X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

جهل و نادانی

داستان حکایت روایت حکایات روایات در مورد جهل و نادانی



در ادامه مطلب

1- فرمانده نادان 
(یعقوب لیث صفار) (م 265) فرماندهى به نام (ابراهیم ) داشت ، با آنکه مردى دلاور و شجاع بود اما سخت نادان بود و جان خود را بر سر نادانى گذارد.
روزى در فصل زمستان به نزد یعقوب لیث آمد، یعقوب دستور داد از لباسهاى زمستانى خودش به ابراهیم بپوشانند.
ابراهیم خدمتکارى داشت به نام (احمد بن عبدالله ) که با ابراهیم دشمن بود.
ابراهیم چون به خانه آمد احمد گفت : هیچ مى دانى که یعقوب لیث هر که را لباس خودش دهد در آن هفته او را مى کشد؟!
ابراهیم گفت : نمى دانستم ، علاج آن چیست ؟ گفت : باید فرار کنیم . ابراهیم بدون تحقیق به حرف خدمتکار تصمیم به فرار گرفت . احمد گفت : من هم نزد یعقوب لیث نمى مانم و از شما جدا نخواهم شد و با شما فردا فرار مى کنیم .
از آنجا احمد در خلوت نزد یعقوب لیث آمد و گفت : ابراهیم قصد دارد به سیستان برود و طغیان و شورش کند.
یعقوب لیث فکر کرد و خواست فرمان فراهم کردن لشگرى بدهد، که احمد گفت : مرا ماءمور سازید که خود تنها سر ابراهیم را بیاورم ، یعقوب لیث هم اجازه داد.
چون ابراهیم با سپاه خود قصد بیرون رفتن از شهر را کرد، احمد از قفا شمشیر بر ابراهیم زد و سر او را براى یعقوب آورد.
یعقوب مقام ابراهیم فرمانده نادان خود را به احمد داد و نزد یعقوب بزرگ و محترم گشت .(258)


2- فرزند جاهل خلیفه 
(مهدى عباسى ) سومین خلیفه عباسى پسرى داشت به نام (ابراهیم ) که شخصى منحرف بود و به خصوص نسبت به امیر مؤ منان علیه السلام کینه و عداوت داشت .
روزى نزد ماءمون هفتمین خلیفه عباسى آمد و گفت : در خواب على علیه السلام را دیدم ، که با هم راه مى رفتیم تا به پلى رسیدیم ، او مرا در عبور از آن پل مقدم مى داشت .
من به او گفتم : تو ادعا مى کنى که امیر بر مردم هستى ، ولى ما از تو به مقام امارت سزاوارتر مى باشیم ، او به من پاسخ رسا و کاملى نداد.
ماءمون گفت : آن حضرت به تو چه پاسخى داد؟ گفت : چند بار به من به این نوع (سلاما سلاما) سلام کرد.
ماءمون گفت : سوگند به خدا حضرت رساترین پاسخ را به تو داده است . ابراهیم گفت : چطور؟ ماءمون گفت : تو را جاهل و نادانى که قابل پاسخ نیستى معرفى کرد، چرا که در قرآن در وصف بندگان خاص خود مى فرماید: (بندگان خاص خداوند رحمان آنها هستند که با آرامش و بى تکبر بر زمین راه مى روند، هنگامى که جاهلان آنها را مخاطب سازند، در پاسخ آنها سلام گویند(259) که نشانه بى اعتنائى تواءم با بزرگوارى است .
بنابراین على علیه السلام تو را آدم جاهل معرفى کرده ، از این رو که به پیروى از قرآن با جاهل سبک مغز این گونه باید برخورد کرد.(260)


3- خوش سیماى جاهل 
مردى خوش سیما به مجلس (ابویوسف کوفى ) (م 182) قاضى هارون الرشید آمد، قاضى او را احترام و تعظیم کرد. او در آن مجلس بسیار ساکت و خاموش بود. قاضى گمان برد که او با این وجاهت و سکوت داراى فضل و کمالى باشد.
قاضى گفت : سخنى بفرمائید؟ گفت : براى تحقیق مساءله اى آمده ام و سوالى دارم . قاضى گفت : آنچه دانم جواب گویم .
گفت : روزه دار کى روزى را افطار کند؟ در جواب گفت : وقتى که آفتاب غروب کند.
مرد گفت : شاید تا نیمه شب آفتاب غروب نکند؟ قاضى خندید و گفت : چه نیکو گفته است . شاعر (جریر بن عطیه ) (از شعراى عصر بنى امیه (م 110) (خاموشى زینت براى مردى است که ضعیف و نادان است (261) و به درستى که صحیفه عقل مرد از سخن گفتن او معلوم شود، همچنان بى عقلى او هم از سخن گفتن ظاهر شود) پس پى به جاهل بودن مرد خوش سیما برد(262)


4- قیس بن عاصم 
(قیس بن عاصم ) در ایام جاهلیت از اشراف و رؤ ساء قبائل بود، پس از ظهور اسلام ایمان آورد. روزى در سنین پیرى به منظور جستجوى راه جبران خطاهاى گذشته شرفیاب محضر رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم گردید و گفت : در گذشته جهل ، بسیارى از پدران را بر آن داشت که با دست خویش دختران بى گناه خود را زنده به گور سازند. من دوازده دخترم را در جاهلیت به فاصله نزدیک بهم زنده به گور کردم . سیزدهمین دخترم را زنم پنهانى زائید و چنین وانمود کرد که نوزاد مرده به دنیا آمده ، اما در پنهانى او را نزد اقوام خود فرستاد.
سالها گذشت تا روزى ناگهان از سفرى باز گشتم ، دخترى خرد سال را در خانه ام دیدم ، چون شباهتى به فرزندانم داشت به تردید افتادم و بالاخره دانستم او دختر من است .
بى درنگ دختر را که زار زار مى گریست کشان کشان به نقطه دورى برده و به ناله هاى او متاءثر نمى شدم ؛ و مى گفت : من به نزد دائى هاى خود باز مى گردم و دیگر بر سر سفره تو نمى نشینم ، اعتنا نکردم و زنده به گورش ‍ نمودم .
قیس پس از نقل این ماجرا دید قطرات اشک از چشمهاى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرو مى ریزد و با خود زمزمه مى فرمود: کسى که رحم نکند بر او رحم نشود،(263) و سپس به قیس خطاب کرد و فرمود: روز بدى در پیش دارى !
قیس پرسید اینک براى تخفیف بار گناهم چه کنم ؟ پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: به عدد دخترانى که کشته اى کنیزى آزاد کن .(264)


5- ریش بلند
(جاحظ بصرى ) (م 249) که در هر رشته از علوم کتابى نوشته است ، گفت : روزى ماءمون عباسى با عده اى بر جایگاهى نشسته بودند و از هر بابى صحبت مى کردند.یکى گفت : (هر کس ریش او دراز بود احمق است ) عده گفتند: ما به خلاف عده اى ریش بلند دیده ایم که مردمان زیرک بودند.
ماءمون گفت : امکان ندارد. در این هنگام مردى ریش دراز، آستین گشاد و نشسته بر شتر وارد شد. ماءمون براى تفهیم مطلب ، او را احضار کرد و گفت : نامت چیست ؟ عرض کرد: ابوحمدویه ، گفت : کنیه ات چیست ؟ عرض کرد: علویه ، ماءمون به حاضران گفت : مردى را که نام و کنیه را نداند، باقى افعال او نظیر این جهالت است . پس از او سوال کرد: چه کار مى کنى ؟ عرض کرد: مردى فقیهم و در علوم تبحر دارم اگر امیر خواهد از من مساءله اى بپرسد.
ماءمون گفت : مردى گوسفندى به یکى فروخت و مشترى گوسفند را تحویل گرفت . هنوز پول آن را نداده ناگاه گوسفند پشکلى (سرگین ) انداخت و بر چشم یک نفر افتاد و چشم آن شخص کور شد، دیه چشم بر چه کسى واجب است ؟
مرد ریش بلند کمى فکر کرد و گفت : دیه چشم بر فروشنده است نه مشترى .
حاضرین گفتند: چرا؟
گفت : چون فروشنده ، مشترى را خبر نداد که در محل دفع مدفوع گوسفند منجنیق نهاده اند و سنگ مى اندازد تا خود را نگاه بدارد.
ماءمون و حاضران خندیدند، و او را چیزى داد و برفت و بعد ماءمون گفت : صدق سخن من شما را معلوم شد که بزرگان گفته اند(265) دراز ریش احمق بود.(266)