X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

درباره عهد و پیمان

حدیث احادیث درمورد داستان حکایت حکایات روایات درباره عهد و پیمان


در ادامه مطلب

 عهد و پیمان 
قال الله الحکیم : (اوفوا بعهد الله اذا عاهدتم ) (نحل : آیه 91)
به عهد خدا وفا کنید هنگامیکه عهد بستید.
قال رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم : لا دین لمن لا عهد له (487)
دین ندارد هر کس به عهد و پیمان وفا نمى کند.
شرح کوتاه :
خداوند در قرآن بسیار وعده ها داده است و امر به وفاء به عهدها و پیمانها نموده است .
آنکس که عهدى میکند باید به تعهد خود عمل کند و پیمان شکن نباشد چه عهدش به خدا و رسول باشد یا به خلق خدا، تخلف از آن موجب طرد مى شود و همانند گردنبندى تا قیامت در گردنش مى باشد، خداوند هم دشمنانش را بر او مسلط مى کند حتى ، اگر طرف مقابل کافر و فاجر هم باشد. نباید پیمان با او را شکست و برنامه زندگى او را تخریب کرد.


1 - پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم و ابوهیثم 
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به یکى از اصحاب خویش به نام ابوهیثم ابن تیهان وعده داده بود که خادمى به او بدهد، اتفاقا سه نفر اسیر نزد حضرت آوردند. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم دو نفر از آنها را به دیگران بخشید و یک نفر باقى ماند. در این هنگام حضرت زهراء علیه السلام نزد پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم آمد و عرض کرد: اى رسول خدا، خادم و کمک کارى به من بدهید، آیا اثر آسیاب دستى را در دستم مشاهده نمى کنید؟ پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به یاد وعده اى که به ابوهیثم داده بود افتاد و فرمودند: چگونه دخترم را مقدم بر ابوهیثم بدارم ، با اینکه قبلا به او وعده داده بودم ، اگر چه دخترم با دست ضعیفش آسیاب را مى چرخاند.(488)


2 - هرمزان 
در زمان ساسانیان هفت پادشاه صاحب تاج بود که کسرى بزرگترین آنها محسوب مى شد و او را ملک الملوک مى گفتند. از آن هفت پادشاه یکى هرمزان بود که در اهواز حکومت مى کرد. وقتى که مسلمین اهواز را فتح کردند هرمزان را گرفته پیش عمر آوردند.
عمر گفت : اگر واقعا امان خواهى ایمان بیاور وگرنه ترا خواهم کشت هرمزان گفت : حالا که مرا خواهى کشت دستور بده قدرى آب برایم بیاورند که سخت تشنه ام ؛ عمر امر کرد به او آب بدهند.
مقدارى آب در کاسه چوبین آوردند. هرمزان گفت : من از این ظرف آب نمى خورم ، زیرا در کاسه هاى جواهر نشان آب مى خورم . امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود: این زیاد نیست ، براى او کاسه شیشه اى و بلورین بیاورید.
چون درون آن آب کردند پیش او آوردند، هرمزان آنرا گرفت و همچنان در دست خود نگه داشت و لب به آن نمى گذاشت .
عمر گفت : با خدا عهد و پیمان بستم که تا این آب را نخورى ترا نکشم ؛ در این هنگام هرمزان جام را بر زمین زد و شکست ، آبها از میان رفت . عمر از حیله او تعجب نمود و رو به امیرالمؤ منین علیه السلام کرد و گفت : اکنون چه باید کرد؟
فرمود: چون قتل او را مشروط بنوشیدن آب کرده اى و پیمان بستى ، دیگر او را نمى توانى به قتل برسانى ، اما بر او جزیه : مالیات از کفار را مقرر کن . هرمزان گفت : مالیات قبول نمى کنم ، اینک با خاطرى آسوده بدون ترس ‍ مسلمان مى شوم . شهادتین گفت و مسلمان شد.
عمر شادمان گردید، او را در پهلوى خود نشاند، برایش خانه اى در مدینه تعیین نمود و در هر سال ده هزار درهم برایش معین کرد(489).


3 - پیمان حلف الفضول 
بیست سال قبل از بعثت پیامبر صلى الله علیه و آله ، درست در دورانى که پیامبر صلى الله علیه و آله بیست سال داشتند اتفاقى از این قرار افتاد: روزى مردى از قبیله (بنى زبید) کالایى به عاص بن وائل فروخت .
عاص کالا را تحویل گرفته بود ولى بهاى آن را نمى داد. آن مرد به ناچار بالاى کوه ابوقبیس رفت و فریاد برآورد: اى مردان به داد ستمدیده اى دور از طایفه و کسان خویش برسید، همانا احترام شایسته کسى است که خود در بزرگوارى تمام باشد و فریبکار را احترامى نیست .
مردانى که در کنار کعبه بودند از این سخن تحریک شدند و جمعى از قبایل در خانه عبدالله بن جدعان جمع شدند و پیمان بستند براى یارى ستمدیده همدست باشند و اجازه ندهند که در مکه بر کسى ستم شود.
پیامبر صلى الله علیه و آله هم در این پیمان شرکت داشت ؛ بعد حرکت کردند و پول آن مرد را به او بازگردانیدند.
بعدها که رسول خدا صلى الله علیه و آله به پیامبرى مبعوث شد مى فرمود: در خانه عبدالله بن جدعان در پیمانى حضور داشتم که اگر در اسلام هم به مانند آن دعوت مى شدم ، مى پذیرفتم ، و به اسلام جز استحکام چیزى بر آن نیفزوده است )(490).


4 - انس بن نضر
اءنس بن نضر عموى اءنس بن مالک خادم پیامبر صلى الله علیه و آله بود. او چون در جنگ بدر حاضر نبود به پیامبر صلى الله علیه و آله عرض کرد: یا رسول الله صلى الله علیه و آله در جنگى که براى شما پیش آمد من نبودم ، اگر دیگر بار جنگى پیش آید عهد مى کنم در آن شرکت کنم .!
چون جنگ احد پیش آمد حاضر شد، و پس از آنکه در میان مسلمین شایع شد که پیامبر صلى الله علیه و آله کشته شد، بعضى گفتند: کاش نماینده اى داشتیم و نزد رئیس منافقان عبدالله ابن ابى مى فرستادیم تا براى ما از ابوسفیان امان بگیرد.
برخى دیگر دور نشسته و دست روى دست نهادند تا چه پیش آید. عده اى دیگر گفتند: حال که محمد صلى الله علیه و آله کشته شد به دین سابقتان برگردید. اءنس بن نضر مى گفت : خدایا از آنچه این جمعیت پیشنهاد مى کنند بیزارى مى جویم . بعد گفت : اگر محمد صلى الله علیه و آله کشته شده خداى محمد صلى الله علیه و آله زنده است ، بعد از پیامبر صلى الله علیه و آله زندگى براى چیست ؟ جنگ کنید براى همان مقصودیکه رسول خدا مى جنگید!
سپس شمشیرش را کشید و با دشمنان طبق عهدى که کرده بود جنگید تا شهید شد. پس از شهادت حدود هشتاد زخم و جراحت و جاى تیر و نیزه بر بدنش بود. آنقدر جراحاتش زیاد بود که هنگامى که خواهرش ربیع بر بالین برادر آمد بوسیله سر انگشتان او را شناخت (491).


5 - برده مسلمان 
فضیل بن زید رقاشى از افسران اسلام با سربازان خود قلعه اى به نام (سهریاج ) در فارس را محاصره و تصمیم داشتند آنرا فتح کنند که پس از چند ساعت زد و خورد براى استراحت به لشکرگاه خود بازگشتند.
در آن زمان بردگانى که به اسارت مسلمانان در مى آمدند، خرید و فروش ‍ مى شدند. چون مسلمان بودند به تملک کسى در نمى آمدند و با برادران مسلمان خود علیه دشمن مى جنگیدند.
در آن روز یک سرباز که برده بود. از سربازان عقب ماند و دشمن از بالاى برج با زبان محلى با او سخن گفت و از او امان خواست . و او هم امان داد. هنگامى که سربازان اسلام به طرف قلعه حرکت نمودند دشمن درب قلعه را گشود، مسلمانان تعجب کردند. دشمن امان نامه سرباز برده اى را روى دست گرفته و نشان داد. پذیرفتن امان از یک نفر سرباز امرى غیر عادى بود.
ناچار موضوع را به مدینه مرکز خلافت خلیفه دوم گزارش دادند. خلیفه نوشت : مسلمان برده نیز از مسلمین است و تعهدات او مانند تعهدات شما محترم است ، باید امان نامه او را محترم شمارید و آنرا نافذ بدانید)(492).