چند آیه قبل به میان آمد مجددا به سراغ آن بحث با توضیح بیشترى مى رود, مى گوید: ((و به خاطر بیاورید آن روز را که ما از میان هـر امـتى گواهى از خود آنها بر آنها مبعوث مى کنیم )) (ویوم نبعث فى کل امة شهیدا علیهم من انفسهم ).
گـرچـه ایـن حـکـم عام شامل مسلمانان و پیامبر اسلام (ص ) نیز مى شود, ولى براى تاکید بیشتر خـصـوصـا آن را مـطـرح کـرده , مى فرماید: ((و ما تو را شاهد و گواه براین گروه مسلمانان قرار مى دهیم )) (وجئنابک شهیدا على هؤلا ).
و از آنجا که قرار دادن شهید و گواه فرع بر این است که قبلا برنامه کامل وجامعى در اختیار افراد قرار داده شده باشد, بطورى که حجت بر همگى تمام شود,تا به دنبال آن , مساله نظارت و مراقبت مـفـهـوم صحیحى پیدا کند, لذا بلافاصله مى گوید: ((و ما این کتاب آسمانى (قرآن ) را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیزاست )) (ونزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شى ).
((و هـم هدایت است و هم رحمت , و هم مایه بشارت براى همه مسلمانان جهان )) (وهدى ورحمة وبشرى للمسلمین ).
(آیه ).
جامعترین برنامه اجتماعى :.

این آیه نمونه اى از جامعترین تعلیمات اسلام در زمینه مسائل اجتماعى , وانسانى و اخلاقى را بیان مى کند.
در آغـاز مى گوید: ((خداوند فرمان به عدل و احسان مى دهد و (همچنین )بخشش به نزدیکان )) (ان اللّه یامر بالعدل والا حسان وایتائ ذى القربى ).
((عدل )) همان قانونى است که تمام نظام هستى بر محور آن مى گردد و به معنى واقعى کلمه آن است که هر چیزى در جاى خود باشد;Š بنابراین , هرگونه انحراف , افراط, تفریط, تجاوز از حد, تجاوز به حقوق دیگران بر خلاف اصل ((عدل )) است .
امـا از آنجا که عدالت با همه قدرت و شکوه و تاثیر عمیقش در مواقع بحرانى و استثنایى به تنهایى کارساز نیست , بلافاصله دستور به احسان را پشت سر آن مى آورد.
در حدیثى از على (ع ) مى خوانیم : ((عدل آن است که حق مردم را به آنهابرسانى , و احسان آن است که بر آنها تفضل کنى )).
بـعـد از تـکمیل این سه اصل مثبت , به سه اصل منفى و منهى مى پردازد ومى گوید: ((خداوند از فحشا و منکر و ظلم و ستم , نهى مى کند)) (وینهى عن الفحشا والمنکر والبغى ).
((فـحشا)) اشاره به گناهان پنهانى , ((منکر)) اشاره به گناهان آشکار, و ((بغى ))هرگونه تجاوز از حق خویش و ظلم و خودبرتربینى نسبت به دیگران است .
و در پـایـان آیـه , بـه عنوان تاکید مجدد روى تمام این اصول ششگانه مى فرماید: ((خداوند به شما اندرز مى دهد شاید متذکر شوید)) (یعظکم لعلکم تذکرون ).
احیاى اصول سه گانه عدل و احسان و ایتا ذى القربى و مبارزه با انحرافات سه گانه فحشا و منکر و بغى در سطح جهانى , کافى است که دنیایى آباد و آرام وخالى از هرگونه بدبختى و فساد بسازد, و اگـر از ابـن مـسـعـود صـحابى معروف نقل شده که : ((این آیه جامعترین آیات خیر و شر در قرآن است )) به همین دلیل است .
آیـه ـ شـان نـزول : در آن هنگام که جمعیت مسلمانان کم , و دشمنان فراوان بودند, و امکان داشت بعضى از مؤمنان به خاطر همین تفاوت و احساس تنهایى ,بیعت خود را با پیامبر(ص ) بشکنند و از حمایت او دست بردارند, آیه نازل شد و به آنها در این زمینه هشدار داد.
تفسیر:.
استحکام پیمانهاى شما دلیل بر ایمان شماست !.

در اینجا به بخش دیگرى از مهمترین تعلیمات اسلام پرداخته , نخست مى فرماید: ((و هنگامى که با خدا عهد بستید به عهد او وفا کنید)) (واوفوا بعهداللّه اذا عاهدتم ).
سـپـس اضـافه مى کند: ((و سوگندها را بعد از محکم ساختن نقض نکنید)) (ولا تنقضوا الا یمان بعد توکیدها).
((در حـالـى که (به نام خدا سوگند یاد کرده اید و) خداوند را کفیل و ضامن برسوگند خود قرار داده اید)) (وقد جعلتم اللّه علیکم کفیلا ).
((چرا که خداوند از تمام اعمال شما آگاه است )) (ان اللّه یعلم ما تفعلون ).
مـسـالـه ((ایمان )) (جمع یمین به معنى سوگند) که در آیه فوق آمده معنى وسیعى دارد که هم تعهداتى را که انسان با سوگند در برابر خداوند کرده , شامل مى گردد, و هم تعهداتى را که با تکیه بر قسم در برابر خلق خدا مى کند.
و به تعبیر دیگر هرگونه تعهدى که زیر نام خدا و با سوگند به نام او انجام مى گیرد در این جمله وارد است .
(آیـه ) و از آنـجا که مساله وفاى به عهد, یکى از مهمترین پشتوانه ها براى ثبات هر جامعه است در این آیه نیز با لحن توام با نوعى سرزنش و ملامت , آن راتعقیب کرده , مى گوید;Š و شما ((همانند آن زن (سـبک مغز) نباشید که پشمهاى تابیده خود را پس از استحکام وامى تابید)) (ولا تکونوا کالتى نقضت غزلها من بعد قوة انکاثا).
اشاره به داستان زنى است از قریش به نام ((رائطه )) در زمان جاهلیت که ازصبح تا نیم روز, خود و کـنـیزانش , پشمها و موهایى را که در اختیار داشتندمى تابیدند, و پس از آن دستور مى داد همه آنها را واتابند و به همین جهت به عنوان ((حمقا)) (زن احمق ) در میان عرب , معروف شده بود.
سپس اضافه مى کند: ((در حالى که سوگند (و پیمان ) خود را وسیله خیانت وفساد قرار مى دهید, به خاطر این که گروهى , جمعیتشان از گروه دیگر بیشتر است )) وکثرت دشمن را بهانه اى براى شکستن بیعت با پیامبر مى شمرید (تتخذون ایمانکم دخلا بینکم ان تکون امة هى اربى من امة ).
آگاه باشید ! ((خدا فقط شما را با این وسیله , مورد آزمایش قرار مى دهد)) (انمایبلوکم اللّه به ).
به هر حال ((خداوند (نتیجه این آزمایش و) آنچه را در آن اختلاف داشتید درروز قیامت براى شما آشـکـار مـى سـازد)) و پرده از روى اسرار دلها بر مى دارد و هرکس را به جزاى اعمالش مى رساند (ولیبینن لکم یوم القیمة ما کنتم فیه تختلفون ).
(آیـه ) و از آنـجـا که بحث از آزمایش الهى و تاکید بر ایمان و انجام وظائف ,غالبا این توهم را ایجاد مى کند که مگر براى خدا مشکل است که همه انسانها رااجبارا به قبول حق وادار سازد, لذا در این آیـه بـه پاسخ این توهم پرداخته مى گوید:((و اگر خدا مى خواست , همه شما را امت واحدى قرار مى داد)) (ولو شا اللّه لجعلکم امة واحدة ).
((امـت واحـدة )) از نـظـر ایمان و قبول حق , ولى بدیهى است این پذیرش حق نه گامى به سوى تـکـامل است نه دلیلى بر افتخار پذیرنده آن , لذا سنت خدا این است که همگان را آزاد بگذارد, تا با اختیار خود, راه حق را بپویند.
ولـى ایـن آزادى بـه آن مـعـنـى نـیست که از ناحیه خدا, هیچ گونه کمکى به پویندگان این راه نمى شود, بلکه آنها که قدم در راه حق مى گذارند توفیق خداوندشامل حالشان مى شود, و آنها که در راه باطل گام مى گذارند از این موهبت محروم مى گردند و بر گمراهیشان افزوده مى شود.
لذا بلافاصله مى گوید: ((لکن خدا هر کس را بخواهد گمراه مى کند و هرکس رابخواهد هدایت )) (ولکن یضل من یشا ویهدى من یشا).
اما این هدایت و اضلال الهى هرگز سلب مسؤولیت از شما نمى کند, زیراگامهاى نخستین آن , از خـود شـماست ;Š به همین دلیل اضافه مى کند: ((و شما بطورقطع در برابر اعمالى که انجام مى داد مسؤولید, و از شما بازپرسى مى شود))(ولتسئلن عما کنتم تعملون ).
(آیـه ) سپس براى تاکید بر مساله وفاى به عهد و ایستادگى در برابر سوگندها که از عوامل مهم ثـبـات اجـتـمـاعـى است مى گوید: ((سوگندهایتان را وسیله تقلب وخیانت در میان خود قرار ندهید)) (ولا تتخذوا ایمانکم دخلا بینکم ).
زیـرا ایـن امـر دو زیـان بـزرگ دارد اول این که : سب مى شود که ((گامى بعد ازثابت گشتن (بر ایمان ) متزلزل شود)) (فتزل قدم بعد ثبوتها).
زیـان دیـگـر این که : ((و به خاطر بازداشتن (مردم ) از راه خدا, آثار سؤ آن رابچشید ! و براى شما, عذاب عظیمى خواهد بود)) ! (وتذوقوا السؤ بما صددتم عن سبیل اللّه ولکم عذاب عظیم ).
درحـقـیقت پیمان شکنیها وتخلف از سوگندها,از یک سو موجب بدبینى وتنفرمردم از آیین حق و پـراکـنـدگـى صـفـوف و بـى اعـتمادى مى گردد, تا آنجا که مردم رغبت به پذیرش اسلام نشان نـمـى دهـنـد و اگـر پـیمانى با شما بستند خود را ملزم به وفاى به آن نمى دانند, و این خود مایه ناراحتیهاى فراوان و شکست و تلخ ‌کامى در دنیاست و از سویى دیگر عذاب الهى را در سرایى دیگر, براى شما به ارمغان مى آورد.
آیه ـ شان نزول : در مورد نزول این آیه و دو آیه بعد نقل شده : مردى ازاهالى ((حضر موت )) خدمت پـیامبر(ص ) رسید عرض کرد: اى رسول خدا !همسایه اى به نام ((امرؤالقیس )) دارم که قسمتى از زمین مرا غصب کرده است .
پـیـامـبـر(ص ) امرؤالقیس را خواست و از او در این زمینه سؤال کرد, او در پاسخ ‌همه چیز را انکار نمود, پیامبر(ص ) به او پیشنهاد سوگند کرد.
بـه هنگامى که امرؤالقیس برخواست تا سوگند یاد کند, پیامبر(ص ) به اومهلت داد ـو فرمود: در این باره بیندیش و بعدا سوگند یاد کن .
آن دو بازگشتند و در این حال , دو آیه اول نازل شد ـو آنها را از سوگند دروغ وعواقب آن برحذر داشت .
هـنگامى که پیامبر(ص ) این دو آیه را براى آنها خواند, امرؤالقیس گفت حق است , من قسمتى از زمـیـن او را غـصـب کرده ام , ولى نمى دانم چه مقدار بوده است ؟اکنون که چنین است هر مقدار مى خواهد (و مى داند حق اوست ) برگیرد, و معادل آن هم بر آن بیفزاید به خاطر استفاده اى که در این مدت از زمین او کرده ام .
در ایـن هـنـگام آیه (97) نازل شدـ و به کسانى که عمل صالح توام با ایمان دارند بشارت ((حیات طیبه )) داد.
تفسیر: در تعقیب آیات گذشته که از زشتى پیمان شکنى و سوگند دروغ سخن مى گفت این آیه تـاکـیـدى بر همان مطلب دارد با این تفاوت که انگیزه پیمان شکنى و سوگند دروغ در آیات قبل مـساله مرعوب شدن در برابر اکثریت عددى بود, و در اینجا انگیزه آن مساله جلب منافع بى ارزش مادى است .
لذا مى گوید: ((و هرگز پیمان الهى را با بهاى کمى مبادله نکنید)) (ولا تشتروابعهداللّه ثمنا قلیلا ) یـعـنى هر بهایى در برابر آن بگیرید کم و ناچیز است , حتى اگرتمام دنیا را به شما بدهند ارزش یک لحظه وفاى به عهد الهى را ندارد.
سـپـس به عنوان دلیل اضافه مى کند: ((آنچه نزد خداست براى شما بهتر است اگر بدانید)) (انما عنداللّه هو خیر لکم ان کنتم تعلمون ).
(آیـه ) در این آیه دلیل این برترى را چنین بیان مى کند: ((آنچه نزدشماست سرانجام فانى و نابود مى شود, اما آنچه نزد خداست باقى و جاودان مى ماند)) (ما عندکم ینفد وما عنداللّه باق ).
بـیـایـیـد و سـرمـایـه هاى خود را براى خدا و در راه خدا و جلب رضاى او به کاراندازید تامصداق ((عنداللّه )) گردد, وبه مقتضاى ((ما عنداللّه باق )) باقى وبرقرار شود.
سـپـس اضافه مى کند: ((و ما کسانى را که (در راه اطاعت فرمانمان بخصوص ایستادگى در برابر سوگندها و عهدها) صبر و استقامت مى کنند به بهترین اعمالشان پاداش خواهیم داد)) (ولنجزین الذین صبروا اجرهم باحسن ما کانوا یعملون ).
تـعـبیر به ((احسن )) دلیل بر این است که اعمال نیک آنها همه یکسان نیست ,بعضى خوب است و بعضى خوبتر, ولى خداوند همه را به حساب خوبترمى گذارد, و پاداش خوبتر را به آنها مى دهد, و این نهایت بزرگوارى است .
(آیه ) و به دنبال آن به صورت یک قانون کلى نتیجه اعمال صالح توام با ایمان رااز هر کس و به هر صـورت تحقق یابد, در این دنیا و جهان دیگر, بیان مى کند,مى گوید: ((هر کس عمل صالح انجام دهـد در حـالـى کـه مؤمن باشد, خواه مرد یا زن به او حیات پاکیزه مى بخشیم , و پاداش آنها را به بـهـتـریـن اعـمالى که انجام مى دادندخواهیم داد)) (من عمل صالحا من ذکر او انثى وهو مؤمن فلنحیینه حیوة طیبة ولنجزینهم اجرهم باحسن ما کانوا یعملون ).
و بـه این ترتیب معیار, تنها ((ایمان )) و ((اعمال صالح زاییده آن )) است و دیگرهیچ قید و شرطى نـه از نـظـر سـن و سال , نه از نظر نژاد, نه از نظر جنسیت و نه از نظرپایه و رتبه اجتماعى در کار نیست .
((حیات طیبه )) یعنى , زندگى پاکیزه از هر نظر, پاکیزه از آلودگیها, ظلمها وخیانتها, عداوتها و دشـمـنیها, اسارتها و ذلتها و انواع نگرانیها و هرگونه چیزى که آب زلال زندگى را در کام انسان ناگوار مى سازد.
(آیـه ) ایـن گـونـه قـرآن بخوان ! این آیه طرز استفاده از قرآن مجید وچگونگى تلاوت آن را بیان مى کند, زیرا پربار بودن محتواى قرآن به تنهایى کافى نیست , باید موانع نیز از وجود ما و از محیط فکر و جان ما برچیده شود تا به آن محتواى پربار دست یابیم .
لذا نخست مى گوید: ((پس هنگامى که قرآن مى خوانى از شر شیطان مطرودشده به خدا پناه بر)) (فاذا قرات القرآن فاستعذ باللّه من الشیطان الرجیم ).
الـبـتـه منظور تنها ذکر جمله ((اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم )) نیست , بلکه بایداین ((ذکر)) را تبدیل به ((فکر)) کنیم و این فکر مقدمه تحقق حالتى در نفس و جان انسان گردد, حالت توجه به خـدا, حالت جدایى از هوى و هوسهاى سرکشى که مانع فهم و درک صحیح انسان است و به هنگام خـوانـدن هـر آیه به خدا پناه بریم از این که وسوسه هاى شیطان حجابى میان ما و کلام حیاتبخش خداوند گردد.
و تا چنین حالتى در روح و جان انسان پیدا نشود, درک حقایق قرآن براى اوممکن نیست .
جمال یار ندارد حجاب و پرده ولى ـــــ غبار ره بنشان تا نظر توانى کرد!.
تا نفس مبرا از نواهى نشود ـــــ دل آینه نور الهى نشود!.
(آیـه ) ایـن آیـه در حـقیقت دلیلى است بر آنچه در آیه قبل گفته شده بود,مى فرماید: ((شیطان تـسلطى بر کسانى که ایمان دارند و بر پروردگارشان توکل مى کنند ندارد)) (انه لیس له سلطان على الذین آمنوا وعلى ربهم یتوکلون ).
(آیـه ) ((تـنـهـا تـسـلـط او بر کسانى است که او را دوست مى دارند و به رهبرى و سرپرستى خود انتخابش کرده اند)) (انما سلطانه على الذین یتولونه ).
((و آنها که او را شریک خدا در اطاعت و بندگى قرار داده اند)) (والذین هم به مشرکون ) و فرمان شیطان را به جاى فرمان خدا واجب الاجرا مى دانند!.
بـنـابراین سلطه شیطان بر انسانها اجبارى و ناخودآگاه نیست بلکه این انسانهاهستند که شرائط ورود او را به محیط جان خود فراهم مى سازند.
آیـه ـ شـان نـزول : ابن عباس مى گوید: مشرکان بهانه جو, هنگامى که آیه اى نازل مى شد و دستور سـخـتـى در آن بـود و سـپس آیه دیگرى مى آمد و دستور آسانترى در آن بود, مى گفتند: محمد اصحاب خود را مسخره مى کند امروز دسترو به چیزى دستور مى دهد و فردا از همان نهى مى کند, اینها نشان مى دهد که محمد همه را ازپیش خود مى گوید نه از ناحیه خدا, در این هنگام آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
تفسیر:.
دروغ رسوا!.

ایـن آیـه ایـرادهـایـى را کـه مـشـرکان به آیات الهى مى گرفتند بیان مى کند, نخست مى گوید: ((هـنـگـامـى که آیه اى را به آیه دیگر مبدل کنیم (حکمى را نسخ نماییم ) وخدا بهتر مى داند چه حکمى را نازل کند, آنها مى گویند: تو افترا مى بندى ! امابیشترشان (حقیقت را) نمى دانند)) (واذا بدلنا آیة مکان آیة واللّه اعلم بما ینزل قالوا انما انت مفتر بل اکثرهم لا یعلمون ).
آنـها نمى دانند که قرآن در پى ساختن یک جامعه انسانى است , جامعه اى پیشرو با معنویت عالى با این حال بدیهى است که این نسخه الهى گاهى نیاز به تبدیل و تعویض دارد.
آرى ! آنـهـا از این حقایق بى خبرند و از شرایط نزول قرآن , بى اطلاع , وگرنه مى دانستند ((نسخ )) پـاره اى از دسـتورات و آیات قرآن , یک برنامه دقیق و حساب شده تربیتى است که بدون آن , هدف نـهـایى و نیل به تکامل تامین نمى شود, و دلیل بر تناقض گویى پیامبر(ص ) و یا افترابستن به خدا نیست .
(آیـه ) ایـن آیـه , هـمین مساله را تعقیب و تاکید کرده , به پیامبر(ص ) دستور مى دهد((بگو: آن را روح القدس از جانب پروردگارت بر حق نازل کرده است )) (قل نزله روح القدس من ربک بالحق ).
((روح الـقـدس )) یـا ((روح مـقدس )) همان پیک وحى الهى , ((جبرئیل امین )) است ,اوست که به فـرمان خدا آیات را اعم از ناسخ و منسوخ , بر پیامبر(ص ) نازل مى کند,آیاتى که همه حق است همه واقـعـیـتـى را تـعقیب مى کند وآن واقعیت چیزى جز تربیت انسانها نیست , تربیت که وصول به آن گاهى احکام ناسخ ومنسوخ ‌را ایجاب مى کند.
بـه هـمـیـن دلـیـل بـه دنـبال آن مى فرماید: ((هدف این است که افراد با ایمان را درمسیر خود ثـابـت قـدمتر گرداند, و هدایت و بشارتى براى عموم مسلمین است ))(لیثبت الذین آمنوا وهدى وبشرى للمسلمین ).
بـه هـر حـال بـراى محکم کردن نیروى ایمان و پیمودن راه هدایت و بشارت ,گاهى چاره اى , جز بـرنـامه هاى کوتاه مدت و موقت که بعدا جاى خود را به برنامه نهایى و ثابت مى دهد نیست , و این است رمز وجود ناسخ و منسوخ در آیات الهى .
(آیه ) سپس به بهانه دیگر, و یا صحیحتر, افتراى مخالفین به پیامبراسلام (ص ) اشاره نموده , چنین مى گوید: ((و ما مى دانیم آنها مى گویند: این آیات رابشرى به او تعلیم مى دهد)) (ولقد نعلم انهم یقولون انما یعلمه بشر).
قـرآن بـا یک پاسخ دندان شکن خط بطلان بر این ادعاهاى بى پایه مى کشد ومى گوید: اینها توجه نـدارد, ((زبـان کسى که قرآن را به او نسبت مى دهند عجمى است , در حالى که این قرآن به زبان عربى فصیح و آشکار (نازل شده ) است )) (لسان الذى یلحدون الیه اعجمى وهذا لسان عربى مبین ) .
از ایـن آیـه بـه خـوبى استفاده مى شود که اعجاز قرآن تنها در جنبه محتواى آن نیست بلکه الفاظ قـرآن نـیـز در سـرحـد اعـجـاز اسـت , و کشش و جاذبه و شیرینى وهماهنگى خاصى که درالفاظ وجمله بندیها وجود دارد مافوق قدرت انسانهاست .
(آیـه ) سپس با لحنى تهدیدآمیز به بیان این حقیقت مى پردازد که این اتهامات و انحرافات همه به خـاطـر رسوخ بى ایمانى در نفوس آنهاست و ((کسانى که ایمان به آیات الهى ندارند خداوند آنها را هـدایـت نـمى کند (نه هدایت به صراطمستقیم و نه به راه بهشت و سعادت جاویدان ) و براى آنها عذاب دردناکى است ))(ان الذین لا یؤمنون بیات اللّه لا یهدیهم اللّه ولهم عذاب الیم ).
چـرا کـه آنـها آنچنان گرفتار تعصب و لجاجت و دشمنى با حقند که شایستگى هدایت را از دست داده اند, و جز براى عذاب الیم آمادگى ندارند!.
(آیـه ) و در ایـن آیه اضافه مى کند: ((تنها کسانى (به مردان حق ) دروغ مى بندند که ایمان به آیات الـهـى نـدارنـد, و دروغـگـویان واقعى آنها هستند)) (انمایفترى الکذب الذین لا یؤمنون بیات اللّه واولئک هم الکاذبون ).
و چـه دروغـى از این بزرگتر که انسان به مردان حق اتهام ببندد و میان آنها وانسانهایى که تشنه حقیقتند, سد و مانعى ایجاد کند.
زشتى دروغ از دیدگاه اسلام .

آیـه فوق از آیات تکان دهنده اى است که در زمینه زشتى دروغ سخن مى گویدو دروغگویان را در سر حد کافران و منکران آیات الهى قرار مى دهد.
اصولا در تعلیمات اسلام به مساله راستگویى و مبارزه با کذب و دروغ فوق العاده اهمیت داده شده است تا جایى که در روایات اسلامى دروغ به عنوان ((کلید گناهان )) و راستگویى به عنوان ((برات بهشت )) شمرده شده است .
على (ع ) مى فرماید: ((راستگویى دعوت به نیکوکارى مى کند, و نیکوکارى دعوت به بهشت )).
و نیز امام عسکرى (ع ) مى فرماید: ((تمام پلیدیها در اتاقى قرار داده شده , وکلید آن دروغ است )).
در حـدیـث دیـگرى از على (ع ) مى خوانیم که فرمود: ((انسان هیچ گاه طعم ایمان را نمى چشد تا دروغ را ترک گوید خواه شوخى باشد یا جدى )).
آیه ـ شان نزول : این آیه در مورد گروهى از مسلمانان نازل گردید که درچنگال مشرکان گرفتار شدند و آنها را مجبور به بازگشت از اسلام و اظهار کلمات کفرو شرک کردند.
آنـهـا ((عمار)) و پدرش ((یاسر)) و مادرش ((سمیه )) و ((صهیب )) و ((بلال )) و ((خباب ))بودند;Š پدر و مادر عمار در این ماجرا سخت مقاومت کردند و کشته شدند, ولى عمار که جوان بود آنچه را مشرکان مى خواستند به زبان آورد.
ایـن خـبر در میان مسلمانان پیچید, بعضى غائبانه عمار را محکوم کردند وگفتند: عمار از اسلام بیرون رفته و کافر شده , پیامبر(ص ) فرمود: چنین نیست .
چـیـزى نـگذشت که عمار گریه کنان به خدمت رسول خدا(ص ) آمد,پیامبر(ص ) فرمود: مگر چه شده است ؟.
عـرض کـرد اى پـیـامـبر! بسیار بد شده دست از سرم برنداشتند تا نسبت به شماجسارت کردم و بتهاى آنها را به نیکى یاد نمودم !.
پـیـامبر(ص ) با دست مبارکش اشک از چشمان عمار پاک مى کرد و مى گفت :اگر باز تو را تحت فشار قرار دادند, آنچه مى خواهند بگو و جان خود را از خطررهایى بخش .
در این هنگام آیه نازل گردید و مسائل را در این رابطه روشن ساخت .
تفسیر:.
بازگشت کنندگان از اسلام (مرتدین ).

در تـکـمـیـل بحث آیات گذشته که سخن از برنامه هاى مختلف مشرکان و کفاردر میان بود, در ایـنـجـا به گروهى دیگر از کفار یعنى , ((مرتدین )) و بازگشت کنندگان ازاسلام اشاره مى کند, مـى گـویـد: ((کـسـانـى کـه بعد از ایمان کافر شوند ـبه جز آنها که تحت فشار و اجبار اظهار کفر کـرده انـد در حـالـى کـه قلبشان مملو از ایمان است ـ آرى چنین اشخاصى که سینه خود را براى پـذیرش کفر گشوده اند غضب خدا بر آنهاست و عذاب عظیمى در انتظارشان )) (من کفر باللّه من بـعـد ایمانه الا من اکره وقلبه مطمئن بالا یمان ولکن من شرح بالکفر صدرا فعلیهم غضب من اللّه ولهم عذاب عظیم ).
در واقـع در ایـنـجـا اشـاره بـه دو گـروه از کسانى است که بعد از پذیرش اسلام راه کفر را پیش مى گیرند.
نـخـسـت آنها که در چنگال دشمنان بى منطق گرفتار مى شوند و تحت فشار وشکنجه آنها اعلام بـیـزارى از اسـلام و وفـادارى بـه کـفر مى کنند, در حالى که آنچه مى گویند تنها با زبان است و قلبشان مالامال از ایمان مى باشد, این گروه مسلما موردعفوند, بلکه اصلا گناهى از آنها سر نزده است , این همان ((تقیه )) مجاز است که براى حفظ جان و ذخیره کردن نیروها براى خدمت بیشتر در راه خدا در اسلام مجازشناخته شده است .
گـروه دوم کـسـانـى هـسـتـنـد کـه بـه راستى دریچه هاى قلب خود را به روى کفر وبى ایمانى مـى گـشـایند, و مسیر عقیدتى خود را به کلى عوض مى کنند, اینها هم گرفتار غضب خدا و هم ((عـذاب عـظیم )) او مى شوند چرا که این عمل موجب تزلزل جامعه اسلامى مى گردد و یک نوع قیام بر ضد رژیم و حکومت اسلامى محسوب مى شود و غالبا دلیل بر سؤنیت است , و سبب مى شود که اسرار جامعه اسلامى به دست دشمنان افتد.
(آیه ) این آیه دلیل مرتد شدن آنها را چنین بازگو مى کند: ((این به خاطر آن است که آنها زندگى دنـیا را بر آخرت ترجیح دادند)) و به همین جهت بار دیگر درطریق کفر گام نهادند (ذلک بانهم استحبوا الحیوة الدنیا على الا خرة ).
((و خـداونـد قوم کافر را (که در کفر و انکار اصرار مى ورزند) هدایت نمى کند))(وان اللّه لا یهدى القوم الکافرین ).
و بـطـور خـلاصه هنگامى که آنها اسلام آوردند, موقتا پاره اى از منافع مادیشان به خطر افتاد, و از آنجا که به دنیا عشق مى ورزیدند از ایمان خود پشیمان گشتند ومجددا به سوى کفر بازگشتند.
بـدیهى است چنین جمعیتى که از درون وجودشان کششى به سوى ایمان نیست , مشمول هدایت الهى نمى شوند.
(آیـه ) این آیه دلیل عدم هدایت آنها را چنین شرح مى دهد: ((آنها کسانى هستند که خدا بر قلب و گوش و چشمشان مهر نهاده )) آن چنان که از دیدن و شنیدن و درک حق محروم مانده اند (اولئک الذین طبع اللّه على قلوبهم وسمعهم وابصارهم ).
و روشن است ((چنین افرادى (با از دست دادن تمام ابزار شناخت ) غافلان واقعى هستند)) (اولئک هـم الـغـافـلـون ) زیـرا اعمال خلاف و انواع گناهان آثار سوئى روى حس تشخیص و درک انسان مى گذارد و سرانجام کارش به جایى مى رسد که دریچه روح او به روى همه حقایق بسته مى شود.
(آیه ) در این آیه نتیجه کار آنها چنین ترسیم شده است : ((ناچار و قطعاآنها در آخرت زیانکارانند)) (لا جرم انهم فى الا خرة هم الخاسرون ).
چـه زیـان و خسرانى از این بدتر که انسان همه امکانات لازم را براى هدایت وسعادت جاویدان در دست داشته باشد, و بر اثر هوى و هوس همه این سرمایه ها رااز دست بدهد.
(آیه ) و از آنجا که در برابر دو گروه گذشته یعنى آنها که تحت فشار دشمن کلمات کفرآمیز را به عنوان ((تقیه )) بیان کردند و آنها که با تمام میل به کفر بازگشتند,گروه سومى وجود دارند که همان فریب خوردگانند.
ایـن آیـه به وضع آنها اشاره کرده , مى گوید: سپس پروردگار تو نسبت به کسانى که بعد از فریب خـوردن (به ایمان بازگشتند و) هجرت کردند, سپس جهاد کردند ودر راه خدا استقامت نمودند;Š پـروردگـارت , بـعـد از انـجام این کارها, بخشنده و مهربان است )) و آنها را مشمول رحمت خود مـى سـازد (ثـم ان ربک للذین هاجروا من بعد مافتنوا ثم جاهدوا وصبروا ان ربک من بعدها لغفور رحیم ).
این آیه دلیل روشنى است براى قبول توبه مرتد ملى .
(آیه ) سرانجام به عنوان یک هشدار عمومى مى گوید: ((به یاد آوریدروزى را که هر کس (در فکر خـویشتن است و تنها) به دفاع از خود بر مى خیزد)) تاخود را از عذاب و مجازات دردناکش رهایى بخشد (یوم تاتى کل نفس تجادل عن نفسها).
ولـى ایـن دست و پاها بیهوده است ;Š ((و (در آنجا) نتیجه اعمال هر کسى بى کم و کاست به او داده مى شود)) (وتوفى کل نفس ما عملت ).
((و به آنها ظلم نخواهد شد)) (وهم لا یظلمون ).
(آیه ).
آنها که کفران کردند و گرفتار شدند:.

کرارا گفته ایم که این سوره , سوره نعمتهاست , نعمتهاى معنوى و مادى , دراین آیه نتیجه کفران نعمتهاى الهى را در قالب یک مثال عینى مى خوانیم .
نـخـسـت مـى گوید: ((و خداوند (براى آنها که ناسپاسى نعمت مى کنند) مثلى زده است : منطقه آبادى را که در نهایت امن و امان بوده )) (وضرب اللّه مثلا قریة کانت آمنة ).
ایـن آبـادى آن چنان امن و امان بود که ساکنانش ((با اطمینان در آن زندگى داشتند)) و هرگز مجبور به مهاجرت و کوچ کردن نبودند (مطمئنة ).
علاوه بر نعمت امنیت و اطمینان , ((انواع روزیهاى مورد نیازش بطور وافر ازهر مکانى به سوى آن مى آمد)) (یاتیها رزقها رغدا من کل مکان ).
((اما سرانجام این آبادى (ساکناش ) کفران نعمتهاى خدا کردند و خدا لباس گرسنگى و ترس را به خاطر اعمالشان بر اندام آنها پوشانید)) (فکفرت بانعم اللّه فاذقها اللّه لباس الجوع والخوف بما کانوا یصنعون ).
در حقیقت همان گونه که درآ غاز, نعمت امنیت و رفاه تمام وجود آنها را پرکرده بود, در پایان نیز بر اثر کفران , فقر و ناامنى به جاى آن نشست .
(آیه ) نه تنها نعمتهاى مادى آنها در حد کمال بود که از نعمتهاى معنوى یعنى وجود فرستاده خدا و تعلیمات آسمانى او نیز برخوردار بودند ((و پیامبرى ازخود آنها به سوى آنها آمد (و آنها را به آیین حـق دعـوت کـرد و اتمام حجت نمود)ولى آنها به تکذیبش پرداختند)) (ولقد جاهم رسول منهم فکذبوه ).
((پـس در ایـن هـنـگـام عـذاب الهى آنها را فرو گرفت , در حالى که آنها ظالم وستمگر بودند)) (فاخذهم العذاب وهم ظالمون ).
(آیـه ) بـا مـشـاهـده چـنـیـن نـمـونـه هـاى زنـده و روشـنى شما در راه آن غافلان وظالمان و کفران کنندگان نعمتهاى الهى گام ننهید ((شما از آنچه خدا روزیتان کرده است حلال و پاکیزه بخورید و شکر نعمتهاى او را به جا آورید اگر او را مى پرستید))(فکلوا مما رزقکم اللّه حلا لا طیـبا واشکروا نعمت اللّه ان کنتم ایاه تعبدون ).
ایـن داستان احتمالا مربوط به گروهى از بنى اسرائل بوده است که در منطقه آبادى مى زیستند و بر اثر کفران نعمت گرفتار قحطى و ناامنى شدند.
شـاهد این سخن , حدیثى است که از امام صادق (ع ) نقل شده که فرمود:((گروهى از بنى اسرائیل آن قدر زندگى مرفهى داشتند که حتى از مواد غذایى مجسمه هاى کوچک مى ساختند و گاهى با آن بـدن خود را نیز پاک مى کردند, اماسرانجام کار آنها به جایى رسید که مجبور شدند همان مواد غـذایى آلوده را بخورندو این همان است که خداوند در قرآن فرموده : ((ضرب اللّه مثلا قریة کانت آمـنـة مـطـمـئنة )) و این هشدارى است به همه افراد و ملتهایى که غرق نعمتهاى الهى هستند تا بدانند هرگونه اسراف و تبذیر و تضییع نعمتها جریمه دارد جریمه اى بسیارسنگین .
این هشدارى است به آنها که همیشه نیمى از غذاى اضافى خود را به زباله دانها مى ریزند.
و هـشدارى است به آنها که موادغذایى را در خانه ها براى مصرف شخصى ودر انبارها براى گرانتر فروختن , آن قدر ذخیره مى کنند که مى گندد و فاسد مى شود اماحاضر نیستند به نرخ ارزانتر در اختیار دیگران بگذارند!.
آرى ! اینها همه در پیشگاه خدا مجازات و جریمه دارد و کمترین مجازات آن سلب این مواهب است .
(آیه ).
دروغگویان هرگز رستگار نخواهند شد:.

از آنـجا که در آیات گذشته سخن از نعمتهاى پاکیزه الهى و شکر این نعمتها به میان آمده بود این آیه در تعقیب آنها, از محرمات واقعى و محرمات غیر واقعى که ازطریق بدعت در آیین خدا تحریم شده بودند, سخن مى گوید تا این حلقه تکمیل گردد.
نخست مى گوید: خداوند ((تنها مردار, خون , گوشت خوک و آنچه را با نام غیرخدا سر بریده اند بر شما حرام کرده است )) (انما حرم علیکم المیتة والدم ولحم الخنزیر وما اهل لغیراللّه به ).
اما آلودگى سه مورد اول , امروز بر کسى پوشیده نیست , مردار منبع انواع میکربهاست , و خون نیز از تـمـام اجـزا بدن از نظر فعالیت میکربها آلوده تر است , وگوشت خوک نیز عاملى براى چند نوع بیمارى خطرناک است .
اما حیواناتى که با نام غیر ((اللّه )) ذبح مى شوند فلسفه تحریم آن جنبه بهداشتى نیست , بلکه جنبه اخـلاقـى و معنوى دارد چرا که از یک سو مبارزه اى است با آیین شرک و بت پرستى و از سوى دیگر توجهى است به آفریننده این نعمتها.
                    
(آیـه ) در این آیه اضافه مى کند: ((هنگامى که به سخنان تو گوش فرا مى دهند, مابهتر مى دانیم براى چه گوش فرا مى دهند)) (نحن اعلم بما یستمعون به اذ یستمعون الیک ).
((و (همچنین ) در آن هنگام که با هم نجوا مى کنند)) (واذهم نجوى ).
((آنگاه که ستمگران (به مؤمنان ) مى گویند: شما جز از انسانى که افسون شده ,پیروى نمى کنید)) (اذ یقول الظالمون ان تتبعون الا رجلا مسحورا).
در حـقـیـقـت آنـهـا بـه مـنـظـور درک حقیقت به سراغ تو نمى آیند و سخنانت را باگوش جان نـمـى شـنـوند, بلکه هدفشان آن است که بیایند و اخلال کنند, وصله بچسبانند و مؤمنان را ـاگر بتوانندـ از راه به در برند.
آیه ـ شان نزول :.
((ابـن عـبـاس )) مـى گـوید: ابوسفیان و ابوجهل و غیر آنها گاهى نزد پیامبر(ص )مى آمدند و به سخنان او گوش فرا مى دادند, روزى یکى از آنها به دیگران گفت :اصلا من نمى فهمم محمد چه مـى گـویـد؟ فـقـط مى بینم لبهاى او حرکت مى کند ولى ابوسفیان گفت : فکر مى کنم بعضى از سـخـنـانـش حـق است , ابوجهل اظهار داشت اودیوانه است , و ابولهب اضافه کرد: او کاهن است , دیگرى گفت : او شاعر است و به دنبال این سخنان ناموزون و نسبتهاى ناروا آیه نازل گشت .
تفسیر:.
ظـظـدر این آیه باز روى سخن را به پیامبر(ص ) کرده , ضمن عبارت کوتاهى پاسخ دندانشکنى به این گروه گمراه مى دهد و مى گوید: ((بنگر چگونه براى تو مثل مى زنند (یکى ساحرت مى خواند دیـگـرى مـسـحـور, یکى کاهن و دیگرى مجنون ) واز همین رو آنها گمراه شده اند و قدرت پیدا کردن راه حق را ندارند)) (انظر کیف ضربوا لک الا مثال فضلوا فلا یستطیعون سبیلا ).
نـه ایـن کـه راه ناپیدا باشد و چهره حق مخفى بلکه آنها چشم بینا ندارند, وعقل و خرد خود را به خاطر بغض و جهل و تعصب و لجاج از کار انداخته اند.
(آیه ).
رستاخیز قطعى است !.

در آیـات گـذشته سخن از ((توحید)) و مبارزه با شرک بود, اما در اینجا سخن از((معاد)) که در هـمـه جـا مـکـمل مساله توحید است به میان آمده , و به سه سؤال و یا سه ایراد منکران معاد پاسخ گفته شده است : ((و آنها گفتند: آیا هنگامى که ما به استخوانهاى پوسیده تبدیل و پراکنده شدیم دگربار آفرینش تازه اى خواهیم یافت ))؟(وقالوا اذا کنا عظاما ورفاتا انا لمبعوثون خلقا جدیدا).
ایـن تـعبیر نشان مى دهد که پیامبر(ص ) همواره در دعوت خود سخن از مساله ((معاد جسمانى )) مـى گـفـت کـه ایـن جـسـم بعد از متلاشى شدن باز مى گردد,وگرنه هرگاه سخن تنهااز معاد روحانى بود این گونه ایرادهاى مخالفان به هیچ وجه معنى نداشت .
(آیـه ) قـرآن در پـاسـخ آنها مى گوید: ((بگو: (استخوان پوسیده و خاک شده که سهل است ) شما سنگ باشید یا آهن )) باز خدا قادر است لباس حیات در تنتان بپوشاند (قل کونوا حجارة او حدیدا).
(آیـه ) ((یـا هـر مـخـلـوقى که در نظر شما از آن هم سخت تر است )) و از حیات و زندگى دورتر مى باشد, باز خدا قادر است شما را به زندگى مجدد بازگرداند (اوخلفا مما یکبر فى صدرکم ).
دومـیـن ایراد آنها این بود که مى گفتند: بسیار خوب اگر بپذیریم که این استخوانهاى پوسیده و مـتـلاشـى شـده قابل بازگشت به حیات است چه کسى قدرت انجام این کار را دارد, چرا که این تـبـدیـل را یـک امـر بسیار پیچیده و مشکل مى دانستند ((پس آنها مى گویند: چه کسى ما را باز مى گرداند))؟ (فسیقوون من یعیدنا).
پـاسخ این سؤال را قرآن چنین مى گوید: ((به آنها بگو: همان کسى که شما رابار اول آفرید)) (قل الذى فطرکم اول مرة ).
سرانجام به سومین ایراد آنها پراخته , مى گوید: ((پس آنها سر خود را از روى تعجب و انکار به سوى تـو تـکـان مـى دهند و مى گویند: چه زمانى این معاد واقع مى شود))؟ (فسینغضون الیک رؤسهم ویقولون متى هو).
آنـهـا در حـقـیقت با این ایراد خود مى خواستند این مطلب را منعکس کنند که به فرض این ماده خـاکـى قـابـل تـبدیل به انسان باشد, و قدرت خدا را نیز قبول کنیم ,اما این یک وعده نسیه بیش نیست و معلوم نیست در چه زمانى واقع مى شود؟.
قرآن در پاسخشان مى گوید: ((به آنها بگو: شاید زمان آن نزدیک باشد)) (قل عسى ان یکون قریبا).
و البته نزدیک است چرا که مجموعه عمر این جهان هرچه باشد در برابر زندگى بى پایان در سراى دیگر لحظه زودگذرى بیش نیست .
و از این گذشته , اگر قیامت در مقیاسهاى کوچک و محدود ما دور به نظربرسد آستانه قیامت که مـرگ اسـت بـه هـمـه مـا نزدیک است چرا که مرگ قیامت صغرى است ((اذا مات الا نسان قامت قیامته )), درست است که مرگ , قیامت کبرى نیست ولى یادآور آن است .
(آیـه ) در ایـن آیـه بـى آنکه تاریخ دقیقى از قیامت ذکر کند بعضى ازخصوصیات آن را چنین بیان مـى کـنـد: ((ایـن بـازگـشت به حیات ((همان روز (ى خواهدبود) که شما را (از قبرهایتان ) فرا مـى خواند, شما هم اجابت مى کنید در حالى که حمد او را مى گویید)) (یوم یدعوکم فتستجیبون بحمده ).
و آن روز است که فاصله مرگ و رستاخیز یعنى دوران برزخ را کوتاه خواهیدشمرد ((و مى پندارید تنها مدت کوتاهى (در جهان برزخ ) درنگ کرده اید)) (وتظنون ان لبثتم الا قلیلا ).
(آیه ).
برخورد منطقى با همه مخالفان :.

از آنـجـا کـه در آیات پیشین سخن از مبدا و معاد و دلائلى بر این دو مساله مهم اعتقادى در میان بود, در اینجا روش گفتگو و استدلال با مخالفان مخصوصا مشرکان را مى آموزد چرا که مکتب هر قـدر عـالى باشد و منطق قوى و نیرومند ولى اگر باروش صحیح بحث و مجادله توام نگردد و به جاى لطف و محبت , خشونت بر آن حاکم گردد, بى اثر خواهد بود.
لذا آیه مى گوید: ((و به بندگان من بگو: سخنى را بگویند که بهترین باشد))(وقل لعبادى یقولوا التى هى احسن ).
بـهترین از نظر محتوى , بهترین از نظر طرز بیان , و بهترین از جهت توام بودن بافضائل اخلاقى و روشهاى انسانى .
((چـرا کـه (اگـر قـول احـسن را ترک گویند و به خشونت در کلام و مخاصمه ولجاج برخیزند) شیطان در میان آنها فساد و فتنه مى کند)) (ان الشیطان ینزغ بینهم ).
و فـرامـوش نکنید شیطان در کمین نشسته و بى کار نیست ((زیرا شیطان از آغازدشمن آشکارى براى انسان بوده است )) (ان الشیطان کان للا نسان عدوا مبینا).
گـاهى مؤمنان تازه کار طبق روشى که از پیش داشتند با هر کس که در عقیده باآنها مخالف بود به خشونت مى پرداختند.
از این گذشته تعبیرات توهین آمیز مخالفان نسبت به پیامبر(ص ) که بعضى ازآنها در آیات پیشین گـذشـت مـانند مسحور, مجنون , کاهن , شاعر, گاهى سبب مى شد که مؤمنان عنان اختیار را از دست بدهند و به مقابله با آنها در یک مشاجره لفظى خشن برخیزند و هرچه مى خواهند بگویند.
((قـرآن )) مـؤمنان را از این کار باز مى دارد و دعوت به نرمش و لطافت در بیان وانتخاب بهترین کلمات را مى کند تا از فساد شیطان بپرهیزند.
(آیـه ) ایـن آیـه اضـافـه مـى کند: ((پروردگار شما از حال شما آگاهتر است اگربخواهد شما را مـشـمول رحمت خویش قرار مى دهد, و اگر بخواهد مجازاتتان خواهد کرد)) (ربکم اعلم بکم ان یشا یرحمکم او ان یشا یعذبکم ).
در پـایـان آیـه روى سـخـن را بـه پـیـامـبر(ص ) کرده و به عنوان دلدارى و پیشگیرى از ناراحتى فوق العاده پیامبر(ص ) از عدم ایمان مشرکان مى فرماید: ((و ما تو را وکیل بر آنها نفرستاده ایم )) که ملزم باشى حتما آنها ایمان بیاورند (وما ارسلناک علیهم وکیلا ).
وظیفه تو ابلاغ آشکار و دعوت مجدانه به سوى حق است , اگر ایمان آوردندچه بهتر وگرنه زیانى به تو نخواهد رسید.
(آیـه ) ایـن آیـه سـخـن را از این فراتر مى برد و مى گوید: خدا تنها آگاه از حال شما نیست بلکه : ((پـروردگارت نسبت به حال همه کسانى که در آسمانها و زمین هستند, از همه آگاهتر است )) (وربک اعلم بمن فى السموات والا رض ).
سپس اضافه مى کند: ((و ما بعضى از پیامبران را بر بعضى دیگر فضیلت بخشیدیم و به داوود کتاب زبور دادیم )) (ولقد فضلنا بعض النبیین على بعض وآتیناداود زبورا).
ایـن جمله در حقیقت پاسخ به یکى از ایرادات مشرکان است , که با تعبیر تحقیرآمیزمى گفتند: آیا خـداونـد شـخص دیگرى را نداشت که محمد یتیم را به نبوت انتخاب کرد؟ وانگهى چه شد که او سرآمد همه پیامبران و خاتم آنها شد؟!.
قرآن مى گوید: این جاى تعجب نیست خداوند از ارزش انسانى هر کس آگاه است و پیامبران خود را از مـیـان هـمـیـن توده مردم برگزیده , یکى را به عنوان خلیل اللهى مفتخر ساخت , دیگرى را کـلـیم اللّه , و دیگرى را روح اللّه قرار داد, پیامبراسلام (ص ) را به عنوان حبیب اللّه برگزید و خلاصه بعضى را بر بعضى فضیلت بخشید, طبق موازینى که خودش مى داند و حکمتش اقتضا مى کند.
بـا این که داوود داراى حکومت عظیم و کشور پهناورى بود, خداوند این راافتخار او قرار نمى دهد بلکه کتاب زبور را افتخار او مى شمرد تا مشرکان بدانندعظمت یک انسان به مال و ثروت و داشتن قدرت و حکومت ظاهرى نیست و یتیم و بى مال بودن دلیلى بر تحقیر نخواهد شد.
(آیه ) در این آیه باز سخن از مشرکان است و در تعقیب بحثهاى گذشته به پیامبر(ص ) مى گوید: ((بـه آنـها بگو: معبودهایى را که غیر خدا شایسته پرستش مى پندارید بخوانید, آنها نه قدرت دارند مـشـکـلات و گـرفتاریها را از شما برطرف سازند و نه دگرگونى در آن ایجاد کنند)) (قل ادعوا الذین زعمتم من دونه فلا یملکون کشف الضر عنکم ولا تحویلا ).
در حقیقت این آیه همانند بسیارى دیگر از آیات قرآن , منطق و عقیده مشرکان را از این راه ابطال مـى کـنـد کـه پرستش و عبادت آلهه یا به خاطر جلب منفعت است یا دفع زیان , در حالى که اینها قدرتى از خود ندارند که مشکلى رابرطرف سازند و نه حتى مشکلى را جابه جا کنند.
تـعـبـیـر بـه ((الـذیـن )) در این آیه بیانگر آن است که منظور همه معبودهاى غیراللّه نیست , بلکه معبودهایى همچون فرشتگان و حضرت مسیح (ع ) و مانند آنهاست .
(آیه ) این آیه در حقیقت دلیلى است براى آنچه در آیه قبل گفته شد,مى گوید: مى دانید چرا آنها قادر نیستند مشکلى را از دوش شما, بدون اذن پروردگاربردارند براى این که خودشان براى حل مـشـکـلات بـه در خـانـه خدا مى روند,خودشان سعى دارند به ذات پاک او تقرب جویند و هرچه مـى خـواهـنـد از اوبـخـواهـند: ((کسانى را که آنان مى خوانند, خودشان وسیله اى (براى تقرب ) به پروردگارشان مى جویند)) (اولئک الذین یدعون یبتغون الى ربهم الوسیلة ).
((وسیله اى هر چه نزدیکتر)) (ایهم اقرب ).
((و به رحمت او امیدوارند)) (ویرجون رحمته ).
((و از عذاب او مى ترسند)) (ویخافون عذابه ).
((چرا که عذاب پروردگارت (چنان شدید مى باشد که ) همواره درخور پرهیزو وحشت است )) (ان عذاب ربک کان محذورا).
(آیه ).
تسلیم بهانه جویان نشو!.

به دنبال بحثهایى که با مشرکان در زمینه توحید و معاد در آیات گذشته خواندیم این آیه آنها را با گـفـتـار بیدارکننده اى اندرز مى دهد و پایان و فنا این دنیا رادر مقابل دیدگان عقلشان مجسم مـى سـازد تـا بدانند این سرا, سراى فانى است , وسراى بقا جاى دیگر است , و خود را براى مقابله با نـتـائج اعـمالشان آماده سازندمى گوید: ((و هیچ آبادى در روى زمین نیست مگر این که ما آن را قـبـل از روز قـیـامت هلاک مى کنیم , یا به عذاب شدیدى گرفتارش مى سازیم )) (وان من قریة الا نحن مهلکوها قبل یوم القیمة او معذبوها عذابا شدیدا).
بدکاران ستمگر و طاغیان گردنکش را به وسیله عذاب نابود مى کنیم ودیگران را با مرگ طبیعى و یا حوادثى معمولى .
بـالاخـره ایـن جهان پایان مى گیرد و همه راه فنا را مى پیمایند ((و این (یک اصل مسلم و قطعى است که ) در کتاب الهى [لوح محفوظ] ثبت است )) (کان ذلک فى الکتاب مسطورا).
(آیـه ) در اینجا این ایراد براى مشرکان باقى مى ماند که خوب ما بحثى نداریم ایمان بیاوریم , اما به ایـن شـرط کـه پیامبر اسلام (ص ) هر معجزه اى را که ما پیشنهادمى کنیم انجام دهد, و در واقع به بهانه جوییهاى ما تن در دهد.
قرآن در پاسخ آنها مى گوید: ((هیچ چیز مانع ما نبود که این گونه معجزات رابفرستیم جز این که پیشینیان آن را تکذیب کردند)) (وما منعنا ان نرسل بالا یات الا ان کذب بها الا ولون ).
اشـاره بـه ایـن کـه : معجزاتى که دلیل صدق پیامبراست به قدر کافى فرستاده شده و اما معجزات اقـتـراحـى وپیشنهادى شما, چیزى نیست که با آن موافقت شود,چرا که پس از مشاهده باز ایمان نخواهید آورد, اگر بپرسند به چه دلیل ؟ در پاسخ ‌گفته مى شود به دلیل این که امتهاى گذشته که آنها هم شرائطى کاملا مشابه شماداشتند نیز چنین پیشنهادهاى بهانه جویانه اى را کردند, بعدا هم ایمان نیاوردند.
سپس قرآن روى یک نمونه روشن از این مساله انگشت گذارده , مى گوید: ((وما به قوم ثمود ناقه دادیم که روشنگر بود)) (وآتینا ثمود الناقة مبصرة ).
هـمـان شترى که به فرمان خدا از کوه سر برآورد, چرا که تقاضاى چنین معجزه اى را کرده بودند, معجزه اى روشن و روشنگر!.
ولـى با این حال آنها ایمان نیاوردند ((پس به آن ناقه ستم کردند)) و او را به قتل رساندند (فظلموا بها).
اصولا برنامه ما این نیست که هر کسى معجزه اى پیشنهاد کند پیامبر تسلیم اوگردد ((و ما آیات و معجزات را جز براى تخویف مردم و اتمام حجت نمى فرستیم ))(وما نرسل بالا یات الا تخویفا).
(آیـه ) سـپس پیامبرش را در برابر سرسختى و لجاجت دشمنان دلدارى داده , مى گوید: اگر آنها در مـقـابـل سخنانت این چنین لجاجت به خرج مى دهند وایمان نمى آورند مطلب تازه اى نیست , ((بـه خـاطـر بـیـاور هـنـگامى را که به تو گفتیم پروردگارت احاطه کامل بر مردم دارد)) و از وضعشان کاملا آگاه است (واذ قلنا لک ان ربک احاط بالناس ).
هـمـیـشه در برابر دعوت پیامبران , گروهى پاکدل ایمان آورده اند و گروهى متعصب و لجوج به بهانه جویى و کارشکنى و دشمنى برخاسته اند, در گذشته چنین بوده , امروز نیز چنین است .
سـپس اضافه مى کند: ((و ما آن رؤیایى را که به تو نشان دادیم فقط براى آزمایش مردم بود)) (وما جعلنا الریا التى اریناک الا فتنة للناس ).
((همچنین شجره معلونه [درخت نفرین شده ] را که در قرآن ذکر کرده ایم )) آن نیز آزمایشى براى مردم است (والشجرة الملعونة فى القرآن ).
در پـایان اضافه مى کند: ((ما آنها را بیم داده (و انذار) مى کنیم اما جز طغیان عظیم , چیزى بر آنها نمى افزاید)) (ونخوفهم فما یزیدهم الا طغیانا کبیرا).
چـرا کـه اگـر دل و جان آدمى آماده پذیرش حق نباشد, نه تنها سخن حق در آن اثر نمى گذارد, بـلکه غالبا نتیجه معکوس مى دهد و به خاطر سرسختى و مقاومت منفى بر گمراهى و لجاجتشان مى افزاید دقت کنید.
رؤیاى پیامبر(ص ) و شجره ملعونه :.

جـمعى از مفسران شیعه و اهل سنت نقل کرده اند که : این خواب اشاره به جریان معروفى است که پـیـامـبر(ص ) در خواب دید میمونهایى از منبر او بالامى روند و پایین مى آیند, بسیار از این مساله غـمگین شد, آن چنان که بعد از آن کمترمى خندید ـاین میمونها را به بنى امیه تفسیر کرده اند که یـکـى بعد از دیگرى بر جاى پیامبر(ص ) نشستند در حالى که از یکدیگر تقلید مى کردند و افرادى فاقد شخصیت بودند و حکومت اسلامى و خلافت رسول اللّه را به فساد کشیدند.
امـا شـجره معلونه ـ در قرآن ممکن است اشاره به هر گروه منافق و خبیث ومطرود درگاه خدا, مـخـصـوصا گروههایى همانند بنى امیه و یهودیان سنگدل و لجوج و همه کسانى که در خط آنها گـام بـرمـى دارنـد, باشد, و شجره زقوم در قیامت تجسمى از وجود این شجرات خبیثه در جهان دیگر است , و همه این شجرات خبیثه مایه آزمایش و امتحان مؤمنان راستین در این جهان هستند.
(آیـه ) در ایـنجا قرآن به مساله سرپیچى ابلیس از فرمان خدا مبنى بر سجده براى آدم و سرنوشت شوم او به دنبال این ماجرا اشاره مى کند.
مـطـرح کردن این ماجرا به دنبال بحثهاى گذشته پیرامون مشرکان لجوج , درواقع اشاره به این اسـت کـه نمونه کامل استکبار و کفر و عصیان , شیطان بود, ببینیدسرنوشتش به کجا رسید, شما پیروان او نیز همان سرنوشت را خواهید داشت .
نخست مى گوید: ((و یادآور هنگامى را که به فرشتگان گفتیم : براى آدم سجده کنید و همگى جز ابلیس سجده کردند)) (واذ قلنا للملا ئکة اسجدوا لا دم فسجدوا الا ابلیس ).
ایـن سـجـده یـک نوع خضوع و تواضع به خاطر عظمت خلقت آدم و امتیاز اوبر سایر موجوات و یا سجده اى بوده است به عنوان پرستش در برابر خداوند به خاطر آفرینش چنین مخلوق شگرفى .
ابلیس که باد کبر و غرور در سر داشت و خودخواهى و خودبینى بر عقل وهوشش پرده افکنده بود, بـه گمان این که خاک و گل , که منبع همه برکات وسرچشمه حیات است کم اهمیت تر از آتش است به عنوان اعتراض به پیشگاه خداچنین ((گفت : آیا من براى موجودى سجده کنم که او را از گل آفریده اى )) (قال اسجد لمن خلقت طینا).
(آیـه ) ولـى هـنگامى که دید بر اثر این استکبار و سرکشى در برابر فرمان خدا از درگاه مقدسش براى همیشه طرد شد: ((گفت : به من بگو, این کسى را که برمن برترى داده اى (به چه دلیل بوده اسـت ؟) اگـر مرا تا روز قیامت زنده بگذارى , همه فرزندانش را, جز عده کمى , گمراه و ریشه کن خـواهـم ساخت )) (قال اریتک هذاالذى کرمت على لئن اخرتن الى یوم القیمة لا حتنکن ذریته الا قلیلا ).
(آیه ) در این هنگام براى این که میدان آزمایشى براى همگان تحقق یابد,و وسیله اى براى پرورش مـؤمـنـان راستین فراهم شود ـکه انسان همواره در کوره حوادث پخته مى شود, و در برابر دشمن نـیـرومـند, قوى و قهرمان مى گرددـ به شیطان امکان بقا و فعالیت داده شده : ((فرمود: برو, هر کـس از آنـهـا از تـو تبعیت کندپس جهنم کیفر شماست , کیفرى است فراوان ))! (قال اذهب فمن تبعک منهم فان جهنم جزاؤکم جزا موفورا).
بـه این وسیله اعلام آزمایش کرده و سرانجام پیروزى و شکست در این آزمایش بزرگ الهى را بیان فرموده .
(آیه ).
دامهاى ابلیس !.

در این آیه طرق نفوذ شیطان و اسباب و وسائلى را که در وسوسه هاى خود به آن متوسل مى شود به شـکل جالب و گویایى چنین شرح مى دهد: ((و هرکدام از آنهارا مى توانى با صدایت تحریک کن )) ((واستفزز من استطعت منهم بصوتک ).
((و لشکر سواره و پیاده ات را بر آنها گسیل دار))! (واجلب علیهم بخیلک ورجلک ).
شـیـطان دستیاران فراوانى از جنس خود و از جنس آدمیان دارد که براى اغواى مردم به او کمک مـى دهـند, بعضى سریعتر و نیرومندتر همچون لشکرسواره اند, و بعضى آرامتر و ضعیفتر همچون لشکر پیاده !.
((و در ثروت و فرزندانشان شرکت جوى ))! (وشارکهم فى الا موال والا ولا د).
((و آنها را با وعده ها سرگرم کن ))! (وعدهم ).
سپس هشدار مى دهد که : ((ولى شیطان جز فریب و دروغ وعده اى به آنهانمى دهد)) (وما یعدهم الشیطان الا غرورا).
(آیـه ) امـا بدان ((تو هرگز سلطه اى بر بندگان من نخواهى یافت )) (ان عبادى لیس لک علیهم سلطان ).
((و همین قدر کافى است که پروردگارت (ولى و) حافظ آنها باشد)) (وکفى بربک وکیلا ).
(آیه ).
با این همه نعمت این همه کفران چرا؟!.

بـحـثـهـایى را که در زمینه توحید و مبارزه با شرک در گذشته داشتیم در اینجانیز آن را تعقیب مى کند, و از دو راه مختلف (راه استدلال و برهان و راه وجدان ودرون ) در این موضوع وارد بحث مى شود.
نـخـست به توحید استدلالى اشاره کرده , مى گوید: ((پروردگار شما کسى است که کشتى را در دریا به حرکت در مى آورد, حرکتى مداوم و مستمر))! (ربکم الذى یزجى لکم الفلک فى البحر).
بدیهى است براى حرکت کشتیها در دریا, نظاماتى دست به دست هم داده تااین امر فراهم گردد.
البته مى دانید کشتیها همیشه بزرگترین وسیله نقلیه انسانها بوده و هستند, هم اکنون کشتیهاى غول پیکرى داریم که به اندازه یک شهر کوچک وسعت و سرنشین دارند.
سـپـس اضـافـه مى کند: هدف از این برنامه آن است ((تا از نعمت او بهره مندشوید)) (لتبتغوا من فـضـلـه ) براى مسافرتهاى خودتان , براى نقل و انتقال مال التجاره ها, و براى آنچه به دین و دنیاى شما کمک مى کند.
چرا که : ((خدا نسبت به شما مهربان است )) (انه کان بکم رحیما).
(آیه ) از این توحید استدلالى ـکه گوشه کوچکى از نظام آفرینش را که حاکى از مبدا علم و قدرت و حـکمت آفریدگار است نشان مى دهدـ به استدلال فطرى منتقل مى شود و مى گوید: فراموش نکنید: ((هنگامى که ناراحتیها در دریا به شما برسد (و گرفتار طوفان و امواج کوبنده و وحشتناک شـویـد) تـمـام مـعبودهایى راکه مى خوانید جز خدا از نظر شما گم مى شود)) (واذا مسکم الضر فى البحر ضل من تدعون الا ایاه ).
و بـاید گم شود چرا که طوفان حوادث پرده هاى تقلید و تعصب را که برفطرت آدمى افتاده کنار مى زند, و نور فطرت که نور توحید و خداپرستى ویگانه پرستى است جلوه گر مى شود.
این یک قانون عمومى است که تقریبا هر کس آن را تجربه کرده است که درگرفتاریها هنگامى که کـارد بـه اسـتـخـوان مى رسد, موقعى که اسباب ظاهرى از کارمى افتند, وکمکهاى مادى ناتوان مـى گـردنـد, انـسـان بـه یـاد مبدا بزرگى از علم و قدرت مى افتد که او قادر بر حل سخت ترین مشکلات است اما ایمان و توجه به خدا درصورتى ارزش دارد که دائمى و پایدار باشد.
سپس اضافه مى کند: اما شما فراموشکاران ((هنگامى که دست قدرت الهى شما را به سوى خشکى نـجات داد رو مى گردانید و اصولا انسان کفران کننده است ))(فلما نجیکم الى البر اعرضتم وکان الا نسان کفورا).
بار دیگر پرده هاى غرور و غفلت , تقلید و تعصب , این نور الهى رامى پوشاند و گرد و غبار عصیان و گناه و سرگرمیهاى زندگى مادى , چهره تابناک آن را پنهان مى سازد.
(آیـه ) ولـى آیا فکر مى کنید خداوند در خشکى و قلب صحرا نمى تواندشما را به مجازاتهاى شدید مـبـتـلا سازد؟: ((پس آیا شما از این ایمنید که به فرمان اوزمین بشکافد و شما را در کام خود فرو ببرد))؟ (افامنتم ان یخسف بکم جانب البر).
و ((آیـا از این ایمنید که طوفانى از سنگ بر شما ببارد (و شما را در زیر سنگهامدفون سازد عذابى کـه به مراتب از غرق در دریاها سخت تر است ) سپس حافظ ونگهبانى براى خود پیدا نکنید))؟! (او یرسل علیکم حاصبا ثم لا تجدوا لکم وکیلا ).
(آیـه ) سـپـس اضافه مى کند: اى فراموشکاران آیا گمان کردید این آخرین بار بود که شما نیاز به سـفـر دریـا پـیـدا کردید؟ ((یا این که ایمن هستید که بار دیگر شمارا به دریا بازگرداند, و تندباد کـوبنده اى بر شما بفرستد, و شما را بخاطر کفرتان غرق کند, سپس دادخواه و خونخواهى در برابر مـا پـیـدا نکنید)) (ام امنتم ان یعیدکم فیه تارة اخرى فیرسل علیکم قاصفا من الریح فیغرقکم بما کفرتم ثم لا تجدوا لکم علینا به تبیعا).
(آیه ).
انسان گل سر سبد موجوادت !.

از آنـجا که یکى از طرق تربیت و هدایت , همان دادن شخصیت به افراداست , قرآن مجید به دنبال بحثهایى که درباره مشرکان و منحرفان در آیات گذشته داشت , در اینجا به بیان شخصیت والاى نـوع بـشر و مواهب الهى نسبت به اومى پردازد, تا با توجه به این ارزش فوق العاده به آسانى گوهر خـود را نـیـالایـد وخـویش را به بهاى ناچیزى نفروشد, مى فرماید: ((و ما فرزندان آدم را گرامى داشتیم ))(ولقد کرمنا بنى آدم ).
سـپـس بـه سـه قـسـمت از مواهب الهى , نسبت به انسانها اشاره کرده , مى گوید: ((و ماآنها را(با مـرکـبـهاى مختلفى که در اختیارشان قرار داده ایم ) در خشکى و دریا حمل کردیم )) (وحملناهم فى البر والبحر).
دیگر این که : ((آنها را از طیبات روزى دادیم )) (ورزقناهم من الطیبات .
سـوم ایـن کـه : ((ما آنها را بر بسیارى از مخلوقات خود فضیلت و برترى دادیم ))(وفضلناهم على کثیر ممن خلقنا تفضیلا ).
چرا انسان برترین مخلوق خداست ؟.

پاسخ این سؤال چندان پیچیده نیست , زیرا مى دانیم تنها موجودى که ازنیروهاى مختلف , مادى و معنوى , جسمانى و روحانى تشکیل شده , و در لابلاى تضادها مى تواند پرورش پیدا کند, و استعداد تکامل و پیشروى نامحدود دارد,انسان است .
حـدیـث مـعـروفى که از امیرمؤمنان على (ع ) نقل شده نیز شاهد روشنى بر این مدعاست , آنجا که مى فرماید: ((خداوند خلق عالم را بر سه گونه آفرید: فرشتگان وحیوانات و انسان , فرشتگان عقل دارنـد بـدون شـهـوت و غـضب , حیوانات مجموعه اى از شهوت و غضبند و عقل ندارند, اما انسان مجموعه اى است از هر دوتا کدامین غالب آید, اگر عقل او بر شهوتش غالب شود, از فرشتگان برتر است و اگرشهوتش بر عقلش چیره گردد, از حیوانات پست تر)).
(آیـه ) این آیه به یکى دیگر از مواهب الهى نسبت به انسان , و سپس مسؤولیتهاى سنگینى را که به موازات این مواهب متوجه او مى شود اشاره مى کند:.
در آغـاز به ((مساله رهبرى )) و نقش آن در سرنوشت انسانها پرداخته , مى گوید:((روز قیامت هر گروهى را با امام و رهبرشان مى خوانیم )) (یوم ندعوا کل انا س بامامهم ).
یعنى آنها که رهبرى پیامبران و جانشینان آنان را در هر عصر و زمان پذیرفتند,همراه پیشوایانشان خـواهـنـد بـود, و آنها که رهبرى شیطان و ائمه ضلال و پیشوایان جبار و ستمگر را انتخاب کردند همراه آنها خواهند بود.
ایـن تـعبیر در عین این که یکى از اسباب تکامل انسان را بیان مى کند, هشدارى است به همه افراد بشر که در انتخاب رهبر فوق العاده دقیق و سختگیر باشند, و زمام فکر و برنامه خود را به دست هر کس نسپرند.
لذا در دنباله آیه مى گوید: آنجا مردم دو گروه مى شوند ((پس کسانى که نامه اعمالشان به دست راستشان داده مى شود آنها (با سرفرازى و افتخار و خوشحالى وسرور) نامه اعمالشان را مى خوانند و کـوچکترین ظلم و ستمى به آنها نمى شود))(فمن اوتى کتابه بیمینه فاولئک یقرؤن کتابهم ولا یظلمون فتیلا ).
(آیـه ) ((امـا کـسـى کـه در این جهان (از دیدن چهره حق ) نابینا بوده است , درآخرت نیز نابینا و گمراهتر است )) (ومن کان فى هذه اعمى فهو فى الا خرة اعمى واضل سبلا ).
نـه در این دنیا راه هدایت را پیدا مى کنند و نه در آخرت راه بهشت و سعادت را, چرا که چشم خود را بـه روى هـمـه واقعیات بستند و از دیدن چهره حق و آیات خداوند و آنچه مایه هدایت و عبرت است و آن همه مواهبى که خداوند به آنهابخشیده بود, خود را محروم ساختند, و از آنجا که سراى آخـرت بـازتـاب و انعکاس عظیمى است از این جهان , چه جاى تعجب که این کوردلان به صورت نابینا واردعرصه محشر شوند؟!.
نقش رهبرى در اسلام .

در حـدیـث مـعـروفى که از امام باقر(ع ) نقل شده هنگامى که سخن از ارکان اصلى اسلام به میان مـى آورد ((ولایـت ))(رهـبـرى ) را پنجمین و مهمترین رکن معرفى مى نمود در حالى که نماز که معرف پیوند خلق با خالق است و روزه که رمز مبارزه باشهوات است و زکات که پیوند خلق با خلق است و حج که جنبه هاى اجتماعى اسلام را بیان مى کند چهار رکن اصلى دیگر.
سـپس امام (ع ) اضافه مى کند: ((هیچ چیز به اندازه ولایت و رهبرى اهمیت ندارد)) چرا که اجراى اصول دیگر در سایه آن خواهد بود.
و نـیـز به همین دلیل در حدیث معروفى از پیامبر(ص ) نقل شده : ((کسى که بدون امام و رهبر از دنیا برود مرگ او مرگ جاهلیت است )).
تـاریـخ نـیز بسیار به خاطر دارد که گاهى یک ملت در پرتو رهبرى یک رهبر بزرگ وشایسته در صـف اول در جهان قرار گرفته , و گاه همان ملت با همان نیروهاى انسانى و منابع دیگر به خاطر رهبرى ضعیف و نالایق آن چنان سقوط کرده که شاید کسى باور نکند این همان ملت پیشرو است .
(آیـه ) بـا تـوجـه بـه بـحـثى که در آیات گذشته پیرامون شرک و مشرکان بود دراینجا به پیامبر اکـرم (ص ) هـشـدار مـى دهـد که از وسوسه هاى این گروه برحذر باشد,مبادا کمترین ضعفى در مبارزه با شرک و بت پرستى به خود راه بدهد, که باید باقاطعیت هر چه تمامتر دنبال گردد.
نخست مى گوید: ((نزدیک بود آنها تو را (با وسوسه هاى خود) از آنچه بر تووحى کردیم بفریبند, تا غـیـر آن را بـه مـا نـسـبـت دهى ;Š و در آن صورت , تو را به دوستى خود برمى گزیند)) (وان کادوا لیفتنونک عن الذى اوحینا الیک لتفترى علینا غیره واذا لا تخذوک خلیلا ).
(آیـه ) ((و اگـر مـا تو را ثابت قدم نمى ساختیم (و در پرتو مقام عصمت ,مصون از انحراف نبودى ) نزدیک بود به آنان تمایل کنى )) (ولولا ان ثبتناک لقد کدت ترکن الیهم شیئا قلیلا ) اما این تثبیت الهى مانع از آن تمایل شد.
(آیـه ) ((اگر چنین مى کردى ما دو برابر مجازات (مشرکان ) در زندگى دنیا,و دو برابر (مجازات آنـهـا) را بـعـد از مـرگ به تو مى چشاندیم , سپس در برابر ما یاورى براى خود نمى یافتى ))! (اذا لا ذقناک ضعف الحیوة وضعف الممات ثم لا تجد لک علینا نصیرا).
چـرا کـه هـر قدر مقام انسان از نظر علم , معرفت و ایمان بالاتر رود, اعمال نیک او به همان نسبت عـمـق و ارزش بیشتر, و طبعا ثواب فزونترى خواهد داشت کیفرهاو مجازاتها نیز به همین نسبت بالا خواهد رفت .
خدایا! مرا به خود وا مگذار.

در مـنـابـع اسـلامـى مى خوانیم هنگامى که سه آیه فوق نازل شد پیامبر(ص )عرض کرد: اللهم لا تـکـلـنـى الـى نفسى طرفة عین ابدا;Š ((خدیا! مرا حتى به اندازه یک چشم بر هم زدن به خویشتن وامگذار)).
ایـن دعاى پر معنى پیامبر(ص ) یک درس مهم را به همه ما مى دهد که در هرحال باید به خدا پناه بـرد و بـه لـطف او متکى بود که پیامبران معصوم نیز بدون یارى او در لغزشگاهها مصون نخواهند بود, تا چه رسد به ما در برابر این همه وسوسه هاى شیطانى .
آیه ـ شان نزول : مشهور این است که این آیه و آیه بعد در مورد اهل مکه نازل شده است که نشستند و تصمیم گرفتند پیامبر(ص ) را از مکه بیرون کنند و بعدااین تصمیم , فسخ و مبدل به تصمیم بر اعدام پیامبر(ص ) در مکه گردید و به دنبال آن خانه پیامبر(ص ) از هر سو محاصره شد, و همانگونه کـه مـى دانیم پیامبر(ص ) ازاین حلقه محاصره , به طرز اعجازآمیزى , بیرون آمد و به سوى مدینه حرکت کرد وسرآغاز هجرت گردید.
تفسیر:.
توطئه شوم دیگر؟.

ظـدر آیـات گـذشـتـه دیـدیـم کـه مـشرکان مى خواستند از طریق وسوسه هاى گوناگون در پـیـامـبـر(ص ) نـفـوذ کنند و او را از جاده مستقیم خویش منحرف سازند که لطف الهى به یارى پیامبر(ص ) آمد و نقشه هاشان نقش بر آب شد.
بـه دنبال آن ماجرا طرح دیگرى براى خنثى کردن دعوت پیامبر(ص ) ریختند,و آن این که او را از زادگاهش به نقطه اى که احتمالا نقطه خاموش و دورافتاده اى بودتبعید کنند که آن هم به لطف پروردگار خنثى شد.
آیـه مـى گوید: ((و نزدیک بود آنها تو را از این سرزمین با نقشه و تحریک ماهرانه و حساب شده اى خارج سازند)) (وان کادوا لیستفزونک من الا رض لیخرجوک منها).
سـپس قرآن به آنها هشدار مى دهد که : ((و هرگاه چنین مى کردند (گرفتارمجازات سخت الهى شـده و) پس از تو, جز مدت کمى باقى نمى ماندند)) (واذا لا یلبثون خلا فک الا قلیلا ) و به زودى نـابـود مـى شدند زیرا این گناه بسیار عظیمى است که مردم , رهبر دلسوز و نجات بخششان را, از شـهـر خـود بیرون کنند, و به این ترتیب بزرگترین نعمت الهى را کفران نمایند, چنین جمعیتى دیگر حق حیات نخواهند داشت و مجازات نابودکننده الهى به سراغشان خواهد آمد.
(آیه ) این تنها مربوط به مشرکان عرب نیست : ((این سنت (ما در مورد)پیامبرانى است که پیش از تو فرستادیم و هرگز براى سنت ما تغییر و دگرگونى نخواهى یافت ))(سنة من قد ارسلنا قبلک من رسلنا ولا تجد لسنتنا تحویلا ).
ایـن سـنـت از یـک مـنطق روشن سرچشمه مى گیرد و آن این که چنین قوم ناسپاسى که چراغ هدایت خود را مى شکنند سنگر نجات خویش را ویران مى کنندآرى ! چنین قومى دیگر لایق رحمت الهى نیستند, و مجازات آنها را فرا خواهدگرفت , و مى دانیم خداوند تبعیضى در میان بندگانش قائل نیست , یعنى در مقابل اعمال یکسان مجازات یکسان قائل مى شود.
و این است معنى عدم تخلف سنتهاى پروردگار.
(آیه ) در تعقیب آیات گذشته که از توحید و شرک , و سپس وسوسه ها وتوطئه هاى مشرکان بحث مـى کرد, در اینجا به مساله نماز و توجه به خدا و نیایش مى پردازد, که عامل مؤثرى براى مبارزه با شرک است , و وسیله اى براى طرد هرگونه وسوسه شیطانى از دل وجان آدمى .
نخست مى گوید: ((نماز را از زوال خورشید (هنگام ظهر) تا نهایت تاریکى شب [نیمه شب ] برپادار;Š و هـمچنین قرآن فجر [نماز صبح ] را, چرا که قرآن فجر,مشهود (فرشتگان شب و روز) است ! (اقم الصلوة لدلوک الشمس الى غسق اللیل وقرآن الفجر ان قرآن الفجر کان مشهودا).
از ایـن تـعـبـیر به خوبى روشن مى شود که بهترین موقع براى اداى نماز صبح همان لحظات آغاز طلوع فجر است .
آیـه فوق از آیاتى است که اشاره اجمالى به وقت نمازهاى پنجگانه مى کند, وبا انضمام به سایر آیات قرآن در زمینه وقت نماز است و روایات فراوانى که در این رابطه وارد شده , وقت نمازهاى پنجگانه دقیقا مشخص مى شود.
(آیـه ) بـعد از ذکر نمازهاى فریضه پنجگانه اضافه مى کند: ((و پاسى از شب را (از خواب برخیز و) قرآن (و نماز) بخوان )) (ومن اللیل فتهجد به ).
مـفسران معروف اسلامى این تعبیر را اشاره به نافله شب که در فضیلت آن روایات بى شمارى وارد شده است دانسته اند.
سپس مى گوید: ((این یک وظیفه اضافى (علاوه بر نمازهاى فریضه ) براى توست )) (نافلة لک ).
بسیارى این جمله را دلیل بر آن دانسته اند که نماز شب بر پیامبر(ص ) واجب بوده است .
بـه هـر حـال در پایان آیه نتیجه این برنامه الهى روحانى و صفابخش را چنین بیان مى کند:((امید است پروردگارت تو را به مقامى درخور ستایش برانگیزد))!(عسى ان یبعثک ربک مقاما محمودا) .
بـدون شـک ((مقام محمود)) مقام بسیار برجسته اى است که ستایش برانگیزاست و از آنجا که این کلمه به طور مطلق آمده , شاید اشاره به این باشد که ستایش همگان را از اولین و آخرین متوجه تو مى کند.
روایـات اسـلامى , ((مقام محمود)) را به عنوان مقام ((شفاعت کبرى )) تفسیرکرده است , چرا که پـیـامبر(ص ) بزرگترین شفیعان در عالم دیگر است و آنها که شایسته شفاعت باشند, مشمول این شفاعت بزرگ خواهند شد.
نماز شب یک عبادت بزرگ روحانى ـ.

غـوغـاى زنـدگى روزانه از جهات مختلف , توجه انسان را به خود جلب مى کند, و فکر آدمى را به وادیـهاى گوناگون مى کشاند بطورى که جمعیت خاطر وحضور قلب کامل , در آن بسیار مشکل اسـت امـا در دل شـب و به هنگام سحر وفرونشستن غوغاى زندگى مادى , و آرامش روح وجسم انسان در پرتو مقدارى خواب , حالت توجه و نشاط خاصى به انسان دست مى دهد که بى نظیر است .
بـه همین دلیل دوستان خدا همیشه از عبادتهاى آخر شب , براى تصفیه روح و حیات قلب وتقویت اراده و تکمیل اخلاص , نیرو مى گرفته اند.
امـیـرمـؤمـنـان عـلى (ع ) مى فرماید: ((قیام شب موجب صحت جسم و خشنودى پروردگار و در معرض رحمت او قرار گرفتن و تمسک به اخلاق پیامبران است )).
حـتـى در بـعضى از روایات مى خوانیم که این عبادت به قدرى اهمیت دارد که جزپاکان و نیکان موفق به آن نمى شوند.
               
در حـدیـثـى از امام صادق (ع ) مى خوانیم : ((انسان گاهى دروغ مى گوید و سبب محرومیتش از نـمـاز شـب مـى شود, هنگامى که از نماز شب محروم شد از روزى (ومواهب مادى و معنوى ) نیز محروم مى شود)).
نماز شب به سه بخش تقسیم مى شود:.
الف ) چهار نماز دو رکعتى که مجموعا هشت رکعت مى شود و نامش نافله شب است .
ب ) یک نماز دو رکعتى که نامش نافله ((شفع )) است .
ج ) نماز یک رکعتى که نامش نافله ((وتر)) است , و طرز انجام این نمازهادرست همانند نماز صبح است ولى اذان و اقامه ندارد, و قنوت وتر را هر چه طولانى تر کنند بهتر است .
(آیـه ) ایـن آیـه بـه یکى از دستورات اصولى اسلام که از روح ایمان وتوحید, سرچشمه مى گیرد اشاره کرده , مى گوید: ((و بگو: پروردگارا! مرا (در هر کار)با صداقت وارد کن , و با صداقت خارج ساز)) (وقل رب ادخلنى مدخل صدق واخرجنى مخرج صدق ).
هـیـچ کـار فـردى واجـتماعى را جز با صدق و راستى آغاز نکنم , همچنین هیچ برنامه اى را جز به راستى پایان ندهم , راستى و صداقت و درستى و امانت , خطاصلى من در همه کارها باشد و آغاز و انجام همه چیز با آن صورت گیرد.
در حقیقت رمز اصلى پیروزى در همین جا نهفته شده است و راه و روش انبیاو اولیاى الهى همین بوده که فکر, گفتار و اعمالشان از هرگونه غش و تقلب و خدعه و نیرنگ و هر چه بر خلاف صدق و راستى است پاک بود.
در پایان آیه به دومین اصل ـکه از یک نظر میوه درخت توحید, و از نظردیگر نتیجه ورود و خروج صـادقـانـه در کارهاست ـ اشاره شده است : ((و خداوندا!براى من از سوى خودت سلطان و یاورى قرار ده )) (واجعل لى من لدنک سلطانانصیرا).
(آیـه ) و از آنجا که به دنبال ((صدق )) و ((توکل )) که در آیه قبل به آن اشاره شد, امید به پیروزى قـطـعى , خود عامل دیگرى براى موفقیت است در این آیه به پیامبرش مى گوید: ((و بگو: حق فرا رسید و باطل مضمحل و نابود شد)) (وقل جاالحق وزهق الباطل ).
((اصولا طبیعت باطل (همین است که ) مضمحل و نابود شدنى است )) (ان الباطل کان زهوقا).
بـاطـل جـولانى دارد ولى دوام وبقایى نخواهد داشت و سرانجام , پیروزى ازآن حق و طرفداران و پیروان حق خواهد بود.
آیه جا الحق و قیام حضرت مهدى (عج ):.

در بعضى از روایات جمله ((جا الحق وزهق الباطل )) به قیام حضرت مهدى ـعج ـ تفسیر شده است امام باقر(ع ) فرمود: مفهوم این سخن الهى این است که : ((هنگامى که امام قائم (ع ) قیام کند دولت باطل برچیده مى شود)).
در روایت دیگرى مى خوانیم : مهدى به هنگام تولد بر بازویش این جمله نقش بسته بود: ((جاالحق وزهق الباطل ان الباطل کان زهوقا)).
مـسـلما مفهوم این احادیث انحصار معنى وسیع آیه به این مصداق نیست بلکه قیام مهدى ـعج ـ از روشنترین مصداقهاى آن است که نیتجه اش پیروزى نهایى حق بر باطل در سراسر جهان مى باشد.
کوتاه سخن این که این قانون کلى الهى و ناموس تخلف ناپذیر آفرینش در هرعصر و زمانى مصداقى دارد, و قـیـام پـیـامـبـر(ص ) و پـیـروزیـش بـر لشکر شرک وبت پرستى و همچنین قیام حضرت مهدى ـعج ـ بر ستمگران و جباران جهان ازچهره هاى روشن و تابناک این قانون عمومى است .
(آیه ).
قرآن نسخه شفابخش :.

از آنـجا که در آیات گذشته , بحث از توحید و حق و مبارزه با شرک و باطل بود, در این آیه به تاثیر فـوق الـعـاده قـرآن و نـقش سازنده آن در این رابطه پرداخته ,مى گوید: ((و از قرآن , آنچه شفا و رحمت است براى مؤمنان , نازل مى کنیم )) (وننزل من القرآن ما هو شفا ورحمة للمؤمنین ).
قـرآن نـسـخـه اى اسـت بـراى سـامان بخشیدن به همه نابسامانیها, بهبودى فرد وجامعه از انواع بیماریهاى اخلاقى واجتماعى .
((ستمگران را جز خسران (و زیان بیشتر چیزى بر آنها) نمى افزاید)) (ولا یزیدالظالمین الا خسارا) چـرا کـه به جاى این که از این وسیله هدایت بهره گیرند باحالتى صددرصد منفى به سراغ قرآن مى آیند لذا عناد و کفر در جانشان عمق بیشترى پیدا مى کند.
(آیه ) در این آیه به یکى از ریشه دارترین بیماریهاى اخلاقى ((انسانهاى تربیت نایافته )) اشاره کرده , مـى گوید: ((و هنگامى که به این انسان نعمت مى بخشیم (غرور و استکبار به او دست مى دهد) به پـروردگار خود پشت مى کند و با حالت تکبر, دور مى شود)) (واذا انعمنا على الا نسان اعرض ونـا بجانبه ).
((اما هنگامى که (نعمت را از او سلب کنیم , و حتى ) مختصر ناراحتى به اوبرسد یاس و نومیدى سر تا پاى او را فرا مى گیرد)) (واذا مسه الشر کان یؤسا).
(آیـه ) در ایـن آیـه روى سـخن را به پیامبر(ص ) کرده , مى فرماید: ((بگو: هرکس بر طبق روش و خلق و خوى خود عمل مى کند)) (قل کل یعمل على شاکلته ).
مـؤمـنـانى که از آیات قرآن , شفا مى طلبند و رحمت کسب مى کنند, و ظالمانى که جز خسارت و زیان , بهره اى از آن نمى گیرند, و انسانهاى کم ظرفیتى که در حال نعمت مغرورند و در مشکلات مـایـوس و زبـون , هـمه اینها طبق روحیاتشان عمل مى کنند, روحیاتى که بر اثر تعلیم و تربیت و اعمال مکرر خود انسان شکل گرفته است و به اعمال انسان شکل و جهت مى دهد.
و در این میان خداوند شاهد و ناظر حال همه است : ((آرى پروردگار شماآگاهتر است به کسانى که راهشان (بهتر و) از نظر هدایت پربارتر است )) (فربکم اعلم بمن هو اهدى سبیلا ).
(آیه ).
روح چیست ؟.

در تـعقیب آیات گذشته به پاسخ بعضى از سؤالات مهم مشرکان یا اهل کتاب پرداخته , مى گوید: ((از تو در باره روح سؤال مى کنند, بگو: روح از فرمان پروردگارمن است و به شما بیش از اندکى علم و دانش داده نشده است )) (ویسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربى وما اوتیتم من العلم الا قلیلا ).
از مـجموع قرائن موجود در آیه و خارج آن چنین استفاده مى شود که پرسش کنندگان از حقیقت روح آدمـى سـؤال کـردنـد, هـمین روح عظیمى که ما را ازحیوانات جدا مى سازد و برترین شرف ماست , و تمام قدرت و فعالیت ما از آن سرچشمه مى گیرد وبه کمکش اسرار علوم را مى شکافیم .
و از آنجا که روح , ساختمانى مغایر با ساختمان ماده دارد و اصول حاکم بر آن غیر از اصول حاکم بر ماده و خواص فیزیکى و شیمیایى آن است , پیامبر(ص ) مامورمى شود در یک جمله کوتاه و پرمعنى بگوید: ((روح , از عالم امر است یعنى خلقتى اسرارآمیز دارد)).
و چون بهره شما از علم و دانش بسیار کم و ناچیز است , بنابراین چه جاى شگفتى که رازهاى روح را نشناسید, هرچند از همه چیز به شما نزدیکتر است ؟.
از امـام باقر و امام صادق (ع ) چنین نقل شده که در تفسیر آیه یسئلونک عن الروح فرمود: ((روح از مـخلوقات خداوند است بینایى و قدرت و قوت دارد, خداآن را در دلهاى پیغمبران و مؤمنان قرار مى دهد)).
الـبـتـه روح آدمـى مراتب و درجاتى دارد, آن مرتبه اى از روح که در پیامبران وامامان است مرتبه فـوق الـعاده والایى است , که از آثارش معصوم بودن از خطا و گناه و نیز آگاهى و علم فوق العاده اسـت و مسلما چنین مرتبه اى از روح از همه فرشتگان برتر خواهد بود حتى از جبرئیل و میکائیل ! دقت کنید.
(آیه ).
آنچه دارى از برکت رحمت اوست !.

چـند آیه قبل سخن از قرآن بود, در اینجا در همین زمینه سخن مى گوید,نخست مى فرماید: ((و اگـر بخواهیم آنچه را بر تو وحى فرستاده ایم , از تو مى گیریم ))(ولئن شئنا لنذهبن بالذى اوحینا الیک ).
((سپس کسى را نمى یابى که در برابر ما از تو دفاع کند)) و آن را از ما بازپس گیرد(ثم لا تجد لک به علینا وکیلا ).
پس این مائیم که این علوم را به تو بخشیده ایم تا رهبر و هادى مردم باشى , و این مائیم که هرگاه صلاح بدانیم از تو بازپس مى گیریم , و هیچ کس را در این رابطه دخل و تصرفى نیست !.
(آیـه ) ایـن آیـه کـه بـه صـورت اسـتـثـنـا آمده است , مى گوید: اگر ما این علم ودانش را از تو نـمـى گیریم چیزى نیست : ((مگر رحمت پروردگارت )) (الا رحمة من ربک ) رحمتى است براى هـدایـت و نجات خودت و رحمتى است براى هدایات ونجات جهان بشریت و این رحمت در واقع دنباله همان رحمت آفرینش است که ایجاب مى کند هرگز روى زمین از حجت الهى خالى نماند.
و در پـایـان آیـه بـه عـنـوان تـاکـید, یا به عنوان بیان دلیل بر جمله سابق مى گودى :((که فضل پروردگارت بر تو بزرگ بوده است )) (ان فضله کان علیک کبیرا).
وجود زمینه این فضل در دل تو که با آب عبادت و تهذیب نفس و جهادآبیارى شده از یکسو, و نیاز مبرم بندگان به چنین رهبرى از سویى دیگر, ایجاب کرده است که فضل خدا بر تو فوق العاده زیاد باشد.
درهاى علم را به روى تو بگشاید, از اسرار هدایت انسان آگاهت سازد, و ازخطاها محفوظت دارد, تا الگو و اسوه اى براى همه انسانها تا پایان جهان باشى (آیه ).
هیچ گاه همانند قرآن را نسخواهند آورد!.

بـا تـوجـه بـه این که آیات قبل و بعد در ارتباط با مباحث قرآن است , پیوند این آیه که با صراحت از اعجاز قرآن سخن مى گوید با آنها نیاز به گفتگو ندارد.
بـه هـر حـال خـداوند روى سخن را در اینجا به پیامبر(ص ) کرده , مى گوید:((بگو: اگر انسانها و پـریـان ـجـن وانس ـ اتفاق کنند تا همانند این قرآن را بیاورندهمانند آن را نخواهند آورد هر چند یـکـدیـگـر را کمک کنند)) (قل لئن اجتمعت الا نس والجن على ان یاتوا بمثل هذا القرآن لا یاتون بمثله ولو کان بعضهم لبعض ظهیرا).
ایـن آیـه با صراحت تمام , همه جهانیان را اعم از کوچک و بزرگ , عرب و غیرعرب , انسانها و حتى مـوجـودات عـاقل غیرانسانى , دانشمندان , فلاسفه , ادبا,مورخان , نوابغ و غیرنوابغ , خلاصه همه را بدون استثنا در همه اعصار دعوت به مقابله با قرآن کرده است و مى گوید: اگر فکر مى کنید قرآن سخن خدا نیست وساخته مغز بشر است , شما هم انسان هستید, همانند آن را بیاورید و هرگاه بعد از تلاش وکوشش همگانى , خودرا ناتوان یافتید, این بهترین دلیل بر معجزه بودن قرآن است .
این دعوت به مقابله که در اصطلاح علما عقائد, ((تحدى )) نامیده مى شودیکى از ارکان هر معجزه است , و هر جا چنین تعبیرى به میان آمد به روشنى مى فهمیم که آن موضوع , از معجزات است .
(آیـه ) ایـن آیـه در واقع بیان یکى از جنبه هاى اعجاز قرآن یعنى ((جامعیت ))آن است , مى گوید: ((مـا در ایـن قـرآن براى مردم از هر چیز نمونه اى آوردیم )) و همه معارف در آن جمع است (ولقد صرفنا فى هذا القرآن من کل مثل ).
((اما بیشتر مردم (در برابر آن از هر کارى ) جز انکار ابا داشتند)) (فابى اکثرالناس الا کفورا).
بـه راسـتـى این تنوع محتویات قرآن , آن هم از انسانى درس نخوانده , عجیب است , چرا که در این کتاب آسمانى , هم دلائل متین عقلى با ریزه کاریهاى مخصوصش در زمینه عقائد آمده , و هم بیان احکام متین و استوار بر اساس نیازمندیهاى بشر در همه زمینه ها, هم بحثهاى تاریخى قرآن در نوع خـود بـى نـظـیـر,هیجان انگیز, بیدارگر, دلچسب , تکان دهنده و خالى از هرگونه خرافه است و هم مباحث اخلاقیش که با دلهاى آماده همان کار را مى کند که باران بهار با زمینهاى مرده !.
مسائل علمى که در قرآن مطرح شده , پرده از روى حقایقى بر مى دارد که حداقل در آن زمان براى هیچ دانشمندى شناخته نشده بود.
خـلاصه قرآن در هر وادى گام مى نهد, عالیترین نمونه را ارائه مى دهد به همین دلیل اگر جن و انس جمع شوند که همانند آن را بیاورند قادر نخواهند بود.
آیـه ـ شـان نـزول : در مـورد نـزول ایـن آیـه و سه آیه بعد از آن چنین نقل شده که : ((گروهى از مـشـرکـان مـکـه در کنار خانه کعبه اجتماع کردند و با یکدیگر پیرامون کارپیامبر سخن گفتند, سـرانجام چنین نتیجه گرفتند که باید کسى را به سراغ محمدفرستاد و به او پیغام داد که اشراف قریش آماده سخن گفتن با تواند, نزد ما بیا.
پـیـامـبـر(ص ) به امید این که شاید نور ایمان در قلب آنها درخشیدن گرفته و آماده پذیرش حق شده اند فورا به سراغ آنها شتافت .
اما با این سخنان روبرو شد:.
اى محمد! ما تو را براى اتمام حجت به اینجا خوانده ایم بگو ببینیم درد توچیست و چه مى خواهى ؟! .
پـیامبر(ص ) فرمود: خداوند مرا به سوى شما فرستاده و کتاب آسمانى بر من نازل کرده اگر آن را بپذیرید, در دنیا و آخرت به نفع شما خواهد بود و اگر نپذیریدصبر مى کنم تا خدا میان من و شما داورى کند.
گفتند: بسیار خوب , حال که چنین مى گویى هیچ شهرى تنگتر از شهر مانیست (اطراف مکه را کـوههاى نزدیک به هم فرا گرفته ) از پروردگارت بخواه این کوهها را عقب بنشاند و نهرهاى آب همچون نهرهاى شام و عراق در این سرزمین خشک و بى آب و علف جارى سازد.
پیامبر(ص ) با بى اعتنایى فرمود: من مامور به این کارها نیستم .
گـفـتـند: پس قطعاتى از سنگهاى آسمانى را ـنگونه که گمان مى کنى خدایت هر وقت بخواهد مى تواند بر سر ما بیفکند برما فرود آر!.
فرمود: این مربوط به خداست اگر بخواهد مى کند.
یـکى از آن میان صدا زد: ما با این کارها نیز ایمان نمى آوریم , هنگامى ایمان خواهیم آورد که خدا و فرشتگان را بیاورى و در برابر ما قرار دهى !.
پـیـامـبر (هنگامى که این لاطائلات را شنید) از جا برخاست تا آن مجلس راترک کند بعضى از آن گـروه بـه دنـبـال حضرت حرکت کردند و گفتند: اى محمد! قوم تو هر پیشنهادى کردند قبول نکردى , به خدا سوگند هرگز به تو ایمان نخواهیم آوردتا به آسمان بالا روى , و چند نفر از ملائکه را پـس از بـازگـشت با خود بیاورى ! ونامه اى در دست داشته باشى که گواهى بر صدق دعوتت دهد!.
پـیامبر(ص ) در حالى که قلبش را هاله اى از اندوه و غم به خاطر جهل ولجاجت و استکبار این قوم فراگرفته بود از نزد آنها بازگشت .
در این هنگام این آیات نازل شد و به گفتگوهاى آنها پاسخ داد)).
تـفـسـیر: پس از بیان عظمت و اعجاز قرآن در آیات گذشته در اینجا به قسمتى از بهانه جوئیهاى لجوجانه مشرکان اشاره مى کند که در شش قسمت بیان شده است :.
1ـ نـخست مى گوید: ((و آنها گفتند: ما هرگز به تو ایمان نمى آوریم مگر این که از این سرزمین چشمه پرآبى براى ما خارج کنى ))! (وقالوا لن نؤمن لک حتى تفجرلنا من الا رض ینبوعا).
(آیـه ) دوم : ((یـا ایـن کـه باغى از درختان خرما و انگور در اختیار تو باشد که جویبارها و نهرها در لابـلاى درخـتـانش به جریان اندازى ))! (او تکون لک جنة من نخیل وعنب فتفجر الا نهار خلا لها تفجیرا).
(آیـه ) سـوم : ((یا آسمان را چنان که مى پندارى قطعه قطعه بر سرما فرودآرى )) (او تسقط السما کما زعمت علینا کسفا).
4ـ ((یا خداوند و فرشتگان را در برابر ما رو در رو بیاورى )) (او تاتى باللّه والملا ئکة قبیلا ).
(آیه ) پنجم : ((یا براى تو خانه اى پرنقش و نگار از طلا باشد)) (او یکون لک بیت من زخرف ).
6ـ ((یا به آسمان بالا روى ! حتى اگر به آسمان روى ایمان نمى آوریم مگر آن که نامه اى بر ما فرود آورى که آن را بخوانیم )) (او ترقى فى السما ولن نؤمن لرقیک حتى تنزل علینا کتابا نقرؤه ).
در پـایان این آیات مى خوانیم که خداوند به پیامبرش دستور مى دهد که دربرابر این پیشنهادهاى ضدونقیض و بى پایه و گاهى مضحک ((بگو: منزه است پروردگارم )) از این سخنان بى معنى (قل سبحان ربى ).
((مگر من جز انسانى فرستاده خدا هستم )) (هل کنت الا بشرا رسولا ).
و وظـیفه پیامبر ارائه معجزه است به مقدارى که صدق دعوت او ثابت شود وبیش از این چیزى بر او نیست .
(آیه ).
بهانه همگونى !.

در آیات گذشته سخن از بهانه جویى مشرکان در زمینه نبوت پیامبراسلام بود,و در اینجا به بهانه همگونى اشاره کرده , مى گوید: ((تنها چیزى که مانع شد مردم بعداز آمدن هدایت ایمان بیاورند این بود که مى گفتند: آیا خدا انسانى را به عنوان پیامبر برانگیخته ))؟ (وما منع الناس ان یؤمنوا اذ جاهم الهدى الا ان قالوا ابعث اللّه بشرا رسولا ).
آیا باورکردنى است که این مقام والا وبسیار مهم بر عهده انسانى گذارده شود؟.
آیا نباید این رسالت عظیم را بر دوش نوع برترى همچون فرشتگان بگذارند,تا از عهده آن به خوبى برآید, انسان خاکى کجا و رسالت الهى کجا؟ افلاکیان شایسته این مقامند نه خاکیان !.
ایـن منطق سست و بى پایه مخصوص به یک گروه و دو گروه نبود, بلکه شایداکثر افراد بى ایمان در طول تاریخ در برابر پیامبران به آن توسل جسته اند.
(آیـه ) قرآن در یک جمله کوتاه و روشن پاسخ پرمعنایى به همه آنها داده مى گوید: ((بگو: (حتى ) اگـر در روى زمـیـن فرشتگانى (زندگى مى کردند, و) با آرامش گام برمى داشتند, ما از آسمان فـرشـتـه اى را بـه عـنـوان رسول بر آنها نازل مى کردیم ))(قل لو کان فى الا رض ملا ئکة یمشون مـطـمـئنـین لنزلنا علیهم من السما ملکارسولا ) یعنى همواره رهبر باید از جنس پیروانش باشد, انسان براى انسانها و فرشته براى فرشتگان .
دلـیل این همگونى رهبر و پیروان نیز روشن است , زیرا از یک سو مهمترین بخش تبلیغى یک رهبر بـخـش عـمـلـى اوست همان الگو بودن و اسوه بودن , و این تنها در صورتى ممکن است که داراى همان غرائز واحساسات , وهمان ساختمان جسمى و روحى باشد.
از سوى دیگر رهبر باید همه دردها, نیازها, و خواسته هاى پیروان خود را به خوبى درک کند تا براى درمان و پاسخگویى به آن آماده باشد.
به همین دلیل پیامبران از میان توده هاى مردم برخاسته اند.
(آیـه ) در تعقیب بحثهاى گذشته که در زمینه توحید و نبوت , و گفتگو بامخالفان بود, در اینجا یک نوع اعلام ختم بحث در این مرحله و نتیجه گیرى از آن مى باشد.
نـخـسـت مـى گوید: اگر آنها دلائل روشن تو را در رابطه با توحید و نبوت و معادنپذیرند به آنها اعـلام کـن و ((بـگـو: همین بس که خدا میان من و شما گواه باشد, چرا که او از حال بندگانش آگـاه (و نـسـبـت بـه کارشان ) بیناست )) (قل کفى باللّه شهیدا بینى وبینکم انه کان بعباده خبیرا بصیرا).
در حـقیقت دو هدف از بیان این عبارت در نظر بوده است ;Š نخست این که :مخالفان متعصب لجوج را تـهـدیـد کند که خداوند آگاه و بینا, شاهد و گواه اعمال ما وشماست , گمان نکنید از محیط قدرت او بیرون خواهید رفت , و یا چیزى ازاعمالتان بر او مخفى مى ماند.
دیگر این که پیامبر(ص ) با بیان این عبارت ایمان قاطع خود را به آنچه گفته است ظاهر سازد چرا کـه قاطعیت گوینده در سخن خود, اثر عمیق روانى در شنونده دارد, باشد که این تعبیر محکم و قاطع که توام با یک نوع تهدید ملایم نیز مى باشددر آنها اثر بگذارد قلبشان را تکان دهد و فکرشان را بیدار کند و به راه راست بخواند.
(آیه ) سپس اضافه مى کند: ((هرکس را خدا هدایت کند, هدایت یافته واقعى اوست )) (ومن یهداللّه فهو المهتد).
((و هـر کـس را (بـه خاطر اعمالش ) گمراه سازد, هادیان و سرپرستانى غیر خدابراى او نخواهى یافت )) (ومن یضلل فلن تجد لهم اولیا من دونه ).
تنها راه این است که باز هم به سوى او بازگردند و نور هدایت از او بطلبند.
ایـن دو جـمـله در حقیقت اشاره به این است که تنها استدلالات قوى و کوبنده براى ایمان آوردن کافى نیست , بلکه تا توفیق الهى و شایستگى هدایت در او پیدانشود محال است ایمان بیاورد.
نطفه پاک بباید که شود قابل فیض ـــــ ورنه هر سنگ وگلى لؤلؤ ومرجان نشود!.
سـپـس بـه صـورت یک تهدید قاطع و کوبنده صحنه اى از صحنه هاى قیامت را که نتیجه قطعى اعـمـال آنـهـاست به آنها نشان داده , مى فرماید: ((ما آنها را در روز قیامت بر صورتهایشان محشور مى کنیم )) (ونحشرهم یوم القیمة على وجوههم ).
به جاى این که مستقیم و ایستاده راه بروند فرشتگان عذاب آنان را به صورتشان بر زمین مى کشند یا همچون خزندگان بر صورت و سینه مى خزند.
و نیز ((آنها در حالتى که نابینا و لال و کر هستند)) به آن دادگاه بزرگ واردمى شوند (عمیا وبکما وصما).
مواقف و مراحل قیامت مختلف است در بعضى از مراحل و مواقف آنها کورو کر و نابینا هستند, ولى در مـراحـل دیـگرى چشمشان بینا و گوششان شنوا وزبانشان باز مى شود, تا صحنه هاى عذاب را بـبـینند و سرزنشهاى سرزنش کنندگان رابشنوند و به ناله و فریاد و اظهار ضعف بپردازند و این خود یک نوع مجازات براى آنهاست .
و نـیز مجرمان از دیدن آنچه مایه سرور است و از شنیدن آنچه مایه نشاط و ازگفتن آنچه موجب نـجـات مـى بـاشد محرومند و به عکس آنچه که مایه زجر و ناراحتى است مى بینند و مى شنوند و مى گویند.
ودر پایان آیه مى فرماید: ((جایگاه همیشگى آنها دوزخ است )) (ماویهم جهنم ).
اما گمان نکنید آتشش همچون آتشهاى دنیا سرانجام به خاموشى مى گراید نه ((هر زمان التهاب آن فرو مى نشیند شعله تازه اى بر آنها مى افزائیم )) (کلما خبت زدناهم سعیرا).
(آیه ).
چگونه معاد ممکن است ؟.

در آیـات گـذشـتـه دیـدیـم کـه چگونه سرنوشت شومى در جهان دیگر در انتظارمجرمان است سرنوشتى که هر انسان عاقلى را در اندیشه فرو مى برد در اینجاعلت این موضوع را به بیان دیگرى تشریح مى کند.
نـخست مى گوید: ((این کیفر آنهاست به خاطر اینکه آیات ما را انکار کردند وگفتند: آیا هنگامى کـه مـا اسـتخوانهاى پوسیده , و خاکهاى پراکنده شویم , بار دیگرآفرینش تازه اى خواهیم یافت ))؟ (ذلک جزاؤهم بانهم کفروا بایاتنا وقالوا اذا کناعظاما ورفاتا انا لمبعوثون خلقا جدیدا).
(آیـه ) قرآن بلافاصله از این گفتار آنها که مساله معاد جسمانى را با تعجب مى نگریستند و یا آن را غـیرممکن مى پنداشتند با بیان روشنى پاسخ داده , مى گوید:((آیا نمى دانند خدایى که آسمانها و زمین را آفریده قادر است مثل آنها را بیافریند))؟ وبه زندگى جدید بازشان گرداند (اولم یروا ان اللّه الذى خلق السموات والا رض قادر على ان یخلق مثلهم ).
ولـى آنـهـا نـباید عجله کنند این رستاخیز و قیامت اگرچه دیر آید سرانجام مى آید ((و براى آنان سـرآمـدى قـطـعـى ـکـه شکى در آن نیست ـ قرار ده )) و تا این زمان موعود فرا نرسد قیامت برپا نخواهد شد (وجعل لهم اجلا لا ریب فیه ).
((امـا ظالمان (و ستمگران با شنیدن این آیات نیز به همان راه انحرافى خودادامه مى دهند) و جز راه کفر و انکار را پذیرا نیستند)) (فابى الظالمون الا کفورا).
(آیه ) و از آنجا که آنها اصرار داشتند پیامبر نباید از جنس بشر باشد گویى یک نوع حسادت و بخل مـانـع از ایـن مـى شـد که باور کنند ممکن است خدا این موهبت را به انسانى بدهد, لذا در این آیه مـى فـرمـایـد: ((بـه آنها بگو: اگر شما مالک خزائن رحمت پروردگار من بودید مسلما (به خاطر تـنـگ نـظرى ) امساک مى کردید,مبادا انفاق مایه فقر و تنگدستى شما شود)) (قل لو انتم تملکون خزائن رحمة ربى اذا لا مسکتم خشیة الا نفاق ).
((و انسان طبعا موجود بخیلى است )) (وکان الا نسان قتورا).
معاد جسمانى ـ.

ایـن سه آیه آخر از روشنترین آیات مربوط به اثبات معاد جسمانى است , زیراتعجب مشرکان از این بـود کـه چگونه ممکن است خداوند استخوانهاى پوسیده وخاک شده را بار دیگر به لباس حیات و زنـدگـى بیاراید, پاسخ قرآن نیز در همین رابطه است مى گوید: خداوندى که آسمانها و زمین را آفرید, چنین قدرتى را دارد که اجزاى پراکنده انسان را جمع آورى کرده , حیات نوین ببخشد.
ضمنا استدلال به عمومیت قدرت خداوند در اثبات مساله معاد یکى ازدلائلى است که قرآن کرارا روى آن تکیه کرده است .
(آیه ).
با این همه نشانه ها باز ایمان نیاوردند!.

در چند آیه پیش از این خواندیم که مشرکان چه تقاضاهاى عجیب و غریبى از پیامبر داشتند .
در ایـجا در حقیقت نمونه اى از این صحنه را در امتهاى پیشین بیان مى کند که چگونه انواع خارق عادات و معجزات را دیدند و باز هم بهانه گرفتند و راه انکار راهمچنان ادامه دادند.
نخست مى گوید: ((ما به موسى نه آیه و نشانه روشن دادیم )) (ولقد آتیناموسى تسع آیات بینات ).
ایـن آیـات عـبـارتـند از: عصا, ید بیضا, طوفان , ملخ , یکنوع آفت نباتى به نام قمل , فزونى قورباغه , خون , خشکسالى , کمبود میوه ها.
سـپـس براى تاکید بیشتر اضافه مى کند: اگر مخالفانت حتى این موضوع راانکار کنند براى اتمام حـجـت بـه آنـها ((از بنى اسرائیل سؤال کن که در آن زمان که (این آیات ) به سراغشان آمد چگونه بودند)) (فسئل بنى اسرائیل اذ جاهم ).
ولـى بـا ایـن حال نه تنها تسلیم نشدند بلکه موسى را متهم به ساحر بودن و یادیوانه بودن کردند ((پس فرعون به او گفت : من گمان مى کنم اى موسى تو ساحر یادیوانه اى )) (فقال له فرعون انى لا ظنک یا موسى مسحورا).
ایـن روش هـمـیشگى مستکبران است که مردان الهى را به خاطر نوآوریها, وحرکت بر ضد مسیر جـامـعـه هاى فاسد, و همچنین نشان دادن خارق عادات متهم به سحر و یا جنون مى کردند, تا در افکار مردم ساده دل نفوذ کنند و آنها را از گردپیامبران پراکنده سازند.
(آیـه ) ولـى مـوسى در برابر این تهمت ناروا سکوت نکرد و با قاطعیت هرچه تمامتر ((گفت : (اى فـرعـون ) تـو بـه خـوبى مى دانى که این آیات روشنى بخش راجز پروردگار آسمانها و زمین نازل نکرده است )) (قال لقد علمت ما انزل هؤلا الا رب السموات والا رض بصائر).
بـنابراین تو با علم و اطلاع و آگاهى حقایق را انکار مى کنى , تو به خوبى مى دانى که اینها از طرف خداست , و منهم مى دانم که مى دانى !.
و به همین دلیل چون حق را دانسته انکار مى کنى ((من فکر مى کنم اى فرعون !تو سرانجام هلاک خواهى شد)) (وانى لا ظنک یا فرعون مثبورا).
(آیـه ) چون فرعون نتوانست در برابر استدلالهاى دندان شکن موسى مقاومت کند به همان چیزى متوسل شه که همه طاغوتیان بى منطق در تمام قرون واعصار به آن متوسل مى شدند, مى فرماید: ((پس (فرعون ) تصمیم گرفت آنان را ازآن سرزمین ریشه کن سازد ولى ما او و تمام کسانى را که با او بودند, غرق کردیم ))(فاراد ان یستفزهم من الا رض فاغرقناه ومن معه جمیعا).
(آیه ) ((و بعد از آن به بنى اسرائیل گفتیم : در این سرزمین [مصر و شام ]ساکن شوید)) (وقلنا من بعده لبنى اسرائیل اسکنوا الا رض ).
((امـا هنگامى که وعده آخرت فرا رسد همه شما را دسته جمعى (به آن دادگاه عدل ) مى آوریم )) (فاذا جا وعد الا خرة جئنابکم لفیفا).
(آیه ) بار دیگر قرآن به سراغ اهمیت و عظمت این کتاب آسمانى مى رودو به پاسخ بعضى از ایرادات و یا بهانه جوئیهاى مخالفان مى پردازد.
نخست مى گوید: ((و ما قرآن را بحق نازل کردیم )) (وبالحق انزلناه ).
بلافاصله اضافه مى کند: ((و بحق نازل شد)) (وبالحق نزل ).
گـاهى انسان شروع به کارى مى کند اما چون قدرتش محدود است نمى تواندآن را تا به آخر بطور صـحـیـح پیاده کند, اما کسى که از همه چیز آگاه است , و بر همه چیز تواناست , هم آغاز را بطور صحیح شروع مى کند و هم انجام را بطورکامل تحقق مى بخشد, فى المثل گاهى انسان آب زلالى را از سرچشمه رها مى کند, اما چون نمى تواند در مسیر راه آن را از آلودگیها حفظ کند پاک و زلال به دست مصرف کننده نمى رسد, ولى آن کس که از هر نظر بر کار خود مسلط است , هم آن را پاک و زلال ازچـشـمـه بـیـرون مـى آورد, و هـم آن را پاک و زلال در ظرفهاى تشنگان و نوشندگان واردمى سازد.
قرآن نیز درست چنین کتابى است که به حق از ناحیه خداوند نازل شده است و در تمام مسیر ابلاغ چه در آن مرحله که واسطه جبرئیل بوده , و چه در آن مرحله که گیرنده پیامبر(ص ) بود, در همه حـال آن را از هـر نـظر حفظ و حراست فرمود و حتى با گذشت زمان دست هیچ گونه تحریف به دامانش دراز نشده و نخواهد شد, چرا که خدا پاسداریش را بر عهده گرفته است .
بـنابراین , این آب زلال وحى الهى از عصر پیامبر(ص ) تا پایان جهان دست نخورده به همه دلها راه مى یابد.
و در پـایـان مى فرماید: ((و ما تو را جز به عنوان بشارت دهنده نفرستادیم )) وحق هیچ گونه تغییر در محتواى قرآن ندارى (وما ارسلناک الا مبشرا ونذیرا).
(آیـه ) در ایـن آیه به پاسخ یکى از بهانه گیریهاى مخالفان که مى گفتند: چراقرآن یکجا بر پیامبر نـازل نشده , و روش نزول آن حتما تدریجى است پرداخته , مى گوید:)) و قرآنى که آیاتش را از هم جـدا کـردیـم , تا آن را با درنگ بر مردم بخوانى ;Š و آن را بتدریج نازل کردیم )) (وقرآنا فرقناه لتقراه على الناس على مکث ونزلناه تنزیلا ).
قرآن کتابى است که با حوادث عصر خود یعنى با بیست و سه سال دوران نبوت پیامبر اسلام (ص ) و رویدادهایش پیوند و ارتباط ناگسستنى دارد.
مگر ممکن است همه حوادث 23 سال را در یک روز جمع آورى کرد, تامسائل مربوط به آن یک جا در قرآن نازل شود؟!.
در ضـمـن نـزول تـدریجى مفهومش ارتباط دائمى پیامبر(ص ) با مبدا وحى بودولى نزول دفعى ارتباط پیامبر(ص ) را بیش از یک بار تضمین نمى کرد.
(آیه ) این آیه براى درهم شکستن غرور مخالفان نادان مى گوید: ((بگو:خواه به آن ایمان بیاورید, و خواه ایمان نیاورید, کسانى که پیش از آن به آنها دانش داده شده , هنگامى که (این آیات ) بر آنان خـوانـده مى شود, سجده کنان به خاک مى افتند)) (قل آمنوا به اولا تؤمنوا ان الذین اوتوا العلم من قبله اذا یتلى علیهم یخرون للا ذقان سجدا).
(آیـه ) در ایـن آیـه گفتارشان را به هنگامى که به سجده مى افتند بازگو کرده ,مى فرماید: ((آنها مى گویند: پاک و منزه است پروردگار ما, وعده هاى پروردگارمان انجام شدنى است )) (ویقولون سبحان ربنا ان کان وعد ربنا لمفعولا ).
آنـهـا بـا ایـن سـخـن نـهایت ایمان و اعتقاد خود را به ربوبیت پروردگار و صفات پاک او و هم به وعده هایى که داده است , اظهار مى دارند.
(آیه ) باز براى تاکید بیشتر و تاثیر آن آیات الهى و این سجده عاشقانه مى گوید: ((آنها (بى اختیار) به زمین مى افتند و گریه مى کنند;Š و (تلاوت این آیات همواره ) بر خشوعشان مى افزاید)) (ویخرون للا ذقان یبکون ویزیدهم خشوعا).
((خـشـوع )) آن حالت تواضع و ادب جسمى و روحى است که انسان در مقابل شخص و یا حقیقتى داشته باشد.
آیـه ـ شـان نـزول : چـنـین نقل شده که پیامبر یک شب در مکه در حال سجده بود و خدا را به نام یا رحـمـان و یا رحیم مى خواند, مشرکان بهانه جو از فرصت استفاده کرده و گفتند: ببینید این مرد (مـا را سرزنش مى کند که چرا چند خدایى هستیم اما) خودش دو خدا را پرستش مى کند آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
تفسیر:.
آخرین بهانه ها!.

بـه دنـبال ایرادهاى سست و بى اساس مشرکان , در این آیه به آخرین بهانه هاى آنها مى رسیم , و آن ایـن کـه : آنـهـا مى گفتند چرا پیامبر, خدا را به نامهاى متعددى مى خواند با این که مدعى توحید است قرآن در پاسخ آنها مى گوید: ((بگو: شما او رابه نام ((اللّه )) بخوانید و یا به نام رحمان هرکدام را بـخـوانـیـد فرق نمى کند براى اونامهاى متعدد نیک است )) (قل ادعوااللّه اوادعوا الرحمن ایا ما تدعوا فله الا سماالحسنى ).
ایـن کـوردلان گـاه بـراى یـک شخص , یا یک مکان و مانند آن اسمهاى مختلفى مى گذارند که هرکدام معرف گوشه اى از زوایاى وجود او بود.
آیـا بـا ایـن حال تعجب دارد خدایى که وجودش از هر نظر بى نهایت است ومنبع و سرچشمه همه کـمـالات , نـعـمـتها و تمام نیکیهاست وبه تناسب هر کارى که انجام مى دهد و هر کمالى که ذات مقدسش دارد نام مخصوص داشته باشد؟!.
در پایان آیه نظر به گفتگوى مشرکان در مکه در رابطه با نماز پیامبر(ص ) و این که مى گفتند: او نماز خود را بلند مى خواند و ما را ناراحت مى کند, این چه عبادتى است ؟ این چه برنامه اى است ؟ به پیامبر(ص ) دستور مى دهد: ((نمازت را زیاد بلندمخوان , زیاد هم آهسته مخوان , بلکه میان این دو راه اعتدال را انتخاب کن )) (ولا تجهر بصلا تک ولا تخافت بها وابتغ بین ذلک سبیلا ).
آیـه مـى گوید: نه بیش از حد بلند بخوان و فریاد بزن , و نه بیش از حد آهسته که تنها حرکت لبها مشخص شود و صدایى به گوش نرسد.
(آیـه ) سـرانـجام به آخرین آیه این سوره مى رسیم آیه اى که با حمد خداوندسوره را پایان مى دهد همان گونه که با تسبیح ذات پاک او سوره آغاز شده بود, و درحقیقت این آیه نتیجه اى است بر کل بحثهاى توحیدى این سوره و محتواى همه آن مفاهیم توحیدى .
روى سخن را به پیامبر کرده , چنین مى گوید: ((بگو: حمد و سپاس مخصوص خداوندى است که نـه فرزندى براى خود انتخاب کرده و نه شریکى در حکومت ومالکیت جهان دارد, و نه سرپرستى بـراى حـمـایـت در بـرابـر ذلت و ناتوانى )) (وقل الحمد للّه الذى لم یتخذ ولدا ولم یکن له شریک فى الملک ولم یکن له ولى من الذل ).
و چـنـین خدایى با چنان صفات از هر چه فکر کنى برتر و بالاتر است بنابراین ((او را بزرگ دار و به عظمت بى انتهایش آشنا شو)) (وکبره تکبیرا).
آیـه فـوق هـرگـونـه کـمـک کـار و شبیه را از خداوند نفى مى کند, چه آن کس که پایین تر باشد (هـمـچـون فرزند) و آن کس که همسان باشد (همچون شریک ) و آن کس که برتر باشد (همچون ولى ).
مـرحـوم ((طـبرسى )) در ((مجمع البیان )) از بعضى مفسران نقل مى کند که این آیه ناظر به نفى اعـتـقاد انحرافى سه گروه است : نخست مسیحیان و یهود که براى خدافرزند قائل بودند, و دیگر مـشـرکـان عرب که براى او شریکى مى پنداشتند, و لذا درمراسم حج مى گفتند: لبیک لا شریک لک , الا شریکا هو لک ! و دیگر ستاره پرستان ومجوس , چرا که آنها براى خدا ولى و حامى قائل بودند .
((پایان سوره اسرا)).
و پایان جلد دوم برگزیده تفسیر نمونه .