X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

عذاب

حدیث احادیث درمورد داستان حکایت حکایات روایات درباره عذاب



در ادامه مطلب

 عذاب 
قال الله الحکیم : ( ان عذاب ربک لواقع ) (طور: آیه 7)
:البته که عذاب خدا واقع و حتمى است .
پیامبر صلى الله علیه و آله : لایعذب الله قلبا وعى بالقرآن (500)
شرح کوتاه :
خداوند براى اینکه خلائق خلاف نکنند که زیادى آن باعث تباهى جامعه مى شود به همه انبیاء فرمود: به امت خود بگویند: عذاب در پیش ‍ دارند.
نوع عذاب بستگى به نوع گناه و صفت رذیله دارد، چنانکه عرب به تعصب و امراء به جور و علماء به حسد و تجار به خیانت و روستائیان به جهل معذب خواهند شد.
چون درکات جهنم و طبقاتش فرق مى کند، شدت و ضعف هم در عذابها وجود دارد. بعضى دائما خالد و بعضى بعد از مدتى بخاطر شفاعت یا تمام شدن مدت نجات مى یابند و به بهشت مى روند. بدترین عذاب آنست که شخص در دنیا به قساوت قلب و در آخرت به آخرین درکات افتاده باشد.


1 عذاب قوم عاد
بعد از آنکه حضرت هود علیه السلام چهل سالش تمام شد، خدا وحى فرمود: بسوى قوم خود برو و آنان را به یگانه پرستى من دعوت کن . قوم هود، که همان قوم عاد بود سیزده قبیله بودند که داراى زراعت و درخت خرماى خوب و شهرهاى آنان آبادترین بلاد عرب بودند و عمرهاى دراز و قامتهاى بلند داشتند. بالاخره سالهاى سال هدایت قوم خویش کرد فایده اى نداشت تا فرمود: شما را نفرین مى کنم ! گفتند: اى هود قوم نوح بدنى ضعیف و ناتوان داشتند، خدایان ما قوى و بدن ما هم قوى است و از عذاب نمى ترسیم .
خداوند باد عقیم را (که امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود: بخدا پناه مى برم از باد عقیم ) بر قوم هود فرود آورد. آن را عقیم گفته اند چون آبستن بعذاب و عقیم از رحمت بود. وقتى عذاب نازل شد قصرها و قلعه ها و شهرها و جمیع عمارات ایشان را همانند ریگ روان کرد و به هوا برد و ریز ریز کرد و هفت شب و هشت روز پى در پى مردان و زنا را از زمین بلند و سرنگون و نابود مى کرد!!
ایشان را ذات العماد گفته اند بسبب آنکه عمودها و ستونهائى از کوه مى تراشیدند بقدر بلندى کوه ها، و بر عمودها قصر بنا مى کردند، و در اثر عذاب همه ریز و پودر شدند. طبق نقل قرآن عذابشان (ریحا صرصرا) باد تند یا سرد بود که از جا مى کند بالا مى برد مانند ملخ به هوا بلند مى کرد و فرود مى آورد(501) و بر کوهها مى زد تا استخوانهاى ایشان ریز ریز شود(502).


2 - ابن ملجم و عذاب برزخ 
(ابن رقا) مى گوید: در مکه کنار مسجدالحرام بودم ، دیدم گروهى از مردم در کنار مقام ابراهیم علیه السلام اجتماع کرده اند، گفتم : چه خبر است ؟ گفتند: یک نفر راهب (عالم و عابد مسیحى ) مسلمان شده است . به میان جمعیت رفتم و دیدم پیرمردى لباس پشمینه و کلاه پشمینه پوشیده و قدبلندى دارد، در مقابل مقام ابراهیم نشسته و سخن مى گوید.
شنیدم مى گفت : روزى در صومعه نشسته بودم ، و به بیرون صومعه نگاه مى کردم به مکاشفه ، ناگاه پرنده بزرگى مانند باز شکارى دیدم بر روى سنگى کنار دریا فرود آمد، چیزى را قى کرد.
دیدم یک چهارم بدن انسانى از دهانش بیرون آمد، سپس رفت و ناپدید شد. باز برگشت و قى کرد، دیدم یک چهارم دیگر انسانى از دهانش خارج شد، مرتبه سوم رفت و ناپدید گشت . باز برگشت یک چهارم دیگر را، و براى بار چهارم هم یک چهارم دیگر مانند بار اول قى کرد تا یک انسان کامل شد.
سپس برگشت منقار زد و یک چهارم او را ربود و سه بار دیگر همانند اول منقار زد و همه او را ربود و رفت .
تعجب کردم و گفتم خدایا این شخص کیست که این گونه عذاب مى شود، متاءثر شدم که چرا نرفتم از او بپرسم . طولى نکشید که پرنده شکارى آمد و یک چهارم همان انسان را قى کرد و براى بار دوم و سوم و چهارم هم قى کرد و انسان کامل شد. با شتاب نزدش رفتم و گفتم : تو کیستى و چه کرده اى ؟
او گفت : من ابن ملجم هستم که على بن ابیطالب علیه السلام را کشتم ، خداوند این پرنده را ماءمور من ساخته که هر روز این گونه مرا مى کشد و زنده مى کند و عذاب مى نماید.
گفتم : على بن ابیطالب علیه السلام کیست ؟ گفت : پسر عموى رسول خدا پیامبر اسلام است . همین حادثه (و مکاشفه برزخى ) عجیب باعث شد که مسلمان شوم .(503)


3- جزاى عمل 
وقتى لشگریان چنگیز مغول به ایران وحشیانه حمله کردند، همه جا حمام خون براه انداختند. چنگیز پس از ورود به هر شهرى از مردم مى پرسید: من شما را مى کشم یا خدا، اگر مى گفتند: تو مى کشى همه را مى کشت ، و اگر مى گفتند: خدا مى کشد، باز همه را مى کشت . تا آنکه به شهر همدان رسید. قبلا افرادى نزد بزرگان همدان فرستاد که آنها به نزد من بیایند که صحبتى با آنها دارم .
همه حیران بودند که چه کنند، جوان شجاع و هوشیارى گفت : من مى روم ، گفتند: مى ترسیم کشته شوى ؟ گفت : من همه مثل دیگرانم ، و آماده رفتن شد. یک شتر و یک خروس و یک بز تهیه کرد نزد اردوگاه چنگیز آمد و به حضور او رسید گفت : اى سلطان اگر بزرگ مى خواهى این شتر، اگر ریش ‍ بلند مى خواهى این بز، اگر پرحرف مى خواهى این خروس ، و اگر صحبتى دارى من آمده ام .
چنگیز گفت : بگو بدانم من این مردم را مى کشم یا خدا؟ جوان گفت : نه تو مى کشى و نه خدا، پرسید: پس چه کسى مى کشد؟ گفت : جزاى عملشان (504)


4- سبب نزول عذاب 
نخستین کسى که پیمانه و ترازو را براى مردم ساخت حضرت شعیب پیامبر صلى الله علیه و آله بود. قومش پس از مدتى شروع به کم فروشى نمودند. با اینکه به خداى جهان کافر بودند و پیامبر را تکذیب مى کردند گناهى تازه بر افعال شنیع آنها افزوده شد. کالا و اجناس را براى خود کامل وزن مى کردند و براى مشتریان کم فروشى و تقلب را روا داشتند.
زندگى آنها فراخ بود تا آنکه پادشاه آنان به آنها دستور احتکار و کم فروشى را داد. شعیب پادشاه و مردم را نصیحت کرد ولى فایده اى نداشت ، و به دستور پادشاه شعیب و طرفدارانش را از شهر بیرون کردند. عذاب بر آنها نازل شد و آن زلزله (505) و سایه آتشبار بود و این به معنى گرماى بسیار سخت که از سایه خانه و آب هم کسى نمى توانست جان سالم به در برد. پس از آن ابرى جمع شد و نسیم خنکى وزیدن گرفت و مردم در زیر آن قطعه ابر گرد آمدند تا از گرما رهائى یابند.
چون همگى در سایه ابر جمع شدند شراره هاى آتش از ابر بارید و زمین هم در زیر پایشان لرزید و همگى در هم پیچید و سوختند. مدت این عذاب را نه روز نوشته اند. و شامل هواى گرم ، آبهاى داغ و زمین لرزه بود. قوم شعیب در شهر مدین ساکن بودند، و عذاب اهل آن شهر را در بر گرفت (506).


5- سزاى کتمان کنندگان 
جابر بن عبدالله انصارى مى گوید: امام على علیه السلام براى ما سخنرانى مى کرد. پس از حمد و ثناى فرمود: در پیشاپیش جمعیت ، چند نفر از اصحاب پیامبر صلى الله علیه و آله در اینجا هستند، انس بن مالک ، براء بن عازب انصارى ، اشعث بن قیس و خالد بن زید بجلى .
سپس رو به یک یک این چهار نفر کرد. نخست از انس بن مالک پرسید: اى انس اگر تو شنیده اى که رسول خدا در حق من فرمود: (هر کس من مولاى او هستم على مولاى و رهبر اوست ) (507) اگر امروز به به رهبرى من گواهى ندهى خداوند ترا به بیمارى برصى (پیسى ) مبتلا مى کند، که لکه هاى سفید آن سر و صورتت را فرا مى گیرد عمامه ات آن را نمى پوشاند، سپس رو به اشعث کرد و فرمود: اما تو اى اشعث اگر شنیده اى که پیامبر ص در حق من چنین گفت ، و امروز گواهى ندهى آخر عمر از هر دو چشم کور مى شوى .
و تو اى خالد بن یزید، اگر در حق من چنین شنیده اى و امروز کتمان کنى و گواهى ندهى خداوند تو را به مرگ جاهلیت بمیراند.
اما تو اى براء بن عازب ، اگر شنیده اى که پیامبر صلى الله علیه و آله چنین فرمود و اینک گواهى به ولایت من ندهى ، در همانجا مى میرى که از آنجا (به سوى مدینه ) هجرت کردى ، البته هر چهار نفر در روز غدیر خم از پیمبر این جمله معروف را شنیده و بعد کتمان و انکار کردند.
جابر بن عبدالله انصارى مى گوید: سوگند به خدا بعد از مدتى من انس بن مالک را دیدم که بیمارى برص گرفته ، بطورى که با عمامه اش لکه هاى سفید این بیمارى را از سر و رویش نمى توانست بپوشاند.
اشعث را دیدم که از هر دو چشم کور شد و مى گفت : سپاس خداوندى را که نفرین على علیه السلام در مورد کورى دو چشمم در دنیا بود، و مرا به عذاب آخرت نفرین نکرد، که در این صورت براى همیشه در آخرت عذاب مى شدم .
خالد بن یزید را دیدم که در منزلش مرد، خانواده اش خواستند او را در منزل دفن کنند، قبیله (کنده ) باخبر شدند و هجوم آوردند و او را به رسم جاهلیت کنار در انه دفن کردند و به مرگ جاهلیت مرد.
اما براء بن عازب معاویه او را حاکم یمن کرده و او را در یمن از دنیا رفت ، از همانجا که هجرت کرده بود.(508)