X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

حدیث درمورد مرگ - مردن

حدیث احادیث درمورد داستان حکایت حکایات روایات درباره مرگ - مردن


در ادامه مطلب

مرگ 
قال الله الحکیم : (کل نفس ذائقة الموت ) (آل عمران : آیه 185)
: هر نفسى چشنده مرگ خواهد بود.
قال رسول الله صلى الله علیه و آله : کفى بالموت واعظا
شرح کوتاه :
یاد مرگ شهوات نفسانى را مى میراند و ریشه هاى غفلت را قطع مى کند و آتش حرص را خاموش مى کند و دنیا را در نظر کوچک مى نماید.
مرگ اول منزل از منازل آخرت و آخر منازل از منازل دنیاست . خوش بحال کسى که ورودش به منزل اول مورد تکریم واقع شود، و خوش بحال شخصى که آخر منزل از منازل دنیا یعنى قبر برایش نیکوتر از گذشته باشد.
مخلصین به موت مشتاق و مجرمین از آن کراهت دارند. در حالى که آدمى موت را دور مى پندارد بسیار به انسان نزدیک است و انسان چون همدم لذات است ، دوست ندارد از مظاهر دنیا دل بکند، و لذا ترک دنیا یعنى جان دادن ، سخت ترین لحظات براى خیلى ها به حساب مى آید.(719)


1- پیرمرد 150 ساله 
سعدى گوید: در مسجد جامع دمشق با دانشمندان مشغول مناظره و بحث بودم ، ناگاه جوانى به مسجد آمد و گفت : در میان شما چه کسى فارسى مى داند؟
همه حاضران اشاره به من کردند، به آن جوان گفتم : خیر است ، گفت : پیرمردى 150 ساله در حال جان کندن است ، و به زبان فارسى صحبت مى کند، ولى ما که فارسى نمى دانیم ، نمى فهمیم چه مى گوید، اگر لطفى کنى و قدم رنجه بفرمائى ، به بالینش ثواب کرده اى شاید وصیتى کند، تا بدانیم چه وصیت کرده است .
من برخواستم و همراه آن جوان به بالین آن پیرمرد رفتم ، دیدم مى گوید: چند نفسى به مراد دل مى کشم ، افسوس که راه نفس گرفته شد، افسوس که در سفر عمر زندگانى هنوز بیش از لحظه اى بهره نبرده بودیم و لقمه اى نخورده بودیم که فرمان رسید، همین قدر بس است .
آرى با اینکه 150 سال از عمرش رفته بود، تاءسف مى خورد که عمرى نکرده ام حرفهاى او را به عربى براى دانشمندان ترجمه کردم ، آنها تعجب کردند که با آن همه عمر دراز باز برگذر دنیاى خود تاءسف مى خورد.
به آن پیرمرد در حال مرگ گفتم . حالت چگونه است ؟ گفت : چه گویم که جانم دارد از وجودم مى رود.! گفتم : خیال مرگ نکن و خیال را بر طبیب چیره نگردان ، که فیلسوفهاى یونان گفته اند:
(مزاج هر چند معتدل و موزون باشد نباید به بقاء اعتماد کرد، و بیمارى گرچه وحشتناک باشد دلیل کامل بر مرگ نیست ) اگر بفرمائى طبیبى را به بالین تو بیاورم تا تو را درمان کند؟
چشمانش را گشود و خندید و گفت : پزشک زیرک ، بیمار را با حال وخیم ببیند، به نشان تاءسف دست بر هم ساید، وقتى که استقامت مزاج دگرگون شد نه افسون (دعا) و نه درمان هیچکدام اثر نبخشد.(720)


2- گفتگوى هنگام مرگ 
بلال حبشى مؤ ذن پیامبر صلى الله علیه و آله ، هنگامى که رنجور شد و در بستر مرگ قرار گرفت ، همسرش در بالین او نشست و گفت : واحسرتا که مبتلا شدم ! بلال گفت : بلکه موقع شور و شادى است ، تاکنون رنجور بودم و تو چه مى دانى که مرگ در زندگانى خوش است ؟
همسر گفت : هنگام فراق فرا رسیده است . بلال فرمود: هنگام وصال فرا رسیده است . همسرش گفت : امشب به دیار غریبان مى روى ، فرمود: جانم به وطن اصلى مى رود.
همسر گفت : واحسرتا، او فرمود، یا دولتاه ، همسر گفت : تو را از این پس کجا بینم ؟ فرمود: در حلقه خاصان الهى ، همسرش عرض کرد: دریغا که با رفتن تو، خانه بدن و خانمان ما ویران مى گردد!
فرمود: این کالبد مانند ابر مى باشد که لحظاتى به هم پیوند و بعد از هم گسیخته مى شود.(721)


3- فرشته مرگ 
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: در شب معراج ، خداوند مرا به آسمانها سیر مى داد، در آسمان فرشته اى را دیدم که لوحى از نور در دستش ‍ بود، و آنچنان به آن توجه داشت که به جانب راست و چپ نگاه نمى کرد و مانند شخص غمگین ، در خود فرو رفته بود، به جبرئیل گفتم : این فرشته کیست ؟
گفت : این فرشته مرگ (عزرائیل ) است که به قبض روحها اشتغال دارد گفتم : مرا نزد او ببر، تا با او سخن بگویم ، جبرئیل مرا نزدش برد، به او گفتم : اى فرشته مرگ آیا هر کسى که مرده یا در آینده مى میرد روح او را تو قبض ‍ کرده اى و یا قبض مى کنى ؟
گفت : آرى ، گفتم : خودت نزد آنها حاضر مى شوى ؟ گفت : آرى خداوند همه دنیا را همچنان در تحت اختیار و تسلط من قرار داد، همچون پولى که در دست شخصى باشد، و آن شخص ، آن پول را در دستش هرگونه که بخواهد جابجا نماید. هیچ خانه اى در دنیا نیست مگر اینکه در هر روز پنج بار به آن خانه سر مى زنم ، وقتى که گریه خویشان مرده را مى شنوم به آنها مى گویم :
گریه نکنید من باز مکرر به سوى شما مى آیم تا همه شما را از این دنیا ببرم .(722)


4- علامه مجلسى 
سید نعمت الله جزائرى شاگرد مقرب علامه مجلسى گوید: من با استادم مجلسى قرار گذاشتم هر کدام زودتر از دنیا برویم به خواب دیگرى بیائیم تا بعضى قضایا منکشف شود.
بعد از اینکه استادم از دنیا رفت بعد از هفت روز که مراسم فاتحه تمام شد، این معاهده به یادم آمد و رفتم سر قبر علامه مجلسى ، قدرى قرآن خواندم و گریه کردم و مرا خواب ربود و در عالم رؤ یا استاد را با لباس زیبا دیدم که گویا از میان قبر بیرون شده .!
فهمیدم او مرده است و انگشت ابهام او را گرفتم و گفتم : وعده که دادى وفا کن و قضایاى قبل از مردن و بعد از مردن را برایم تعریف کن .
فرمود: چون مریض شدم و مرض بحدى رسید که طاقت نداشتم ، گفتم : خدایا دیگر طاقت ندارم و به رحمت خود فرجى برایم کن .
در حال مناجات دیدم شخص جلیلى (فرشته ) آمد به بالین من و نزد پایم نشست و حالم را پرسید و من شکوه خود را گفتم ، آن ملک دستش را گذاشت به انگشت پاهایم و گفت : آرام شدى ؟ گفتم : آرى ، همینطور دست را یواش یواش به طرف سینه بالا مى کشید و دردم آرام مى گرفت ، چون به سینه ام رسید، جسد من افتاد روى زمین و روحم در گوشه اى به جسدم نظر مى کرد.
اقارب و دوستان و همسایگان آمدند و اطراف جسد من گریه مى کردند و ناله مى زدند، روحم به آنها مى گفت : من ناراحت نیستم من حالم خوب است چرا گریه مى کنید، کسى حرفم را نمى شنید.
بعد آمدند جنازه را بردند غسل و کفن و نماز بجاى آوردند و جسدم را درون قبر گذاشتند، ناگاه منادى ندا کرد اى بنده من ، محمد باقر براى امروز چه مهیا کردى ؟
من آنچه از نماز و روزه و موعظه و کتاب و... را شمردم ، مورد قبول نشد، تا اینکه عملى یادم آمد، که مردى را به خاطر بدهکارى در خیابان مى زدند و او مؤ من بود و من بدهکارى او را دادم و از دست مردم او را نجات دادم ، آن را عرض کردم .
خداوند به خاطر این عمل خالص همه اعمالم را قبول و مرا به بهشت (برزخ ) داخل نمود.(723)


5- مالک اشتر
چون مالک اشتر از طرف امام على علیه السلام به حکومت مصر منصوب گردید معاویه اندیشید اگر مالک اشتر به مصر آید براى شامیان سخت شود، لذا عده اى را ماءمور کرد تا در راه کوفه به مصر با زهر دادن او را مسموم و از بین ببرد.
و به این حیله معاویه ، مالک را با شربت (عسل ) مسموم کردند و از دنیا رحلت کرد.
وقتى خبر شهادت مالک به معاویه رسید گفت : على علیه السلام دو دست داشت (724) یکى بر صفین یعنى عمار یاسر و دیگرى امروز یعنى مالک اشتر قطع شد.
چون خبر شهادت مالک به امام رسید فرمود: انا لله و انا الیه راجعون ، و مرگ مالک از مصائب تاریخ است .
جماعتى بعد از مرگ مالک خدمت امام آمدند دیدند که امام دست بر دست مى ساید و افسوس مى خورد و مى فرماید:
(بخدا قسم مرگ تو اى مالک جمعیت زیادى را شکست و بسیارى (از مردم شام ) را خوشحال کرد، گریه کننده گان باید بر امثال مالک بگریند، مگر موجودى مانند مالک متصور مى شود؟)(725)