X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

احادیث درمورد قضاوت - حکم

حدیث احادیث درمورد داستان حکایت حکایات روایات درباره قضاوت - حکم


در ادامه مطلب

قضاوت 
قال الله الحکیم : (والله یقضى بالحق ) (مؤ من : آیه 20)
:خدا در عالم بحق حکم مى کند.
امام صادق علیه السلام : من حکم فى درهمین بغیر ما اءنزل الله فهو کافر بالله العظیم (596)
هر کس درباره دو درهم پول حکم کند به غیر آن چه خدا فرموده ، آن حکم کننده به خداى بزرگ کافر شده است .
شرح کوتاه :
از سخت ترین مشاغل دنیوى قضاوت است ، چه آنکه اگر در حکم میل به یک طرف داشته باشد و یا با جهل حکم نماید و یا به هواى نفس حق کسى را ضایع کند، همه اینها تضییع حقوق را شامل مى شود که موجب آن مى شود که کار قاضى بسیار سخت گردد.
اگر قضاوت با علم و بدون هواى نفس و با عدل باشد مثمر ثمر و جایگاه چنین قاضى در بهشت است .
اگر در اختلافات مالى و حق (مانند حق همسایه ) و فامیلى اختلافى پیدا شود، نباید افراد به اندازه سر سوزنى حکم به خلاف کنند، چه اینکه نفس ‍ بخاطر دوستى و میل قلبى ، دوست دارد که حکم بنفع دوستش شود نه ذى نفع !


1 - امام علیه السلام و حاکم جن 
روزى امام على علیه السلام در کوفه بالاى منبر مشغول خطبه خواندن بود که ناگهان اژدهایى از جانب منبر ظاهر شد و از پله هاى منبر بالا رفت تا به نزدیک حضرت رسید.
مردم ترسیدند و خواستند که آن را از نزد حضرت دفع کنند. امام به مردم اشاره کردند که کارى به او نداشته باشند. اژدها وقتى به پله آخر رسید حضرت کمى خود را خم کردند و اژدها گردنش را دراز و دهان به نزدیک گوش امام قرار داد.
مردم ساکت و متحیر شدند. در این وقت اژدها صداى بزرگى کرد که اکثرا شنیدند. حضرت لبان مبارک را به حرکت درآورده بود و اژدها گوش ‍ مى داد.
اژدها از منبر پائین آمد. گویا زمین او را بلعید. حضرت خطبه را ادامه داد و آن را تمام کرد و از منبر پائین آمد.
مردم دور حضرت جمع شدند و از حال اژدها و کیفیت ملاقات با حضرت پرسیدند، فرمود: آن طورى که شما گمان کردید نبود، بلکه او حاکمى از حکام جن بود که در حکمى دچار اشتباه و مشکل شده بود، به نزدم آمد و حکم آنرا تقاضا کرد؛ من حکم را به او فهماندم ، پس مرا دعا کرد و رفت (597).


2 - میل قاضى و عذابش 
از امام باقر علیه السلام نقل مى کنند که ایشان فرمودند: در بنى اسرائیل عالمى بود که میان مردم قضاوت مى کرد. همینکه مرگش فرا رسید به زن خود گفت : وقتى که من مردم را غسل ده و کفن کن و در تابوت بگذار و رویم را بپوشان .
بعد از وفاتش ، زنش همان عمل را انجام داد. پس از مختصر زمانى روى او را باز کرد تا یک بار دیگر صورت شوهرش را ببیند. (بصورت مکاشفه ) چشمش به کرمى افتاد که بینى شوهرش را مى خورد و قطع مى کند. بسیار ترسید.
شب شوهرش را در خواب دید و از علت کرم در بینى اش پرسید. قاضى گفت : اگر ترسیدى ، بدان که این گرفتارى بخاطر میل و علاقه اى بود که نسبت به برادرت ورزیدم . روزى برادرت با طرف مورد نزاعش نزدم براى قضاوت آمدند، اتفاقا پس از محاکمه حق هم با او بود؛ و آنچه از کرم به بینى ام دیدى که موجب رنجش (در برزخ ) فراهم کرد؛ همان میل در حکم به نفع برادرت بود.(598)


3 - حکم آخرتى 
حضرت داود پیامبر علیه السلام از پروردگار خود خواهش کرد که یک قضیه از قضایاى آخرت که در میان بندگان خود خواهد کرد به او بنماید.
حق تعالى به او وحى فرمود: از من چیزى خواستى که احدى از خلق خود را بر آن مطلع نکرده ام سزاوار نیست به غیر از من کسى به آن نحو حکم کند؛ پس بار دیگر علیه السلام این استدعا را نمود جبرئیل آمد و گفت : از پروردگارت چیزى سؤ ال کردى که پیش از تو هیچ پیغمبرى این را سؤ ال نکرده است . حق تعالى دعاى ترا مستجاب فرمود. در اولین قضیه که فردا بر تو وارد مى شود حکم آخرت بر تو ظاهر خواهد شد.
چون صبح داود در مجلس قضا نشست ، مرد پیرى آمد و جوانى را همراهش آورد که در دستش خوشه انگورى بود. آن پیرمرد گفت : اى پیامبر خدا صلى الله علیه و آله این جوان داخل باغ من شده است درختهاى انگور را خراب کرده است و بدون اجازه انگور مرا خورده است .
داود علیه السلام به آن جوان گفت : چه مى گوئى ؟ جوان هم اقرار کرد که این کار را بدون اجازه انجام داده است . خداوند وحى نمود اگر به حکم آخرت میان ایشان حکم کنى بنى اسرائیل قبول نخواهند کرد. اى داود! این باغ از پدر این جوان که این پیرمرد به باغ او رفت و او را کشت و چهل هزار درهم مال او را غصب و در کنار باغ دفن کرده است .
پس شمشیرى بدست آن جوان بده تا گردن آن پیرمرد را بزند بقصاص پدر خود، و باغ را تسلیم آن جوان کن و بگو که فلان موضع باغ را بکند و مال خود را بیرون آورد. پس داود علیه السلام خائف شد، و این حکم را موافق فرموده حق تعالى اجرا کرد.(599)


4- یهودى و امام علیه السلام در نزد قاضى 
حضرت على علیه السلام در مسجد کوفه نشسته بود که عبدالله بن قفل یهودى از قبیله تمیم ، در حالى که زره اى در دست داشت از کنار حضرت علیه السلام عبور کرد.
چون چشم امام به زره افتاد فرمود: این زره طلحة بن عبدالله است که در جنگ بصره از غنائم نصیب شده و این خیانت است !
یهودى حاضر شد با امام ، در نزد قاضى مسلمانان که دست نشانده اوست برود. نزد شریح قاضى (600) آمدند. امام دعوى خود را بیان داشت . شریح گفت : گواه بر ادعاى خود اقامه کنید. امام فرزندش حسین علیه السلام را شاهد آورد. شریح گفت : یک نفر کافى نیست (و به قولى شهادت فرزند به نفع پدر را نپذیرفت ) (601).
امام قنبر غلامش را شاهد آورد. شریح گفت : به شهادت برده حکم نمى کنم . امام با ناراحتى به مرد یهودى فرمود: زره را برگیر و برو؛ که این قاضى سه بار به ناحق حکم کرد.
شریح گفت : سه مورد حکم ناحق را بگو کدام بوده است ؟ امام فرمود: واى بر تو، در مورد خیانت گواه لازم نیست (باید مالک شاهد بیاورد که از چه راهى آنرا مالک شده است ) دوم حسن علیه السلام را شاهد آوردم قبول نکردى ، با اینکه پیامبر صلى الله علیه و آله با یک شاهد و قسم مدعى ، حکم مى فرمود.
سوم : قنبر شهادت داد. گفتى به قول بنده حکم نمى کنم . اگر بنده عادل باشد شهادتش قبول است . سپس فرمود: واى بر تو، امام مسلمانان در کارهاى بزرگ امین است ، چگونه ادعایش مقبول نباشد.
مرد یهودى با دیدن این جریان گفت : سبحان الله خلیفه مسلمین با من نزد قاضى مى آید و علیه او قضاوت مى کند و او هم راضى مى شود. یا امیرالمؤ منین شما درست فرمودید. روزه از شماست که از خورجین ، شما افتاد و من برداشتم .
شهادتین جارى نمود و مسلمان شد. حضرت زره را به او بخشید و نهصد درهم یا دینار هم به او جایزه داد(602).


5 - چشم کور شد
در زمان خلافت عثمان ، غلامش مردى از اعراب را سیلى زد و چشم او کور شد. آن مرد شکایت را به نزد عثمان آورد. عثمان گفت : دیه مى دهم . آن مرد قبول نکرد و گفت : مى خواهم قصاص کنم ! عثمان دیه را دو برابر کرد؛ باز آن مرد قبول نکرد و تقاضاى قصاص کرد!
عثمان این قضیه را نزد امیرالمؤ منین علیه السلام فرستاد تا حکم کند. امام امر کرد آن مرد دیه بگیرد، لکن دیه را قبول نکرد؛ امام دیه را دو برابر کرد باز راضى نشد.
امام دستور داد تا غلام خلیفه را آوردند. مقدارى پنبه و یک آیینه حاضر کردند، پنبه را (به چیزى ) تر کردند و بر پلکها و اطراف چشم او گذاشتند و چشم او را در مقابل آفتاب باز داشتند، و آن آیینه را در مقابل نگاه داشته و شعاع او را بر چشم او انداخته و فرمودند: بر آیینه نگاه کند؛ آن قدر او را نگه داشتند که تخم چشم او از بینایى افتاد و کور شد؛ و بدین ترتیب امام قصاص چشم را انجام دادند(603)!!