X
تبلیغات
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

اول صفر سال 249 هجرى قمرى تا پنجم صفر سال 61 هجرى قمرى

اول صفر سال 249 هجرى قمرى تا پنجم صفر سال 61 هجرى قمرى


اول صفر سال 249 هجرى قمرى
 اول صفر سال 270 هجرى قمرى
 سوم صفر سال 57 هجرى قمرى
 سوم صفر سال 120 هجرى قمرى
 پنجم صفر سال 61 هجرى قمرى



در ادامه مطلب

اول صفر سال 249 هجرى قمرى
شورش بزرگ اهالى بغداد بر ضد حکومت وقت 
پس از درگذشت منتصرباللّه (یازدهمین خلیفه عباسى )، مستعین باللّه به خلافت رسید. ولیکن عده اى از نظامیان حکومتى ، خلافت وى را به رسمیت نشناخته و خواهان خلافت معتز فرزند متوکل عباسى شدند.
در بغداد میان هواداران مستعین و هواداران معتز، چندین روز درگیرى و نبرد شدید برقرار بود. تعدادى از طرفین کشته و زخمى گردیدند و اماکن فراوانى دست خوش غارت و تخریب گردید و بر این شهر که دارالخلافه مسلمانان بود، هرج و مرج و بى نظمى حاکم گردید.
ولى سرانجام ، هواداران مستعین پیروز شده و حکومت را بدست گرفتند.
رومیان که از اختلاف و پراکندگى مسلمانان ، به ویژه درگیرى هاى دارالخلافه بغداد، باخبر شده بودند، به مرزهاى مسلمانان هجوم آوردند.
در نزدیکى شهر ( ملطیه ) میان سپاهیان روم و مدافعان مسلمان ، نبرد شدیدى درگرفت و از طرفین ، تعداد زیادى کشته ، زخمى و اسیر گردیدند.
در این جنگ بى امان ، عمربن عبیدالله بن اقطع ، فرمانده کل مسلمانان و على بن یحیى ارمنى ، از فرماندهان سپاه و حدود دوهزار نفر از سربازان مسلمان کشته شدند.
مردم بغداد که از اختلافات داخلى عباسیان و کشته شدن مسلمانان در نبرد با رومیان ، ناراحت و نگران بودند، در اول صفر سال 249 قمرى به طور خودجوش صداى اعتراض خویش را نسبت به ضعف و سستى دست اندرکاران حکومتى بلند نمودند.
اعتراضات آنان ، پیوسته فراگیرتر مى شد و جمعیت فراوانى را به خود جذب مى کرد.
مردم خشمگین بغداد، زندان حکومتى را مورد هجوم قرار داده و آن را از دست ماءموران بیرون آوردند و زندانیان را آزاد کردند.
آنان به خاطر اعتراض به دست اندرکاران حکومت ، یکى از پل هاى بغداد را بریده و دیگرى را به آتش کشیدند و انبارهاى دولتى و سرمایه داران را مصادره کرده و براى تقویت سربازان مبارز، به سوى جبهه هاى جنگ ارسال کردند.
دیگر شهرنشینان بلاد اسلامى نیز از رفتار و کردار حاکمان و متصدیان امور ناراحت و متنفّر بودند. در سامرا، شورشیان این شهر به تقلید از شورشیان بغداد، به زندان ها هجوم آورده و زندانیان را آزاد کردند.
اهالى اهواز، فارس و جبال (مناطق کوهستانى سلسله جبال زاگرس ) جوانان خود را تجهیز کرده و براى پشتیبانى از مدافعان مسلمان به سوى سرحدات اعزام کردند.
شورش مسلمانان که مى رفت از بغداد به همه بلاد اسلامى گسترش پیدا کند، از سوى زمامداران وقت سرکوب شد.
وُصیف ، بُغاى صغیر و عموم سپاهیان ترک نژاد بغداد، به دستور خلیفه عباسى ، به سرکوبى شورشیان پرداختند و تعداد فراوانى از شورش گران و بى گناهان را از هستى ساقط کرده و آشوب آنان را از این طریق خاتمه دادند.(30)
اول صفر سال 270 هجرى قمرى
کشته شدن صاحب الزّنج و پایان یافتن فتنه زنگیان
در عصر خلافت مهتدى عباسى (چهاردهمین خلیفه عباسیان ) شورشى در جنوب عراق آغاز گردید و رهبرى آن را مردى به نام صاحب الزّنج بر عهده داشت و پیروزى هاى بزرگى به دست آورد. هویت صاحب الزّنج و نَسَب او به درستى روشن نیست . تاریخ نگاران درباره نَسَب او به گمانه زنى پرداختند. برخى وى را از نوادگان زیدبن على بن الحسین علیه السّلام ، و برخى دیگر وى را از طایفه عبدالقیس دانستند. گویا در زمان او نیز درباره نسبش اختلاف بود. چنانچه خود او در آغاز خود را على بن محمدبن احمدبن عیسى ، معرفى کرد و پس از آن که بصره را گرفت ، با على بن محمدبن احمدبن عیسى در این شهر روبرو شد و اهالى بصره وى را به همین نام مى شناختند؛ بدین جهت صاحب الزّنج ناچار شد ادعا کند که از نوادگان یحیى بن زید، مقتول در جوزجان است .
به هر تقدیر، نام اصلى وى ، على بن محمد بود، که بنا به روایت برخى از مورخان ، خود را از نسل زید بن على بن حسین علیه السّلام مى دانست .(31)
برخى دیگر بر این باورند که وى از پیروان خوارج بود و چون استقبال مردم از قیام هاى پى درپى زیدیان را مشاهده کرد، حس جاه طلبى اش ، وى را وادار کرد که به نام زیدیان قیام کرده و خود را منتسب به خاندان اهل بیت علیهم السّلام نماید. در حالى که کردار و روش هاى او هیچ شباهتى به اهل بیت علیهم السّلام نداشت و برخى از آنانى که به نبرد او رفته بودند، از علویان و هاشمیان بودند.
او پیش از این از سامرا به بحرین رفته بود و خود را از فرزندان عباس بن على بن ابى طالب علیه السّلام معرفى کرد و از آن جا به بغداد رفت و خود را به احمدبن عیسى بن زید نسبت داد.
تا این که در سال 255 در بصره ، شورشى آغاز شد و دو طایفه بلالیه و سعدیه بر ضد حاکم وقت قیام کرده و وى را که نامش محمدبن رجاء بود، از حکومت عزل نمودند.
صاحب الزّنج پس از شنیدن ماجراى بصره ، به این شهر رفت و داعیان و مبلغان خود را در میان مردم پراکنده ساخت . وى ، بردگان سیاه را مورد توجه قرارداد و آنان را به آزادى و زندگى به سان دیگران وعده داد. بدین جهت بردگان زیادى به او پیوستند.
از آن زمان ، شورش رسمى وى آغاز گردید. وى با تنظیم بردگان سیاه و سپاهیان خود به شهرهاى کوچک هجوم و آن ها را در تصرف خویش درآورد و از مناطق به دست آورده ، غنایم فراوانى ، نصیب سپاهیان خویش کرد.
تا این که به سوى بصره هجوم آورد و در میان راه با دسته هاى چند از نیروهاى وابسته به خلیفه عباسى روبرو شد و پس از نبردهاى خونین ، آنان را از سر راه برداشت و خود را به دروازه بصره رسانید و اهالى این شهر و سپاهیان خلیفه براى جلوگیرى از ورود وى تلاش زیادى به عمل آوردند، ولى نتیجه اى در پى نداشت و سپاهیان صاحب الزّنج با قدرت تمام ، صف مدافعان را شکسته و وارد شهر گردیدند و جمعیت زیادى را کشته و اموال فراوانى را به غنیمت گرفتند و به بندرگاه و لنگرگاهاى بصره نیز دست برد زده و تمام قایق ها و کشتى ها را به همراه محموله ها و کالاهایشان به غارت بردند.
پس از بصره ، شهرهاى ابله ، عبادان (آبادان ) و اهواز را نیز به تصرف خویش درآورده و رعب و وحشت عظیمى در جنوب غربى ایران و جنوب شرقى عراق به وجود آوردند.(32)
یک سال پس از قیام صاحب الزّنج در بصره ، مهتدى عباسى ، مورد خشم فرماندهان و کارگزاران حکومتى خویش قرارگرفت و در رجب سال 256 قمرى از خلافت عزل گردید و به جاى وى ، معتمدعباسى به خلافت رسید.(33) صاحب الزّنج از نابسامانى هاى دربار خلافت عباسیان ، سودى فراوان جست و شهرهاى دیگرى را تصرف کرد. معتمدعباسى براى خاموش کردن فتنه صاحب الزّنج تلاش زیادى به عمل آورد. وى فرماندهان چندى را به نبرد صاحب الزّنج فرستاد. برخى به پیروزى هاى کوچک و مقطعى نایل شده و پس از مدتى ناچار به عقب نشینى و شکست مى شدند و برخى دیگر در آغاز نبرد، متحمل شکست و فضاحت مى گردیدند.
معتمد عباسى به ناچار، برادر خود ابواحمدموفق را که در مکه حکومت مى کرد فراخواند و وى را به فرماندهى سپاهیان خلیفه در نبرد با صاحب الزّنج منصوب کرد و حکومت کوفه ، مکه ، مدینه ، یمن ، بصره ، اهواز، یمامه ، بحرین و بسیارى از مناطق دیگر را به وى عطاکرد تا با دل گرمى بیشتر، تجهیز سپاه کرده و غائله صاحب الزّنج را به پایان آورد.
از آن زمان میان سپاهیان خلیفه و سپاهیان صاحب الزّنج ، درگیرى هاى زیادى به وقوع پیوست و خلق کثیرى جان باختند و تعدادى از سپاهیان و اهالى بى گناه شهرها کشته ، زخمى و اسیر گردیدند. سپاهیان صاحب الزّنج ، بسیارى از مناطق مسکونى و محله هاى شهرها را آتش زده و کشتى هاى بندرگاه را نابود ساختند و اموال فراوانى از مردم به تاراج بردند.
فتنه و فساد بزرگى که همانندش را در تاریخ کمتر مى توان دید، به وقوع پیوست .
صاحب الزّنج پس از پیروزى هایى که به دست آورد و غنایمى که نصیب سپاهیانش کرده بود، اقدام به ساختن شهر جدیدى نمود که نامش را ( المختاره ) نهاد.
براى این شهر، باروها، خندق ها، تنگناها و استحکامات ویژه اى در نظر گرفت و با برنامه و نقشه مهندسى یک شهر تمام عیار نظامى به وجود آورد.
از آن سو، موفق باللّه عباسى که براى نبرد با صاحب الزّنج به جنوب عراق لشکرکشى کرده و در مقابل المختاره اردو زده بود، اقدام به ساختن شهر دیگرى به نام ( موفقیه ) کرد و در آن ، خانه ها و مغازه هاى فراوانى ساخت و در وسط شهر، مسجد جامع بزرگى بنا نهاد.
از آن جا براى تخریب روحیه سربازان صاحب الزّنج ، اقدامات فراوانى به عمل آورد. وى از طریق ارسال پیکان هاى تیر و یا نفوذى هاى خود، به سپاهیان صاحب الزّنج پیام مى فرستاد که به همه سپاهیان صاحب الزّنج جز خود او، در صورت تسلیم شدن ، امان نامه مى دهد. از این طریق تعدادى از سپاهیان صاحب الزّنج را از مختاره بیرون کشید.
ابوالعباس فرزند موفق عباسى که بعدها به معتضدعباسى شهرت یافت و به خلافت رسید، در نبرد با صاحب الزّنج همراه پدرش موفق بود و نبردهاى فراوانى را فرماندهى کرد و پیروزى هاى بزرگى به دست آورد.
در محرم سال 268 قمرى ، یکى از سرداران صاحب الزّنج و یار مورد اعتماد او به نام جعفربن ابراهیم ، معروف به السّجان ، از موفق امان خواست و سپاه صاحب الزّنج را ترک کرد. موفق پس از دلگرمى سجّان ، وى را به نبرد با صاحب الزّنج وادار ساخت .
صاحب الزّنج و سپاهیان او پس از سال ها نبرد و کشتار مردم و تاراج اموال آنان ، به سوى عافیت طلبى و ایجاد رفاه و زندگى اشرافى روى آوردند. براى خویش ساختمان هاى مجلل و برج و باروهایى بنا نمودند و خدمت کارانى از مردان و زنان بى نوا را در استخدام خود گرفته و براى اشباع شهوات نفسانى خود، اقدام به هر عملى مى کردند.
این گونه رویکردها در یک اجتماع یا جمعیتى ، موجب رقابت و حسادت افراد شده و یکپارچگى آنان را به فروپاشى تبدیل مى کند و به تدریج آنان را به اضمحلال و نابودى مى رساند. در این واقعه نیز آفت دنیاطلبى ، دامن سپاهیان صاحب الزّنج را گرفت و آنان را به رقابت ، حِقد، کینه و حسادت وادار ساخت و سرانجام براى از میان بردن رقیبان خود، دست به هر عمل زدند تا خود میدان دار و صاحب اختیار باشند. این امر موجب ضعف و سستى سپاهیان صاحب الزّنج و تقویت سپاه خلیفه گردید.
موفق عباسى که براى پایان دادن غائله صاحب الزّنج عزم خویش را جزم کرده بود، چند سالى درگیر این ماجرا بود.
سرانجام با تدابیرى کارآمد، صحنه را بر صاحب الزّنج تنگ کرد.
او شهرهایى که در تصرف عاملان صاحب الزّنج بود، یکى پس از دیگرى تصرف کرد و آنان را وادار به عقب نشینى به مختاره نمود.
هم چنین شهر بصره را با تلفات و خسارات فراوان به دست آورد و صاحب الزّنج و سپاهیانش را در مختاره ، در محاصره خویش قرارداد. وى پس از مدت ها محاصره شهر مختاره ، بر این شهر هجوم آورد و سد مدافعان را شکست و وارد این شهر نظامى گردید. در داخل و خارج شهر مختاره به نبرد با سپاهیان صاحب الزّنج پرداخت و تعداد زیادى از آنان را از پاى درآورد.
در 27 محرم سال 270، جنگ طرفین شدت گرفت ولى سپاهیان صاحب الزّنج ، هرچه مى گذشت ناتوان تر مى شدند و در نتیجه متحمل شکست سنگین و سخت شدند و شهر مختاره به تصرف موفق درآمد.
علاوه بر کشته شدن تعداد بى شمار و فرار گروهى فراوان ، تعداد پنجاه هزار تن از سپاهیان صاحب الزّنج به اسارت نیروهاى موفق درآمدند.
به هر تقدیر، صاحب الزّنج پس از چهارده سال و چهارده ماه ، تاخت و تاز و حکومت کردن بر بخشى از جنوب غربى ایران و جنوب شرقى عراق ، در اول صفر سال 270 قمرى به دست سپاهیان موفق عباسى کشته شد و با کشته شدن وى ، پرونده این شورش بزرگ نیز بسته گردید.(34)
اما درباره انتساب صاحب الزّنج به اهل بیت علیهم السّلام و علوى دانستن وى که در برخى از کتب تاریخى (به ویژه در منابع اهل سنّت ) آمده است ، تردیدى در باطل بودن این گونه ادعاها نیست . چون قیام زنگیان در عصر امام یازدهم حضرت امام حسن عسگرى علیه السّلام به وقوع پیوست و آن حضرت که امام شیعیان و بزرگ علویان بود، هنگامى که شنید برخى از مردم وى را علوى مى دانند، به صراحت بیان کرد که وى از اهل بیت علیهم السّلام نیست . از محمدبن صالح خثعمى روایت شده است : تصمیم گرفته بودم از امام عسگرى علیه السّلام چند چیزى را بپرسم و پاسخ شرعى آن ها را به دست آورم . پرسش هایم را نوشتم و نامه را براى امام علیه السّلام فرستادم ولیکن با این که در نظر داشتم درباره صاحب الزّنج هم به پرسم ، غفلت کرده و این موضوع از یادم رفته بود. ولى هنگامى که امام علیه السّلام پاسخ نامه ام را داد و نامه را گشودم و پاسخ ‌هایم را گرفتم ، با شگفتى مشاهده کردم که امام علیه السّلام نوشت : و صاحب الزّنج لیس منّا اهل البیت علیهم السّلام (35).(36)
علامه مجلسى درباره صاحب الزّنج مى نویسد: و کان منفیا عنهم علیه السّلام نسبا و مذهبا و عملا.
یعنى : صاحب الزّنج از جهت نسب ، مذهب و کردار، هیچ گونه رابطه اى با اهل بیت علیهم السّلام نداشت و امام علیه السّلام وى را به طور کلى ، نفى کرده بود.(37)
امّا با این حال ، چرا چنین داورى هاى ناروایى صورت مى گیرد و این شخص مطرود به خاندان پاک و خوش نام اهل بیت علیهم السّلام نسبت داده مى شود، باید گفت : شاید خود صاحب الزّنج براى ترغیب مردم به قیام و ایجاد خوش بینى در میان آن ها اقدام به این کار کرده باشد، ولیکن از شیطنت هاى عباسیان که علویان را همیشه رقیب خویش دانسته و از گرایش مردم به آنان ، رنج و رشک مى بردند، نباید غافل شد و این گونه ادعاها به طور مسلّم مورد تاءیید آنان بود. زیرا آنان با ترویج این گونه ادعاها، تلاش زیادى براى منزوى کردن اهل بیت علیهم السّلام و پیروان آنان مى نمودند و از این راه ، رقیبان اصلى خویش را از سر راه خود برمى داشتند.
آنان که نمى توانستند، پیشوایان معصوم علیهم السّلام و اهل بیت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله را با زندان ، تبعید و شهادت از میان بردارند، از این گونه رویدادها که در تاریخ اسلام کم نبود، سود جسته و ترور شخصیتى و مذهبى مى کردند.
هم چنین از راویان متعصب و مخالفان اهل بیت علیهم السّلام نباید غافل بود. زیرا آنان نیز با گمانه زنى هاى خود و بیان کردن قول هاى ضعیف و یا ایجاد قول ضعیف درصدد خدشه واردکردن بر مذهب شیعه برمى آمدند و ایجاد شبهه و تردید مى نمودند، تا شاید چند صباحى نور الهى را کم فروغ نمایند، ولى غافل از این که نور الهى هرگز خامش شدنى نیست .
سوم صفر سال 57 هجرى قمرى
میلاد با سعادت حضرت امام محمدباقر علیه السّلام ، امام پنجم شیعیان
امام محمدباقر علیه السّلام ، امام پنجم شیعیان بنا به روایتى در سوم صفر سال 57 در مدینه منوره دیده به جهان گشود(38) و جهان هستى را با نور خود روشن ساخت .
ولى این تاریخ ، مورد اتفاق تاریخ ‌نگاران و سیره نویسان نیست . زیرا برخى از آنان ، میلاد با سعادت محمدباقر علیه السّلام را اول ماه رجب سال 57 هجرى قمرى مى دانند.(39)
بیشتر مورخان گفته اند که سال تولدش 57 قمرى بوده است . بنابراین وى چهار سال پیش از واقعه کربلا به دنیا آمد و همراه پدر بزرگوارش در این واقعه جان سوز حضور داشت .
پدرش امام على بن الحسین علیه السّلام ، معروف به سجاد و زین العابدین ، و مادرش فاطمه بنت الحسن المجتبى علیه السّلام ، معروف به امّالحسن و امّعبدالله مى باشند.
چون نَسَب شریف امام محمدباقر علیه السّلام ، هم از پدر و هم از مادر به امام امیرالمؤ منین علیه السّلام و فاطمه زهرا(س ) مى رسد، به ایشان علوى بین علویین و فاطمى بین فاطمیین گفته مى شود.
امام محمدبن على علیه السّلام ، مکنّى به ابوجعفر و ملقب به باقرالعلم و باقرالعلوم مى باشد.
این امام همام پس از شهادت پدر ارجمندش امام زین العابدین علیه السّلام در سال 95 قمرى ، به مقام عظماى ولایت و امامت شیعیان رسید وپیروان اهل بیت علیهم السّلام را در آن دریاى مواج سیاسى و نظامى عصر خویش و هرج ومرج هاى آخر حکومت امویان ، به نیکى هدایت و رهبرى کرد. با این که میان رحلت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و تولد امام محمدباقر علیه السّلام به مدت 47 سال فاصله بود، در عین حال آن حضرت ، سلام گرم و دلنشین پیامبر صلّى اللّه علیه و آله را از سوى جابربن عبدالله انصارى دریافت کرد.
جابربن عبدالله که یکى از یاران رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و از محبان اهل بیت علیهم السّلام بود، در سنین کودکى و نوجوانى امام محمدباقر علیه السّلام ، وى را در آغوش گرفت و سلام پیامبر صلّى اللّه علیه و آله را به وى ابلاغ کرد.
امام محمدباقر علیه السّلام از آغاز زندگى تا شهادت خویش با 11 تن از خلفا معاصر بود که همه آنان ، جز یکى از طایفه خبیثه بنى امیه بودند.
سرانجام این امام همام در هفتم ذى الحجه ، و به روایتى در ربیع الاول سال 114 قمرى در 57 سالگى به وسیله زهرى که ابراهیم بن ولید بن عبدالملک ، در ایام خلافت هشام بن عبدالملک ، به آن حضرت خورانیده بود، به شهادت رسید و در قبرستان بقیع ، در کنار پدرش امام زین العابدین علیه السّلام و جدّ مادرى اش امام حسن مجتبى علیه السّلام به خاک سپرده شد.(40)
شیخ ‌مفید (متوفاى سال 413 قمرى ) در کتاب اءلارشاد، درباره مقام و شخصیت امام محمدباقر علیه السّلام مى گوید: حضرت باقر که نام شریفش محمّد بن على بن الحسین علیه السّلام است ، از میان تمام برادرانش پس از پدر ارجمندش ، به مقام امامت و خلافت الهى رسید و جانشین وى گردید و امور امامت را پس از آن حضرت ، اداره کرد. فضیلت ، علم ، زهد و بزرگوارى امام محمدباقر علیه السّلام از تمامى خاندان وى بیشتر و برتر بود و همگان ، وى را به عظمت مى ستوده و عوام و خواص احترامش مى کردند. قدر و منزلتش از دیگران بیشتر بود و از هیچ یک از فرزندان امام حسن علیه السّلام و امام حسین علیه السّلام ، در خصوص علم دین ، نشر آداب و سنت نبوى ، حقایق قرآنى ، سیرت الهى و فنون اخلاق و آداب ، یادگار گران بهایى به اندازه او بر جاى نمانده است .
از یاران پیامبر صلّى اللّه علیه و آله ، همان هایى که عمرى دراز پیدا کرده و محضر آن جناب را درک کرده بودند، از آن حضرت ، امور دینى و آیین اسلامى را روایت کرده اند.
هم چنین بزرگان تابعین و پیشوایان فقهاى مسلمین ، از این امام همام بهره هاى بسیار برده اند. پایه فضل و بزرگوارى آن حضرت به جایى رسیده بود که در میان اهل علم و کمال ، ضرب المثل بود و سرایندگان ، در ستایش او شعرهاى فراوانى سروده و آثار خود را به نام نامى آن حضرت مزین مى کردند.(41)
السّلام علیک یا محمّدبن علی ، باقرالعِلمِ بعد النّبى ، یا حجة اللّه على خلقه ، و رحمة الله و برکاته .
سوم صفر سال 120 هجرى قمرى
شهادت زید بن على علیه السّلام در کوفه
زید فرزند امام زین العابدین علیه السّلام یکى از چهره هاى معروف و درخشان خاندان ولایت و امامت است که در عصر امویان به مبارزه برخاست و با قیام خود بر ضد خلافت هشام بن عبدالملک ، حکومت امویان را به لرزه انداخت .
در این جا، مواردى چند از این شهید سرافراز علوى را به طور گذرا اشاره خواهیم نمود:
الف - شخصیت و منزلت زید بن على علیه السّلام 
شیخ ‌مفید (متوفاى 413 قمرى ) در اءلارشاد، درباره شخصیت زید بن على علیه السّلام مى گوید: زیدبن على بن حسین علیه السّلام پس از برادر بزرگوارش امام محمدباقر علیه السّلام ، از سایر برادران خود بزرگوارتر و برتر بود. وى ، مردى پارسا، پرهیزکار، فقیه ، سخاوت مند و دلاور بود، که شمشیر به دست گرفت و با قیام خود امر به معروف و نهى از منکر کرد و از کشندگان امام حسین علیه السّلام خون خواهى نمود.(42)
هم چنین درباره شخصیت عبادى وى ، زیادبن منذر، معروف به ابوجارود گفت : من به مدینه رفته و از هر کسى درباره زیدبن على علیه السّلام پرسش کردم ، به من گفتند: ذاک حلیف القرآن ؛ او، حلیف (هم سوگند) قرآن است .
هم چنین هشام بن هشام گفت : از خالدبن صفوان که شخصیت زیدبن على علیه السّلام را براى ما تعریف مى کرد، پرسیدم : زید را در کجا دیدار کردى ؟ گفت : در رصافه کوفه .
پرسیدم : او چگونه مردى بود؟
گفت : ما علمتَ یبکى من خشیة اللّه حتّى یختلط دموعه بمخاطه ؛همان گونه دانستى ، او از خوف خدا آن قدر گریه مى کرد که اشک هاى وى با آب بینى اش درهم مى آمیخت .(43)
گفتنى است که پس از واقعه کربلا و شهادت اباعبدالله الحسین علیه السّلام ، گرچه قیام هایى بر ضد امویان از سوى دوستداران اهل بیت علیهم السّلام براى خون خواهى از شهیدان کربلا و یا براى مقاصد دیگر، به وقوع پیوست و حکومت امویان را با خطر جدى روبرو کرد، مانند قیام توابین و قیام مختاربن ابى عبیده ثقفى ، ولیکن از علویان تا زمان زید، قیام و حرکت مهمى پدید نیامده بود و قیام زیدبن على علیه السّلام ، سرآغاز قیام ها و جنبش هاى علویان بر ضد امویان و پس از آنان ، بر ضد عباسیان بود.
این امر، نشان مى دهد که در عصر غربت علویان و خاندان پیامبر صلّى اللّه علیه و آله که کسى را یاراى مخالفت و مبارزه با امویان نبود، این علوى زاده دلیر با تلاش هاى بى دریغ خود بار دیگر دوستان اهل بیت علیهم السّلام و شیعیان را به حرکت درآورد و قیام بزرگى را پایه گذارى کرد.
ب - علل و عوامل قیام زید
شیخ مفید، علت اساسى و انگیزه نخستین حرکت زید را خون خواهى از امام حسین علیه السّلام و یاران شهید او در واقعه کربلا، دانسته است .(44)
هم چنین زنده کردن سنت نبوى ، جهاد با ستم کاران ، رفع محرومیت ها و ایجاد عدالت اجتماعى را مى توان از جمله علل و عوامل قیام زید دانست .
زید بسان تمام علویان مبارز و حق طلبان دلیر از روش هاى غیر انسانى حاکم مدینه و خلفاى غاصب اموى در جامعه اسلامى و اسلام ستیزى و دنیاگرایى زمام داران عصر خویش در رنج بود و دنبال فرصتى مى گشت تا آرزوهاى خویش را محقق سازد و بار دیگر قیامى را به وجود آورد. زید به خاطر ستم کارى ها و رفتار تبعیض آمیز خالد بن عبدالملک ، حاکم مدینه به شام رفت تا در نزد هشام بن عبدالملک (نهمین خلیفه اموى ) از وى دادخواهى کند.
هشام که سرگرم خوش گذرانى ها و زندگى راحت در میان درباریان بود، حوصله ملاقات با زید را نداشت . به همین جهت چندین بار درخواست زید مبنى بر ملاقات را رد کرد. اما با اصرار و پافشارى زیاد زید، وى را به حضور پذیرفت . ولیکن پیش از ورود وى به مجلس نشینان خود دستور داد، طورى بنشینند که جایى براى نشستن زید نباشد و او در آغاز ورودش تحقیر گردد. زیدبن على علیه السّلام که فردى دلیر و زیرک بود، به محض ورود در مجلس هشام ، متوجه شد که هشام براى تحقیر و سرکوفت او، زمینه را فراهم کرده است . زید نیز با گفتار و رفتار خود تلاش کرد که هشام و اطرافیان او را متوجه کردار ناشایست و استکبارى آنان گرداند. بدین جهت ، به هشام گفت : إ نّه لیس من عباداللّه احد فوق اءن یوصى بتقوى اللّه ، ولا من عبادة احد دون اءن یوصى بتقوى اللّه ، و اءنا اوصیک بتقوى اللّه یا امیرالمؤ منین ، فاتّقه .(45)
یعنى : مقام هیچ بنده اى بالاتر از آن نیست که دیگران او را به تقوى سفارش نکنند و مقام هیچ بنده اى فروتر از آن نیست که دیگران را به تقوا وادار نکند. اینک من تو را به تقوا و بیم از خداى منان ، توصیه مى کنم .
هشام که گمان نمى کرد با چنین سخنى روبرو گردد، درصدد برآمد تا زید را از راه هاى دیگر شرمسار گرداند. او به زید گفت : تو خود را شایسته خلافت مى دانى و آرزو دارى که روزى بر سریر خلافت نشینى ، ولى بدان چنین نخواهد شد. چون تو شایسته آن نیستى ، زیرا تو کنیززاده اى بیش نیستى !
هشام براى تحقیر و کوچک کردن زید، کنیززاده بودن وى را پیش گرفت . چون مادر زید، کنیزى بود که مختاربن ابى عبیده ثقفى به امام سجاد علیه السّلام بخشید و زید از او متولد گردیده بود.(46)
زید به هشام پاسخ داد: موقعیت هیچ فردى در پیشگاه خداى سبحان ، برابر با مقام و منزلت آن پیامبرى نمى باشد که کنیززاده بود. اگر کنیززادگى ایجاب مى کرد که فرزندان کنیز، موقعیت و مقامى نداشته باشند، اسماعیل علیه السّلام به پیامبرى برانگیخته نمى شد. زیرا مادر او نیز کنیز حضرت ابراهیم علیه السّلام بود. اینک از تو مى پرسم : مقام نبوت در پیشگاه خداوند سبحان بالاتر است یا خلافت و زمامدارى ؟ کنیززادگى براى کسى که پدرش رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و امیرمؤ منان على بن ابى طالب علیه السّلام است ، ننگى براى او نخواهد بود.
در این جا میان هشام و زید، سخن هاى دیگرى نیز ردوبدل شد و زید او را در برابر چشمان مجلس نشینان ، خوار و زبون کرد و وى را به خاطر غرور، تکبر و رفتار ستم کارانه او و عاملانش در شهرها و مناطق اسلامى ، سرزنش کرد.
هشام که دیگر توان مناظره با زید را نداشت ، به نگهبانان دستور داد که وى را از مجلس بیرون کرده و سپس از شام اخراجش کنند.
زید در حالى از شام بیرون مى رفت که مى گفت : إ نّه لم یکره قوم قطّ حدَّ السیوف إ لّا ذلّوا؛ هیچ ملتى از تیزى شمشیر نهراسید، جز این که خوار و زبون گردید.(47)
زید پس از بیرون آمدن از شام ، یک راست به سوى کوفه رفت تا مقاصد خویش را عملى سازد و یا از شام به مدینه برگشت و پس از مدتى توقف در مدینه ، به سوى عراق رهسپار شد و در کوفه اقامت گزید.
ج - دیدگاه امامان وقت درباره قیام زید
تا این جا روشن شد که علل و عوامل قیام زیدبن على علیه السّلام عبارت بودند از: خون خواهى از قاتلان امام حسین علیه السّلام ، مبارزه با محرومیت ها، کوتاه کردن دست ستم کاران و به بیان دیگر، عمل کردن به امر به معروف و نهى از منکر و ایجاد جامعه اسلامى بر اساس عدل علوى .
امام صادق علیه السّلام فرمود: روزى عمویم زیدبن على علیه السّلام به محضر پدرم امام محمدباقر علیه السّلام رسید و به وى گفت : مى خواهم بر ضد این طاغى (هشام بن عبدالملک ) قیام کنم .
امام محمدباقر علیه السّلام فرمود: این کار را نکن . چه این که هراس دارم ، تو را کشته و به دار آویخته در کوفه به بینند! اى زید، آیا نمى دانى که پیش از خروج سفیانى (در عصر مهدى موعود) هر کسى از فرزندان فاطمه (س ) قیام کند، کشته خواهد شد؟(48)
هم چنین ، روزى زید به دیدار برادرش امام محمدباقر علیه السّلام رفت . آن حضرت فرمود: هذا سیّد من اهل بیته و الطّالب باوتارهم .(49)
جابر روایت کرده است که از امام محمدباقر علیه السّلام درباره برادرش زید پرسیدم . آن حضرت فرمود: از من درباره مردى پرسیدى که ایمان و دانش او از موهاى سر تا گام هایش را گرفته است . او بزرگ خاندان خویش است .(50)
از این روایات به دست مى آید که شخصیت زید، مورد قبول امام وقت ، حضرت امام محمدباقر علیه السّلام بود و آن حضرت ، رفتار زید و قیامش را تاءیید مى نمود ولى مى دانست که کارش به جایى نمى رسد و قیامش با شکست روبرو مى گردد. به همین جهت به وى گوش زد مى کرد که تو را کشته و به دار آویخته مى بینند.
به هر تقدیر، زیدبن على علیه السّلام در عصر برادر بزرگوارش امام محمدباقر علیه السّلام اقدام به مبارزه و قیام نکرد. امام محمدباقر علیه السّلام در سال 114 هجرى قمرى به شهادت رسید و پس از شش سال از شهادت وى ، برادرش زید قیام کرد و در کوفه به شهادت رسید.
قیام زید در عصر امامت امام جعفرصادق علیه السّلام به وقوع پیوست و آن حضرت نیز به مانند پدر بزرگوارش ، قیام زید را موفق نمى دانست . چون آن بزرگواران مى دانستند که هنوز آمادگى کامل و زمینه لازم براى یک قیام علوى به وجود نیامده است . در چنین زمانى ، جز خویشتن دارى و بردبارى ، راه دیگرى در میان نیست .
معمر بن خیثم گفت : روزى در نزد امام صادق علیه السّلام نشسته بودم . در همان هنگام عمویش زیدبن على علیه السّلام وارد شد. امام صادق علیه السّلام فرمود: عموجان ، پناه مى برم به خدا از این که در کناسه کوفه به دار آویخته شوى !
مادر زید که در آن جا حاضر بود، گفت : غیر از حسادت چیزى تو را وادار نکرد که چنین پیشگویى از فرزندم نمایى .
امام صادق علیه السّلام سه بار فرمود: اى کاش از روى حسادت گفته بودم (و کشته شدن عمویم صحت نداشته باشد).
سپس امام صادق علیه السّلام فرمود: پدرم امام محمدباقر علیه السّلام از جدم روایت کرده است : مردى از فرزندانم قیام مى کند که نامش زید است . او در کوفه به قتل مى رسد و بدنش را پس از نبش قبر و خارج ساختن از گور، به دار مى آویزند. از روح بلند او، درهاى آسمان بازمى گردد و آسمانى ها از عطر روح او به ابتهاج مى افتند و روحش را در طبقى سبز گذاشته و به هر کجاى بهشت که بخواهند مى برند.(51)
فضیل بن یسار روایت کرده است که پس از شهادت زید، از کوفه به مدینه رفتم و پس از آن که خبر شهادت زید را به امام صادق علیه السّلام دادم ، آن حضرت گریست ، به طورى که اشک هایش تمام صورت و محاسن او را گرفته بود. امام صادق علیه السّلام فرمود: واللّه زید عمّى و اصحابه شهداء مثل ما مضى علیه على بن ابى طالب علیه السّلام و اصحاب او؛ به خدا سوگند، عمویم زید و یارانش ، شهیدانى هستند همانند جدش على بن ابى طالب علیه السّلام و اصحاب او.(52)
در روایت دیگر، عبدالله بن سیابه گفت : ما هفت نفر بودیم که وارد مدینه شده و به محضر امام صادق علیه السّلام رسیدیم و آن حضرت را از شهادت عمویش زیدبن على علیه السّلام آگاه کردیم . آن حضرت پس از گریستن بر عمویش ، فرمود: همه ما از خداییم و به سوى او بازگشت مى کنیم . از خداى بزرگ اجر مصیبت عمویم زید را مى طلبم . همانا عمویم ، عموى نیکویى بود. او مردى بود براى دنیا و آخرت ما. سوگند به خدا، او شهید از دنیا رفت همانند آنانى که با رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، امام على علیه السّلام ، امام حسن مجتبى علیه السّلام و امام حسین علیه السّلام به شهادت رسیدند.(53)
اخبار و روایات دیگرى نیز از امام صادق علیه السّلام و برخى از امامان دیگر وجود دارد که حکایت از سوگوارى آن بزرگواران در اندوه شهادت زیدبن على علیه السّلام و ستودن جوان مردى و قیام ضد استکبارى وى دارد.
به هر تقدیر، همان طورى که بیان کردیم ، اظهار ناخوشایندى امام محمدباقر علیه السّلام و امام جعفرصادق علیه السّلام از آغاز قیام زیدبن على علیه السّلام ، به خاطر اطلاع از شکست قیام و کشته شدن وى بوده است . نه این که با اصل مبارزه بر ضد طاغوت زمان ، مخالفت کرده باشند.
د - چگونگى قیام
از برخى روایات به دست مى آید که شیعیان و دوستداران اهل بیت علیهم السّلام در کوفه با آگاهى از روحیه مبارزه جویى زیدبن على علیه السّلام و مخالفت پنهان و آشکار او با دستگاه خلافت بنى امیه ، از او دعوت کردند که از مدینه به کوفه رفته و رهبریت قیام ضد اموى را بر عهده گیرد.
زید با برادر بزرگوارش امام محمدباقر علیه السّلام در این باره مشورت کرد. امام علیه السّلام وى را از زود هنگام بودن قیام و بى نتیجه بودن آن ، باخبر کرد.(54)
به همین جهت ، زید به احترام نظر امام و برادرش امام محمّد باقر علیه السّلام در حیات آن حضرت ، اقدام به قیام و مبارزه نکرد.
اما چند سال پس از شهادت امام محمدباقر علیه السّلام ، که زورگویى ها و رفتارهاى تبعیض آمیز عامل خلیفه در مدینه غیرقابل تحمل شده بود، زید به شام رفت تا از دست وى در نزد هشام بن عبدالملک شکایت نماید. ولى هشام ، نه تنها به شکایت هاى زید اعتنایى نکرد، بلکه او را از شام بیرون نمود.
این امر سبب گردید که زید، تصمیم نهایى خود را بگیرد و به سوى کوفه رهسپار گردد تا در جمع مبارزان این شهر با دستگاه خلافت به مبارزه و قیام برخیزد.
وى پس از آن که وارد کوفه شد، مردم این شهر را به طور پنهانى به مبارزه دعوت کرد و عده اى به او پیوستند ولى زید تعداد آنان را براى یک مبارزه کافى نمى دانست . به همین جهت پس از چهار ماه اقامت در کوفه ، تصمیم به خروج از این شهر گرفت تا به مدینه برگردد. اما مخالفان بنى امیه و شیعیان که از تصمیم او آگاهى یافته بودند، به سراغش رفته و او را در قادسیه یافتند و از وى درخواست کردند که به کوفه برگردد و آنان او را به طور جدى یارى خواهند داد ونیروى رزمى و تجهیزات جنگى لازم را برایش فراهم خواهندکرد.
زیدبن على علیه السّلام دوباره به کوفه برگشت و به مدت ده ماه در این شهر اقامت نمود و دو ماه از آن را به بصره رفته و مردم این منطقه را نیز به مبارزه دعوت کرد.
تشکیلات و نیروسازى زید چنان با برنامه و پنهان کارى پیش مى رفت که یوسف بن عمر، استاندار کوفه با تمام تلاشى که به کار مى بست ، اطلاعات چندانى از او به دست نمى آورد. تا این که هشام ، نامه اى به استاندار کوفه نوشت و او را از خطر قریب الوقوع زید بن على علیه السّلام با خبر گردانید.
یوسف بن عمر از آن زمان ، حساس تر شد و با تمام تلاش در پى یافتن زید برآمد. زیدبن على علیه السّلام با ارسال نمایندگانى به برخى از شهرهاى دیگر، مانند مدائن ، بصره ، واسط، موصل ، خراسان ، رى و جزیره ، شیعیان این مناطق را به قیام ضد اموى دعوت کرد.
تنها در کوفه پانزده هزار نفر با او بیعت کرده و اعلان آمادگى مبارزه نمودند.
در میان بیعت کنندگان ، فرقه هاى مختلف فقهى و کلامى اهل سنت و پیروان اهل بیت علیهم السّلام حضور داشتند و همگان در مبارزه بر ضد امویان هم راءى شده بودند.
یوسف بن عمر براى یافتن زید، اقدام به کارهاى مختلفى نمود و فضاى کوفه را بسیار تیره و تار کرد. همین امر سبب گردید که زیدبن على علیه السّلام یک هفته زودتر از موعد مقرر قیامش را آغاز نماید. بدین جهت تعداد کمى از بیعت کنندگان توانستند خود را به زید رسانیده و در رکاب او حاضر شوند.
زید در روز اول صفر سال 120 قمرى (به روایتى 121 و به روایتى دیگر 122) با شعار ( یا منصور امت امت ) که شعار پیامبر صلّى اللّه علیه و آله در جنگ بدر بود، قیام خود را آغاز کرد. تعداد یاران او از 220 تا 500 تن تجاوز نمى کرد. آنان که با سپاهیان یوسف بن عمر و سپاهیانى که از شام آمده بودند به جنگ و گریز پرداختند. درگیرى میان طرفین ، دو روز ادامه یافت . تعداد زیادى از سپاهیان شامى به دست یاران زید کشته و زخمى شدند.
با این که یاران زید نسبت به شامیان و سپاهیان یوسف بن عمر بسیار اندک بودند، در عین حال ، دو روز مبارزه را با سرافرازى به پیش بردند.
اما در گرماگرم نبرد تیرى به پیشانى زیدبن على علیه السّلام اصابت کرد و او را از کار انداخت . یارانش با فرارسیدن شب ، پراکنده شده و تعداد اندکى از آنان ، بدن نیمه جان وى را در خانه یکى از شیعیان مخفى کرده و براى درمانش پزشکى آوردند. پزشک پس از تلاش زیاد، چاره اى جز بیرون آوردن پیکان تیر از پیشانى زید ندید. اما همین که تیر را بیرون آورد، روح شریفش از بدن مفارقت کرد و به لقاءالله پیوست .
یاران و فرزندان او، بدنش را در جویى دفن نموده و بر روى آن آب روان جارى کردند.
از زیدبن على علیه السّلام در هنگام شهادتش ، چهل و دو سال گذشته بود.(55)
بازماندگان سپاه زید و فرزندان او، از جمله یحیى بن زید، پس از دفن بدن وى ، پراکنده شده و بسیارى از آنان ، توانستند از کوفه گریخته و به شهرهاى دیگر روند.
یوسف بن عمر که براى پیداکردن جسد زید، جایزه مهمى تعیین کرده بود، با راهنمایى یکى از آنانى که شاهد دفن وى بود، مدفن او را پیداکرد و پس از نبش قبر، سرش را از بدن جدا کرد و براى هشام بن عبدالملک در شام فرستاد و بدنش را در محله کناسه کوفه به دار آویخت .
به همراه زید، بدن برخى از یاران نزدیک او چون نصربن خزیمه ، معاویة بن اسحاق و زیادبن عبدالله فهرى نیز به دار آویخته شد.
بدین ترتیب ، قیامى که مى رفت ریشه ظلم و تجاوز را در جامعه اسلامى ، به ویژه در منطقه عراق به خشکاند و نهال عدالت اسلامى را بارور کند، به دست دژخیمان خلیفه اموى به شکست و نابودى کشیده شد.
این واقعه ، به همان صورتى که امام محمدباقر علیه السّلام و امام جعفرصادق علیه السّلام پیش گویى و پیش بینى کرده بودند، واقع گردید.
به دستور دستگاه خلافت جسد زید و یارانش بر بالاى چوبه هاى دار باقى مانند و براى پاسدارى از آن ها، چهارصد نفر را ماءمور کردند.
پس از گذشت چهار سال که یحیى فرزند زید در خراسان قیام کرد و به شهادت رسید و سرش را نزد ولیدبن یزید (دهمین خلیفه امویان ) در شام بردند، وى دستور داد تا جسد زید را آتش زده و خاکسترش را بر باد دهند.(56)
خبر شهادت زید بن على علیه السّلام و یارانش در کوفه ، موجب بیدارى مردم و سرآغاز قیام هاى مختلف آنان گردید. امام صادق علیه السّلام هنگامى که از شهادت زید با خبر شد، بسیار ناراحت و اندوهناک گردید و در مرگ او بسیار گریست . آن حضرت به مبلغ هزار دینار در میان خانواده هایى که در یارى زید، خسارت دیده و یا کسان خویش را از دست داده بودند، تقسیم کرد. از جمله به خانواده عبدالله بن زبیر، برادر فضیل رسّان مبلغ چهار دینار رسید.(57)