X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

عطا و سخاوت

داستان از حکایت درمورد روایت به حکایات روایات درباره عطا و سخاوت




در ادامه مطلب

1 - جواب امام زمان را چه بدهم 
شیخ زین العابدین مازندرانى از شاگردان صاحب جواهر و شیخ انصارى ساکن کربلا بوده است در مورد سخاوت و انفاق او نوشته اند: تا مى توانست قرض مى کرد و به محتاجان مى داد، و هر چند وقت که بعضى از هند به کربلا مى آمدند قرضهاى او را مى دادند.
روزى بینوائى به در خانه او رفت و از او چیزى خواست . شیخ چون پولى در بساط نداشت ، بادیه مسى منزل را برداشت و به او داد و گفت : این را ببر و بفروش .
دو سه روز بعد که اهل منزل متوجه شدند که بادیه نیست فریاد کردند که : بادیه را دزد برده است . صداى آنان در کتابخانه به گوش شیخ رسید؛ فریاد برآورد که : دزد را متهم نکنید، بادیه را من برده ام .
در یکى از سفرها که شیخ به سامرا مى رود، در آنجا سخت بیمار مى شود. میرزاى شیرازى از او عیادت مى کند و او را دلدارى مى دهد. شیخ مى گوید: من هیچگونه نگرانى از موت ندارم ولیکن نگرانى من از این است که بنا به عقیده ما امامیه وقتى که مى میریم روح ما را به امام عصر علیه السلام عرضه مى کنند. اگر امام سئوال بفرمایند: زین العابدین ما به تو بیش از این اعتبار و آبرو داده بودیم که بتوانى قرض کنى و به فقرا بدهى ، چرا نکردى ؟ من چه جوابى به آن حضرت مى توانم بدهم ؟!
گویند میرزاى شیرازى پس از شنیدن این حرف متاءثر مى شود به منزل مى رود هر چه وجوهات شرعى در آنجا داشته میان مستحقین تقسیم مى کند(419).


2 - سخى تر از حاتم 
از حاتم طائى سئوال کردند: از خود کریم تر دیده اى ؟ گفت : دیدم گفتند: کجا دیده اى ؟ گفت : وقتى در بیابان مى رفتم به خیمه اى رسیدم ، پیرزنى در آن بود و بزغاله اى پشت خیمه بسته بود.
پیرزن نزد من آمد و مرا خدمت کرد و افسار اسبم را گرفت تا فرود آمدم . مدتى نگذشت که پسرش آمد و با خوشحالى تمام از احوال من سئوال کرد. پیرزن پسرش را گفت : برخیز و براى میهمان وسایل پذیرایى را آماده کن ، آن بزغاله را ذبح کن و طعام درست نما.
پسر گفت اول بروم هیزم بیاورم ، مادرش گفت تا تو به صحرا بروى و هیزم بیاورى دیر مى شود و میهمان گرسنه مى ماند و این از مروت دور باشد.
پس دو نیزه داشت آن دو را شکست و آن بزغاله را کشت و طعام ساخت و نزدم بیاورد.
چون تفحص از حال ایشان کردم جز آن بزغاله چیز دیگرى نداشت و آن را صرف من کرد.
پیرزن را گفتم : مرا مى شناسى گفت : نه ، گفتم : من حاتم طائى هستم ، باید به قبیله ما بیایى تا در حق شما پذیرایى کامل کنم و عطایا به شما بدهم !
آن زن گفت : پاداش از میهمان نگیریم (420) و نان به پول نفروشیم ؛ از من هیچ قبول نکرد؛ از این سخاوت بى نظیر دانستم که ایشان از من کریم ترند (421)


3- خدا سخاوت را دوست دارد
گروهى از اهل یمن بر پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله وارد شدند. در میان ایشان مردى بود که سخن ورتر و در گفتگو با پیامبر شدیدتر و تندتر بود. تا آنجا که آن حضرت را به خشم در آورد و رگ پیشانیش از خشم پیچیده شد و رنگ چهره اش دگرگون گشت و چشم را متوجه زمین کرد.
جبرئیل فرود آمد و گفت : پروردگارت به تو درود مى فرستد و مى فرماید: (این مرد سخى است و به مردم اطعام مى دهد) (422)
پس خشم پیامبر فرو نشست و سر برداشت و فرمود: اگر نه این بود که جبرئیل مرا از جانب خداى عزوجل خبر داد که اهل سخاوت و اطعامى ، تو را از خود مى راندم و عبرت دیگران مى ساختم !
مرد یمنى گفت : آیا خداى تو سخاوت را دوست دارد؟ فرمود: بلى . یمنى گفت : اشهد ان لا اله الا الله و انک رسول الله به خدائى که تو را به حق برانگیخت هیچ کس را از مال خود محروم نساختم (423)


4- سیصد اشرفى 
ابن عباس گوید: روزى براى پیامبر صلى الله علیه و آله سیصد اشرفى ، هدیه آورده بودند که حضرتش به امیرالمؤ منین عطا کرد. امام آن را گرفت و فرمود:
(قسم به خدا، هر آینه این وجه را تصدق مى کنم که خداوند از من قبول فرماید) بعد از چندى فرمود: چون شب نماز عشا را به جا آوردم ، صد اشرفى برداشتم و از مسجد بیرون آمدم زنى را ملاقات نمودم . آن را به او دادم ، چون صبح شد مردم به یکدیگر مى گفتند: على علیه السلام دیشب ، صد اشرفى به زن زناکارى تصدق داده است و من نگران شدم ، شب بعد صد اشرفى دیگر را برداشتم ، بعد از نماز عشا از مسجد خارج شدم و گفتم : به خدا قسم که امشب صدقه مى دهم این را که خداوند قبول نماید.
پس ملاقات کردم مردى را و آن وجه را به او دادم ، چون روز شد، اهل مدینه اظهار داشتند که على علیه السلام صد اشرفى به شخص دزدى داده است و من بى نهایت افسرده خاطر شدم شب سوم صد اشرفى دیگر را برداشتم و گفتم : به خدا قسم ، هر آینه صد اشرفى صدقه خواهم داد به کسى که خداوند قبول نماید.
بعد از نماز عشا از مسجد بیرون رفتم و به مردى برخوردم و صد اشرفى را به او صدقه دادم ، صبح که شد اهل مدینه گفتند: دیشب على علیه السلام به مردى غنى و مال دارى صد اشرفى داده و من به ظاهر اندوهگین شدم .
به خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله رفتم و ایشان را از قضایا اطلاع دادم . فرمود: یا على علیه السلام ! جبرئیل مى گوید: خداى تعالى صدقات تو را قبول فرمود و عمل تو را پاکیزه دانشت . صد اشرفى که شب اول به زن بدکاره دادى ، چون به منزل خود برگشت ، به سوى خدا توبه کرد و از اعمال فاسد خود دست کشید و آن اشرفى ها را سرمایه قرار داد و در طلب آن است که شوهرى اختیار نماید.
صد اشرفى شب دوم ، به دست دزد رسید، وقتى به خانه خود رفت از کار خود توبه و آن وجه را سرمایه کار قرار داد تا کسب نماید.
صد اشرفى شب سوم ، به دست پول دارى رسید که سالها زکات خود را نداده بود، به منزل خود رفت و خود را سرزنش کرد و به خود گفت : چقدر پست هستى که زکات واجب چند ساله را نمى دهى و مخالف حکم خدا مى کنى ولى على بن ابى طالب با آنکه داراى مالى نیست صد اشرفى به تو داده ، پس حساب زکات چند ساله را از اموال خود بیرون کرد و داد.
خداوند به سبب این عمل این آیه (424) را در فضیلت على علیه السلام نازل فرمود: (پاک مردانى که هیچ کسب و تجارت آنان را از یاد خدا غافل نگرداند ناز بپا داشته و زکات فقیران بدهند و از روزى که دل و دیده ها در آن روز حیران و مضطرند ترسان و هراسانند.(425)


5- قیس بن سعد
او فرزند سعد بن عباده رئیس قبیله خزرج و از اصحاب رسول خدا و تا آخر عمر از بیعت با امیرالمؤ منین دست نکشید و پس از شهادت امام ، از امام حسن حمایت کرد.
قیس و پدرش سعد و جدش عباده همه داراى میهمانخانه عمومى بودند. او در یکى از جنگهاى زمان پیامبر صلى الله علیه و آله در لشگرى بود که ابوبکر و عمر نیز در آن بودند، قیس از دوستانش قرض مى گرفت و براى همراهانش خرج مى کرد.
ابوبکر و عمر با هم اندیشیدند و گفتند: اگر او را به حال خود گذاریم اموال پدرش را تلف مى کند، در میان جمعیت اعلان کردند، هیچ کس به قیس ‍ قرض ندهد!
وقتى پدرش سعد این مطلب را شنید پس از نماز جماعت پشت سر پیغمبر صلى الله علیه و آله برخاست و گفت : در پیشگاه پیغمبر و مردم شکایت مى کنم که ابوبکر و عمر پسرم را بخیل بار بیاورند.
در یکى از لشگر کشیها قیس رئیس لشگر بود. در چند روز مسافرت نه شتر براى همراهانش که عده کمى بودند ذبح کرد؛ چون رفتارش را به پیامبر گفتند، حضرتش فرمود: بخشندگى سیره این خاندان است !!
وقتى قیس مریض شد، مردم کمتر به عیادتش مى آمدند، از این پیش آمد در شگفت شد و علت را پرسید؟ گفتند: چون اموالتان پیش مردم زیاد است و همه مدیون شما هستند از این رو خجالت مى کشند که به حضور آیند!
قیس گفت : نابود باد ثروتى که موجب گردد برادران دینى از یکدیگر جدا شوند، پس به دستور او در مدینه اعلام کردند: هر که از قیس اموالى پیش او مى باشد از آن اوست و قیس او را بخشیده است ؛ پس از اعلان آنقدر جمعیت هجوم آوردند که در اثر فشار و ازدحام پله هایى که راه اتاق قیس ‍ بود خراب شد و از هم ریخت (426)